<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535</id><updated>2012-01-28T13:11:16.950+03:30</updated><category term='بیرنگ ِ بیمزه'/><category term='رزی از کار و بارش می گوید'/><category term='رزی دلش می خواهد'/><category term='صورتی ِ ملس'/><category term='خاکستری ِ تلخ ِ تلخ ِ تلخ'/><category term='هذیانهای یک ذهن گرما زده'/><category term='رزی به مسافرت می رود'/><category term='رزی پراکنده نویسی می کند'/><category term='رزی نمی داند چرا'/><category term='روز نو'/><category term='آبی ِ کمرنگ ِ ملس'/><category term='رزی سوتی می دهد'/><category term='سال 88'/><category term='رزی گند می زند'/><category term='نیلی ِ بیمزه'/><category term='رزی برای مخاطب خاص مینویسد'/><category term='یادبود'/><category term='سال 84'/><category term='واقعا این لیبل به غیر از خاکستری تلخ چه رنگی میتونه باشه'/><category term='رزی از دلش می گوید'/><category term='رزی غرغر می کند و لوس میشود'/><category term='خاکستری ِ تلخ'/><category term='رزی درد دل می کند'/><category term='رزی فقط می نویسد'/><category term='روزانه'/><category term='مخاطب خاص'/><category term='بهارانه'/><category term='رزی بالای منبر میرود'/><category term='رزی دچار یاس فلسفی می شود'/><category term='رزی روزانه نویسی می کند'/><category term='سال 85'/><category term='رزی تلخ می شود'/><category term='صورتی ِ شیرین'/><category term='رزی آرزو می کند'/><category term='سال 86'/><category term='رزی غرغر می کنه و حالش بده'/><category term='هستم اگر میروم، گر نروم نیستم'/><category term='رزی گرما زده پراکنده نویسی می کند'/><category term='تکه ای از من...'/><category term='رزی خاطره تعریف می کند'/><category term='رزی کشف می کند'/><category term='من هستم'/><category term='رزی  ِگیج، آشپزی می کند'/><category term='رزی ایمان می آورد'/><category term='فقط برای خالی نبودن عریضه'/><category term='مناسبت خاص، روزانه'/><category term='سال 87'/><category term='شفای زندگی'/><category term='رزی آشپزی می کند'/><category term='صورتی ِ بیمزه'/><category term='صورتی ِتلخ'/><category term='تلخ ِ تلخ'/><category term='رزی می گوید'/><title type='text'>رزسفید</title><subtitle type='html'>روزمره گیهای من</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>276</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4349968194820833817</id><published>2012-01-26T21:31:00.002+03:30</published><updated>2012-01-26T21:31:53.394+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aquarius-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1- بعد از هفته ها این اولین شب جمعه ای هستش که خونه هستم و جایی نرفتم.هفته های قبل یا مهمونی بودم یا بیرون بودم یا مهمون داشتم.هرچند امشب هم با دوستان قرار داشتیم که کنسل شد و البته به علت خستگی مفرط بسیار از بهم خوردن این برنامه خوشحال شدم.بیشتر دلم میخواست یکی من رو دعوت میکرد خونه ش و یه غذای خونگی خوشمزه بهم میداد و بعدش با یه لیوان گنده چایی ولو میشدیم(من و صاحبخونه)روی زمین یا کاناپه و فیلم میدیدم...و از اونجایی که کسی من رو خونه ش دعوت نکرد، خودم این شرایط رو مهیا کردم و بعد از نوشتن این پست میرم که فیلم ببینم...ولو روی کاناپه ی قهوه ای با یه لیوان صورتی گنده پر از چای...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;2- امروز اکرم اینجا بود.اکرم خانومیه که هفته ای یه بار میاد و توی کارهای خونه کمک می کنه.منم اومدن اکرم خانوم جون رو به فال نیک گرفتم و گفتم بالای کمدهای اتاقم رو مرتب کنم که چند وقتیه روی اعصابم هستن.خلاصه رفتم بالای صندلی و یاعلی...انقدر خرت و پرت ریختم کف زمین که کل زمین اتاقم پر از کیسه های پر از خرت و پرت شده بود.فکر کن کمد من چهارتا در داره.بالای یه کمد چهار دره پر از خرت و پرت...مرحله بعدی جدا کردن این خرت و پرت ها بود...یعنی پدری ازم دراومد که اون سرش ناپیدا.به خودم گفتم حقته، باید همه رو سازماندهی کنی.تا تو باشی انقدر خرت و پرت تلمبار نکنی و بعدش برای بقیه روی منبر بری که بله، از نظر فنگ شویی، انباشتگی اصلا خوب نیست...خاکی شدن دستها و عطسه های پیاپی کنار، محتویات توی کیسه ها رو بگو...یه عالمه گل خشک که مربوط به دوران سسلیان بود و بیشترشون رزسفید بودن که هجدهم های هر ماه تقدیم اینجانب شده بود و کلی دسته گل که مربوط به مناسبتهای مختلف بودن.جالبه که من قبلا یه عالمه گل ریخته بودم دور و از وجود این گلها اصلا اطلاعی نداشتم.کلی کفش و لباس و جعبه موبایل و عروسک و نقاشی های نصفه و نیمه ی روی بوم و ...همه رو ریختم دور و الان احساس سبکی خاصی دارم...با شمع و عود رفتم تو حس روحانی خاصی که نگو و نپرس!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;3- من هیچ موقع نتونستم لباسهای استفاده شده م رو به کسی بدم.مخصوصا به امثال اکرم خانوم.همیشه به خودم گفتم درسته میاد و توی خونه کار می کنه ولی خب آدمه و شخصیت داره و همونجور که من خوشم نمیاد لباس یا کفش استفاده شده کسی رو بهم بدن، اون هم حتما همینجوره.وقتی اومد توی اتاق که کمک کنه خرت و پرتها رو ببرم بیرون، با دیدن کیسه ها پا شل کرد و گفت اینها همه آشغال نیستن که!چشمش به سه تا کیسه پر از عروسک که افتاد گفت اینها همه نو هستن که.گفتم آره، هر کدوم رو میخوای ببر.اونم همه رو برد.بین همه اون عروسکها من فقط دو تا عروسک بارباپاپا رو برداشتم که مربوط به کادوی ولنتاین چند سال پیشم بود و توی وبلاگ قبلیم هم عکسش رو گذاشته بودم و یه عروسک خارپشت کوچولو که کلی خاطره داره برام از روز خریده شدنش و جریانات خریده شدنش و یه عروسک سنجاب کوچولوی صورتی که مال بچه گی هام هستش.بقیه رو دادم رفت.کفشها رو هم همه رو برداشت و برد و کیف ها رو هم همین طور.خدا رو شکر که به دردش خورد و خودش گفت وگرنه من اصلا در خودم نمیدیدم که بهش بگم اینها رو میخوای یا نه؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;4- کتاب هرگز رهایم مکن رو خیلی وقت پیش خریده بودم ولی به علت کمبود وقت نخونده بودمش.چند روزه که درسم تقریبا تموم شده و کارم سبک تر شده و دارم میخونمش.چند شب پیش هم فیلمش رو دانلود کردم.تا نصفه های کتاب رو خوندم ولی تصمیم دارم بعد ازاتمام این پست برم و فیلمش رو ببینم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;5- توی پست قبل نوشته بودم که فردا صبحش شاید برم جمعه بازار که نرفتم و در عوضش هفته پیش با چند تا از دوستان عزیزتر از جان رفتیم و تا جان در بدن داشتیم اونجا چرخیدیم و خنزر و پنزر خریدیم.آی حال داد، آی حال داد...هر کی فردا رفت جای من رو هم خالی کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;6- راستی من اون ایمیل قبلی که داشتم و مربوط به اون وبلاگم بود رو دیگه چک نمیکنم.ایمیل جدیدم رو توی این وبلاگم هم نوشتم.برای کسانی که ندارن آدرس رو می گم که یه وقت به اون ایمیل قدیمیه ایمیل ندیدن و منتظر جواب باشین در حالیکه من اصلا ایمیلی ازتون نگرفتم.ایمیل فعالم اینه:mywhiteroseblog[at] gmail [dot]com برای فرار از دست ایمیلهای اسپم و تبلیغاتی اینجوری نوشتم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;7- مواظب خودتون باشین و ایام به کام!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4349968194820833817?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4349968194820833817/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4349968194820833817&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4349968194820833817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4349968194820833817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2012/01/aquarius-1.html' title='Aquarius-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-3809997430145054227</id><published>2012-01-12T11:29:00.000+03:30</published><updated>2012-01-12T11:38:23.087+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Capricorn-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;1- پست قبل تحت تاثیر شرایط دوست نداشتنی و همچنین تحت تاثیر هورمونها نوشته شده بود.وگرنه حال و روز من اونقدرها هم که نوشتم بد نیست.تکلیف خیلی چیزها پیش خودم روشن و معلوم شده.منتهی اون موقع که پست قبل رو نوشتم حالم خوب نبود و نمیخواستم با کسی هم حرف بزنم و اگه هیچ برون ریزی نداشتم که میترکیدم و جایی بهتر از اینجا پیدا نکردم.جالب اینجاست که چند وقته با وی پی ان مشکل دارم و صفحه بلاگر رو به سختی باز می کنم.اون روز به خودم گفتم اگه زودی این صفحه باز شد مینویسم و اگه باز نشد هم بیخیال میشم که البته به سرعت برق و باد این صفحه باز شد و من هم نوشتم!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک ساعت بعد از نوشتنش هم حالم خوب بود و مشغول مهمونداری و خنده و لذت از حضور مهمونها بودم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بحث پست پایین خیلی وقته تکلیفش برای خودم روشن شده.دوست داشتن لازمه ولی کافی نیست.توی این مدت خیلی اتفاقها افتاده و خیلی برخوردها به وجود اومده که من فهمیدم من و سسل آدم هم نیستیم.ولی خب دله دیگه هوایی میشه...لکن این جور نباشد که شما خواننده گرامی تصور کنید بنده همش زانوی غم به بغل گرفتم و دارم خاطراتم رو مرور می کنم و عر میزنم و ناراحتم و زندگیم رو فریز کردم و اینا...نه خیر، رزی خانم مشغوله زندگیه.کلاسهایی چند میره، با دوستهاش بیرون میره، مهمونی خونه فامیلهاش و دوستهاش میره، بالماسکه هم حتی میره، کتاب میخونه، فیلم میبینه، شیرینی میپزه، آشپزی می کنه و خیلی کارهای دیگه هم م یکنه و خلاصه زندگی می کنه و یه وقتهایی هم یه نگاهی به این پروژه ش می اندازه.و انشالله اگرخدا و بنده های خدا بخوان تا قبل از عید درسش تموم میشه و البته داره الان به فوق توی یه رشته دیگه هم فکر می کنه!!!خلاصه که بحثش خیلی طولانیه و الان مجال باز کردنش وجود نداره.ولی خیلی ممنونم از ایمیلها و کامنتهای پر از محبتتون.تاییدشون نمیکنم و برای خودم نگهشون میدارم.خیلی دوستون دارم.ممنون از حمایتتون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;2- دیروز توی شرکت یهو با همکارها تصمیم گرفتیم بریم سینما.نزدیک ترین و دم دست ترین سینما به شرکتمون هم سینما قدس بود!فیلمش هم &lt;span style="color: red;"&gt;&lt;a href="http://www.cinetmag.com/ShowFilms.asp?ID=1039"&gt;&lt;b&gt;در امتداد شهر&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;بود!!!خیلی خجسته و خندان پاشدیم رفتیم.هیچ کدوممون انتظار دیدن یه فیلم خوب و هنری رو نداشتیم ولی انتظار دیدن فیلمی انقدر بی سر و ته و مزخرف رو هم نداشتیم.آخه آتیلا پسیانی و نیکی کریمی و حتی محمد&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;رضا گلزار برای چی توی این فیلم بازی کردن؟یعنی انقدر محتاج نون شب بودن که توی این فیلم بازی کردن؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;از اول تا آخر فیلم خندیدیم.البته چند فیلم با یک بلیط بود.چون توی سینما زوجهای جوانی هم وجود داشتن که از فرط بیجایی اومده بودن سینما و خلاصه صحنه های عاشقانه ای رو رقم زده بودن...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;از خود سینما بگم که هنوز مدل سینماهای قدیمی بود.حتی نوع بلیطش هم مثل سینماهای پونزده سال پیش بود.صندلی هاش هم همین طور.اصلا قابل مقایسه با سینما آزادی و فرهنگ و پردیس ملت نبود...دیروز بعد از رفتن به سینما قدس تازه یادم افتاد قبلا همه سینماها اینجوری بودن...خلاصه نوستالژیکی بود برای خودش...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;البته کلی هم خندیدیم به شرایط و خلاصه به قول خارجی ها، فانی بود برای خودش!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;3-دارم یه کارهایی برای ایجاد یه وبلاگ جدید می کنم.یه وبلاگی که فیلتر نباشه.البته اگر این عموفیلترباف و همکاران بذارن ما یه نفس بکشیم.فعلا که با طرح این اینترنت ملی هی تن و بدنمون رو می لرزونن...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;4- دلم یه سری خنزر پنزر خرده ریز و رنگی رنگی میخواد و کجا بهتر از جمعه بازار...شاید فردا جماعتی رو علم کردم و رفتیم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;5- مواظب خودتون باشین و تعطیلات خوش بگذره بهتون دوستهای گلم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-3809997430145054227?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/3809997430145054227/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=3809997430145054227&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3809997430145054227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3809997430145054227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2012/01/capricorn-3.html' title='Capricorn-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2688558167554821608</id><published>2012-01-06T16:58:00.000+03:30</published><updated>2012-01-06T18:14:05.053+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی تلخ می شود'/><title type='text'>Capricorn-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آهای دخترها و پسرهایی که دارین با اون کسی که دوسش دارین، زندگی می کنین، اصلا مهم نیست سخت یا آسون به این زندگی کنار هم رسیدین، اصلا مهم نیست کلی تلاش کردین و با خیلی چیزها جنگیدید یا مثل هلو برو توی گلو رفتین زیر سقف مشترک با اونی که دوسش دارین، خواهش می کنم همیشه یادتون باشه این آدمی که دارین باهاش زندگی می کنین همونیه که آرزو داشتین کنارش باشین. وقتهایی که ناراحتین از دستش یا احساس می کنین خسته شدین، یادتون باشه این آدم همونیه که دوسش داشتین و آرزو داشتین باهاش برین زیر یک سقف.زندگی دچار روزمره گی میشه، ولی یادتون باشه نذارین احساستون به اون آدم دچار روزمره گی بشه.هر موقع خسته شدین یا از دستش عصبانی شدین یادتون بیارین که خیلی ها هستن در حسرت رسیدن به این چیزی هستن که شما الان دارینش و خسته شدین.این که آدم کسی که دوسش داره رو داشته باشه کنارش خیلی ارزشمنده، خیلی خیلی زیاد...راحت از دستش ندین...راحت نذارین از دست بره..درسته دوست داشتن کافی نیست ولی لازمه و به نظر من نیروی محرکه برای خیلی کارها و انگیزه قوی هم هست...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آهای دختر و پسرهایی که یکی رو دارین که دوسش دارین، خواهش می کنم مواظب رابطه تون باشین.مواظب لحظه هاتون باشین.برای حفظ رابطه تون تلاش کنین.لج و لج بازی همه چیز رو خرابتر و خرابتر می کنه.مواظب رابطه تون باشین.مواظب آدمتون باشین.به هیچ کسی اجازه ندین برای رابطه تون جهت تعریف کنه.به هیچ کس.حتی کسی که فکر می کنین عاقل و داناست.جنس رابطه ای که از احساسه با منطق یه نفر سوم نمیتونه بهش جهت داد و تعریفش کرد...هیچ کس حق نداره براتون تصمیم بگیره غیر از خودتون دو نفر با منطق و احساس خودتون و فقط خودتون...ما مسئول گلمون هستیم.فقط ما و نه هیچ باغبون دیگه ای...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;یه روزی به من هم این حرفها رو گفتن، ولی جدی نگرفتم.رفتم و رفتم تا رسیدم به تهش.به تهی که هیچ چیزی نداشت جز حسرت و تباهی...قبل از اینکه تیشه بردارین و بیوفتین به جون ریشه رابطه تون، فکر کنین.فکر کنین که آیا دلیلی که به خاطرش تیشه برداشتین واقعا انقدر مهم و ارزشمند هست که خیلی چیزها رو از دست بدین و در ازاش چیزهایی که نیومده و معلوم نیست میاد رو به دست بیارین؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کاش هیچ کسی مثل امروز من حسرت به دل نباشه و روز و شب خودش رو ملامت نکنه که چرا عقلش رو داد دست یه نفر به ظاهر عاقل و زندگیش رو سپرد به اون و امروز پشیمون از همه کرده هاش با حسرتی که تمام وجودش رو میسوزونه، نشسته و داره با اشک و هق هق اینها رو مینویسه تا شاید حتی یه نفر قبل از گند زدن به زندگیش، اینا رو بخونه و حواسش رو جمع کنه و بیشتر فکر کنه!&lt;br /&gt;&lt;b&gt;دو ساعت بعد نوشت:&lt;/b&gt;بسه دخترک، بسه.پاشو اشکهات رو پاک کن.سرخاب سفیداب بمال به صورتت.عطر بزن و لباس تمیز بپوش.از صبح تا حالا این همه زحمت کشیدی و غذا و دسر و سالاد و پیش غذا درست کردی، حالا که دم اومدن مهمونهاست زانو غم به بغل نگیر.پاشو پاشو.مهمون به روی خوش صاحبخونه میاد مهمونی. رفتی دوش گرفتی و انقدر اونجا اشک ریختی که چشمهات قرمز قرمز شدن وموهات گره خوردن توی هم.پاشو خودت رو سر و سامون بده.پنجره رو باز کن تا هوای تازه بیاد.حالت رو بهتر می کنه.پاشو خودت باید به داد خودت برسی.&lt;br /&gt;پاشو، پاشو...&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;مهمون داریم...مهمونهایی که گفتن زود میان.فامیلهایی که همیشه در کنارشون حالم خوب بوده و امیدوارم این بار هم با بودن در کنارشون خوب باشم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2688558167554821608?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/2688558167554821608/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=2688558167554821608&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2688558167554821608'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2688558167554821608'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2012/01/capricorn-2.html' title='Capricorn-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4286916968389445361</id><published>2012-01-03T23:24:00.000+03:30</published><updated>2012-01-03T23:24:18.190+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Capricorn-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1- خب خب این زمستون هم سر رسید با این ننه سرماش.هر چند من زمستون رو زیاد دوست ندارم.روزها کوتاهه، شبها بلنده، هوا سرده، دلگیره و ...کلا خاطرات خوبی از زمستون ندارم، مخصوصا دی ماه.یکی از سیاه ترین شبهای عمرم توی ده ماه رقم خورده...امیدوارم که امسال زمستون سرشار از خوشی ها باشه تا یاد و خاطره اون شب سیاه بره و رو سیاهیش به ذغال بمونه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;2- قیمت دلار چی می گه؟دیروز صبح 1520 بود، بعدازظهر 1680 و عصر 1780!!!کجای دنیا انقدر رشد دلار سریعه؟!فقط خدا به دادمون و فریادمون برسه.با این روند رشد اصلا اوضاع مناسبی پیش رومون نخواهد بود.برای اولین باره که توی این چند وقت اخیر من واقعا احساس خطر و ناامنی می کنم درباره آینده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;3- داستان این اینترنت ملی چیه آخه؟یعنی بعدش گوگل تعطیل؟اینجوری که بیشتر زندگی من تعطیل میشه...از طرف دیگه با فیلتر بودن بلاگر، من یه مدته که به بلاگر به سختی می تونم وارد بشم.وی پی ان زیاد یاری نمی کنه.چند بار هی خواستم بیام و توی ویلاگم بنویسم که بهش دسترسی نداشتم و وی پی ان هم نتونست بازش کنه.از یه طرف نمیخوام از سرویس های ایرانی استفاده کنم و از طرفی هم میخوام سرویس وبلاگم سرویسی باشه که به راحتی بهش دسترسی داشته باشم.باید کم کم یه فکر جدی در این باره بکنم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;4- امروز صبح ساعت بیست دقیقه به ده داشتم دولا دولا از دل درد و کمردرد میرفم توی آبدارخونه و از جلوی اتاق آقای رییس رد میشدم که آقای رییس فرمودن رزی جان، ساعت ده جلسه داریم.من گیج و ویج پرسیدم جلسه چی؟!!!خلاصه ساعت ده جلسه من و آقای رییس با چهار نفر از همکارانی که از شرکتهای دیگه میان شروع شد و تا یک ربع به پنج ادامه داشت.البته وسطش یه بیست دقیقه ای هم نهار خوردیم.من وقتی میرم جلسه ای که توی شرکت خودمونه، موبایلم رو نمیبرم توی اتاق کنفرانس.امروز از جلسه اومدم بیرون تا یه چیزی رو بدم خانوم منشی کپی بگیره برام و یه سر برم خدمت خلیفه!بعدشم یه سر زدم به آتلیه و همکارم گفت رزی این موبایلت خودش رو کشت انقدر زنگ زد.سریع یه نگاه کردم و دیدم یک عالمه اسم توی حافظه گوشیم بود که زنگ زده بودن.یهو یک طپش قلبی گرفتم که نگو.گفتم چی شده که این همه آدم بهم زنگ زدن؟!نمیدونستم اول به کدوم زنگ بزنم که طبیعتا اول از مامانم شروع کردم و بعدش بابام.خیالم که راحت شد اونا کار مهمی نداشتن، فقط به یکی دیگه از دوستهام که زنگ زدنش خیلی عجیب بود زنگ زدم که اون هم کار مهمی نداشت.در حقیقت هیچ کدوم کار مهم و واجبی نداشتن.ولی اون طپش قلب خیلی بد بود.حالا همه اینا به کنار، توی جلسه تو تنها خانوم باشی و پنج تا آقا باشن و از شانس تو همشون هم پیراهنهای راه راه پوشیده باشن و تو هم چشمت آستیکمات باشه.یعنی روانی میشی.من که فقط یا به رو به روم نگاه می کردم یا به نقشه های زیر دستم و به هرکسی هم حرف میزدم، بالای سرش رو نگاه می کردم.دو تا شون من رو نمیشناسن و دفعه دومه که میبینمشون.الان لابد با خودشون فکر می کنن این خانوم چه ماخوذ به حیاست و آقای رییس و اون دو نفر دیگه که من رو میشناسن هم لابد با خودشون گفتن این دختره چرا امروز انقدر خل شده یا شاید هم چشمهاش انحراف پیدا کرده!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;5- پست یخ و لوسی شد، به گرمی دل های خودتون ببخشید!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4286916968389445361?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4286916968389445361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4286916968389445361&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4286916968389445361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4286916968389445361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2012/01/capricorn-1.html' title='Capricorn-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6608185349187808550</id><published>2011-12-18T21:29:00.002+03:30</published><updated>2011-12-18T21:35:56.422+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Sagittarius-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز صبح با یه سرگیجه و حالت تهوع وحشتناکی بیدار شدم.البته همچین بی دلیل هم نبود ولی خب...از قدیم هم گفتن شب شراب نیرزد به بامداد خمار...ولی خب ظاهرا برای من می ارزید دیگه!!!شرکت توی نمایشگاه غرفه داره و امروز من باید میرفتم.خلاصه زوری خودم رو کشوندم تا توی حموم و یه دوش گرفتم تا یه ذره سرحال بشم و اومدم هی آبلیو خوردم و یه ذره دراز کشیدم و خودم رو جمع و جور کردم و پاشدم رفتم نمایشگاه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه نمایشگاه می گم و یه چیزی می شنوین هااا.مثلا نمایشگاه تخصصی بود ولی همزمان با ورود من به پارکینگ نمایشگاه، دو تا اتوبوس بچه مدرسه ای آوردن.فکر کن بچه مدرسه ای توی نمایشگاه تخصصی و ز ا ر ت ر ا ه !!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که داستانی بود.بماند که به قول مدیرعامل عزیزمون اینجا بیشتر شبیه دید و بازدید بود.چون شرکتهای همکار همه همدیگه رو می دیدن و توی غرفه های همدیگه به صرف چای و شیرینی و میوه ولو بودن روی مبل ها و بماند که این همه پول گرفتن و آخر سرش هم شرکتهای مشاور بیچاره رو انداختن انتهای سالن و بماند و بماند و بماند...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد، یه سری از مردم انگار مرض بروشور دارن.یارو چهار بار از جلوی غرفه ما رد شد و هی بروشور برداشت.آخه یکی نیست بگه به چه دردت میخوره آخه؟تو که میری دم در و همه رو میندازی زمین!!!چه میدونی ما چه جونی کندیم تا این بروشورها اینی شد که می بینین!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلا بازار لاس خشکه هم داغ بود.یعنی دهنم کف کرد انقدر حرف زدم و توضیح دادم.تا قبل از ظهر هم اون سرگیجه هنوز همراهم بود و کم کم بهتر شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رگ سیاتیک پای چپم گرفته و رسما شل میزنم راه میرم، بسکه امروز الکی هی سرپا بودم و هی رفتم این غرفه و اون غرفه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه بنده خدایی هم اومده بود و بعد از دیدن بنرها و استندها و فیلمی که از مونیتور غرفه مون پخش میشد، می گفت من یه زمین دارم دویست متر.شما میتونین برام بسازین؟بعد به عکسهای در و دیوار غرفه اشاره کرد و گفت به این بزرگی نه(حالا عکسهایی که به در و دیوار بودن، اصلا عکسهای مسکونی نبودن و عکس ایستگاه راه آهن بودن) مدیر عاملمون هم گفت بله پدر جان، براتون میسازیم.بعد دوباره پرسید یعنی همه کارهاش رو خودون انجام میدین؟میتونین؟!مثلا برق و تاسیسات و اسکلتش رو؟!مدیر عاملمون هم گفت بله پدرجان، سعیمون رو می کنیم که براتون انجام بدیم!!!انقدر این مکالمه بامزه بود که من و اون یکی همکارم از غرفه رفتیم بیرون تا جلوی خود اون آقا نخندیم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه جا هم انقدر دلم سوخت که نگو.مدیر عامل جان که برگشته بود شرکت و همکارم هم رفته بود غرفه های دیگه صله ارحام، منم ولو روی مبل نشسته بودم و داشتم روزنامه میخوندم.یهو یه صدای ضعیفی با لهجه ترکی غلیظی شنیدم.بلند شدم و دیدم یه آقای چهل، چهل و پنج ساله با صورت آفتاب خورده و لباسهای کهنه، بهم گفت شرکت شما پیمانکار جوشکاری نمیخواد؟!گفتم نه متاسفانه.توی چشمهاش انقدر غم بود که نگو.بهش شکلات و شیرینی تعارف کردم و آب میوه هم دادم بهش و اون و هم تشکر کرد و رفت.بعدش با خودم گفتم دلت خوشه ها، مشکل زندگی این مرد با شیرینی و شکلات و آبمیوه که حل نمیشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که بساطی بود برای خودش.این همه اهن و تلپ و دنگ و فنگ، آخرشم هیچی.به قول آقای رییس ما که نمیتونیم توی غرفه مون چیزی به کسی بفروشیم.ظهر که زنگ زده بود که آمار بگیره، بهم گفت رزی جان(بله، توی شرکت همه من رو به اسم کوچیک صدا می زنن!)ببین میتونی یه چند تا از این ایستگاه هامون رو بفروشی!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم با همکار جان به صورت افقی سوار ماشین شدیم و اومدیم و توی راه همون سوالی رو مطرح کرد که من حدود چهارساله دارم درباره ش به آدمهای مختلف جواب میدم.اون سوال طلایی چیزی نبود جز این که:رزی، چی شد که با سسل به هم زدین؟!!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چی شد؟واقعا چی شد؟شماها فهمیدین چی شد؟چون من که خودم هنوز نفهمیدم چی شد...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6608185349187808550?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6608185349187808550/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6608185349187808550&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6608185349187808550'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6608185349187808550'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/12/sagittarius-2.html' title='Sagittarius-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4512833012669111754</id><published>2011-12-12T21:54:00.001+03:30</published><updated>2011-12-12T21:56:36.908+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Sagittarius-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;1- خب خب، می بینم که بیست و یکم آذره و من تازه دارم اولین پست آذر ماه رو می نویسم.چند تا دلیل داره:اولینش اینه که واقعا غیر از زندگی روزمره حرفی برای نوشتن ندارم و مدتهاست دارم فکر می کنم روزانه نویسی کار مفیدی نیست!علت دومش هم اینه که بلاگر عزیزمون رو عمو فیلترباف خدمتش رسیدن و فیلتره.وی پی ان ها هم که هی قطع و وصل میشن و در نتیجه دسترسی من به بلاگر با سختی همراه بود.توی شرکت هم اوضاع فیلتر شکن داغونه و از شرکت هم به بلاگر دسترسی ندارم.هر چند خودمونیم، اگه واقعا برام خیلی مهم بود حتما یه راهی برای رفع این مشکل پیدا می کردم.پس لابد خیلی اهمیت نداره که برای رفعش تلاشی نکردم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;2- با توجه به فیلتر بودن بلاگر، راحت ترین کار اینه که برم سراغ وبلاگ قدیمیم توی بلاگفا.ولی از اونجایی که اصلا نمی خوام برم سراغ سرویس دهنده های ایرانی، و از اون جایی که من اگر لج کنم تا پای از بین رفتن خودم هم میرم و الان هم با سرویس های ایرانی لج کردم، پس همینجا باقی می مونم.اگر اوضاع وبلاگ نویسیم رو به روال بره، حتما یه دامین شخصی میگیرم و از این همه مصیبت خلاص میشم و البته گیر مصیبت های دیگه ای می افتم.دامین شخصی داشتن هم گرفتاری های خودش رو داره!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;3- اوضاع زندگانی مثل همیشه هست.سرکار یه ذره کارم زیاده.هفته دیگه نمایشگاه هستش و کلی بنر و استند و بروشور ...کارهای تبلیغتی شرکت رو باید آماده کنیم برای ارائه در نمایشگاه.توی شرکت هم اوضاع شبیه دیوانه خانه شده.از حیث همکاران عرض می کنم البته.کم کم دارم انگیزه های موندن توی این شرکت رو از دست میدم.اوضاع درس و مشقم تا شب عید ان شاالله تموم شده و ختم به خیر شده و بعدش یه فکر اساسی برای کار و بارم باید بکنم و البته همچنین برای زندگیم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;4- بین من و یه دوستی دلخوری پیش اومده.با اینکه دفعه اول نیست ولی اینبار غم قضیه به نظرم خیلی سنگینه.اعتراف می کنم در کمال قساوت دست به تلافی زدم.خیلی کار نابالغانه ای بود ولی واقعا کفری بودم.هر چند باید پذیرفت هر کسی یه جوریه و همه مثل هم نیستن.ولی خیلی کفرم دراومده بود و نتیجه این امر هم تیره و تار شدن بیشتر روابط بود.البته در تیره و تار شدن روابط فقط این قضیه مطرح نبود و خیلی فاکتورهای دیگه دخیل بودن.ولی اینبار حسابی دلتنگم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;5-&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;کاش ما خیلی چیزها رو یاد می گرفتیم.خیلی مهارتها رو توی زندگیمون کسب می کردیم.خوردن و خوابیدن و حرف زدن و ...و امثال اینها رو به راحتی یاد میگیریم.مهارتهای ارتباطی رو باید خوب یاد بگیریم که متاسفانه بلد نیستیمشون...من همیشه معتقد بودم و هستم که خیلی از مشکلات و ناراحتی ها نتیجه سوتفاهم هستن و فقط و فقط با حرف زدن میشه شفاف شد و برطرفشون کرد.ولی همین صحبت کردن مهارت خاصی میخواد که خیلی هامون نداریم متاسفانه...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;6-فردا امتحان دارم و وسط درس خوندن گفتم بیام و ببینم این وی پی ان از خر شیطون پایین اومد و صفحه بلاگر رو باز می کنه آیا؟که دیدم بله...به امید پیاده شدن همه راکبین از خر شیطان...آمین...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;7- هوا خیلی آلوده س.مواظب خودتون باشین.تا پست بعدی بدرود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: transparent;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4512833012669111754?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4512833012669111754/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4512833012669111754&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4512833012669111754'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4512833012669111754'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/12/sagittarius-1.html' title='Sagittarius-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-656870065948444626</id><published>2011-11-17T10:56:00.001+03:30</published><updated>2011-11-17T13:26:50.437+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی درد دل می کند'/><title type='text'>Scorpio-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مدتهای زیادیه که اصلا علاقه ای به معاشرت با آدمها ندارم.خیلی جاها نمیرم و جاهایی که میرم هم توی راه دائم با خودم فکر می کنم حالا که چی؟اومدنم به چه دردی میخوره و آیا واقعا خوشحالم از اینکه دارم میرم اینجا؟و میبینم که واقعا حس خاصی ندارم و خیلی اوقات اگر کسی منتظرم نبود و نگفته بودم که میام و در اصل به خاطر نشکستن قولی که دادم و حرفی که زدم و گفتم میام، اگر همه اینها نبود حتما برمی گشتم و میرفتم خونه! یا مثلا یه جاهایی میرم، حتی خونه یه دوست، بعدش با خودم می گم من اینجا چه غلطی می کنم؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیگه حتی دیدن دوستهام و مهمونی رفتن باهاشون و بیرون رفتن و مسافرت رفتن و حتی تلفن حرف زدن باهاشون خوشحالم نمیکنه و کلا نمی فهمم که چی؟به نظرم همه چیز بیخود و الکی و بی هدف شده!&lt;br /&gt;دل گرفته و غمگینم.بدون ایکه دلیل خیلی مهمی داشته باشه...همش&lt;b&gt;&lt;span style="color: red;"&gt; &lt;a href="http://www.iransong.com/g.htm?id=1777"&gt;این آهنگ&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; رو زیر لب زمزمه می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز افتتاحیه نمایشگاه عکس یکی از آدمهایی هستش که یه زمانی همکلاسی من بود توی کلاس خودشناسی.دلم میخواد برم و عکسهاش رو ببینم ولی میدونم که رفتن به اونجا باعث میشه آدمهایی رو ببینم که حالم رو بد می کنن.لامصب یه نفر، دو نفر که نیستن، هفتاد هشتاد نفرن!نه که دونه دونه این آدمها حالم رو بد کنن ها، نه!کل اون جمع من رو یاد دوران بدی می اندازه.یاد دوسال پیش و حس و حال بدی که حتی گاهی وقتها تا الان هم ادامه داره!پس بیخیال نمایشگاه شدم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تنها جمعی که ازش لذت می برم، جمع عموهام و بچه هاشون و کلا نوه های خانواده پدریم هستن.گفته بودم یه دختر عمو دارم که همه همه چیزمون شبیه همه و بیست سالی از من بزرگتره و ایران هم زندگی نمی کنه، فعلا یه چند وقتیه ایرانه و من دارم کیف دنیا رو می کنم.شوهر نازنینش هم یه مدت ایران بود که اون هم معرکه س.یعنی حرف می زنه من پلک نمی زنم.چند شب پیش از شرکت اومدم بیرون که برم سمت باشگاه(باشگاه نزدیک خونه مونه)انقدر که ترافیک بود دیدم نمیرسم به باشگاه و سر کوچه عمو جان پیاده شدم و رفتم خونه شون و با حضور دختر عمو جان و شوهرش و عمو جان و دوست های عموجان و بابام و اون یکی عمو جان، حالش رو بردم.خدا رو شکر فردا شب هم خونه پسر عمه م دعوتیم و این خیلی خوبه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه دو هفته ای توی شرکت داشتم روی یه پروژه ای کار می کردم.این پروژه با همکاری یه شرک دیگه در حال انجام هستش.مدیر عامل اون شرکت یه آقای حدودا سی و چهار، پنج ساله هستش که همکلاسی برادر یکی از همکارها بوده.ایشون مجردن و از اون مدلی ها هستن که فکر می کنن همه دخترهای عالم جمع شدن تا ایشون رو تور کنن.همیشه هم به همه از بالا نگاه می کنن.سری قبل و در فار قبلی پروژه با من هم همین رفتار رو داشت.توی محل کار من معمولا خیلی خنده رو و پر سر و صدا هستم و به ادمها و کارهاشون گیر نمی کنم.ولی ایشون انقدر من رو کلافه کرد و ایرادهای کارهای خودش و همکارهاش رو انداخت گردن من که منم روش رو کم کردم.چه جوری؟کل پروژه رو ریز به ریز مطالعه و بررسی کردم و حفظ شدم.(پروژه هم گزارش داشت و هم طرح و نقشه)دفعه بعدش تا دهنش رو باز کرد منم مستند جوابش رو دادم و خلاصه فهمید با من نمیتونه اونجوری رفتار کنه و قضیه حل شد.حالا الان دو هفته س که درگیر فاز پایانی همین پروژه هستم.همه چیز تا دیروز داشت خوب پیش میرفت.منم کلی کارم جلو بود و نقشه ها رو هم کامل کردم و پلات هاش رو هم گرفتم.گزارشش رو هم فرستادم پرینت بگیرن که یهو دیروز معلوم شد به خاطر اشتباه یکی از همکاران قبلی ایشون که دیگه توی دفتر ایشون کار نمی کنن، کلی عقب افتادیم و یه سری تغییرات باید اعمال بشه.حال من رو می تونین درک کنین؟دوشنبه هم باید کار ارائه بشه.تازه یک مقداری از کار هنوز دست این آقای محترمه &amp;nbsp;و شنبه باید بیاره تحویل بده.خودش که میگه تمومه ولی با شناختی که ازش دارم میدونم کارهای تموم اون یعنی حداقل دو سه روز کار بر روی کارهاش!!!خلاصه اعصابم بابت اون هم خورده...امروز هم آقای رییس گفتن میتونی بیای شرکت(شرکت پنجشنبه ها تعطیله)گفتم نه نمی تونم بیام.کارگر داریم و توی خونه بساب بسابی بر پاست.پدر جان هم سفارش خورشت مرغ با هویج و آلو و زعفرون فراوون دادن و ما هم گفتیم چشم.با یه سالاد شیرازی و چلوی زعفرونی در خدمت ددی جانیم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب از باشگاه که بر می گشتم یه دوست عزیزی زنگ زد و ترکیب چند تا کلمه لاتین رو میخواست که باهاش یه اسمی بسازه و ...رسیدم خونه و دوش گرفتم و اومدم مشغول شدم.ولی یهو انقدر حس بدی بهم دست داد.احساس خستگی مفرط و عصبی بودن خیلی زیاد و ...کلی حسهای بد دیگه.منم بیست تا ترکیب براش پیدا کردم و براش ایمیل کردم و بعدش بهش اس ام اس دادم که من دیگه نمیتونم.شرایطش رو ندارم!!!بعدش هم با حال خراب تا صبح جون کندم.نمیدونم یهو چی شد آخه؟!از صبح هم موبایلم که زنگ میزنه، تا قبل از اینکه زنگش دربیاد(موبایل من اول ویبره میزنه و بعد میره روی زنگ)هی با خودم میگم خدا کنه اون نباشه.از طرفش دارم حس های بدی دریافت می کنم.حالا چرا؟الله اعلم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این روزها فقط دلم میخواد روی یه کاناپه&lt;a href="http://sualeeyah00.files.wordpress.com/2011/03/ikea-sofa.jpg?w=520"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: red;"&gt; این&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; مدلی(این رنگی نه، گلدارش.توی ایکیای نارون دیده بودم ولی عکسش رو پیدا نکردم)لم بدم و هی فیلم ببینم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تعطیلات خوش بگذره!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-656870065948444626?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/656870065948444626/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=656870065948444626&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/656870065948444626'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/656870065948444626'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/11/scorpio-4.html' title='Scorpio-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-8752708362694578248</id><published>2011-11-10T19:24:00.001+03:30</published><updated>2011-11-10T19:46:44.935+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی سوتی می دهد'/><title type='text'>Scorpio-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روزی میشه که مامان اینها رفتن مسافرت و من مجردی زندگی می کنم.البته بابا فردا بر می گرده ولی مامان و خاله جان ده روز دیگه میان.عالمی داره این تنها زندگی کردن.هم خوبه و هم بد.البته الان برای من خوب بود.یه آرامشی بود که خیلی وقت بود لازم داشتم.خودم بودم و خودم.لازم نبود همش توی خونه حواسم باشه که یه وقت مامان جان کار ناجوری انجام نده.مثلا زیر کتری رو روشن کنه و یادش بره و برای بار هزارم توی این چهار سال کتری بسوزه، غذا ته بگیره، فریزر از برق کشیده بشه و مواد توش بگنده، مامان لیز بخوره و ...یا مجبور نبودم حتما غذا درست کنم و ... ولی جاش خالیه و دلم براش تنگ شده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز عصر پاشدم و یه ذره جمع و جور کردم.یه مقدار گلو درد داشتم و حالت سرما خورده.کلی شلغم خوردم و لیمو شیرین و سوپ و عسل و آبلیمو.دور تختم پر از لیوان و کاسه بود که همه رو جمع کردم.چند وقته همش دارم اسفناج میخورم.آخه کم خونی دارم و همین باعث سرگیجه و ضعف و خستگیم میشه و تصمیم گرفتم به روش طبیعی آهن بدنم رو تامین کنم.خلاصه توی هرچی درست می کنم تا جایی که بشه حتما اسفناج میریزم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم جاتون خالی کافه گلاسه درست کردم و زدم بر بدن.دارم یه متنی رو هم ترجمه می کنم که تقریبا تموم شد.گرسنمه و نمیدونم چی بخورم؟هیچی میلم نیست ولی خب معده م داره قاروقور می کنه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;انقدر هم سرده که حال بیرون رفتن ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستی چه برف خوشگلی بود پریروز.خیلی غافلگیر کننده بود.برگ درختها هنوز سبزه و برف اومده.گرچه انگاری قراره هفته دیگه دوباره هوا گرمتر بشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه سوتی دادم چند شب پیش:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین جور ولو نشسته بودم توی خونه و داشتم کارتن بابا لنگ دراز میدیدم که یکی از دوستان زنگ زد و گفت حالا که تنهایی بیا اینجا.گفتم تو بیا و ...خلاصه از من اصرار که تو بیا و از اون اصرار که تو بیا.آخر سر قرار شد چون شب قبل اون اومده بود پیش من، اون شب من برم پیشش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;منم ولو و بیحال، همون جوری با همون تاپ و شلوار توی خونه، فقط یه مانتو پوشیدم و روسری کشیدم سرم و پاشدم رفتم.لباسهایی که فرداش میخواستم بپوشم برم سرکار رو هم با خودم بردم. منهتی لباسها توی کیفم جا نمیشد و حال نداشتم بذارم توی کیسه ای چیزی، در نتیجه همون جوری گرفتم دستم و گفتم میرم توی پارکینگ سوار ماشین میشم و دم خونه دوست جان پیاده میشم.دیگه لازم به بسته بندی لباسها نیست که!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه همونجور ولو با لباس توی خونه و مانتویی که دکمه هاش باز بود و موهایی پریشون و لباسهایی که روی دستم بود داشتم میرفتم توی پارکینگ که توی راه پله صدای پا شنیدم.اومدم با دستم یقه مانتوم رو جمع کنم که یهو یه چیزی از روی لباسهای روی دستم لیز خورد و افتاد جلوی پام.فکر می کنید چی بود؟!س و ت ی ن بود!!!البته گلاب به روتون.همون موقع فهیمدم که صدای پا مربوط به یکی از آقایون همسایه می باشد.همسایه داشت نزدیک میشد، س و ت ی ن مذبور هم افتاده بود روی پله ها، دست منم بند بود.تنها کاری که تونستم بکنم این بود که همینجوری یهو نشستم روی پله و س و ت ی ن مذبور!!!آقای همسایه نزدیک شد و سلام علیک کردیم.متعجب از اینکه چرا من نشستم.گفت کمک میخواین؟چیزی شده؟گفتم نه، مرسی و از اونجایی که پوتین پام بود و زیپ پوتینها هم باز بود(آخر شلختگی و یلخی بودن)خودم رو مشغول بستن زیپ پوتینم کردم و ایشون هم یه ذره با تعجب نگه کردن و رفتن!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;منم سریع س و ت ی ن مذبور رو برداشتم و دویدم به سمت پارکینگ!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادم باشه دفعه بعد حتما این لباسهای کوچولو موچولو و ناموسی رو حتما بذارم توی کیف.حالا شلوار و بلوز اگه دست آدم باشه مهم نیست ولی این لباسهای ناموسی خیلی ضایعن اگه یه آدم غریبه ببینتشون!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش داشتم فکر می کردم خوب شد دیدمش و برداشتمش.اگه نمیدیم و میرفتم، هر کسی بعد از من میومد توی راهرو میدید یک فقره س و ت ی ن افتاده توی راهرو و اون وقت مجبور بودن توی تابلو اعلانات بزنن:یک فقره س و ت ی ن پیدا شده.از صاحب آن خواشمندیم جهت دریافت آن، پس از چک کردن سایز(به جای دادن نشانی)، به سرایداری مراجعه نماید!!!&lt;br /&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt; آخر هفته خوبی داشته باشین و خوش بگذره حسابی.فقط مواظب باشین نچایین عزیزانم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-8752708362694578248?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/8752708362694578248/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=8752708362694578248&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8752708362694578248'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8752708362694578248'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/11/scorpio-3.html' title='Scorpio-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-919125757291293698</id><published>2011-11-06T21:14:00.000+03:30</published><updated>2011-11-06T21:17:30.479+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی خاطره تعریف می کند'/><title type='text'>Scorpio-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پریشب بود که گفتم شب خونه دوستی بودم و صبحش خواب موندم و نرفتم دانشگاه و بعدش فهمیدم کلاس تشکیل نشده، خب؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همون شب غرق در خواب بودیم، هم من و هم دوست گرامی.یهو با یه صدای بلند من ازخواب پریدم.یه صدایی مثل آواز بود.فکر کردم اشتباه شنیدم یا شاید صدای آهنگ ماشینهای عبوری بوده.دوباره داشت چشمهام گرم میشد که یه صدای بلند یه آهنگ دیگه اومد.اونم آهنگی که قبلا توی مهمونی ها هم خیلی شنیده بودمش.انقدر بلند بود صداش و نزدیک بود که انگار صدا از توی نشیمن میومد(ما توی اتاق خواب بودیم). با هراس و ترس پا شدم نشستم.دوست عزیز هم از بیدار شدن من بیدار شد و گفت چی شده؟(اون موقع صدای آهنگ قطع شده بود دیگه)بهش گفتم یه صدایی میاد.من می ترسم.اونم گفت نه صدایی نمیاد.گفتم موبایلت کجاست؟شاید صدای زنگ موبایل تو بوده.همون موقع داشتم فکر می کردم صدای زنگ موبایل دوست عزیز که اون آهنگه نبود.ولی خب خیلی ترسیده بودم و داشتم خودم رو دلداری می دادم.دوست عزیز گفت تو چرا انقدر حساس شدی؟!!!بخواب.صدایی نمیاد.تا اومدم دوباره بخوابم این بار صدای حرف زدن دو نفر میود.دیگه داشتم سکته می کردم.صدا خیلی نزدیک بود و از توی نشیمن میود!در اتاق نیمه باز بود و به نشیمن هم دید نداشت.دوست عزیز هم با صدای شنیدن حرف زدن دو نفر نیم خیز شد و دستش رو حائل تنش کرد و با صدای بلند گفت نه مثل اینکه اینجا خبراییه!منم که رسما از شدت ترس خشک شده بودم!!!صدا هم بلند بود خیلی!!!دوست عزیز اومد بلند بشه و بره توی نشیمن و منم اومدم به عضلات خشک شده تنم یه حرکتی بدم و دنبالش برم که یهو دوست عزیز با صدای بلند زد زیر خنده و ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;معلوم شد دوست عزیز شب قبل از خواب که حرف فیلم&lt;b&gt;&lt;span style="color: red;"&gt; &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%8C_%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%AC"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;تهران من حراج بود&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;، لینک دانلودش رو پیدا کرده بود و گذاشته بود دانلود بشه و یه تیک ناقابل رو هم زده بود که وقتی دانلود تموم شد، شروع به پخش فیلم بکنه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و این صدای حرف زدن هنرپیشه های فیلم بود و صدای آهنگ هم صدای آهنگ اول فیلم بود!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالا جالب اینحاست که نه من و نه دوست عزیز بعد از مشخص شدن قضیه به روی خودمون نیاوردیم و دوباره خوابیدیم و فیلم هم با صدای بلند برای خودش پخش میشد.البته لا به لاش من از خواب میپریدم و صدای آهنگ نامجو و صدای زد و خورد میشنیدم.ولی نا نداشتم پا شم برم و فیلم رو متوقف کنم.دوست عزیز هم که...خوااااااااب!!! البته ایشون هم لا به لاش بیدار میشدن.من گفتم چقدر هم فیلمه طولانیه، چرا تموم نمیشه؟و ایشون فرمودند چون تایم فیلم نود و هفت دقیقه س!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آخر سرش بعد از کلی از خواب پریدن و بیدار شدن با صدای فیلم، گلاب به روتون، روم به دیوار، فشار مثانه م وادارم کرد از جام بلند بشم و برم از اتاق بیرون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی دستشویی با خودم گفتم حالا که از رختخواب گرم و نرم اومدم بیرون، میرم و فیلم رو هم متوقف میکنم تا بقیه خوابم حداقل به آرامش باشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فکر می کنین چی شد؟از دستشویی که اومدم بیرون فیلم هم تموم شد!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه اگه فیلمی چیزی میذارین دانلود بشه، اون تیک رو بردارین که بعد از اتمام دانلود به صورت اتوماتیک شروع به پخش نکنه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-919125757291293698?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/919125757291293698/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=919125757291293698&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/919125757291293698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/919125757291293698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/11/scorpio-2.html' title='Scorpio-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5338178297454066624</id><published>2011-11-05T16:20:00.002+03:30</published><updated>2011-11-05T16:21:17.543+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Scorpio-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیدم چند ساله که این کاخ نیاوران بغل گوشمونه و من حتی یه بار هم نرفتم ببینمش.یعنی رفتم هاااا ولی فقط برای استفاده از کافه ش و یا برای رفتن به کنسرت ها!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه دیروز با جمعی از دوستان رهسپار کاخ نیاوران شدیم.من که برای تکمیل داشتن یه روز سرشار از فرهیختگی، پیاده رفتم تا کاخ تا مثلا ورزشی هم کرده باشم.توی کاخ هم هرجا رو که میشد ببینیم رو دیدیم و یکی از دوستان قبلا لیدر کاخ بود و خلاصه از اطلاعات کم نذاشت برامون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بیشتر از هر چیزی من عاشق پنجره های رنگی حوضخونه ش شدم و استوانه های آویزوون از سقف کتابخونه ش. نکته جالب دیگه برام این بود که به نظرم زندگی شون به عنوان خاندان سلطنتی یک کشور، اون قدر که فکر می کردم سلطنتی نبود.همه جاش به نظرم خوب بود.فقط توی کاخ اصلی خیلی احساس خوبی نداشتم.نمیدونم چزا؟فضاش سنگین و سرد بود...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم جایتان خالی رفتیم پیتزا نایت و پیتزا زدیم بر بدن.من قبلا پیتزاهاش رو خورده بودم ولی به صورت اینکه زنگ زده بودیم و آورده بودن.کیفیتش خیلی خوب بود و بسته بندیهاشون هم مرتب بود.دیروز برای اولین باز حضوری رفتم اونجا.هم جاش کوچیک بود و هم سرویس دهی داخلیش افتضاح و دیر و کند بود.ولی کیفیتش همچنان خوب بود.دیدین میگن بعضی آدمها همه خصوصیاتشون خوب نیست و یا فقط به درد یه جاهایی می خورن؟مثلا یکی برای مهمونی رفتن فقط خوبه و یکی برای مسافرت و یا یکی فقط برای کار کردن خوبه؟بعضی رستورانها هم فقط کیفیتشون خوبه و فقط باید غذاشون رو بخوری و بیخیال محیطشون بشی وپیتزا نایت هم یکی از اونهاست!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جالب ترین اتفاقی که می تونست امروز بیوفته این بود که من دیشب خونه یکی از دوستهام بودم و صبح خواب موندم.هم من و هم اون عزیز خواب موندیم و از کار و زندگیمون افتادیم.صبح همینجور خوابالو و با چشمان بسته پرسیدم ساعت چنده و جواب شنیدم نه و نیم و اون موقع نیم متر از جا پریدم.چون امروز کلاس داشتم دانشگاه و خواب موندم.خلاصه کلی حالم گرفته شد.بعدش یه اس ام اس اومد از یه همکلاسی عزیز که رزی جان، امروز کلاس کنسل شد!!!یعنی حالی کردم بس عظیییم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;بلاگر که مدتهاست فیلتره و در نتیجه وبلاگم هم فیلتره.گودر رو که پکوندن و این گوگل پلاس رسما حالم رو به هم میزنه.برام کامنت میاد که وبلاگم و خودم دیگه خیلی حال به هم زن شدیم(یا یه همچین چیزهایی.درست یادم نیست چون کامنت رو نصفه نیمه نخونده پاک کردم)می گم چه طوره کم کم کاسه کوزه م رو جمع کنم و برم؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادش به خیر اون موقع ها(مثلا سال 85)چه عالمی داشتم با وبلاگ نویسی و چه جوی توی وبلاگستان بود.از اون موقعیها الان خیلی ها یا نمینویسن و یا بدتر از من خیلی کم می نویسن!ما را چه شده است؟!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5338178297454066624?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5338178297454066624/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5338178297454066624&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5338178297454066624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5338178297454066624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/11/scorpio-1.html' title='Scorpio-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2545900156064361237</id><published>2011-10-19T13:30:00.000+03:30</published><updated>2011-10-20T00:32:15.171+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Libra-6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;دیروز مرخصی گرفته بودم که برم یه سر دانشگاه. که البته نرفتم.شب قبلش مهمونی بودم و صبح تا ساعت ده خوابیدم.گفتم از مرخصیم استفاده کنم و خلاصه شرکت هم نرفتم.رفتم تجریش و یه سری خنزر پنزر میخواستم بخرم و یه چند تا شلوار تعمیری هم داشتم که یا باید کوتاه میشدن یا باید کمرشون تنگ میشد و یا دکمه شون افتاده بود و ...خلاصه شلوار ها رو دادم به آقای خیاط خوب و مهربون و قرار شد ساعت چهار حاضر بشن.راجع به این خیاطه بگم که توی پاساژ بعثت تجریش هستش.طبقه پایین.از پله که میای پایین، سمت راست، دومین مغازه از انتها، بغل یه لوازم آرایش فروشی.آی کارش خوبه و خوبه که نگو.یه شلوار جین رو در کمال ناامیدی بهش نشون دادم که گفت درست میشه و چیزی که تحویلم داد غیرقابل باور بود.قیمتهاش هم خوبه و خلاصه من چند ساله که مشتریش هستم.اگه کار تعمیراتی داشتین میتونین برین پیشش.خیلی خوبه!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;آره خلاصه، گفت شلوارها ساعت چهار حاضره.حالا ساعت چنده؟یک و نیم!عصر هم با دوستان قرار داشتیم بریم سینما فیلم سعادت آباد.دیدم نمی صرفه برم خونه.خلاصه دو گوله رو به کار انداختم و رفتم سینما فرهنگ و تک و تنها فیلم یک حبه قند رو دیدم.بعدش هم اومدم بیرون و رفتم تجریش و شلوارها رو گرفتم و بعدش هم پیش به سوی سینما آزادی و فیلم سعادت آباد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;انگاری یه دوربین گذاشته بودن توی خونه و چند ساعت از زندگی یه عده ای رو فیلم گرفته بودن.ولی رفتارهای علی(امیر آقایی)که یه مرد شکاک بود رفته بود روی مغزم و خیانت محسن(حامد بهداد).بعدش با حرص و حال بد روندم تا خونه و از سردرد مردم.دیشب که داشتم برای یه کسی جریان فیلم رو تعریف می کردم فهمیدم سردردم مال فیلم بود.خلاصه از دیشب تا حالا سردرد ولم نکرده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;امشب هم خونه مهمون داریم.عموجان هستن و فرزندان.هیچ کاری هم نکردم.میخواستم یه ذره از کارهام رو دیشب انجام بدم که سردرد اجازه نداد و فقط خمیر پای سیب رو درست کردم و بقیه کارها موند برای امشب.تازه تمیزکاری هم هست!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;امیدوارم سر دردم زودی خوب بشه تا بتونم به کارها برسم.یادش به خیر اون موقع ها که مامانم حالش بهتر بود و هنوز سکته نکرده بود، چقدر مهمونی گرفتن راحت تر بود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;راستی منوی امشب:لازانیا، لوبیا پلو، سوپ جو، سالاد و برای دسر هم پای سیب و بستنی.خلاصه که بفرمایید شام!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;در مورد پست قبل هم باید بگم که میتونه واقعیت باشه، می تونه خیال باشه یا حتی تلفیقی از واقعیت و خیال!توضیح بیشتری فعلا براش ندارم!ولی باید بگم که از این به بعد از این نوشته ها هم اینجا خواهم نوشت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;راستی من هنوز نه ازدواج کردم و نه با آدم جدیدی آشنا شدم!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2545900156064361237?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/2545900156064361237/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=2545900156064361237&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2545900156064361237'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2545900156064361237'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/10/libra-6.html' title='Libra-6'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5978340409659309716</id><published>2011-10-15T19:54:00.002+03:30</published><updated>2011-10-20T00:20:36.687+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='تکه ای از من...'/><title type='text'>Libra-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;زن غلتی زد و به سمت مرد چرخید، مرد هم بیداربود.چند دقیقه قبل صدای آلارم صبحگاهی موبایل مرد بیدارشان کرده بود. بعدش عشقبازیکرده بودند و حالا جفتشان کرخت افتاده بودند توی تخت. مرد زن را در آغوش کشید وچند دقیقه بعد گونه زن را بوسید و از جا بلند شد و حوله ش را برداشت و رفت به سمتحمام.زن از جا بلند شد و لباس خوابش رو پوشید و رفت سمت آشپزخانه و کتری رو پر ازآب کرد و زیرش رو روشن کرد و نان و پنیر را از یخچال بیرون آورد.بعد دست و صورتشرو شست و مسواک زد و برگشت توی اتاق خواب و در آیینه به خودش نگاه کرد، موهای بلندو فرفریش با پریشانی ریخته بودند دورش.به خودش یه لبخند کج زد و از جلوی آیینه کرمبرداشت و مالید به دستهاش و نشست روی تخت، رو به در حمام.صدای شیر آب که قطع شد،زن از جا بلند شد و حوله مرد را برداشت و بازش کرد و جلوی در حمام ایستاد و مرد کهاز حمام بیرون آمد حوله را روی دوش مرد انداخت.مرد لبخندی زد و لبهای زن را بوسیدو تشکر کرد و چرخید به سمت آیینه و مشغول برس کشیدن به موهایش شد.زن رفت سمتآشپزخانه و چایی را دم کرد و بساط صبحانه را چید روی میز، مرد هم با حوله سفیدش کهدورش پیچیده بود با موهایی شانه شده و ژل زده، آمد توی آشپزخانه.زن نشست پشت میز وپرسید نیمرو میخوری؟ مرد در جواب در یخچال رو باز کرد و باقی مانده ساندویچ شامدیشب رو درآورد و گفت تا این هست چرا تخم مرغ؟ و نشست پشت میز.زن چایی ریخت ومشغول خوردن صبحانه شد. مرد لفاف دور ساندویچ رو باز کرد و به زن گفت میخوری؟زن بادهان پر سرش رو تکون داد که یعنی، نه.مرد یه گاز از ساندویچ زد و بعدش ساندویچ روگرفت به سمت زن و زن یه گاز کوچولو از ساندویچ زد و و با سر تشکر کرد.مرد دوبارهساندویچ رو گرفت جلوی دهان زن و زن یه گاز دیگه هم زد و بعد یا دست ساندویچ رو هلداد به سمت مرد...صبحانه که تمام شد، مرد آماده رفتن به محل کار شد.زن پرسید چیزخاصی برای نهار دلت نمیخواد؟مرد همینجوری که وسایلش رو جمع و جور می کرد وسایلش روجمع و جور می کرد جواب داد:نه، هر چی درست کنی خوشمزه س و کفشهاش رو پوشید و زن راکه کنارش پشت در آپارتمان ایستاده بود را بوسید و خداحافظی کرد و رفت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;بعد از رفتن مرد، زن یه ذره اطرافش رو نگاه کردو رفت سمت اتاق خواب و پنجره رو باز کرد و ولو شد توی تخت و با خودش فکر کرد چقدرخوبه که امروز پنجشنبه س و لازم نیست بره سرکار.بالش مرد را گذاشت روی بالش خودش وکتابش رو از کنار تخت برداشت و ادامه ش رو خوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;بعد از مدتی از جاش بلند شد و رفت سمتآشپزخونه.بساط صبحانه رو جمع و جور کرد و یه لیوان چایی برای خودش ریخت.همه پنجرهها رو باز کرد.ظرفهای ماشین ظرفشویی رو خالی کرد و ظرفهای کثیف رو چید توش. تویاتاق خواب رفت و لیوانهای آب&amp;nbsp; دو طرف تخترو که شبها بالای سرشون می ذاشتن رو برداشت به همراه یه لیوان چای نیم خورده کهسمت مرد بود و مربوط به شب قبل بود.توی نشیمن گشت و هر جا ظرف یا لیوان کثیف بودجمع کرد و گذاشت توی ماشین ظرفشویی و ماشین رو روشن کرد.نشیمن رو جمع و جورکرد.دستشویی رو شست.آشپزخونه رو جمع و جور کرد و یخچال رو مرتب کرد و کابینتها رومرتب کرد.گاز رو تمیز کرد که خرده های زغال هایی که مرد برای قلیون داغ کرده بودروش بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;کمرش تیر ملایمی کشید.زن دوباره رفت و روی تختولو شد و بقیه کتابش رو خوند.احساس گرسنگی کرد. پا شد و رفت سمت آشپزخونه.یهشیرینی برداشت و یه لیوان چایی ریخت و رفت سمت اتاق خواب و دراز کشید روی تخت و بهعضلات کمرش و پشتش کش و قوس داد.بدنش پر از رخوت شد.یه گاز به شیرینی زد و تا اومدلیوان رو برداره صدای زنگ موبایلش رو شنید.مرد بود که پیغام داده بود در چهحالی؟زن براش نوشت در حال تمیز کاری، کتاب خوندن، خستگی در کردن.مرد در جواب تشکرکرد و زن در جوابش نوشت کی میای؟ برای نهار میخوام بدونم.مرد در جواب نوشت نهاربخور، دیر میام.زن جواب داد برای خوردن نمیگم.هم خرید دارم و هم میخوام بدونم کیمیای که نهار گرم باشه.مرد در جواب تشکر کرد و گفت خریدت رو الان بگو.زن جوابداد:یه خامه صورتی، یه بسته قارچ.نوشیدنی هم اگه خواستی بگیر.مرد در جواب تشکر کردو این مکالمه نوشتاری تموم شد.زن چایی رو نوشید و پا شد و رفت توی نشیمن. پاکتسیگار مرد روی میز تلویزیون بود.زن یه نخ سیگار ازش کشید بیرون و با کبریت کنارش کهروش نوشته بود &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;café 85&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;روشنش کرد و همونجا ایستاد و به خونه نگاه کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;سیگارش که تموم شد، دستهاش رو شست و ماشینظرفشویی رو خالی کرد و روی کابینتها رو دستمال کشید. رفت توی اتاق خواب و اونجا روجمع و جور کرد.لباسهای مرد رو که همه جا پراکنده بودند رو جمع کرد و توی کشوهاگذاشت.بعد جارو برقی رو روشن کرد و از نشیمن جارو کشید تا رسید به اتاق خواب.بعدشلباسهاش رو درآورد و رفت توی حمام و حمام رو شست و بعدش نشست کف حمام.آب هم بازبود و حمام پر از بخار شد.احساس کرد داره خفه میشه ، لای در حمام رو باز کرد وشامپو رو ریخت روی موهای بلندش.بعد از اتمام شست و شو اومد بیرون و حوله ش روبرداشت و پوشید و با خودش فکر کرد اگه الان مرد خونه بود، وقتی در حمام رو باز میکرد مرد رو میدید که با حوله جلوی در ایستاده تا حوله رو بندازه روی شونه های زن.ازتصور اون لحظه دلش غنچ رفت...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;از حمام اومد بیرون و با حوله نشست روی تخت وتکیه داد به تکیه گاهی که با قرار دادن بالش مرد روی بالش خودش درست کرده بود.کمکم بدنش روی بالش ها لیز خورد و زن به حالت خوابیده در اومد.دو صفحه از کتابش روخوند و چشمهاش گرم شد.با چشم های بسته با پاهاش روتختی رو کشید روی خودش و کم کمخوابش برد.با صدای زنگ موبایلش از خواب پرید.مرد بود که از محل کارش اومده بودبیرون و خرید کرده بود و میخواست خبر بده که داره میاد سمت خونه.زن از جا پرید ورفت توی آشپزخونه.قابلمه رو پر از آب کرد و یه قاشق نمک و روغن ریخت توش و زیرش روروشن کرد.برگشت توی اتاق خواب و لباسش رو پوشید و حوله رو انداخت روی در اتاق کنارحوله مرد.روی تخت رو مرتب کرد و برگشت توی آشپزخونه.ژامبونها را از یخچال درآورد وباریک باریک برید.جعفری های ریز شده رو از فریز درآورد و ریخت توی یه کاسه تایخشون باز بشه.روغن زیتون ریخت توی ماهیتابه و ژامبون ها رو اضافه کرد و تفتداد.جعفری ها رو هم اضافه کرد.آب قابلمه جوش اومده بود، اسپاگتی ها رو اضافه کردبه آب جوش و حرارتش رو کم کرد.به ژامبونها پودر سیر زد و نمک و فلفل و یه سریادویه دیگه.دست آخر قبل از خاموش کردن هم روشون کنجد پاشید.اسپاگتی ها رو که آبکشمیکرد، مرد کلید انداخت و اومد تو.تا وارد شد گفت اینجا چقدر قشنگ و تمیز شده.بعداومد توی آشپزخونه و کیسه خریدش روگذاشت روی کابینت و خم شد و زن رو بوسید.بعدشرفت سراغ اجاق گاز و محتویات توی ماهیتابه رو وارسی کرد.چیزهایی که خریده بود رودرآورد:یه بسته پاستیل نوشابه ای، دو تا دسر، شکلاتی برای خودش و توت فرنگی برایزن و یه نوشیدنی که تازه کشف کرده بود، به همراه قارچ و خامه که زن خواسته بود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;زن قارچهایی که مرد خریده بود رو شست و ورقهورقه کرد و به ژامبونها اضافه کرد و زیر ماهیتابه رو روشن کرد.قارچها که نرم شد،خامه رو باز کرد و ریخت روی ژامبونها و هم زد.در حین انجام این کارها با مرد مشغولحرف زدن بود.چند جمله زن می گفت و چند جمله مرد.اسپاگتی آبکش شده رو ریخت تویقابلمه و خامه و کچاب اضافه کرد و هم زد.مرد در حالیکه لباسش رو عوض کرده بود وبالا تنه ش لخت بود و داشت دکمه شلوارکش رو می بست اومد توی آشپزخونه و دوتا بشقاباز کابینت درآورد و گذاشت روی پیشخوان.بسته پاستیل رو هم باز کرد و گذاشت رویکابینت و یه دونه خودش خورد و یه دونه گذاشت دهن زن.زن اسپاگتی ها رو کشید تویبشقابها و روشون هم مخلوط ژامبون رو ریخت. مرد بشقابها رو برد روی میز.زن از توییخچال ترشی و خیارشور و سس درآورد و نشست روی صندلی پشت میز و به مرد نگاه کرد کهداشت از فریزر یخ درمی آورد و میریخت توی لیوانهای بلند دسته دار. نوشیدنی رو ریختتوی لیوانها و اومد سمت میز.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;نهار که تمام شد، هر کدوم یه طرفی ولو بودند.مردبابت نهار تشکر کرد و زن بابت نوشیدنی خوشمزه ای که مرد خریده بود و هیچ کدوم تاحالا امتحانش نکرده بودند و بعد از نوشیدنش فهمیده بودن که خیلی خوشمزه س.میز کهجمع شد و چایی که نوشیدند به همراه یه شیرینی کوچولو، مرد شروع کرد به شوخی بازن.دستهای زن رو که نشسته بود روی مبل رو گرفته بود و لبهاش رو چسبونده بود رویگردن زن و فوت می کرد به سمت گردن زن و زن از شدت قلقلک ریسه میرفت و جیغ میزد وزیر بدن مرد پیچ و تاب میخورد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 18px;"&gt;رفتندسمت اتاق خواب و ولو شدند روی تخت.مرد داشت با لپ تاپش کلنجار میرفت و زن کتابش رودست گرفته بود.روی تخت هم یه ذره شوخی کردند و کم کم چشمهاشون گرم شد.با صدای زنگموبایل زن از خواب پریدند.دیر شده بود.شب جایی مهمون بودند.یه مقدار راجع به اینکهمرد چی بپوشه حرف زدن.مرد میخواست با شلوار جین و لباس اسپرت بیاد و زن راضیش کردکه بهتره لباس رسمی بپوشه و از اونجایی که شلوار و پیراهن انتخاب شده احتیاج بهاتو داشتن، مرد با غرغر شروع به اتو کردن لباسش کرد و زن از فرصت استفاده کرد ورفت دوش بگیره در حالیکه زیر دوش داشت فکر می کرد کی دسر شکلاتی و توت فرنگی رومیخورن...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: Arial, sans-serif; font-size: 11pt; line-height: 115%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5978340409659309716?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5978340409659309716/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5978340409659309716&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5978340409659309716'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5978340409659309716'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/10/libra-5.html' title='Libra-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6255754597202337493</id><published>2011-10-09T20:24:00.000+03:30</published><updated>2011-10-09T20:24:17.564+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی به مسافرت می رود'/><title type='text'>Libra-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنجشنبه صبح قرار بود با جمیعی از رفقای شفیق بریم به سمت کردان و فرداش برگردیم.حرکت که کردیم گفتم چرا این طرفی میریم؟ما باید بریم سمت غرب، چرا داریم میریم سمت فشم و دیزین؟گفتن یه راه جدیدی پیدا کردیم که از این طرف بریم و نزدیکتره!ما هم گفتیم چشم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش رفتیم و نهاری زدیم بر بدن.بعد دوستان گفتن بریم چایی بزنیم بر بدن که من گفتم یه ذره صبر کنین، یه ذره دیگه میرسیم کردان و اونجا چایی میزنیم بر بدن که گفتن نه!ما الان چایی میخواهیم!ما هم گفتیم چشم.چند نفر به یه نفر!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه رسیدیم دم یه رودخونه.سه تا ماشین بودیم.همه پیاده شدن غیر از من که داشتم موهام رو میکردم زیر کلاهم که از گزند باد و در پی اون درد سینوزیت رها بشم.از ماشین که پیاده شدم...بوووووووم...یه عالمه کاغذ رنگی و از این اسپری ها که نخ رنگی ازش میاد بیرون ریخت روی سرم و لای موهام.بعدش هم صدای آهنگ تولدت مبارک اندی رو شنیدم و در آخر هم یه کیک که روی یکی از ماشینها بود و شمع سه و صفر روش بود...&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://up8.iranblog.com/images/x2i9801igr8ydheq5hd.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://up8.iranblog.com/images/x2i9801igr8ydheq5hd.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لازمه بگم چه حالی شدم؟!(شخص در عکس، بنده نیستم و یکی از دوستان عزیز می باشند!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش هم فهمیدم که اصلا قرار نبوده بریم کردان و از اول قرار بوده بریم شمال.منم که عاشق شمال اونم توی پاییز و اونم توی ماه مورد علاقه م یعنی مهر ماه عزییییزم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه رفتیم و دیشب دیروقت برگشتیم.جای همه دوستان خالی...هوای عالی، تمیز، خنک و خیابونهایی خلوت...انقدر که من و یکی دیگه از دوستان صبحها بلند میشدیم و ساعت شش و نیم میرفتیم پیاده روی و نون میخریدیم و بر می گشتیم و صبحانه رو رو به راه می کردیم و میز توی تراس رو میچیدیم و بقیه رو بیدار می کردیم.مدل بیدار کردنمون هم اینجوری بود که آهنگ میذاشتیم و صداش رو هی ذره ذره بلند می کردیم تا بیدار بشن دونه دونه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گل سرسبد جمع هم پسر یک سال و نیمه یک زوج دوست داشتنی از دوستان بود و نقطه عطفش هم این بود که یک روز صبح که من خواب بودم دیدم یه چیز نرمی داره کنارم وول میخوره. یه چشمم رو زورکی باز کردم و توی تاریک و روشن اتاق دیدم که این عزیز دلم اومده پیش من و داره خودش رو کنارم جا می کنه.اونجا بود که انقدر قربون صدقه ش رفتم و جیغ زدم که همه بیدار شدن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سورپرایز خیلی خوبی برای یه تولد خوب...و ورود به یه دهه جدید از زندگی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خدایا این دوست های خوب رو برای من نگه دار و دلشون رو همیشه خوش نگه دار و تنشون رو سالم و جیبشون رو پر از پول...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که شمع تولد سی سالگی رو کنار رودخونه و وسط جاده ای بعد از هتل دیزین فوت کردم و حالش رو بردم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ممنون از تبریکاتتون توی کامنت و ایمیل و گودر...الهی دلتون همیشه خوش!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;یه توضیحی بدم درباره آرزویی که در پست قبل کردم و انگاری سوتفاهم به وجود آورده.من اگه آرزوی عشق واقعی کردم منظورم این نبود که الان حالم خیلی بده و لنگ یکی دیگه هستم که با وجودش حال خودم رو خوب کنه.این رو فهمیدم که حتی اگه یه آدم خیلی دوست داشتنی و همه چیز کاملی کنار آدم باشه، تا آدم با خودش اوکی نباشه نمیتونه از رابطه ش لذت ببره.دوستان، من الان دارم زندگیم رو می کنم.خیلی نرمال و عادی و مثل بقیه مردم.کلی برنامه برای زندگیم دارم و برای آینده م و حتی آینده شغلیم.اینجوری نیست که غمباد گرفته باشم!این توضیح رو خواستم بدم چون مهرناز عزیزم و دو نفر دیگه توی ایمیلشون همچین چیزی رو یادآورد کرده بودن و حتی توی شمال هم یکی از دوستان یه شب موقع خواب اومده بود و در این باره با من حرف میزد!هر چی بهش گفتم عزیز دلم من حالم خوبه.کلی شادم و دارم زندگی می کنم و از اون حالت بد و افسردگیم اومدم بیرون و ...میگفت به هر کی دروغ میگی به من دروغ نگو.چرا انقدر میخوای بگی اوکی هستی و محکم هستی و حالت خوبه؟چرا انقدر غدی؟!همه این ورجه ورجه هات الکیه.من توی چشمهات میخونم و میبینم و...من میفهمم. و من هرچی گفتم اینجوری نیست باورش نشد که نشد!!!و کلی راهکار جلوی روم گذاشت!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش به این نتیجه رسیدم که لابد توی رفتارم و نوشته هام یه چیزی هست که چند نفر همچین برداشتی کردن!ولی عزیزان دلم من دارم زندگیم رو میکنم با کلی برنامه و هدف توی زندگیم که البته داشتن یه یار عاطفی مناسب در کنار همه اینها هم برام مهمه!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6255754597202337493?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6255754597202337493/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6255754597202337493&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6255754597202337493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6255754597202337493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/10/libra-4_09.html' title='Libra-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4867969925727272884</id><published>2011-10-05T10:10:00.001+03:30</published><updated>2011-10-05T10:11:58.170+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی آرزو می کند'/><title type='text'>Libra-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میخوام بیست ساله باشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میخوام &lt;strong&gt;سی ساله&lt;/strong&gt; باشم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میخوام وقتی بهاره، گل امساله باشم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خب خب اینم از سی سالگی عزیززززززززم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امیدوارم این دهه زندگیم پر از سلامتی و برکت و ثروت و موفقیت و آرامش و شادی و عشق باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای خودم همه چیزهای خوب دنیا رو آرزو می کنم و امیدوارم به همه اونچه که لایقش هستم برسم و هر چیزی هم که هنوز لایقش نیستم رو لیاقتش رو کسب کنم و بهش برسم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دهه قبل و بیست سالگی سرشار از تجربه و اتفاقهای ریز و درشت بود.امیدوارم این دهه پخته تر و درست تر زندگی کنم.با خودم رو راست تر باشم، خودم رو بیشتر دوست داشته باشم و آدم بهتری باشم و از همه اونچه که در سالهای قبل به دست آوردم به درستی استفاده کنم و برای زندگیم مسیر درستی رو انتخاب کنم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اولین طپش های عاشقانه قلبم رو در این دهه و در بیست و دو سالگی تجربه کردم.امیدوارم توی این دهه قلبم طپشهای عاشقانه &lt;strong&gt;واقعی&lt;/strong&gt; رو تجربه کنه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;امیدوارم خانواده م و اطرافیانم سلامت و شاد و موفق باشن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و اکنون این منم، یک &lt;strong&gt;سی ساله&lt;/strong&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4867969925727272884?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4867969925727272884/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4867969925727272884&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4867969925727272884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4867969925727272884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/10/libra-4.html' title='Libra-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-3351511185981691688</id><published>2011-09-28T18:49:00.000+03:30</published><updated>2011-09-28T18:58:37.889+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی گند می زند'/><title type='text'>Libra-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;چه احساسی بهتون دست میده وقتی دارین لخ لخ کنان توی تجریش قدم میزنین(در واقع خودتون رو می کشین روی زمین) و در حالیکه رفتین&lt;a href="http://www.dorost.org/"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;&lt;b&gt; فروشگاه درست&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; و خرید کردین و دارین میرین سمت خونه و یهو یه صدایی پشت سرتون میگه:رزی!!! و بر می گردین و می بینین واااای دوست پسر شونصد سال پیشتون پشت سرتون ایستاده؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;آره خلاصه برگشتم و دیدم شاخ شمشاد پشت سرم ایستاده!بعد از سلام و احوالپرسی ازم پرسید بچه دار نشدی؟منم بهش گفتم بچه؟درسته که از اون موقع خیلی چاق شدم ولی واقعا بهم میخوره که بچه دار باشم؟بذار اول باباش رو پیدا کنم و بعد بچه دار بشم!ایشون هم با چشمانی از حدقه دراومده فرمودن مگه ازدواج نکردی؟ و بنده هم بگم نچ!و ایشون بگن ولی اون موقع یادمه گفتی میخوای نامزد کنی و با من بهم زدی!!!اون وقت همه دنیا کوبیده شد روی سرم که واااای راست میگه.یادم اومد بیچاره هیچ مشکلی که نداشت تازه موقعیت خوبی داشت و اخلاق درست و حسابی هم داشت ولی نمیدونم چرا زیاد به دلم نمی نشست و به خیال خودم برای اینکه علافش نکنم بهش گفتم دارم نامزد می کنم!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;میتونین تصور کنین چه جوری قضیه رو جمع و جور کردم؟اونم صورت در صورت.باز اگه پشت تلفن بود راحت تر میشد این گند رو جمع کرد.بهش گفتم بهم خورد.حتی به نامزدی هم نرسید.شاخ شمشاد هم گیر داده بود که چرا؟مگه اذیتت می کرد؟منم گفتم نه مساله اصلا این نبود.مساله تفاوت ها بود!هر کسی توی یه شرایطی بزرگ میشه و این شرایط با هم متفاوت هستند و ...خلاصه سعی کردم جمع و جورش کنم.که البته فکر نکنم باور کرد!تازه دلخور بود و می گفت وقتی نامزدیت به هم خورد چرا دوباره به من زنگ نزدی؟!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;تازه فهمیدم ایشون یکی از همکارهاشون هم فامیلیه منه و ازش سراغ من رو گرفته که البته همکارشون من رو نمی شناختن.تازه فهمیدم که بعد از بهم خوردن رابطه مون ایشون با خودش کلی فکر کرده(.رابطه چهار، پنج ماهه ای بود و بیشتر نبود.)که ما شاید می تونسیتیم با هم آینده ای داشته باشیم و ...یک سری حرفهای تکراری!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; line-height: 18px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از خودش گفت و اینکه خیلی درگیر کارشه و خیلی مسوولیت الکی داره و هنوز مجرده و دوماه پیش با دوست دخترش بهم زده(که البته خیلی باور کردنی نبود برام)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش ازم پرسید شماره ت همون قبلیه؟بهش گفتم آره.من خطم از یازده سال پیش تا حالا همینه.در کمال ناباوری گوشیش رو درآورد و یه میس کال انداخت روی گوشیم!!!(یعنی بعد از این همه مدت شماره من هنوز توی گوشیش بود! و تمام این سالها چون فکر می کرده من ازدواج کردم بهم زنگ نزده!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;انقدر از دروغی که گفته بودم و توی این موقعیت لو رفته بودم خجالت کشیدم و مبهوت بودم که موقع خداحافظی گفت برسونمت، ماشینم توی پارکینگ طبقاتی هستش، که من بهش گفتم مرسی، من ماشینم یه ذره جلوتره.خلاصه بعد از خداحافظی و آرزوی دیدار، یادم افتاد من اصلا بدون ماشین اومدم تجریش!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش یادم افتاد چند ماه پیش هم برام آفلاین گذاشته بود که رزی از زندگیت راضی هستی و منم جوابش رو نداده بودم و باز یادم اومد چند سال پیش من یه روزی توی یاهو 360 مرحوم استاتوس زده بودم:(من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من.من خودم هستم و یک حس عجیب که بر صد عشق و هوس می ارزد )و بعدش بازم ایشون برام آفلاین گذاشته بودن که چیزی شده؟که البته من بازم جوابش رو نداده بودم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این رابطه مال خیلی وقته پیش بود.سال 81 که من بیست و یک سالم بود و هنوز سسلی نیومده بود توی زندگیم.یه چیزهایی تعریف می کرد که من اصلا یادم نبود و برام خیلی عجیب بود که یادش بوده این چیزها رو!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که دیدن آدمی از گذشته من رو برد به اون موقع ها و اینکه آیا آرزوهای اون موقع الان برام اتفاق افتادن یا نه و چقدر نسبت به اون موقعها تغییر کردم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;موقع خداحافظی بهم گفت اون موقع خیلی خام و بیتجربه بودی.آدم توی اون سن ممکنه خیلی کارها بکنه.ولی یادت باشه من رو پیچوندی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که عزیزانم نکنین.دروغ نگین که گندش بالاخره یه روزی در میاد و وای به اون روز!!!&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-3351511185981691688?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/3351511185981691688/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=3351511185981691688&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3351511185981691688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3351511185981691688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/libra-2.html' title='Libra-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-261343590313931411</id><published>2011-09-23T19:31:00.000+03:30</published><updated>2011-09-23T19:31:28.528+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Libra-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بالاخره مهر دوست داشتنی من هم از راه رسید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز صبح با بچه های دانشگاه رفته بودیم باغ موزه دکتر حسابی به صرف صبحانه.بعدش یکی از دوستان اس ام اس زد که من میخوام برم جمعه بازار و آیا تو میخوای بیای یا نه؟!منم گفتم بلللللللللله که میام.خلاصه رفتیم جمعه بازار و کلی چرخیدیم و من مقداری خنزر و پنزر خریداری کردم.از کمردرد و پادرد داشتم میمردم این درد ماهیانه هم مزید علت شده بود اون وسط.خلاصه افتان و خیزان اومدم خونه.این خانومه که میاد خونه رو تمیز میکنه هم خونه بود و با کلی هیجان داشت برام ماجرای دعوا با کارفرماش رو تعریف میکرد!تا رفت من و کیسه آب گرمم رفتیم توی تخت...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با کرختی و درد بلند شدم و دو تا قرص انداختم بالا و رفتم حموم.حالت تهوع دارم و اصلا حال مهمونی رفتن ندارم.نگفته بودم؟مهمونی یکی از دوستان دعوتم.در واقع تولدشه.نمیدونم چرا خونه شون همیشه یه جور یخ و یبسیه و مهمونی هاش بیروحه.خودش خیلی مهربونه ها ولی نمیدونم چرا مهمونی هاش اینجوریه.اول فکر کردم این احساس منه فقط ولی بعدا فهمیدم خیلی های دیگه از دوستان همچین حسی دارن!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به ساده ترین نحو ممکن حاضر شدم.اصلا حال و جون حاضر شدن ندارم.یه آرایش ساده کردم ولی یه رژ لب قرررمز زدم.من از اونهام که هر چقدر آرایش داشته باشم ولی رژلبم کمرنگ باشه خیلی توی چشم نیست.راحت ترین لباسهایی که داشتم هم پوشیدم.یه بلوز بی آستین مشکی یه روش کار شده و یه نموره یقه ش بازه و یه دامن جین تا روی زانو.اصلا هم برام مهم نیست این لباسها رو قبلا هم پوشیدم.نه، همین لباس زیباست نشان آدمیت!مهم خودمم و آنچه در کله م هستش و راحت بودنم توی این شرایط به همه چیز میچربه!کفش هم مشکی تخت و بی پاشنه.موهام رو هم ریختم دورم و چون خودشون بینگول بینگول خدایی هستن، لازم به آلاگارسون ندارن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لاک دستم صورتیه و لاک پام قرمز و به نظرم اصلا قشنگ نیست.ولی خب کفشم خوشبختانه جلو بسته س و معلوم نیست که تا به تا هستن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حال رانندگی هم ندارم و قراره یکی از دوستان بسیاااااااار عزیز بیاد دنبالم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم آماده نشستم تا اوشون تشریف بیارن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خاک به سرم داشت کادو رو یادم میرفت ببرم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین دیگه.مواظب خودتون باشین و از هوای بسیاااااار مطبوع مهر ماهی لذت ببرین.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پاییزی زیبا رو برای همه مون آرزومندم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بدرود!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-261343590313931411?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/261343590313931411/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=261343590313931411&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/261343590313931411'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/261343590313931411'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/libra-1.html' title='Libra-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1183074766316008361</id><published>2011-09-20T00:12:00.001+04:30</published><updated>2011-09-20T00:13:03.730+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی از کار و بارش می گوید'/><title type='text'>Virgo-8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قبلا هم گفتم که بنا به سیستم جدیدی که توی شرکت پیاده کردن، من دیگه از شرکت وبلاگم رو آپ نمی کنم و ایمیلهام رو هم از شرکت چک نمی کنم و فقط ایمیل کاریم رو اگه لازم باشه چک می کنم. الان که به رسم هر ساله که اواخر تابسون موسم بی خوابی های شبانه من فرا می رسه، گفتم بیام و وبلاگم رو یه آپی بکنم.صفحه بلاگر رو باز کردم ولی هیچ چیزی نداشتم که بنویسم.خواستم ببندمش، گفتم حداقل یه دو کلمه احوالپرسی کنم.همون موقع چشمم افتاد به کیفم که یه لیوان از توش پیدا بود.این لیوانه رو می خوام ببرم شرکت.چون آقای آبدارچی زحمت کشیدن و باز هم در طی این چند ماهی که اومدن اینجا، بازم لیوان من رو شکوندن.بعد یادم افتاد که از دستش شکارم حسااابی.گفتم تا این صفحه بازه یه چند خط راجع بهش بنویسم شاید یه ذره حرصم خوابید.اولا که خیلی جوونه و تازه شهریور امسال شد یک سال که ازدواج کرده ولی خانمش الان پنج ماهه حامله س.رفته یه آزمایش ساده برای خانمش و کلی پول داده و شاکیه.بهش می گم این تازه اولشه.پولهات رو جمع کن که بچه خرجش از آدم بزرگ بیشتره.می گه روزی بچه رو خدا می رسونه!!!یعنی میخواستم بزنم توی سرش!آخرین لیوان من از این&lt;a href="http://www.google.com.my/imgres?q=ikea+ceramic+glasses&amp;amp;hl=en&amp;amp;gbv=2&amp;amp;biw=1024&amp;amp;bih=609&amp;amp;tbm=isch&amp;amp;tbnid=DsEseHRYvLvrWM:&amp;amp;imgrefurl=http://www.minimalistbeauty.com/consumerism-ikea-and-tea-cups&amp;amp;docid=3d6tDK19GwHHrM&amp;amp;w=500&amp;amp;h=500&amp;amp;ei=QpZ3TpLkD46o8QPx7MzZDQ&amp;amp;zoom=1"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt; لیوانها&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; بود(غیر از اون چهار تا لیوانی که شکونده) و من آوردمش شرکت و بعدش فرداش رفتم تبریز و بعدش که برگشتم فقط دو روز توش چایی خوردم و دنگ...شکست! بعد میگم بازم از اینها دارم و میارم.میگه نه اینا فرمش یه جوریه.راحت نیست!انگار میخواد توش بخوابه که راحت نیست!میگم یعنی چی راحت نیست؟میگه فرمش راحت نیست دیگه!میگم ولی من باهاش خیلی راحتم.میگه نه، توش چایی خوردن راحت نیست!!!منم دیگه جوابش رو ندادم.عصر داشتم فکر می کردم لابد توش چایی خورده بوده که میگه توش چایی خوردن راحت نیست دیگه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو کلمه بهش حرف میزنی که از اینجا خرید نکن و برو اونجا، داد میزنه من از هرجا راحت باشم و دوست داشته باشم خرید می کنم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تا صبحانه ش رو نخوره اگه آقای مدیر عامل خودش رو جر هم بده این از جاش تکون نمیخوره.نهارش هم همین جوره.ساعت نهاری ما یک هستش.از ساعت دوازده و نیم غذا ها رو گرم میکنه و ساعت یک که میخوای بخوری کاملا یخ شده.توی آبدارخونه شرکت هم یه صندلی گذاشته و صندلی رو می کشه جلوی کابینت و یه جوری میشینه نهارش رو میخوره که نمیتونی رد شی و بری غذات رو دوباره گرم کنی یا مثلا یه چیزی از تو کابینت برداری.به خودش زحمت تکون خوردن هم نمیده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفتم کابینت...یادم اومد که چه بلایی سر کابینتها آورده.همه چیز درهم و برهم.قاشق و چنگالها رو از توی کشو درآورده و گذاشته توی یه دیس و گذاشته توی کابینت و وقتی میخوای یه قاشق برداری باید همه رو دستمالی کنی تا یه قاشق برداری.(من قاشق و چنگال هم از خونه بردم)بقیه اجناس داخل کابینت هم درهم و برهم...انباری رو که نگوووو.میشه توش یه آدم قایم کرد بسکه به هم ریخته شده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آب کتری جوش میره و عین خیالش نیست.آب از روی کابینت سرریز میشه و میره میریزه توی کابینتها.تمام کابینتها زنگ زدن!بهش میگم آب کتری سر رفت.میگه خودش خاموش میشه!!!همینه که خیلی وقتها بوی گاز میاد توی شرکت!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتی دوتا خانم میریم توی اون آبدارخونه فسقلی، نمی کنه از جاش بلند بشه و همین جور نشسته زل میزنه بهت و کاری می کنه تو از رو بری!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اون روز یه کلمه بهش گفتیم در آتلیه وقتی بسته س، میای تو یه تقه به در بزن تا ما حواسمون باشه و بعد بیا تو...داشت من رو از وسط نصف می کرد که من شهرستانیم ولی شعور دارم.تحصیلات ندارم ولی برای خودم توی شهرستان کسی هستم!!!بهش می گم چه ربطی داره آخه؟من به آقای رییس گوگولی هم گفتم این کار رو بکنه منتهی به اون غیرمستقیم گفتم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سینی ماکروفر رو نگو که کثافت و خرده غذا از سر و روش میباره!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یکی از همکارها رفته بهش گفته توی چایی هل بریز.اول گفته شاید بقیه دوست نداشته باشن که همکار جان بهش گفته آبدارچی قبلی(که برادر زن همین بود و از زمین تا آسمون با این فرق داشت، یادش به خیر) توی چایی هل میریخت و همه دوست داشتن.برگشته میگه هل نداریم.همکار جان امروز با خودش هل آورده.بعد خانم منشی دیده و میگه هل که داشتیم چرا آوردی؟آخرش معلوم شد آقای آبدارچی تشخیص دادن هل خواب آور هستش و توی چایی نریختن.بعد امروز که هل ریخته و آورده، توی لیوان چایی هر کدوممون سه تا هل درسته و نکوبیده ریخته و هل ها همین جور خشک خشک روی لیوان ایستاده بودن!بهش گفتم مرسی برای من دیگه هل نریز.اون یکی همکارم بهش گفته هل رو توی ظرف چایی خشک بریز و ...خلاصه قاطی کرده برای همکار جان...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چی بگم دیگه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عیبش رو گفتم حسنش رو هم بگم.نظافتش خیلی تمیزه.فقط همین.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلی شیرین کاری دیگه هم می کنه...رییس و روسا هم که بهش تذکر دادن هیچی نمیگه.سکوت میکنه و بعدش میاد بالا و قاطی می کنه!آقای رییس امور اداری مالی هم گفته اگه ناراحته می تونه بره.که این هم کلی غرغر کرد.البته پیش ما و پیش اون هیچی نگفت!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یعنی فقط همین مته رو سر کار کم داشتیم که بره روی اعصابمون.آبدارچی قبلی ماه بود.تمیز و مرتب.ولی خودش رفت یه جای بهتر.ولی این یکی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چی بگم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خدا همه رو به راه راست هدایت کنه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1183074766316008361?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1183074766316008361/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1183074766316008361&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1183074766316008361'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1183074766316008361'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/virgo-8.html' title='Virgo-8'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6331658707979132071</id><published>2011-09-16T12:54:00.001+04:30</published><updated>2011-09-16T12:58:17.395+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Virgo-7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز ظهر با یکی از دوستان یه قراری برای نهار داشتم که چون دوست گرامی کار داشتن، افتاد به بعد از نهار و در حقیقت برای عصرانه.عصرانه یک روز تابستانی متمایل به پاییزی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;منم دیدم اینجوریه و قراره دیرتر از خونه برم بیرون، پا شدم و اتاقم رو که گند گرفته بود رو جمع و جور کردم.یه سری ایمیل باید میفرستادم که فرستادم که بیشتر ازاین عقب نیوفتن.بعدش نهار خوردم.یه نهار ساده و من درآوردی.مامان اینا نهار قورمه سبزی خوردن و از اونجایی که من نمی تونم بیشتر از یک وعده قرمه سبزی در فصل بخورم، منم غذای محبوبم رو خوردم.یعنی اسپاگتی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه ذره اسپاگتی رو میذارین توی قابلمه و روش نمک و یه ذره روغن میریزین و زیرش رو روشن می کنین و درش رو هم میذارین تا جوش بیاد.این روش سمبل کاری پختن اسپاگتیه.بعدش که یه ذره نرم شدن بهش شوید خشک رو اضافه می کنیم.توی یه ظرف، کچاپ و سس چیلی و روغن زیتون و یه ذره پنیر پارمزان رنده شده و نمک و فلفل قرمز و پودر سیر و کنجد رو قاطی می کنیم و اسپاگتی رو آبکش می کنیم و میریزیم روی سس و مخلوط می کنیم و نوش جان می کنیم.همش یه ربع هم طول نکشید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دارم یه کتاب میخوم به اسم&lt;b&gt;&lt;a href="http://www.persian-language.org/criticism-452.html"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt; قصه تهمینه&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/b&gt;که داستان واقعی زندگی یه خانومی هستش(بنا به نوشته مقدمه کتاب)خیلی برام کشش نداره و به پیشنهاد کتابفروش خریدمش.ولی میخوام زودتر بخونمش تا تموم بشه.کتاب نصفه مونده رو دوست ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم دارم یه لیوان چایی با تابلرون عزیز دلم میخورم و مینوشم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه هفته ای میشه که کارم توی شرکت سبک شده.توی خونه هم کار خاصی انجام نمیدم جز کتاب خودن و فیلم دیدن و هر دو روز یه بار یه غذایی درست کردن.ولی نمیدونم چرا همش انقدر خسته و خوابالود هستم.صبحها جونم بالا میاد تا از جام بلند بشم.این هفته که هر روز صبح دیر رسیدم سرکار.امیدوارم هفته آینده سرشار از آگاهی و هوشیاری و سبکی و سلامتی و برکت و دل خوش باشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش نشسته بودم توی محل کارم و یهو همین جوری رو به همکارم گفتم هوا، هوای سینما رفتنه.اونم رو هوا زد و گفت موافقم.سریع رفتیم توی سایت سینما آزادی و ... بیست دقیقه بعد توی سالن سینما نشسته بودیم و داشتیم فیلم &lt;a href="http://hamshahrionline.ir/news-130242.aspx"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;شیش و بش&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; رو میدیدیم!!!ناگهانی بود ولی چسبید!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نخیر، دارم از خواب غش می کنم.برم یه چرتی بزنم و بعدش برم دوشی بگیرم و چیتان و پیتانی بکنم و برسم به قرار عصر آخرین جمعه تابستان هزار و سیصد و نود شمسی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز خوش!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6331658707979132071?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6331658707979132071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6331658707979132071&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6331658707979132071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6331658707979132071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/virgo-7.html' title='Virgo-7'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-8591171051809125408</id><published>2011-09-10T18:51:00.003+04:30</published><updated>2011-09-10T18:53:15.917+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی به مسافرت می رود'/><title type='text'>Virgo-6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه صبح زود با جمیعی از دوستان رهسپار تبریز شدیم.عروسی یکی از دوستان نسبتا دور دعوت بودیم و ما هم به این بهونه رفتیم تبریز.من خودم تبریز نرفته بودم تا حالا.تصوری که از مسیرش داشتم خیلی با اون چیزی که دیدم فرق داشت.من فکر می کردم یه مسیر پر از دار و درخت هستش در حالیکه خشک و برهوت بود.ولی خود تبریز شهر تمیزی بود و هوای معرکه و تمیزی داشت.اونجا هم عروسی رفتیم هم&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt; &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D9%84%DA%AF%D9%84%DB%8C"&gt;ائل گلی&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt; رفتیم که به نظر من مثل پارک ملت بود و همچین حسی رو به من القا می کرد.یه روز هم رفتیم &lt;a href="http://www.ihb.ir/main/hotelsdetail.aspx?id=15"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;هتل کندوان&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; و نهار خوشمزه ای زدیم توی رگ.یه &lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%82"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;عاشیق&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; هم اونجا بود که کلی زد و خوند.من همیشه خیلی دوست داشتم یکی از این عاشیق ها رو از نزدیک ببینم که شکر خدا دیدم!برخورد کارکنان هتل عالی بود که به نظرم همین به کلی از خدمات هتل می ارزید.بقیه روزها هم به گشت و گذار و بخور و بخواب و پیاده روی گذرونیدم.عروسی هم کلی سوژه بهمون داد که کلی خندیدیم و جالب بود.اونجا قبل از اینکه بریم عروسی کلی چیتان پیتان کردیم و در آخر که اومدیم لباسهامون رو بپوشیم، من و دو تا دیگه از دوستان عزیزمون کشف کردیم که به به لباسهامون برامون تنگ شده و تصمیم گرفتیم اومدیم تهران حتما بریم ورزش.امیدوارم که قسمتمون بشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;منم جو گرفته بود و احساس کردم یه نموره لهجه ترکی پیدا کردم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز هم صبح زود پاشدیم و جمع و جور کردیم و اومدیم و ظهر خونه بودم من.دیگه بعد از سفر هم که می دونین چقدر جمع و جور باید کرد.الان هم گیج خوابم.این چند روز خواب درست و حسابی نداشتیم.واقها حیف با هم بودنمون بود که بخواهیم با خوابیدن هدرش بدیم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیگه همین.از فردا هم دوباره روز از نو و روزی از نو و سر کار رفتن با همه مسائل مربوط به خودش.البته فردا قراره سه تا از دوستهای عزیزم رو بعد از مدتها ببینم و همین خودش کلی خوبه.(ایشالله)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین دیگه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستی، &lt;b&gt;برای کسی تب کن که برات بمیره!!!&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-8591171051809125408?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/8591171051809125408/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=8591171051809125408&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8591171051809125408'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8591171051809125408'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/virgo-6.html' title='Virgo-6'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-362116509001716920</id><published>2011-09-04T00:08:00.001+04:30</published><updated>2011-09-04T00:21:33.946+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی برای مخاطب خاص مینویسد'/><title type='text'>Virgo-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;برای مخاطب خاصی که هیچ موقع اینجا رو نمی خونه.&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب خوابت رو دیدم.خواب دیدم شرکت بودم و زنگ زدی و گفتی همون شرکتی که توی خیابون وزراست و نزدیک محل کار منه رفتی.پرسیدی کی کارم تموم میشه و من گفتم ساعت پنج.تو گفتی حدود ساعت دوازده کارت تموم میشه ولی کارت رو طول میدی تا ساعت پنج تا مثل دفعه های قبل با هم بریم و من رو برسونی خونه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح که بیدار شدم یاد این خوابم بودم ولی مطمئن بودم که فقط یه خوابه ولی راستش رو بخوای ته دلم میخواستم که به واقعیت تبدیل بشه که نشد.صبح از سر راه شرکت یه رژلب خریدم و یه پنکیک.توی شرکت با همه ناامنی که جدیدا احساس می کنم کلی از دست آقای رییس اعظم خندیدم.و از دست اون دوتا همکاری که با هم قهرن حرص خوردم.حرص که نه، یه حسی شبیه...نمیدونم چه جوری تعریفش کنم پس بیخیال...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عصری با مترو اومدم خونه.با یکی از همکارها اومدم که میخواست بره مطب دکترش و تا یه جایی از مسیر با هم با مترو اومدیم.بعدش توی راه با همون همکار حساب کردیم که من هر ماه چقدر هزینه حمل و نقل میدم و البته هر چی باشه کمتر از جریمه توی طرح اومدنه.اصلا میدونی چیه؟مرده شور هر چی طرح ترافیک و زوج و فرده ببرن...حیف حقوق نازنین من که باید صرف هزینه حمل و نقل بشه...کاش میشد با ماشین میرفتم شرکت، البته بدون جریمه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش ایستگاه قیطریه که پیاده شدم دیدم به به چه صف طولانی برای مسیر بعدیم هست.چاره ای جز ایستادن نبود.اعتراف میکنم تمام مدت توی صف یادت بودم.یاد تو و رفتارهات.یاد تو که خود خود نمودار سینوسی هستی و به من میگی که من غیرقابل پیش بینی هستم و تو اصلا نمیتونی پیش بینی کنی که من چه موقعی چه رفتاری از خودم نشون میدم...بعد سوار ماشین که شدم برای رهایی که از هجوم این افکار، ام پی تری پلیرم رو کردم توی گوشم و کتاب صوتی لولیتا به زبان اصلی رو گوش دادم.ولی اعتراف می کنم از هر جمله شاید فقط دو سه کلمه ش رو می شنیدم، حواسم نبود...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد اومدم خونه و ماشین رو برداشتم و با مامان و خاله جان رفتیم شهر کتاب نیاوران که برای تولد فردا شب که یهو دعوت شدم کادو بخرم.میدونم که تو هم هستی توی این مهمونی.برام خیلی دوری.با اینکه آخرین بار چهار روز پیش دیدمت و البته با دلخوری ازهم جدا شدیم، ولی به نظرم خیلی طولانی تر میاد.البته قبلش هم رفتیم این خیاط دم خونه مون که خیلی هم شیک شده تا بدم پایین پیرهنی که لباس شب هستش رو کوتاه کنه و شلوارم رو هم تنگ کنه.فکر کن، کلی پول همینها رو گرفت.حیف که مجبور بودم و حال و حوصله نداشتم وگرنه یا خودم کوتاه می کردم یا میبردم میدادم تجریش همون خیاط همیشگی توی پاساژ البرز که انقدر ادعاش هم نمیشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میدونم که فردا شب هستی و حتما با بقیه دوستان برنامه سفر چهارشنبه مون رو میریزیم و به احتمال زیاد تو برخلاف حرفی که زدی میخوای نیای و دبه دربیاری.راستش رو بخوای برام مهم نیست که بیای یا نه.ولی ته دلم رو که میبینم دلم میخواد که بیای.حالا نمیدونم به چه دلیل کوفتی دلم میخواد بیای...راستش رو بخوای دلیل نیومدنت هم خیلی لجم رو درمیاره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آره داشتم میگفتم که رفتیم شهر کتاب نیاوران و من خرید کردم و بعدش هم رفتیم مرکز خرید نارون.از اونجا هم برای یکی از دوستهام کادو خریدم چون کادوی تولدش رو نخریده بودم و البته صاحب یه ست گوشواره و گردنبند براق و نگین دار هم شدم.رفتیم توی ایکیای مرکز خرید نارون، من عاشق اون کاناپه سه نفره نرم و گلگلیش هستم.قیمت کردم:یک میلیون و هشتصد و شصت هزار تومان.اون همون کاناپه نرم و گلگلی رویاهای منه که دوست دارم روش ولو بشم و کتاب بخونم و فیلم بینم و یه وقتهایی هم توی یه آغوش گرم و مهربون و امنی ولو بشم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوتا از اون لیوانهایی که آبیش رو از کیش خریده بودیم، خریدم.یه سبز و یه قهوه ای.میخوام ببرم سرکار.آقای آبدارچی عزیز لیوانم رو حسابی لب پر کرده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی ایکیا هم همش یادت بودم.ازاون چاقوهایی که توی خونه ت داری هم اونجا بود.از اون ووگ ها هم بود.منتهی بزرگتر از مال تو بود.الان که اومدم خونه دارم به خودم می گم چرا از اون ووگ ها نخریدم آخه؟من که یه دونه از اونها میخواستم پس چرا نخریدم؟!شاید از بیحوصلگیم بود...از اون لیوانهایی که شیشه ایش رو داری هم سرامیکیش بود و خیلی چیزهای دیگه که دوست داری و دوست دارم...لعنتی، لعنتی، لعنتی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش اومدیم خونه و شام خوردیم.البته راستش رو بخوای آخرین چیز درست و حسابی که خوردم چند روز پیش بوده.اشتهام چند روزه نمیدونم کجا رفته و حال که رفته چرا با خودش این کیلوهای اضافه رو نبرده؟حالا همشون رو نه ولی بالاخره رسمش بود یه ذره شون رو ببره...بعدش ریشه موهام رو رنگ کردم و کادوها رو بسته بندی کردم.آخ چقدر براق و خوشگل شدن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چرا انقدر دلم برات تنگ شده؟با اینکه خیلی خیلی از دستت دلخورم.از دست خودم هم دلخورم.هر بازیکن فوتبالی یه عمری داره و بعدش باید توی اوج کنار بره.ولی من شدم مثل علی دایی که کم مونده بود با عصا هم بیاد توی زمین بازی و دل نمی کند...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم باید بشینم لیست وسایل سفر رو دربیارم.یه سفر معمولی نیست که، ناسلامتی عروسی دعوتیم و باید کلی بند و بساط ببریم با خودمون.تنها کاری که کردم این بوده که دادم پایین پیراهنم رو کوتاه کنن و اون تاپ و دامن مجلسیم رو هم دادم خشک شویی(آخه احتمالا دو تا مجلس میریم) و کفشای پاشنه سوزنیم رو درآوردم و پاشنه و ته پاشنه شون رو بررسی کردم که خدا رو شکر درست بود و البته یه جفت ته پاشنه زاپاس هم دارم و باید توی لیستم بنویسم که یادم باشه ببرمشون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هی هی هی، کاش یه بار من و تو بدون حب و بغض و کینه و درو کردن گذشته هامون میشستیم خیلی منطقی و آروم با هم حرف میزدیم.نه برای اینکه رابطه مون درست بشه (که تو انقدر دور و ورت آدم ریخته که دیگه یاد این رزی نیوفتی.یعنی یادش که می افتی ولی برای رابطه جدی نه و من هم انقدر رفتارهای عجیب و غریب ازت دیدم و دلم شکسته که اصلا نمی تونم به بازسازی دوباره فکر کنم)بلکه میشستیم با هم حرف میزدیم و کینه ها و سوتفاهم هامون رو میریختیم بیرون فقط برای اینکه راحت تر باشیم.ولی متاسفم که نه تو ظرفیتش رو داری و نه من...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خوش باش رفیق با همون در و گوهرهایی که اطرافت پخش و پلا هستن.خوش باش پسرکی که همش داری زیر حرفهات میزنی، دروغ میگی و تو هم شدی مثل بقیه.شاید هم مثل بقیه بودی و تو هم یکی از آدمهایی که بودی که من با عینک ساده لوحیم نگاهت می کردم...اگه بدونی من چه چیزهایی میدونم...اگه بدونی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میدونم هر رابطه ای یه روزی تموم میشه ولی کاش رابطه من و تو توسط خودمون تموم میشد.کاش واقعا خودمون تصمیم میگرفتم تمومش کنیم نه تخت فشارها و برنامه ریزیهای یه آدم دیگه ای که هنوز هم نفهمیدم چرا اینکار رو کرد و ما چقدر مسخ این آدم بودیم و حرفهاش رو گوش کردیم...کلی حرف نگفته و مساله حل نشده وجود داره و باعث شده این رابطه پرونده ش هنوز باز بمونه.هرچند به این نتیجه رسیدم که پرونده حل شدنش خیلی سخته &amp;nbsp;باید حل نشده ببندمش ولی یه چیزی اون ته تهای وجودم هنوز داره پافشاری می کنه به حل ناگفته ها.نه برای ترمیم رابطه بلکه برای آرامش خودم...&lt;br /&gt;کاش میفهمیدم چی توی وجودت و زندگیت میگذره که یه مدت خوبی و یه مدت میری توی اون جلد غیرقابل تحمل بودنت.(البته حتما منم یه تغییراتی دارم که خودم متوجهشون نیستم و حرص هم میدم به مقدار کافی)الان دوباره افتادی توی اون لوپ و توی دور غیرقابل تحمل بودنتی و البته فکر می کنم اینبار با هربار فرق داشته باشه...البته من منکر رفتار بد خودم هم نیستم.ولی این گاردیه که من برای آسیب ندیدن بیشتر میگیرم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اون موقع من حسرت این رو نداشتم که طبق روال خودم توی رابطه م پیش نرفتم.اون موقع جایی برای هیچ چیزی پیش خودم باقی نمی موند و اون وقت این رابطه شاید یه سمت دیگه ای میرفت و شاید الان مدتهای خیلی زیادی بود که تموم شده بود و هیچی ازش نمونده بود...ولی الان هر چی میشه به خودم می گم من خودم نکردم.برام حل نشده س.برای همین اینجوری باز و کج و کوله مونده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میدونی دلم برات تنگ میشه ولی یهو یادم میوفته تویی که الان میبینم اونی نیستی که میشناختم و هاج و واج می مونم که دلم برای کی تنگ شده؟برای توی الان یا اون آدم قبلی؟معلومه برای اون آدم قبلی که الان خیلی وقته مرده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سردرد امونم نمیده بیشتر بنویسم...شب خوش رفیق خوب روزها و آدم غریبه این روزها...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-362116509001716920?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/362116509001716920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/362116509001716920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/virgo-5.html' title='Virgo-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6016559954225502620</id><published>2011-09-02T22:57:00.001+04:30</published><updated>2011-09-02T23:01:04.724+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی درد دل می کند'/><title type='text'>Virgo-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلا توی زندگی توی طبقه آدمهای خوش بین دسته بندی میشم.یعنی از این آدمهایی نیستم که به زمین و زمان شک دارن.البته یه وقتهایی یه جاهایی که خاص باشه خیلی هم بدبین میشم.البته فقط یه جاهایی و در رابطه با یه آدمهایی، مخصوصا اگه بو بدن و مشکوک بزنن.ولی کلا جز طبقه خوش بین ها دسته بندی میشم یا بهتره بگم می شدم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی چند وقته که دونه دونه آدمهایی که بهشون اعتماد داشتم و با عینک خوش بینی خودم بهشون نگاه می کردم دارن برعکسش رو بهم نشون میدن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پیر و جوون هم نداره.کسانی که من مثلا باهاشون هیچ رابطه صمیمی و نزدیکی ندارم.یهو می بینم دارن از حسودی دق می کنه.واقعا من نمیدونم زندگی زیر و رو شده من چه چیزی برای حسودی داره آخه؟!نه، یکی به من بگه آخه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یا اون یکی هنوز داره عقده ها و حسادتهایی که مربوط به زمانی میشه که من و سسل باهم دوست بودیم رو داره با خودش حمل میکنه و هر جا بتونه یه نیشی، کنایه ای چیزی حواله می کنه!!!همین آدم نمیبینه من از این رابطه چه ضربه هایی خوردم که، فقط یادش میاد که قبلا مثلا من یه روز که سرما خورده بودم سسل برام لیمو شیرین و شلغم آورده دم شرکت یا فلان روز توی صد سال پیش وقتی یه باری سسل اومده بوده دم شرکت دنبالم و من کار داشتم و درنتیجه سسل اومده بوده بالا و برای من شمع و گل و خوراکی آورده.همین آدم اون ضربه هایی که من خوردم رو ندیده، اون عربده هایی که توی تنهاییم زدم رو ندیده، اون موقعهایی که روی تخت مچاله شده بودم و نفسم درنمیومد رو ندیده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه بگم که گند آدمهای زندگیم داره دونه دونه در میاد. و مسلما اصلا برام خوشایند نیست.حالا می بینی یکی یه کاری می کنه که خیلی هم مهم نیست ولی تو ذهن من حک میشه و باعث میشه دیگه با اون دید خوب و ساده بینانه م بهش نگاه نکنم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه وقتهایی به خوم می گم من چه جوری انقدر ساده لوحانه این آدمها رو می دیدم آخه.آدمهایی که حزب باد می مونن.البته من نمی گم من آدم خوبه هستم، نه.منم یکی هستم مثل بقیه...ولی همیشه همه تلاشم رو کردم وقتی یه حرفی زدم و یه قولی به یه کسی دادم پاش وایسم.حالم بد میشه وقتی می بینم یکی دقیقه برعکسش رو داره عمل می کنه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شاید نوشته های این پستم خیلی درهم برهم باشه، ولی واقعا دلم از دست این آدمهای رنگین کمانی گرفته.من دارم با همین آدمها زندگی می کنم.پس جزئی از زندگیم هستن ولی واقعا در عذابم.این ادمها همه جا هستن، توی محل کار، توی جمع دوستان و حتی نزدیکتر...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واقعا یه نظرم کمترین حق هر آدمی داشتن امنیت هستش.امنیت اجتماعی، مالی و داشتن امنیت توی یه رابطه.حالا اون رابطه هر چیز که هست، رابطه دوستانه، عاشقانه، همکاری و هر رابطه دیگه ای، تا وقتی امنیت نباشه احساس خوبی هم نخواهد بود و من متاسفم برای خودم که کم کم دارم این امنیت رو از دست میدم توی خیلی از روابط زندگیم.زندگی از همین روابط ساخته شده و درهم بر هم بودنشون اثر مستقیمی روی زندگی میذاره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هیچی دیگه، چیزی ندارم بگم جز اینکه&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از روزگار دلم گرفته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از این تکرار دلم گرفته&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از این آدمهای مزخرف که خدای ادعا هستن دلم گرفته...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از این آدمهایی که نمی فهمن رفتارشون و کارها و حرفهاشون چه به روز آدم میاره.توی تمام لحظه ها حرف هاشون برات تکرار میشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینکه وقتی به یه کسی اعتماد داری و مطمئنی دروغ نمی گه و فکر می کنی لزومی هم برای دورغ گفتن وجود نداره، میبینی این هم داره دروغ می گه و چه چیزهای کوچیکی رو هم دروغ می گه...جایگاه آدمها همیج جوری فرو میریزه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;البته اگر بر اساس اونچه تا حالا یاد گرفتم بخوام قضاوت کنم باید بگم حتما یه چیزی در من وجود داره که آدمها رو وا می داره که اینجوری رفتار کنن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بیاین یه ذره آدم باشیم.دروغ نگیم، سر همدیگه رو کلاه نذاریم.انقدر پشت سر هم حرف نزنیم.یه جوری رفتار کنیم که آدمها جلوی ما انقدر راحت باشن که حرفشون رو راحت بزنن و خودشون باشن و فیلم بازی نکنن و دروغ نگن.(مخاطب بیشتر اینها خودم هستم.)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن&lt;/b&gt;:منظور این پستم یه نفر خاص نیست.بلکه تعدا زیادی از آدمهایی که هستن که روزانه باهاشون سر و کار دارم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6016559954225502620?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6016559954225502620/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6016559954225502620&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6016559954225502620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6016559954225502620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/09/virgo-4.html' title='Virgo-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-3069803019236361096</id><published>2011-08-28T23:46:00.001+04:30</published><updated>2011-08-28T23:50:45.672+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Virgo-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-weight: normal;"&gt;صبح با یه حال خرابی از خواب بیدار شدم که خودم هم با ده من عسل هم نمی تونستم خودم رو بخورم.با لب و لوچه آویزوون و تنی که نا نداشت وزنش&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-weight: normal;"&gt;رو تحمل کنه، آماده شدم و از خونه زدم بیرون.با خودم گفتم بیخیال جریمه و طرح و ...با ماشین میرم.ولی حتی حال رانندگی هم نداشتم.&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal;"&gt;با همون حال آویزوون و سرشار از مکالمات ذهنی زدم ازخونه بیرون.دیدن هوای ابری و زمینهای خیس هم حالم رو بهبود نبخشید.منی که عاشق بارون و ابر هستم.همچنان آویزون اومدم و سوار تاکسی شدم.توی تاکسی هم انقدر که با خودم مکالمه ذهنی داشتم کم مونده بود با خودم دست به یقه بشم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal;"&gt;هفت تیر که رسیدم تا از تاکسی پیاده شدم نم نم بارون شدید تر شد.خواستم پیاده بیام تا شرکت که دیدم ته کفشهام لیزه.سوار تاکسی شدم.توی تاکسی که بودم بارون شدت گرفت و آخ جون که چی شد...پنجشنبه شب توی اون بارون سیل آسا ما داشتیم میرفتم مهمونی و انقدر دلم میخواست میتونستم برم زیر بارون که نگووو.بعدش هم نصفه شب که نشسته بودیم و با دوستان مافیا بازی می کردیم من و یکی دیگه از دوستان هی گفتیم بیاین بریم زیر بارون راه بریم که البته کسی توجه نکرد.هی گفتیم مافیا همیشه هست ولی بارون همیشه نیست...کسی توجه نکرد بازم و تنها کسانی که دم صبح از خونه رفتن بیرون دو تن از آقایون جمع بودن که رفتن و کله پاچه خریدن و آوردن!!! من و دوستم هم در توجیه خودمون گفتیم حالا اگه کسی میومد باهامون تا بریم پیاده روی هم با این کفشهای پاشنه دار که نمی تونستیم بیرون بریم و خلاصه خودمون رو گول زدیم!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal;"&gt;خلاصه داشتم صبح رو می گفتم که از هفت تیر با لب و لوچه آویزون سوار تاکسی شدم تا بیام شرکت.سر خیابون شرکت که رسیدم بارون به اوج خودش رسیده بود.بیشتر مردم زیر درختی یا ساختمونی چیزی ایستاده بودن تا خیس نشن.ولی من عین این خجسته ها پریدم زیر بارون.کفش و شال و مانتو و کیف و تاپ و گلاب به روتون حتی شورتم هم خیس شد.شلوارم هم از این شلوارهای پارچه ای های گشاد هستش که حسااابی خیس شده و سنگین شده و عنقریبه که از پام بیوفته پایین.موهام وز کرده.مانتوم چروک شده ولی...حالی بردم بس عظیم.از خیابون رد میشدم و قهقهه میزدم تنهایی...خیلی خیلی چسبید.حالم خیلی خیلی خیلی بهتر شد.اون خشم وحشتناکی که درونم بود خیلی کمتر شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-weight: normal;"&gt;خدایا مرسی برای بارون!خدایا این خشم درون من رو تبدیل به آرامش کن.کمکم کن، کمکم کن، کمکم کن...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse; font-weight: normal;"&gt;این پست به نوشته های وبلاگم منتقل خواهد شد!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;شب نوشت:&lt;/b&gt;&amp;nbsp;این نوشته رو امروز صبح توی گودر منتشر کردم.از این به بعد برای اینکه نخوام با فیلتر شکن وارد بلاگر بشم و همه اینها هم توی سرور ثبت بشه و به دست نااهلش توی شرکت بیوفته، هر پستی رو بخوام از توی شرکت بنویسم، اول توی گودر می نویسم و بعد از خونه و با دل سیر و خیالی راحت توی وبلاگم منتشرش می کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;الان ساعت یازده و چهل و چهار دقیقه شب هستش و من دارم این نوشته رو از گودر به وبلاگم منتقل می کنم.خیلی خسته م و میخوام بخوام.حالم هم خیلی جالب نیست.پر از خشمی هستم که می دونم مجال بروزش رو پیدا نمی کنم و اگر پیدا کنم هم فقط منجر به داد و هوار و دعوا میشه و پاسخی دریافت نخوام کرد.میشه برام دعا کنین؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;تازه الان داره بارون میاد.چه باروووونی هم هست...به به....دوسش میدارم!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-3069803019236361096?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/3069803019236361096/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=3069803019236361096&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3069803019236361096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3069803019236361096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/08/virgo-3.html' title='Virgo-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5475268054238801041</id><published>2011-08-26T22:47:00.000+04:30</published><updated>2011-08-26T22:47:15.936+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی آرزو می کند'/><title type='text'>Virgo-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اگه بعد از این دنیا، دنیای دیگه و زندگی دیگه ای در انتظارمون باشه، جوری که ما اونجا بازم مثل اینجا دارای جسم فیزیکی و جنسیت باشیم، به نظرم هر مردی باید توی اون دنیا زن بشه و هر زنی توی اون دنیا باید مرد بشه.اینجوری دیگه مشکلات عدم درک بین طرفین به وجود نمیاد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر زنی از اونجایی که قبلا مرد بوده میتونه درک کنه نیاز مردها چیه و هر مردی هم از اونجایی که قبلا زن بوده کاملا نیازهای زنها رو در مواقع مختلف میدونه و درک می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینجوری زندگی فکر کنم راحت تر و قشنگ تره.هی هم لازم نیست به جنس مخالف بگیم من الان به چی نیاز دارم و تو رو خدا درک کن و این حرفها.تازه خیلی وقتها می گی و طرف اگه خیلی با فکر و با شعور باشه بعد از یه مدت یادش میره و دوباره روز از نو و روزی از نو!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یعنی من خودم اگه یه روزی مرد بشم قشششنگ میدونم با زنها کی چه جوری رفتار کنم که هم نیازهای اونها تامین بشه و هم خودم لذت ببرم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5475268054238801041?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5475268054238801041/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5475268054238801041&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5475268054238801041'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5475268054238801041'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/08/virgo-2.html' title='Virgo-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5927729103735735015</id><published>2011-08-25T09:00:00.002+04:30</published><updated>2011-08-25T09:32:56.049+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Virgo-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;توی شرکت یه سیستمی به سرور اضافه کردن که هر یوزری توی هر سایتی بره، آدرس اون سایت و مقدار حجم مصرفی اون یوزر در طی روز مستقیم در یک نمودار خوشگل تقدیم آقایون رییس میشه و از اونجایی که من نمیخوام وبلاگم به دست اونها بیوفته پس از این به بعد از توی شرکت آپ نمی کنم(یکی نیست بهم بگه نه که خیلی زیاد آپ می کنی؟!)&lt;br /&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;این روزها به نظرم خیلی سریع دارن می گذرن.خیلی خیلی زود...سومین روز آخرین ماه تابستونه و این یعنی که تقریبا نصف سال سپری شده...&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;تاتر&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt; &lt;b&gt;&lt;a href="http://www.honarpress.com/Pages/PicNews-219.aspx"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;خرده خانم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;رو دیدم.یه سری کتاب جدید خریدم: مردی که گورش گم شد، چه کسی باور می کند رستم، قصه تهمینه، بدون لهجه خندیدن(یه ترجمه دیگه ش رو قبلا خونده بودم و این یه ترجمه جدیدشه)&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;سریال فرینج رو هم بالاخره سه تا فصلیش که اومده بوده رو دیدم و حالا با دنیایی از سوال نشستم منتظر تا فصل بعدیش بیاد!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;این روزها توی شرکت یه وقتهایی میخوام داد بزنم و خودم رو از طبقه چهارم پرت کنم پایین.یه مشت آدم بیشعور شدن کارفرما.هی میگن این ساختمونها رو آجری کنین، بعدش می گن سنگی کنین.حالا سنگش تراورتن باشه، بعد میگن نه خیر سنگ لاشتر باشه.بعد دوباره میگن آجری کنین با سنگ مرمریت.آجرش زرد باشه، دو روز بعد میان میگن نه خیر قرمز باشه.حالا کنسول بدین، حالا کنسول ندین، حالا دوباره کنسول بدین...سازه ش به هم میخوره، خب بخوره، دوباره طراحی کنین.هی متریال عوض میشه، تمام دیتیلهاش هم عوض میشه، خب بشه.دوباره بکشین و طراحی کنین...بعد یکی دوتا ساختمون که نیست، مربوط به یه پروژه دولتی میشه که کلی ساختمون غیر تیپ داره توش و هی باید تغییر بدی...یعنی همه مون روانی شدیم از دست این کارفرمای ...&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;بعد تازه فقط این کارفرمای بیشعور نیست که، جو داخلی شرکت هم بهم ریخته.دوتا از همکارها با هم دعوا کردن و داد و هوار و الان هم باهم قهرن و من به عنوان کسی که با هردوتاشون در ارتباط هستم، رسما بیچاره شدم.هی این میگه و هی اون یکی میگه...&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;دیروز یه کلمه به این آبدارچی نسبتا جدید شرکت گفتیم میای توی آتلیه و میبینی در بسته س، قبلش یه در بزن و یه کوچولو مکث کن و بیا تو، ما چند تا خانم هستیم و شاید از شدت گرما دکمه مانتویی باز باشه یا شالی روی گردن باشه(هر چند من آدم مذهبی و با حجابی نیستم اصلا ولی برام مهمه که توی محیط کار چه جوری بگردم و یکی از همکارهام هم با حجابه و براش مهمه) آقا جنجالی به پا شد که بیا و ببین، برگشت گفت من شهرستانیم، کارگرم ولی شعور دارم برای خودم چرا خانم فلانی(همکار مربوطه که این حرف رو بهش زد) با من اینجوری رفتار می کنه و ...خلاصه من رسما کف کردم تا جو رو آروم کردم و گفتم هیچ ربطی به شهرستانی بودن تو نداره و ...خلاصه بماند.حال ندارم بنویسمش و دوباره اون همه انرژی ازم بره!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;امشب دوره دوستانه مونه.توی این دوره ها قرار شده صاحبخونه غذا درست نکنه و هر کسی با خودش غذا ببره.اینجوری خیلی کیفش بیشتره، هم صاحبخونه توی زحمت نمی افته و هم تعدا غذاها بیشتره و تنوع زیاده خلاصه.من تقریبا هر دفعه با خودم دسر هم میبرم و وای به حالم اگه یه روز بدون دسر برم، انقدر همه آه و حسرت می کشن که تصمیم گرفتم هر دفعه یه دسر ببرم حتما.چند شب پیش همین دوستی که این دفعه خونه اونا دعوتیم گفت رزی جان بیزحمت تو غذا نیار، من برات درست می کنم.منتهی حتما یه دسر بیار.منم تصمیم گرفتم حالا که غذا نمی برم بهشون حال بدم و این دفعه دو تا دسر ببرم.آماده که شد عکسهاش رو میذارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;چند شب پیش بعد از حدود پونزده سال، بدمینتون بازی کردم و وااااااای که چقدر چسبید.اونقدر که تصمیم گرفتم برم و دوتا راکت بخرم.بماند که شبش از شدت بدن درد مجبور شدم مسکن بخورم تا بخوابم!&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;یه کلاس دارم میرم که اونم خیلی هیجان انگیزه.یه جورایی یه کلاس معماری داخلیه.بعدا بیشتر درباره ش می نویسم.&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;شهریور عزیز دل من هم اومد.هوا کم کم میره به سمت پاییز و اون بوی جادویی میپیچه توی هوا...به به ...کم کم باید بگم سلام سی سالگی...&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;مواظب خودتون باشین و تعطیلات خوش بگذره...&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;دوستان ممنون از احوالپرسیهاتون.مخصوصا مهرناز جونم مرسی.خوبی تو؟!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5927729103735735015?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5927729103735735015/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5927729103735735015&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5927729103735735015'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5927729103735735015'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/08/virgo-1.html' title='Virgo-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total><georss:featurename>تهران, ایران</georss:featurename><georss:point>35.6961111 51.4230556</georss:point><georss:box>35.517349100000004 51.1169836 35.8748731 51.7291276</georss:box></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-421958248463090710</id><published>2011-08-13T14:33:00.000+04:30</published><updated>2011-08-13T14:33:41.221+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Leo-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div closure_uid_sogl1v="169"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.thewb.com/media/d405dfb553/fringe_pc.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="179" naa="true" src="http://www.thewb.com/media/d405dfb553/fringe_pc.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_sogl1v="169" style="text-align: justify;"&gt;از وقتی این سریال فرینج رو دیدم هی با خودم فکر می کنم اگر فرضیه وجود دنیاهای موازی واقعی باشه و هر کدوم از ماها یه همزاد توی یه دنیای دیگه داشته باشیم چقدر جالب میشه که مثلا آرزوهامون و خواسته هامون از زندگی یه جور باشه.اون وقت هر آرزویی که من دارم رو همزادم داشته باشه و من به هر آرزوییم که نرسیدم اون وقت همزادم به اون آرزو برسه و بالعکس!!!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_sogl1v="169" style="text-align: justify;"&gt;ولی نه اینجوری خوب نیست، هر کسی جای خودش رو داره و هر کسی باید جای خودش از خواسته هاش و رسیدن به اونها لذت ببره!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_sogl1v="169" style="text-align: justify;"&gt;ولی خیلی جالبه اگه این فرضیه واقعا واقعیت داشته باشه!!!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_sogl1v="169" style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; قرار بود جداول انتهای کتاب شفای زندگی رو توی این تعطیلات اسکن کنم و بذارم اینجا ولی تعطیلات خونه نبودم.در اولین فرصت این کار رو می کنم!!!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_sogl1v="169" style="text-align: justify;"&gt;ویش یو د بست!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-421958248463090710?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/421958248463090710/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=421958248463090710&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/421958248463090710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/421958248463090710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/08/leo-5.html' title='Leo-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6112189282657956173</id><published>2011-08-10T10:52:00.004+04:30</published><updated>2011-08-10T11:10:50.417+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Leo-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آقایون رییس همه دسته جمعی با هم رفتن ماموریت و شرکت دست نیروهای نخودی هستش.همکاران عزیز در حال عشق و کیف هستن و سرعت اینترنت شرکت به طرز وحشتناکی اومده پایین از بس که همه مشغولن!منم یه ذره ول ول گشتم و بعدش نشستم پای کارهام درست عین یه کارمند وظیفه شناس!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div closure_uid_4ggypa="158"&gt;نمیدونم چرا یهو استرس ریخته شد به جونم.عین آدم نشسته بودم کارم رو می کردم هاااا، نمی دونم یهو چی شد؟!!!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="253" style="text-align: justify;"&gt;توی این پست میخوام چند تا سوال رو جواب بدم و چند تا رستوران و تاتر معرفی کنم.(یه ذره کار فرهنگی هم انجام بدم اینجا بدک نیست!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از اونجایی که بنده کمی تا قسمتی شکمو تشریف دارم اول از همه رستوران ها:&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="198" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a closure_uid_oax8ii="236" href="http://fidilio.com/restaurants/bix"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;رستوران بیکس،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; توی مرکز خرید گاندی.به نظرم هم غذاهاش خوب بود و هم محیطش جالب بود.جاتون خالی هفته پیش با اکیپ دوستان اونجا بودیم.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div closure_uid_4ggypa="160"&gt;&lt;div closure_uid_52tv7h="159"&gt;&lt;a closure_uid_oax8ii="288" href="http://bartarinha.com/ad/6684/%D9%81%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D9%88%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%AA%DB%8C"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;رستوران چاپاتی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; که ظاهرا یه فست فود معمولی هستش.صاحبش هم ارمنیه.این فست فود نزدیک محل کارمه.(خیابان کریم خان، ابتدای میرزای شیرازی، بغل قنادی نوبل)به نظرم غذاهاش خیلی خوشمزه بود.پیتزاهاش هم بوی خیلی خوبی داشت.یه شب که رفته بودیم با همین اکیپ عزیز، تاتر، ساعت یازده شب که تاتر تموم شد و جماعتی گرسنه بودیم رفتیم اینجا و حاااالش رو بردیم.ظاهر رستوران خیلی معمولیه و آقایی که پشت صندوق هستش بداخلاق و تا قسمتی بی اعصابه.اما با وجود اینکه من رفتار گارسن و کارکنان رستوران برام یکی از فاکتورهای اساسی نمره دادن به یه رستوران هستش، اما مزه خوب غذاها رفتار این آقای تپل رو کمرنگ می کنه!و همین شد که هر از گاهی ظهرها ساعت نهاریم رو میرم اونجا، حالا یا تنها یا با همکاری...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;تاتر &lt;a href="http://www.tamashakhaneh.ir/Fa/Tdetail2.aspx?tId=98"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;آقای اشمیت کیه،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; به کارگردانی داوود رشیدی رو هم چند هفته پیش رفتیم و دیدیم.به نظرم لذتبخش بود.از دستش ندیدن!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;فیلم &lt;a href="http://www.farscinema.com/newmovie/743-injabedonman-moarefifilm.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اینجا بدون من&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; رو هم دیدم.به نظرم ساده و روون بود.بماند که من از اول تا آخر فیلم اشک ریختم!!!ولی دوسش داشتم.کاش مرز خیال و واقعیت انقدر زیاد بود که به راحتی قابل تشخیص بود...&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;همچنان مشغول دیدن سریال فرینج هستم...کلی حرف دارم درباره ش که بزنم...&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;درباره Mood Ring که توی پست قبل درباره ش نوشته بودم و سوال پرسیده بودین از کجا میشه خریدش، فکر کنم مراکز خرید داشته باشن.ولی خاله خانم جان ما از پاساژ نزدیک خونه مون(پاساژ 110 صاحبقرانیه که بغل پاساژ صدف توی خیابان اقدسیه هستش) خریدن.فکر نکنین حالا این رو بندازین توی انگشتتون خیلی دقیق و کامل احساساتتون رو نشون میده.کاشف به عمل اومده که با تغییر دما رنگش تغییر می کنه.کلا چیز جالبیه ولی قابل استناد نیست.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div closure_uid_qsmodf="160"&gt;&lt;div closure_uid_pck7z3="149"&gt;دوست عزیز، شن های سفید، اون مطالبی که درباره شفای زندگی و لوویز هی نوشته بودم رو کامل نکردم.ولی قول میدم رفتم خونه در اولین فرصت اون جداول ته کتاب رو که مربوط به بیماریهای و عللشون و نحوه درمانشون هست رو اسکن کنم و بذارم توی وبلاگم.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_pck7z3="149"&gt;راستی مانتو فروشی عاج، خیابون ولیعصر نرسیده به میدون ونک مانتوهای خوبی داره.گفتم بگم شاید به دردتون بخوره!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_qsmodf="160"&gt;در مورد احساساتم و حس و حالم هم ترجیح میدم چیزی نگم.نه اینجا و نه هیچ جای دیگه.نه حتی پیش آدمها.فقط اگه هر موقع دعایی کردین، یاد من هم اگه دوست داشتین باشین که اگه دعایی وجود داشته باشه بهش خیلی نیازمندم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div closure_uid_qsmodf="158"&gt;دیگه...دیگه اینکه از شدت گرما و آلودگی هوا گلوم میسوزه...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;آهان راستی یه چیز دیگه، من محل کارم هم توی طرح زوج و فرده و هم توی طرح ترافیک و نمیتونم ماشین ببرم و مجبورم که با تاکسی و مترو و پیاده و ...خودم رو به شرکت برسونم (هرچند گاهی قاچاقی ماشین هم میارم و پیه جریمه ش رو به تنم میمالم!!!).از خونه مون هم باید یه ذره پیاده بیام تا سوار تاکسی بشم و برسم به خیابون اصلی.امروز صبح خوابالو داشتم پیاده هلک و هلک میومدم که برسم به خیابون تا سوار تاکسی بشم.منگ منگ بودم که یه آقای باشخصیتی نگه داشت و گفت من تا سر خیابون میرم، اگه مسیرتون هست برسونمتون.منم تشکر کردم و به راهم ادامه دادم.یه ذره جلوتر نگه داشت و گفت افتخار آشنایی میدین و ...از همین حرفهایی که این جور مواقع زده میشه.منم تشکر کردم و گفتم نه، ممنون.اونم تشکر کرد و روز خوبی رو برام آرزو کرد و رفت.همچین که&amp;nbsp;رفت داشتم فکر می کردم من همه راههای آشنایی رو به روی خودم بستم و هر موردی هم که پیش میاد رد می کنم و داشتم به خل و چلی خودم فکر می کردم و اینکه آقاهه با شخصیت بود و کلا مدل ظاهریش از اون مدلهایی بود که من می پسندم، یعنی مردانه و مودب و داشتم به خودم می گفتم سی سالت شد و دست از این کارهات بردار و انقدر جنس مخالف به دور نباش و ...خلاصه داشتم یه سری سناریوی تکراری رو توی مغزم تکرار می کردم که دیدم همین آقای محترم یه ذره جلوتر از من برای یه خانوم دیگه نگه داشت که البته اون خانوم هم سوار نشد و آقا سریعا رفت!!!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;یعنی جون به جونشون کنن...&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_oax8ii="171" style="text-align: justify;"&gt;روز خوش عزیزانم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6112189282657956173?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6112189282657956173/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6112189282657956173&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6112189282657956173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6112189282657956173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/08/leo-4.html' title='Leo-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-880959055576726294</id><published>2011-08-03T11:20:00.000+04:30</published><updated>2011-08-03T11:20:44.571+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Leo-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="185" style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" closure_uid_yv0fht="233" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.pic.iran-forum.ir/images/irghblfi64jr8b8coa2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://www.pic.iran-forum.ir/images/irghblfi64jr8b8coa2.jpg" t$="true" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="291" style="text-align: justify;"&gt;خاله جان یه دونه از این Mood Ring ها گرفتن برامون و ما هم&amp;nbsp;انداختیم توی انگشتمون.از صبح هی دارم نگاهش می کنم و می بینم رنگش چه تغییری کرده و از نظر احساسی در چه حالتی قرار دارم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر کسی از کنار میزم هم رد میشه هی سرک میکشه ببینه من در چه حالی هستم.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; این انگشترها نشان دهنده حالات روحی آدمها هستن.با تغییر احساسات رنگشون هم تغییر می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;وقتی رنگ سبز رو نشون میده یعنی حالت نرمال و معمولی داری و هیجان و احساسات خاصی نداری.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;وقتی رنگ قهوه ای یا خاکستری رو نشون میده یعنی عصبی هستی.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;وقتی رنگ زرد رو نشون میده یعنی هیجان زده هستی.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;وقتی رنگ بنفش رو نشون میده یعنی خوشحال یا عشقولانه هستی.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;وقتی رنگ آبی یا سورمه ای&amp;nbsp;رو نشون میده یعنی آروم و ریلکس هستی.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;وقتی رنگ مشکی رو نشون میده یعنی انگشتر هنوز سرده و با بدنت خو نگرفته.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;من از دیشب تا حالا که انگشتره رو دستم کردم اولش مشکی بود و بعدش فقط رنگ سبز و قهوه ایش رو دیدم.&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;به نظرتون کی چشمم به جمال رنگ بنفشش روشن میشه؟!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;هر موقع بنفش شد خبرتون می کنم!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;در حال حاضر که در حال نگاشتن این سطور هستم رنگش قهوه ای هستش و اطرافش هم تقریبا&amp;nbsp;سبز شده.خب انگاری دارم میرم به سمت معمولی بودن!!!&lt;/div&gt;&lt;div closure_uid_yv0fht="174" style="text-align: justify;"&gt;&lt;a closure_uid_yv0fht="364" href="http://en.wikipedia.org/wiki/Mood_ring"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اطلاعاتی در مورد Mood Ring&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-880959055576726294?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/880959055576726294/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=880959055576726294&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/880959055576726294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/880959055576726294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/08/leo-3.html' title='Leo-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-7337574585958966708</id><published>2011-07-26T23:14:00.001+04:30</published><updated>2011-07-29T23:16:23.990+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Leo-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="border-collapse: collapse;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="entry-container" style="background-attachment: initial; background-clip: initial; background-color: white; background-image: initial; background-origin: initial; border-bottom-color: rgb(255, 255, 255); border-bottom-style: solid; border-bottom-width: 0px; border-left-color: rgb(255, 255, 255); border-left-style: solid; border-left-width: 0px; border-right-color: rgb(255, 255, 255); border-right-style: solid; border-right-width: 0px; border-top-color: rgb(255, 255, 255); border-top-style: solid; border-top-width: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; padding-bottom: 0.5em; padding-top: 0.5em; position: relative; zoom: 1;"&gt;&lt;div class="entry-main" style="margin-bottom: 0px; margin-left: 20px; margin-right: 10px; margin-top: 0px; overflow-x: auto; overflow-y: auto; zoom: 1;"&gt;&lt;div class="entry-body rtl" style="color: black; direction: rtl; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; max-width: 650px; padding-bottom: 0.8em; padding-top: 0.6em; right: 0px;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;div class="item-body" style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;div style="direction: rtl; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این خانم منشی عزیز شرکت ما صبح به صبح اخبار مهمی رو از اینترنت برای همکاران مستقر در آتلیه قرائت می فرمایند.اخبار مهمی چون، نحوه تهیه کباب ت ر ک ی در منزل، نظر آنجلینا جولی درباره فرزندان دوقلوهایش و اینکه دخترکش از همین بچگی شبیه مانکن ها لباس می پوشد و رفتار می کند، فیلم جنازه روح الله داداشی، فیلم صحنه ترور داریوش رضایی نژاد، رژیم غذایی هنرپیشه های هالیوود، چه کنیم تا پارتنرمون نسبت بهمون احساس حسادت بکنه حواسش بهمون باشه و ... امروز هم سر صبحی خبر ازدواج شادمهر عقیلی با یه خانم فیلیپینی قد بلند رو به سمع و نظرمون رسوندن ایشون!!!بعدش هم یه بیوگرافی درباره شادمهر خان ارائه دادن خدمتمون!&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ایشالله که شادمهر جان و بانو خوشبخت بشن، اما این سخنان خانم منشی ما رو برد و پرت کرد به اون موقعهایی که دانشجوی معماری بودیم و تازه کاست شادمهر اومده بود بیرون.یادش به خیر موقع تحویل کار آخر ترم همش آهنگهاش رو گوش میدادم.یادمه همون موقع فیلم دو زن هم تازه اکران شده بود و یه روز با دوستان رفتیم سینما و بعدش اومدیم و عین ...افتادیم رو شیتهای کارمون و تا صبح شادمهر گوش دادیم و کار کردیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود، تو خلوت آیینه ها به انتظار نشسته بود...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یا چند سال پیش که یه یه سالی بود با سسل خان دوست شده بودیم و عین دو تا کبوتر بغ بغو می کردیم، یه بار که ایشون یه سفر یه روزه (دقت کنید سفر یک روزه بود!!!)رفتن، ما با اقتباس از شعرهای شادمهر براشون اس ام اس های عاشقونه می فرستادیم و ایشون ذوق می کردن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر جای دنیا که باشی، دل من تو رو می خواد، اون ور ابرها که باشی دل من تو رو میخواد، حتی توی مشهد هم که باشی دل من تو رو میخواد(این جمله اخر رو با ذوق تمام خودم به شعر مورد نظر اضافه کرده بودم و در یک اس ام اس عاشقونه براشون ارسال کرده بودم.نخندید، این خاطره مربوط به سال 83 می باشد! اون موقع کلی ذوق داشتم و مثل الان شاخه احساساتم نخشکیده بود که!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پشت این پنجره های بسته نامهروبن، برام از خوبی و از شادی بخون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دوست دارم طناب ما رو بگیرم بالا برم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از شب و تنهایی نگو، خورشیدمون جلوه گره، نگو نسیم سحری از کوچه مون نمی گذره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خودت بهتر از هر کی میدونی که بارون پاییز می سوزونه دل آدمها رو ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه ما هم از صبح از ته آرشیوهای خاک گرفته یه چند تا آهنگ شادمهر پیدا کردیم و الان داریم با همکارها دور هم گوش میدیم و یاد دوران شباب میوفتیم...&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-7337574585958966708?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/7337574585958966708/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=7337574585958966708&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7337574585958966708'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7337574585958966708'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/07/leo-2.html' title='Leo-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2864980213590688624</id><published>2011-07-23T22:40:00.000+04:30</published><updated>2011-07-23T22:40:56.890+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Leo-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز غروب داشتم رانندگی می کردم سمت خونه.هوا بارونی بود و باد میومد و یه رعد و برق بیصدایی هم اون دورها توی آسمون هرازگاهی معلوم بود.داشتم فکر می کردم به اینکه چقدر خسته م.فکر می کردم به اینگه چقدر دلم *me time میخواد.حتی دلم میخواد از خودم هم مرخصی بگیرم یه چند وقتی.بعدش داشتم فکر می کردم منم آدمم و حق دارم گاهی بدون عذاب وجدان، حتی حوصله پدر و مادرم رو نداشته باشم و بخوام خودم باشم و خودم و این همه لازم نباشه مواظب همه چیز باشم.داشتم به عصبانی بودنم از دست یه نفر فکر می کردم.داشتم فکر می کردم هیچ کسی رو نمیشه تغییر داد.هر آدمی یه جوریه و منطقی داره برای خودش که از نظر خودش درسته.وقتی میدونم یه کسی یه چیزی رو قبول نداره و حرف من رو نمی فهمه، ترجیح میدم اصلا چیزی نگم درباره ش.حالا این آدم میتونه بابام باشه یا همکارم باشه یا دوستم باشه و یا حتی دوست پسر سابقم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مدتهای مدیدیه که دیگه موارد اعصاب خورد کن رو اجازه نمی دم که هی توی مغزم تکرار بشن و عذابم بدن.یه چیز وقتی ناراحتم می کنه دیگه نمی ذارم تاثیر خیلی بدی روم بذاره و زندگیم رو فلج کنه.شاید هرازگاهی یادش بیوفتم ولی فقط یادش میوفتم و دیگه اون تاثیر رو نداره و فقط گاهی دچار مکالمات درونی با خودم و یا اون فرد میشم که معمولا هم نیمه کاره باقی می مونه.تجربه زندگی من به من نشون داده که تا الان بیشتر موارد ناراحت کننده زندگیم حل نشده باقی موندن و فقط با گذر زمان کمرنگ شدن ولی اثرشون و یادشون توی زندگیم هست.در رابطه با بیشتر افراد هم همین جوری بوده و به این نتیجه رسیدم که یه مشکلی در من هست که با هیچ کسی مساله م رو تموم نمی کنم و نمیه باز میذارمش و هی ازم انرژی میگیره.در پی پیدا کردن و رفع اون مشکل هستم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش ضبط رو روشن کردم و این آهنگه مرجان اومد:اونی که میخواستیش تو غبارا گم شد، مرغی شد و پشت حصارا گم شد...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلی تعجب کردم، چون من این آهنگ رو یادم نمیاد کی ریختم روی سی دی و آوردمش توی ماشین و اصلا کی گذاشتمش توی ضبط...خلاصه همون موقع بارون گرفت و خورشید هم داشت غروب میکرد.بوی خوبی هم توی هوا میومد.بعدش با خودم فکر کردم همین که این آدم فهمیده کارش من رو ناراحت کرده و اومده معذرت خواهی کرده یعنی فهمیده که کارش ناراحت کننده بود.مدلش اینه دیگه.من که مسوول تربیت آدمها نیستم.دمش گرم که شعور به خرج داد.خلاصه حال و روزم با این افکار یه نموره بهتر شد.بوی بارون و نم بارون هم که دیگه نگوووو...خیلی چسبید.بارون اونم روز اول مرداد...خیلی خوب بود...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای بار هزارم فکر می کنم که این درد ماهیانه که خودش عذاب آور هست، خوب چی میشد، به کجای دنیا بر می خورد که این اعصاب خوردیها و روانی شدنهای قبلش وجود نداشت؟همون درد جسمانی کفایت می کنه برای بهم زدن زندگی توی مدت دو، سه روز.چی میشد حداقل این عوارض روانیش وجود نداشت و فقط همون جسمانی ها بود؟!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;*:&lt;/b&gt;اصطلاحی برای زمانی که یه آدم برای خودش داره و از همه چیز و همه کس مرخصی می گیره و میره توی غار تنهاییش و برای خودش هرکاری میخواد می کند!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2864980213590688624?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2864980213590688624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2864980213590688624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/07/leo-1.html' title='Leo-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-7972824894031428860</id><published>2011-07-19T15:12:00.001+04:30</published><updated>2011-07-19T18:15:35.823+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Cancer-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0in 0in 10pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;جاتون خالی، دلتون نخواد، امروز آبدوغ خیاری مبسوطی با همکاران زدیم بر بدن و الان غرق چرتیم هممون.من که چند شبه کمبود خواب دارم و کلا یه دو سه، روزی میشه که توی خواب دارم زندگی می کنم و امروز دیگه رسما چشمهام هم خون افتاده از شدت خواب.آبدوغ خیار مفصلی هم خوردم و دیگه دارم میرم اون دنیا...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0in 0in 10pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;دیشب دلم خیلی گرفته بود.من مدتهاست که طرز فکرم رو عوض کردم و البته این تغییرات بیشتر درونی بوده و نمود بیرونی نداشته.ولی دیشب به خودم گفتم فارغ از همه این باید و نبایدهایی که برای خودم گذاشتم، منم یه آدمم دیگه باباجون و حق دارم ناراحت بشم...خلاصه وقتی رفتم که دوش شبانگاهی رو بگیرم زیر دوش یه چند قطره اشکی هم قاطی قطرات آب فرستام پایین...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0in 0in 10pt; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;بگذریم...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0in 0in 10pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: inherit;"&gt;هفته پیش رفتیم ورود آقایان ممنوع.خیلی خنده دار بود و از همه خنده دارتر به نظرم سبیلهای خانم مدیر بود و این سبیلها اگه برای بقیه جک محسوب میشه برای من و هم نسلیهای من خاطره هستش.مدیر و ناظم سیبیلو و هزاران سختگیریهای دیگه.من یادمه سال اول دبیرستان ناظممون دم در می ایستاد و پاچه شلوارهامون رو متر می کرد که از یه حدی تنگ تر نباشه.من کلا کم مو هستم و همیشه توی مدرسه مشکل داشتم بابت این قضیه.هی من رو می بردن و توی آفتاب صورتم رو میجوریدن تا شاید کشف کنن که من صورتم رو اصلاح کردم...و خیلی از بگیر و ببندهای دیگه ای که الان اصلا توی بچه های دبیرستانی نمیبینم...کلا که زمونه خیلی عوض شده...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0in 0in 10pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;وقتی توی گودر آدمها رو دنبال می کنی، یه حس خیلی خوبیه وقتی که میبینی همون لحظه که آنلاین هستی یه کسی یه چیزی رو &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;share&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; کرد و جلوی اسمش یه عددی میاد.اینجوری زنده بودن آدمها رو حس می کنی و انگاری که تنها نیستی...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; margin: 0in 0in 10pt; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مواظب خودتون باشین.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;﻿&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-7972824894031428860?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/7972824894031428860/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=7972824894031428860&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7972824894031428860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7972824894031428860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/07/cancer-2.html' title='Cancer-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6698045659910381940</id><published>2011-07-04T23:36:00.002+04:30</published><updated>2011-07-04T23:41:00.140+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Cancer-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اوه اوه چه گرد و خاکی نشسته اینجا...چند وقته که نیومدم اینجا؟تقریبا هجده روز میشه...هر روز هی گفتم بیام و دو خط بنویسم هی نشده.هی شب گفتم صبح توی شرکت مینویسم و توی شرکت گفتم شب که رفتم خونه و اینجوری شد که یه مدت طولانی خبری ازم نبود.ولی همه تون رو می خونم.البته از گودر و در جریان حال و روز همه تون هستم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;و اما احوالات این روزهام...به علت مرخصی های پی در پی و طولانی جهت فریضه مقدس درس و دانشگاه، کلی کار تلمبار شده دارم توی شرکت.کلی کتاب نخونده توی خونه که در اولویت همه شون این دوتا هستن:&lt;a href="http://www.sababook.com/view.php?page=viewketab&amp;amp;id=480"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;هرگز رهایم مکن&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; و&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt; &lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7_%D8%AF%D8%B1_%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84"&gt;کافکا در ساحل&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;که هر دو از نویسندگان ژاپنی هستند.هرگز رهایم مکن فیلمش هم هست که البته بعد از خوندن کتابش میرم سراغ فیلمش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دارم یه سریال می بینم به اسم &lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;&amp;nbsp;F r i n g e .&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;خیلی جالبه.گاهی صحنه های چندش آوری داره ولی در کل به نظرم جالبه...تازه سیزن اولش هستم و فعلا دو سیزنش دستمه.دونستن نظریه های مختلف درباره زندگی می تونه جالب باشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفته پیش یه شبی با جمع عزیز دوستان رفتیم رستوران ل م و ن توی برجهای سامان در خیابن شیراز جنوبی.شنیده بودم رستوران خوبیه.خلاصه از اونجایی که تعدادمون زیاد بود زنگ زدم و رزرو کردم.خیلی هم خوب برخورد کردند.شب موعود رفتیم اونجا.محیط خیلی زیبا و رومانتیک و فضای دوست داشتنی.فقط همین.یعنی فقط همینش خوب بودوموزیکش که به درد این میخورد که مشروب بخوری و بری لب ساحل و تا جون داری برقصی.و اصلا به درد رستوران نمیخورد.رستوران معمولا موزیک ملایم می طلبه نه موزیک پر از ضرب و سر و صدا.گارسونهاش هم مرتب بودند ولی اطلاعات نادرست راجع به غذاها می دادن.استیک درخواستی well done &amp;nbsp;رو هم medium آوردن.توی بشقاب من مو بود!!!غذای یکی از دوستان وحشتناک شور بود.غذاهامون رو نزدیک به دوساعت طول کشید تا آورد.سالادهامون رو هم هی میخواست برداره از سر میز و اصلا مهم نبود بشقابش خالی بود یا پر و حتی وقتی بهش گفتیم سالاد رو برندار باز هم برداشت که با لحن جدی تر و صدایی اندکی بلندتر بشقاب سالاد رو گذاشت سر جاش!نوشابه هاش گرم بود و هی باید تکرار می کردی که من یخ میخوام تا برات با منت یخ بیارن!کیفیت غذاهاش هم به نظرم معمولی رو به پایین بود.غذای اون دوستمون که شور بود رو بردن و نکردن برای جلب رضایت مشتری جاش یه سالاد بیارن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آخر سر هم که خواستیم مدیریت رو ببینیم مثل اکثر این جور مواقع، تشریف نداشتن و در جواب ما که گفتیم سرویستون افتضاح بود فقط گفتن متاسفیم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه که گفتم اینجا بگم که شما هم در جریان باشین.البته یکی از دوستان که قبلا رفته بود می گفت مدیریتش عوض شده و قبلا خیلی بهتر بوده.تنها نکته قابل توجهش از دید من فقط محیط خیلی قشنگش بود و شمعهایی که حتی روی پله ها هم بودن و محیط رو خیلی قشنگ کرده بودن.خلاصه این از تجربه من از رستوران &amp;nbsp;L E M O N.هر چند که با سرچهایی که توی اینترنت کردم دیدم اکثر کسانی که این رستوران رفتن راضی بودن.ولی از بین ما حدود پونزده نفر فقط دو نفر به نظرشون مشکلی نداشت و معمولی و نه عالی بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خاله جان هم اومدن و ما از حضورشون بسی استفاده می بریم و در حال لذت هستیم.به امید سلامتی ایشون و خانواده محترمشون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیگه اینکه، چقدر روزها سریع می گذرن.دارم به تولد سی سالگیم نزدیک و نزدیک تر میشم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مواظب خودتون باشین.امیدوارم توی این روزهای گرم تابستونی، دلهاتون گرم عشق باشه و فکرتون و روانتون خنک و آروم باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6698045659910381940?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6698045659910381940/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6698045659910381940&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6698045659910381940'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6698045659910381940'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/07/cancer-1.html' title='Cancer-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6146630749369392884</id><published>2011-06-17T13:58:00.003+04:30</published><updated>2011-06-17T14:23:55.983+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Gemini-9</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب لباس انداختم توی لباسشویی و رفتم دنبال کارم.یه کم بعد اومدم دیدم به به از زیر لوله سینک آب روون شده کف آشپزخونه و از بالا هم تمام دوتا لگن سینک پر از آبه و آب اومده روی کابینتها و ...خلاصه یه نیمچه سکته ای کردم.کار لباسشویی که تموم شد دیدم به به لباسها همه خیسن و مشغول آبکشی لباسها شدم که یهو دیدم آب توی سینک خالی شد و یهو از ماشین لباسشویی کلی آب زد بیرون.دیگه تصور کنین حال من رو...شده بودم کزت و هی دستمال می کشیدم و آب میرختم و تی می کشیدم.فرداشب قراره خاله جان از خارجه تشریف بیارن و قرار بود امروز کلی ملافه بشورم و پرده بشورم و... که با این گند لباسشویی همه چیز معلق شد.قرار شد بابام صبح به لوله کش زنگ بزنه.حالا اون روز تعطیل بیاد تعمیر یا نه دیگه خدا می دونه!با اعصاب خراب رفتم خوابیدم.امروز اکرم اومده اینجا.اکرم یه خانومه س که میاد توی کارهای خونه کمک می کنه و نظافت می کنه.هفته ای یه بار میاد.تا اومد من غرغرم شروع شد.مثل یک مهندس واقعی رفت و لوله رو باز کرد و درستش کرد!به همین سادگی.و الان رزی خانم بسی خوشحاله که هم ملافه ها و پرده ها شسته میشن و هم اکرم خانم خونه رو تمیز می کنه و خاله خانم که فردا میاد خونه زندگی تمیزه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به خاله خانم گفتم اومدی تا هفته بعدش با من کاری نداشته باش تا من امتحانم رو بدم.ولی می دونم که خودم نمیتونم.مگه میشه صبح بیدار شد و دو کلوم با خاله خانوم جان حرف نزد؟!مگه میشه بعد از نهار باهاش حرف نزد؟(من دو هفته مرخصی گرفتم که به درس و مشقم برسم و البته توی این دوهفته که یک هفته ش رفت عملا درسی نخوندم و انقدر کارهای متفرقه پیش اومد که نگو.حالا چشم امیدم به این یک هفته باقی مونده س.هی به خودم میگم طاقت بیار رزی.همش یه هفته مونده!)ولی خداییش این خاله خانوم جان ما بمب انرژی مثبت هستش.یعنی به اندازه افراد خونواده م دوسش دارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دایی م که فوت کرد خاله م اینجا نبود.خالا که بیاد میخواد بره سرمزارش و این حرفها.به مامانم هم هنوز نگفتم.احتمالا به مامانم هم باید بگیم.خدایا خودت به خیر بگذرون.البته با وجود خاله جان من دیگه غمی ندارم.الهی که خدا حفظش کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز که روز پدر بود برای بابام شیرینی درست کردم.از اون شیرینیهایی که فقط خودش دوست داره و خوب چون روز پدر بود همه چیز باید مطابق میل ایشون می بود دیگه.(کابل موبایلم رو پیدا نکردم که عکسش رو بریزم و نشونش بدم.به محض اینکه کابل موبایلم پیدا شد عکس رو اضافه می کنم.عکس فعلی مربوط به وبلاگ &lt;a href="http://deljan.blogfa.com/"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;شهلا خانم&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; می باشد.)&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://farsiget.com/images/i50arptc2kkyr8stt3wh.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://farsiget.com/images/i50arptc2kkyr8stt3wh.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من این شیرینی رو از روی &lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;&lt;a href="http://deljan.blogfa.com/post-55.aspx"&gt;این&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;لینک درست کردم.هرچند خودم زیاد ازش نخوردم چون به نظرم شیرین بود.ولی خیلی بوی خوبی داشت و خداییش مزه ش هم خیلی خوب بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;منتهی من یه تغییراتی توی دستورش دادم.به جای روغن جامد توی خمیرش کره ریختم و اون شکری که توی رویه ش باید میریختیم رو هم من حذف کردم و به همون عسل بسنده کردم.ولی به نظرم خیلی خوب بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین دیگه.مواظب خودتون باشین.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6146630749369392884?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6146630749369392884/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6146630749369392884&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6146630749369392884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6146630749369392884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-9.html' title='Gemini-9'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2033706337384947598</id><published>2011-06-13T09:32:00.001+04:30</published><updated>2011-06-13T09:53:55.090+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی تلخ می شود'/><title type='text'>Gemini-8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمی دونم اولین بار کی بود که گفت &lt;b&gt;ما به خرداد پر حادثه عادت داریم&lt;/b&gt;.ولی هر کی که بوده میخوام برم و پیداش کنم و ازش بپرسم انگار تو یه چیزهایی میدونستی که این رو گفتی...بگو تهش چی میشه؟آخرش چی میشه؟چقدر بلا و مصیبت؟چقدر؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این همه بلا و مصیبت توی یه ماه...چقدر این خرداد کش اومده...هنوز هشت روز دیگه تا آخرش مونده...به خیر بگذره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به قول یکی از وبلاگها، دیه باید توی ماه خرداد دو برابر بشه، خرداد الحرام...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ما ها بی غیرت نشدیم، سوختیم...هممون سوختیم که دیگه هیچ چیزی رو حس نمی کنیم...سوختیم و جزغاله شدیم برادر من...سوختگی از نوع درجه سه و حتی فراتر از اون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فرهاد اگر این روزها زنده بود به جای جمعه ها خون جای بارون می چکه می خوند:خرداد ها خون جای بارون می چکه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2033706337384947598?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/2033706337384947598/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=2033706337384947598&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2033706337384947598'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2033706337384947598'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-8.html' title='Gemini-8'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-7220913552001268261</id><published>2011-06-12T10:08:00.001+04:30</published><updated>2011-06-12T10:10:24.243+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی ایمان می آورد'/><title type='text'>Gemini-7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز روز عجیبی بود.یه مشکلی داشتم که هیچ رقمه نمیتونستم حلش کنم و حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و آثارش روی جسمم هم نمود شده بود.من هر موقع استرس دارم و یا عصبی میشم، دست چپم وحشتناک درد می گیره و دیروز هم دیگه دستم داغون داغون بود.عصر توسط دو تا دوست اون مشکل حل شد...بعدش انگار یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شد...عین دوتا سوپرمن ظاهر شدن...خدایا این دوستها رو برای من حفظ کن و سالم نگهشون دار و به تمام آرزوهاشون برسونشون و در پناه خودت نگهشون دار...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حل شدن مشکل دیروز برام فقط حل شدن یه مشکل نبود، نمود خیلی مسائل بود.خیلی از مسائلی که دیگه بهشون ایمان نداشتم و فقط بعد از یک ساعت فکر کردن بهشون، مشکلم حل شد...خدایا شکرت...مرسی...دوستهای عزیزم ممنون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن&lt;/b&gt;:ببخشید که مساله رو باز نمی کنم.خیلی خصوصیه.فقط نوشتمش که یادم باشه و در مرور روزها ،گمش نکنم...مرسی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;دو سال پیش این موقع چه حالی داشتیم...یادش به خیر...نمیدونستیم چه طوفانی توی راهه...&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;&lt;a href="http://my-whiterose.blogspot.com/2010/06/gemini-10.html#links"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;نوشته پارسال، شب بیست و دوم خرداد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بانو جان، اون لینکی که گفتی در مورد ماه های مختلف و خصوصیاتشون بود رو یادم نیست و پیداش هم نکردم.فعلا &lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #cc0000;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Astrological_sign"&gt;این&lt;/a&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;لینک رو داشته باش.شاید به دردت بخوره.هر موقع اون لینک رو پیدا کردم برات میفرستمش.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-7220913552001268261?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/7220913552001268261/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=7220913552001268261&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7220913552001268261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7220913552001268261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-7.html' title='Gemini-7'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2238293225165487485</id><published>2011-06-07T23:24:00.004+04:30</published><updated>2011-06-08T00:18:07.760+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی برای مخاطب خاص مینویسد'/><title type='text'>Gemini-6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;باور نمی کنم این تو خود تویی &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; این تو که از خودش بی خود شده تویی&lt;br /&gt;باور نمی کنم این تو &lt;span class="Apple-style-span" style="color: #444444;"&gt;خود تویی&lt;/span&gt; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; این تو که از خودش&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #444444;"&gt; بی خود&lt;/span&gt; شده تویی&lt;br /&gt;باور نمی کنم این تو &lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;خود تویی &lt;/span&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; این تو که از خودش &lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;بی خود&lt;/span&gt; شده تویی&lt;br /&gt;باور نمی کنم این تو &lt;span class="Apple-style-span" style="color: #999999;"&gt;خود تویی&lt;/span&gt; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; این تو که از خودش&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #999999;"&gt; بی خود&lt;/span&gt; شده تویی&lt;br /&gt;باور نمی کنم این تو &lt;span class="Apple-style-span" style="color: #cccccc;"&gt;خود تویی&lt;/span&gt; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; این تو که از خودش&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #cccccc;"&gt; بی خود&lt;/span&gt; شده تویی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باور نمی کنم &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #444444;"&gt;باور نمی کنم&lt;/span&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;باور نمی کنم&lt;/span&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #999999;"&gt;باور نمی کنم&lt;/span&gt; &amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #cccccc;"&gt;باور نمی کنم...&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی باید باور کنم.پس &amp;nbsp;باور می کنم با همه تلخیش و زنندگیش و بدیش و زشتیش و دوست نداشتنی بودنش...تا حالا ندیده بودم کسی اینجوری زندگیش رو دستی دستی به قهقهرا بکشه که تو داری می کشی...زندگی خودته هر کاری میخوای باهاش بکن.ولی تو کجا و اینجا کجا...چی بودی و چی شدی...چی شدی...نمی شناسمت غریبه...نمی شناسمت...غریبه از هفت پشت غریبه تر...نه تنها من که این روزها هیچ کسی نمیشناستت...همه اونهایی که از قدیم و قدیم تر می شناختنت تو براشون این روزها یه غریبه هستی.برای همه غریبه هستی غیر از اون آدمهای ...که الان دورت هستن و همه زندگی و وقتت رو دارن میگیرن.خودم کردم که لعنت بر خودم باد....هیچ موقع فکر نمی کردم انقدر با این آدمها بر بخوری و یک دست بشی.حتی به قول خودت برای فان!!!میدونم هیچ کسی برات مهم نیست.ولی کاش از فیدبک این همه آدم یه چیزهایی رو بفهمی...کاش بفهمی که همیشه تو درست فکر نمی کنی.احتمال خطا برای تو هم هست...چی شد اون مرد بزرگ؟!!!&lt;br /&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;کاش حداقل بشم آیینه عبرت بقیه...آیینه عبرت همه اونهایی که می گن ما با همه فرق داریم که منم خودم یکی از همین آدمها بودم.از این آدمهایی که فکر می کردن با همه فرق دارن و منتظر یه &lt;b&gt;معجزه&lt;/b&gt; بودم.الان فهمیدم معجزه این بود که هیچ اتفاقی نیوفتاد که اگه اتفاقی میوفتاد عین خود&lt;b&gt; فاجعه&lt;/b&gt; بود نه معجزه!!!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2238293225165487485?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2238293225165487485'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2238293225165487485'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-6.html' title='Gemini-6'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1218604548884583451</id><published>2011-06-07T14:45:00.006+04:30</published><updated>2011-06-07T21:49:20.068+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Gemini-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: inter-ideograph; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: inherit;"&gt;چقدر هوا پر از گرد و غباره.یعنی خفه کننده س.دم کرده و کثیف.خدا به دادمون برسه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: inter-ideograph; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;فکر کن دیروز این همه راه رو هلک و هلک پا شدم رفتم قزوین، دانشگاه.استاد عزیز نیومد.به همین راحتی.ما چند نفر رو کاشت و نیومد!موبایلش هم در دسترس نبود!با یه استاد دیگه هم کار داشتم و بردم ترجمه م رو نشونش دادم.اگه بدونین سر کلمه &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;dice&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt; و ترجمه ای که من کرده بودم چه آبرویی ازم برد!!ده تا دیکشنری انگلیسی به فارسی و انگلیسی به انگلیسی و انگلیسی به آنگولایی و ...آورد تا بهم نشون بده من اون کلمه رو اشتباه معنی کردم.میخواستم خفه ش کنم.احتمالا استاد جان فکر کردن من نجف دریابندری &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یا احمد شاملو یا گیتی خوشدل&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;هستم که ازم توقع یه ترجمه کامل و جامع دارن!!!هر چند از بقیه ترجمه م کلی تعریف کرد ولی اون حرصی که سر همون یه کلمه بهم داد تا دیشب باهام بود!هیچی دیگه دست از پا درازتر برگشتم تهران و اومدم شرکت و از گرما بیحال بودم.نشستم و فقط با &lt;/span&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%85%DB%8C"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="color: red;"&gt;اوریگامی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;، روباه و درنا و لاکپشت و جک و جونور درست کردم.امروز از صبح هم دارم همین کار رو می کنم و میزم داره تبدیل میشه به یه باغ وحش!!!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: inter-ideograph; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: inherit;"&gt;خبری نیست.از صبح که بیدار شدم آهنگ خدا رو دوست دارم رضا صادقی افتاده تو دهنم و تا رسیدم شرکت گذاشتمش و الان هی دارم پشت سر هم گوشش میدم.به نظرم خیلی آهنگ مهربونیه ها.نه؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: inter-ideograph; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: inherit;"&gt;خاله جان داره میاد و من بسی ذوق دارم.یوووووهوووو...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; margin: 0cm 0cm 0pt; text-align: justify; text-justify: inter-ideograph; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: inherit;"&gt;سانی عزیزم مرسی از کامنتت.خوبی؟چه خبرا؟خوش می گذره؟دیگه نمینویسی.نه؟مواظب خودت باش هر جای این دنیای گرد که هستی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;﻿&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1218604548884583451?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1218604548884583451/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1218604548884583451&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1218604548884583451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1218604548884583451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-5.html' title='Gemini-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-3843294977057660040</id><published>2011-06-03T00:34:00.001+04:30</published><updated>2011-06-03T00:39:32.045+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Gemini-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فردا دارم با یه سری از دوستان میرم باغ یکی از دوستان خارج از شهر.فردا خونه هم قراره کارگر بیاد برای تمیز کاری.من نیستم ولی مامان و بابا هستن.غذای فردا رو درست کردم و منتظرم پخته بشه تا زیرش رو خاموش کنم و برم بخوابم.البته دوش هم باید بگیرم.کیک هویچ و گردو هم درست کردم برای فردا که میرم باغ با چایی بزنیم بر بدن با دوستان!مریضم دیگه.یکی نیست بگه مگه مجبوری این وقت شب کیک بپزی.دیدم من که باید بیدار بمونم تا غذا پخته بشه پس بذار یه کیک هم بپزم که توی این مدت پخته بشه.این عادت رو از خاله جانم به ارث بردم که هر جا میره شیرینی میپزه و با خودش میبره.فکر می کردم این عادتش فقط مربوط به وقتی میشه که در وطن زندگی میکرد.ولی کاشف به عمل اومده در آمریکا هم به همین منوال عمل می کنه و هر جا میخواد بره با خودش کیکی، دسری چیزی درست می کنه و میبره.کلا این عشق و علاقه من به آشپزی و شیرینی پزی از خاله جان به من به ارث رسیده و من حسرت میخورم که چرا خصوصیات دیگه ش رو به ارث نبردم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یکم پیش که سسل زنگ زد که برنامه فردا رو هماهنگ کنه، بهش نگفتم دارم کیک درست می کنم.اگه می فهمید لجش می گرفت که چرا شب که باید زودتر بخوابی که فردا صبح زود بیدار بشی، وایسادی و داری کیک درست می کنی؟! اون موقع که زنگ زد داشتم گردو ها رو خرد می کردم.بهش گفتم دارم غذای فردا مامان اینها رو درست می کنم و حرفی از کیک نزدم.زنگ زده بود گوشزد کنه که لباس گرم و مناسب برای خودت بیار.انقدر که من هرجا میرم با یه تاپ پرپری می رم و همیشه یخ میزنم و باید همسایه ها یاری کنن و یه شالی، ژاکتی چیزی بدن تا من گرم بشم.میخواستم بهش بگم توی این گرما لباس گرم رو کجای دلم بذارم که یادم اومد چند بار در این زمینه به توصیه هاش گوش نکردم و ضرر کردم.در نتیجه گفتم چشم، مرسی که یادآوری کردی.حتما لباس گرم هم میارم.بماند که یه بار هم زیرپوستی لج هم رو درآوردیم و محترمانه خداحافظی کردیم.البته ده دقیقه بعدش سسل زنگ زد و گفت من صبح میام دنبالت و اصلا به روی خودش نیاورد که لجش رو درآوردم و منم به روی خودم نیاوردم که حالم از این مدل حرف زدنش بهم میخوره و کلی بابت لطفش که فردا میاد دنبالم تشکر کردم ازش!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عصری داشتم میرفتم بیرون، تنها بودم.بارون اومده بود و زمین لیز بود.یه جایی نزدیک خونه سسل یه پیچ هست که یه ذره سربالاییه.(من داشتم میرفتم یه جای دیگه و خونه سسل نمیرفتم ولی مسیرم از اون طرف بود) وارد اون پیچ که شدم دیدم جلوتر ترافیکه و زدم روی ترمز.ترمز ماشین نمیگرفت و ماشین همین جوری لیز میخورد و من به ماشینهای جلو نزدیک تر میشدم.فقط به ذهنم رسید فرمون رو بگیرم سمت راست تا برم توی باغچه.اگه سمت چپ میگرفتم میرفتم سمت گارد ریل و از ارتفاع ممکن بود پرت بشم پایین.یه مدت خیلی کوتاه که برای من خیلی طولانی بود، طول کشید تا ماشین با یه صدای وحشتناکی درست لب جدول ایستاد و من به هیچ ماشینی هم نزدم خدا رو شکر و خطر رد شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه چیزی که ذهنم رو از عصر تا حالا مشغول کرده اینه که من توی اون لحظات اصلا نمیترسیدم.فکر مرگ اصلا باعث ترسم نمیشد.فقط فکر می کردم اگه من بمیرم مامان و بابام چی میشن؟خودم اصلا حس بد و ترسناکی نداشتم.فقط بعدش بر حسب عادت که وقتی بهم شوک وارد میشه، پای چپم شروع کرده بود به لرزیدن و عین چی می لرزید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستش من از مرگ نمیترسم.یعنی از مردن خودم نمیترسم ولی یکی از بزرگترین فوبیاهای من مرگ پدر و مادر و اطرافیانمه که البته توی این چند ساله اخیر چهار بار باهاش رو به رو شدم(خاله و عمه م و دوتا دایی هام) و این روزها که عمو بزرگه یه ذره حال نداره، فقط خدا میدونه توی دل من چی میگذره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;عصری همون موقع که داشتم با ماشین لیز می خوردم و ترمزم نمی گرفت به این هم فکر کردم که الان اگه من اینجا ماشینم یه بلایی سرش بیاد، از پنجره خونه سسل معلومه و اگه خونه باشه شاید ببینه چه ترافیکی شده و احتمالا بیتفاوت از کنار پنجره میره کنار و شاید نفهمه که این اتفاق برای من افتاده...دیدم اینم مثل خیلی از اتفاقهایی که بی تفاوت از کنارشون می گذریم و نمیفهمیم که توی این اتفاق پای چه کسایی از نزدیکان و آشنایانمون گیره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز یعنی سیزدهم خرداد، تولدم برادر عزیزمه...عزیزکم بیست و پنج سالش پر میشه و میره توی بیست و شش...باورم نمیشه اون بچه ریقوی کوچولو که الان شده عزیزترین آدم زندگی من و نفر اول زندگی من، الان انقدر بزرگ شده...دلم میخواست روز تولدش باهم بودیم که متاسفانه امسال هم نشد و من بازم از راه دور همه عشق و محبت و آرزوهای خوبم رو براش میفرستم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پسرداییم امروز برام یه حجمی رو ایمیل کرد که نمای سومش رو به صورت سه بعدی میخواست.برای درس دانشگاهش میخواست.پسر همون داییم که اول اسفند فوت کرد.داشتم فکر می کردم اگه داییم زنده بود لازم نبود پسرش کارهای رسم فنی دانشگاهش رو از من بپرسه و میتونست از باباش بپرسه(داییم مهندس راه و ساختمان بود)همه ما به کنار، پسرش براش خیلی زود بود که پنج روز بعد از تولد نوزده سالگیش پدرش رو از دست بده...روحت شاد دایی جونم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این غذا و کیک باعث شدن توی مدتی که منتظر پختنشون بودم، بعد از مدتها یه پست روزانه نسبتا طولانی اینجا بنویسم.مواظب خودتون باشین و تعطیلات خوش بگذره و ...شب خوش...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-3843294977057660040?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/3843294977057660040/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=3843294977057660040&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3843294977057660040'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3843294977057660040'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-4.html' title='Gemini-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-8871993882323002283</id><published>2011-06-01T21:15:00.000+04:30</published><updated>2011-06-01T21:15:19.153+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادبود'/><title type='text'>Gemini-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-dbICfTlqub8/TeY2blOQsvI/AAAAAAAAVQM/CfMK0Jm8jcc/s1600/3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/-dbICfTlqub8/TeY2blOQsvI/AAAAAAAAVQM/CfMK0Jm8jcc/s1600/3.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;هاله با عزت رفت...&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.radiofarda.com/content/f4_haleh_sahabi_dies_in_ceremony_father/24211674.html"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;لینک خبر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;هیچی ندارم جز یه بغض گنده...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-8871993882323002283?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/8871993882323002283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=8871993882323002283&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8871993882323002283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8871993882323002283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/06/gemini-3.html' title='Gemini-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-dbICfTlqub8/TeY2blOQsvI/AAAAAAAAVQM/CfMK0Jm8jcc/s72-c/3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-7655904128154924435</id><published>2011-05-31T15:41:00.002+04:30</published><updated>2011-05-31T15:52:59.704+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Gemini-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نشستم خونه توی اتاقم زیر باد کولر و دارم روی مقاله م کار می کنم که فردا باید تحویلش بدم.فردا یه امتحان هم دارم که هنوز چیزی ازش نخوندم.برنامه ریزی کرده بودم که دیروز عصر مقاله م رو تموم کنم و امروز بشینم پای درسم.ولی دیروز نشستم پای نقشه کشی توی اتوکد و بعدش هم سه بعدیش که تا امروز طرفهای ظهر ادامه داشت.کار برای یه دوستی بود که خیلی گردن من حق داره و نمیشد انجامش ندم.هر چند اون اول چک کرد که وقت دارم یا نه و البته که من گفتم وقت دارم.چون حجم کارش زیاد نبود و دقیقا روز قبلش این دوست عزیز تا کی معطل فایل پروژه من و تبدیلش بود.مثلا خواستم اینجوری جبرانش کنم!!!هر چند سه بعدیش به نظرم چیز به دردبخوری از آب درنیومد.یه جورایی سه بعدی داره یادم میره.رفتم جزوه های کلاس 3D MAX رو آوردم که البته کمکی بهم نکردن و حافظه تصویریم به دادم رسید و یادم اومد باید چه کنم.با دیدن جزوه م فهمیدم چقدر خط فارسیم عوض شده.تند شده و بی حوصله.از بس که همه چیز رو دیگه تایپ می کنم دیگه کم کم خطم داره تبدیل میشه به خط میخی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از ظهر به بعد هم نشستم پای مقاله جان که دیگه کم کم تموم شد.کلی هم توت خوردم از توت سفید بگیر تا توت فرنگی.یه آدامس خرسی هم دارم میجوم چهل ستون، چهل پنجره و بویی توی اتاق راه افتاده.هی توت میخورم و آدامسه رو میچسبونم روی لبه لیوانم و بعدش دوباره میذارم آدامسه رو توی دهنم و بادش می کنم.برای تمرکز خیلی خوبه عزیزانم، امتحان کنید!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز عین خجسته ها و خانه دارها پاشدم رفتم و سبزی قورمه خریدم.آماده نه ها، رفتم یه کیلو سبزی قورمه خریدم و اومدم پاک کردم و شستم و خورد کردم و سرخ کردم و قورمه سبزی پختم!یعنی خیلی خجسته م به خدا.نیست که وقت زیاد دارم، هی کارهای وقتگیر هم انجام میدم.همچین به سبزی فروشه هم می گفتم شمبلیله ش کم باشه و جعفری و تره ش بیشتر باشه که هر کی ندونه فکر می کنه یه عمره قرمه سبزی پزم و فقط یه زنبیل قرمز کم داشتم با یه چادر نماز که لخ لخ بکشم روی زمین و برم سبزی بخرم! به جای زنبیل قرمز، سبزیها رو توی ماشین گذاشتم و به جای چادر نماز هم مانتو و شلوار تنم بود!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;حالم از این سبزی های آماده بهم میخوره.چند وقت پیش کشف کردم مامان من قدیم ندیما یه دستگاه سبزی خورد کن خریده بوده و اون موقع ها که اون خاله م زنده بود و این یکی هم ایران بود و مامانم هم سکته نکرده بود، میرفتن خروار خروار سبزی می خریدن و با این دستگاهه خورد می کردن و میذاشتن توی فریزر.حالا منم هی زرت و زرت ازش استفاده می کنم.میگم استفاده منظورم مثلا در حد یک کیلو سبزی و ایناست، نه مثل اون موقع های مامانم اینها هی کیلو کیلو سبزی خورد کنم باهاش!دردسر زیادی هم نداره.فقط شستنش دقت میخواد.برقیه و سرعتش هم زیاده.&lt;br /&gt;خلاصه دیروز یه قورمه سبزی تازه با برنج دودی دادیم به خورد خلق الله!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من برم و مقاله م ادیت کنم و بعدش تاااازه برم سر وقت درس امتحان فردام!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مواظب خودتون باشین.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-7655904128154924435?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/7655904128154924435/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=7655904128154924435&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7655904128154924435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7655904128154924435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/05/pisces-2.html' title='Gemini-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5836178246052674179</id><published>2011-05-23T17:16:00.001+04:30</published><updated>2011-05-23T17:21:55.396+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادبود'/><title type='text'>Gemini-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://persepolisblogs.persiangig.com/image/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%20%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%8A%20,%20naser%20hejazi%20(8).png" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://persepolisblogs.persiangig.com/image/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%20%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%8A%20,%20naser%20hejazi%20(8).png" width="267" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من خیلی اهل ورزش نیستم.فوتبال رو که اصلا نگو، فقط جام جهانی به جام جهانی میشینم و مسابقه فینال رو میبینم و هیجان الکی از خودم در می کنم.بدون اینکه چیزی از فن فوتبال یا تکنیک بازیش بدونم، طرفدار تیم ایتالیا هستم.چون ایتالیا رو دوست دارم.مردمش رو، فرهنگش رو، موسیقیش رو، کشورش رو، معماری و هنرش رو و غذاهاش رو!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اون موقع که من محصل راهنمایی و دبیرستان بودم، بیشتر همکلاسیهام عاشق یه فوتبالیستی بودن:علی دایی، عابدزاده، میناوند، استیلی، مهدوی کیا، پیروانی، خداداد و ...خیلی های دیگه که اسمشون یادم نیست.من اون موقع طرفدار هیچ تیم و بازیکنی نبودم.فقط وقتی ایران قرار بود بره جام جهانی و با استرالیا بازی داشت خیلی استرس داشتم و فکر کنم عرق ملی بود که دلم میخواست ایران ببره!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تمام فعالیت فوتبالی من به همین محدود میشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی همیشه یکی بود که خیلی دوسش داشتم، از همون بچگی از قیافه ش خوشم میومد.نمیدونم چی بود.هیچ اطلاعات خاصی هم راجع بهش نداشتم ولی دوسش داشتم و بهش احترام میذاشتم.آره ناصر حجازی رو می گم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شنیده بودم که قبلا خیلی دروازه بان خوبی بوده.تنها اطلاعات فوتبالی من راجع بهش همینه!یه زمانی خیلی میومد رستوران پنتری توی خیابون قائم مقام و یه چند باری هم اونجا دیدمش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتی شنیدم مریض شده خیلی ناراحت شدم.وقتی شنیدم در برابر اوضاع این روزهای جامعه حرف زده و خیلی رک نظرش و واقعیت رو گفته و مثل خیلیها دستمال دستش نگرفته، خیلی بیشتر بهش احترام میذاشتم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دل دیدن عکسهای جدیدش رو نداشتم با قیافه مریض ولی مصمم و نگاه مثل همیشه نافذ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;وقتی شنیدم حالش بد شده و رفته توی کما خیلی نگرانش شدم.در حین دیدن بازی فوتبال حالش بهم خوده.از اون روز که شنیدم توی بیمارستان بستری شده باز، تمام اخبار رو دنبال می کردم و متاسفانه هر دفعه ناامیدتر میشدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز از صبح دانشگاه بودم و بعدش رفته بودم یه جایی برای تحقیق درباره مقاله م.اومدم خونه با سردرد وحشتناک و خستگی.فقط به خاطر ناصر حجازی آنلاین شدم و دیدم...متاسفانه ناصر حجازی هم پر کشید...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چیزی ندارم بگم.عکسهای مردم دم بیمارستان کسری رو که دیدم اشکهام میریختن پایین...تنها چیزی که یه ذره آرومم می کنه اینه که خیلی این حالش طول نکشید.درسته چند ساله بیماره و هی نوسانات داشته ولی این حال بدش و توی کما موندنش خیلی طول نکشید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من نه بلدم متن ادبی بنویسم و نه چیزی راجع به فوتبال میدونم.فقط خواستم با نوشتن این مطلب یه یادی کرده باشم از مردی که برام خیلی قابل احترام بود و هست...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روحش شاد، یادش گرامی...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5836178246052674179?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5836178246052674179/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5836178246052674179&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5836178246052674179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5836178246052674179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/05/gemini-1.html' title='Gemini-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-660379347679702751</id><published>2011-05-17T20:08:00.002+04:30</published><updated>2011-05-17T20:18:08.361+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Taurus-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه هفته ای میشه که مریضم.از این ویروسهای کوفتی گرفتم.هی بهتر میشم و هی بدتر میشم.دیگه کلافه شدم.تمام رمقم رفته.دارم از زندگیم عقب می افتم.شنیدم دوره ش دو هفته س.امیدوارم زودتر تموم بشه.انقدر داغون بودم که خودم با پای خودم پاشدم رفتم دکتر و گفتم به من آمپول بزنین.من از آمپول منتنفرم.ببین چه حالی داشتم دیگه.پنجشنبه آمپوله رو زدم و جمعه هم با اون حالم پاشدم و با دوستان رفتم پیک نیک و دوباره شبش افتادم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هیچی دیگه همین.حالم خرابه.بی رمق بی رمقم.مامان اینها هم زندگیشون مختل شده.یعنی آشپزخونه که تعطیل.البته شبها که بابا میاد یه چیزهایی با مامان درست می کنن که فقط شکم رو سیر می کنه.حالم بد میشه که می بینم من حالم بد باشه چند نفر دیگه هم امور زندگیشون مختل میشه.از اینکه به من وابسته هستن متنفرم...اومدیم و یه روز من نبودم، اون وقت اینا میخوان چیکار کنن آخه؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اتاقم رو گند و کثافت گرفته.همچنین خونه رو.توی اتاقم که پر از کاغذ و ماژیک و قرص و جلد دارو هستش.پر از دستمال کاغذی.چند جفت کفش هم این طرف و اون طرف اتاق ولو هستن.صفحه های روزنامه صنعت ساختمان (که همیشه یادم میره بگیرم و سسل برام میگیره)هم کف اتاقن با مقدار قابل توجهی خاک.خونه هم که دیگه نگوووو.این خانومه که میاد خونه تمیز کنه هم تلفنش رو جواب نمیده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تمام بدنم درد می کنه و سرگیجه دارم.کلی مقاله دارم که باید تحویل بدم.کارهای شرکت روی هم تلنبار شده.کارهای خونه و ...خلاصه دارم له میشم.چند روز پیش داشتم فکر می کردم اصلا نمیخوام کسی نازم رو بکشه و حالا که مریضم مواظبم باشه.فقط میخوام راحت باشم و بگیرم بخوابم.بدون هیچ فشار و استرسی.فقط میخوام خودم باشم و خودم.بدون هیچ مسوولیتی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز باید یه تحقیقی رو می بردم دانشگاه.پریشب تا صبح بیدار بودم.پس پریشب هم همین جور.دیگه بریده بودم.کلی هم ضعف دارم بابت این مریضی کوفتی و داروهایی که میخورم و انگار هیچ اثری ندارن.کارهای شرکت هم که به میزان زیادی درسهای من هی زیاد میشن.خلاصه پریشب حسابی قاطی بودم.کارتریج پرینترم تموم شده بود.کاغذم داشت تموم میشد و کارم هم مونده بود و خودم هم قاطی...البته با کمک سسل خان همه اینها حل شد و کارتریج خریده شد و ...چند بار هم هی زنگ زد و آمار می گرفت و روحیه میداد.عصرش هم هی زنگ زده بود بهم که گوشیم توی کیفم بود و نشنیده بودم و هی اس ام اس فرستاده بود و ...خلاصه بهش زنگ زدم و کلی هم داد زدم که حالم بده، نشنیدم.گیر نده، الان نمیتونم حرف بزنم و ...خلاصه حسااابی قاطی بودم...دیروز صبح هم داشتم میرفتم دانشگاه زنگ زد تا ببینه کارم خوب پیشرفت کرد و تموم شد یا نه؟عصری که بر میگشتم هم دوباره زنگ زد.بعدش هم دیدمش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داشتم فکر می کردم این چند روزه که مریض بودم و حالم خراب بود، کلی هوام رو داشت.نه اینکه مثل قبلا باشه ها...نه.ولی خیلی بیشتر از یه دوست معمولی بهم سرویس داد.دستش درد نکنه.خلاصه که این محبتهای کوچیک و این توجهاتش توی این روزهای تنهایی و مریضی و فشار، مثل یه نیروی محرک می مونه.خلاصه که کلی مرسی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آهان یه چیز دیگه هم بگم و برم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفته پیش قبل از اینکه این ویروس کوفتی رو بگیرم، یه روز که از دانشگاه بر می گشتم سسل بهم زنگ زد و قرار شد همدیگه رو ببینیم.قرار شد بریم یه جایی با هوای آزاد.رفتیم یه جایی توی کوه های درکه که از خود درکه فاصله داشت و باید پیاده میرفتیم.خلاصه رفتیم اونجا و بماند که توی راه من چقدر ادا درآوردم و چند بار نزدیک بود بیفتم!و طبق معمول سسل من رو هم داشت با خودش حمل می کرد.نشستیم و بساط شام و قلیون و چایی به پا شد.از اونجایی که بالای کوه بود، موبایل خوب آنتن نمیداد.من از جام بلند شدم و یه ذره این طرف و اون طرف رفتم توی محوطه رستوران تا شاید یه جای آنتن دار پیدا کنم و زنگ بزنم.سسل هم روی تخت نشسته بود.یه جایی ته حیاط رستوران موبایل دو خط آنتن پیدا کرد.منم همونجا ایستادم و شروع کردم به شماره گرفتن.همون موقع یه کارگر افغانی که کارگر رستوارن بود اومد سمت من و شروع کرد تختهای اون اطراف رو مرتب کردن.ازش پرسیدم اینجا موبایل آنتن نمیده خوب؟گفت نه.فقط ایرانسل خوب آنتن میده.بعدش پرسید از گوشیت راضی هستی؟خوبه؟من با یه ذره تعجب گفتم بله!بعد پرسید چند خریدیش؟منم خیلی سرسنگین جواب دادم نمیدونم.یادم نیست.بعدش گفت اگه بهت پول بدم برام میخری و بیاری؟منم فقط یه لبخند کج بهش زدم و جواب ندادم.لحنش مدل این بود که داشت لاس میزد.منم زودی زنگم رو زدم و رفتم سرجام.بعدش به سسل که گفتم، گفت خوب ازش پول رو بگیر من براش میخرم میارم تا حالش جا بیاد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش فکر کردم این یارو راجع به من چی فکر کرد که اینجوری گفت؟من از راه دانشگاه بودم با مقنعه و مانتوی تا روی زانو و شلوار جین و کفش اسپرت.با یه خط چشم که از صبح نصفش پاک شده بود.برای بار هزارم فهمیدم لازم نیست هیچ عکس العمل خاصی نشون بدم، همین که جنسیتم مونثه کافیه تا هر کی به خودش اجازه بده اینجوری فکر کنه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مواظب خودتون باشین که از این ویروسه نگیرین.من از هر ده نفری که دیدم، هفت نفرشون از این ویروس کوفتی گرفتن.امیدوارم منم زودتر حالم خوب بشه.حوصله هیچ کسی رو ندارم.یعنی وقتی یکی باهام حرف میزنه میخوام لهش کنم بسکه حال ندارم جوابش رو بدم!&lt;br /&gt;&lt;b&gt;پ.ن&lt;/b&gt;:بوی پیج امین دوله های حیاط تا توی اتاق من توی طبقه دوم میان و با همین دماغ نصفه نمیه کیپم بوشون رو میفهمم و همین خودش خیلی حس خوبیه بین این همه مریضی و حس بد!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-660379347679702751?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/660379347679702751/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=660379347679702751&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/660379347679702751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/660379347679702751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/05/taurus-3.html' title='Taurus-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1748466350470301839</id><published>2011-05-05T10:02:00.003+04:30</published><updated>2011-05-05T15:45:03.552+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Taurus-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی این تقریبا دو هفته ای که که از نوشتن پست آخرم می گذره، یا سرم خیلی شلوغ بود و یا اینترنت دم دستم نبود.در نتیجه نه وبلاگم رو آپدیت کردم و نه به کسی سر زدم.هرچند من خیلی وقته که وبلاگها رو از گوگل ریدر دنبال می کنم و از اونجا هم نمیشه برای کسی کامنت گذاشت.فقط خواستم بگم دوستان عزیز و قدیمی من همه تون رو می خونم، حالا شاید با تاخیر و بدون کامنت ولی در جریان زندگی همه تون هستم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;هی چند تا پاراگراف نوشتم و هی پاک کردم و به دلم ننشست.پس ساده بگم زندگی مثل همیشه است.هیچ اتفاق جدیدی نیوفتاده.درگیر درس و کارم.یه وقتهایی روزهام رو کم میارم.ولی روی هم رفته خدا رو شکر!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;چند وقته خوابهای عجیب و غریبی می بینم:خواب می بینم مردم و جنازه خودم رو کفن پیچ شده توی گور دیدم.خواب می بینم حامله شدم.خواب می بینم رفتم خرید کفش و نمی تونم بین کفشها انتخاب کنم.خواب می بینم زلزله اومده و آواره شدیم.خواب می بینم مادر شدم و بچه توی بغلمه و کلی بچه م رو دوست دارم و ...خیلی خوابهای دیگه.دیشب هم خواب دیدم موهام رو کوتاه کردم و جلوی آیینه کلی ذوق دارم.(موهای من تقریبا تا توی گودی کمرمه و چند وقته توی فکرم که برم کوتاهشون کنم.توی گرمای تابستون با این روسری ها کلی عذابه!)دیشب خواب مهمونی دیدم.خواب دیدم مشغول بزن و برقصیم و من میام توی اتاق که موهام رو مرتب کنم و یه پسری که توی بیداری نمیشناسمش ولی توی خواب انگاری می شناختمش هم اومد توی اتاق.یهو در کمد رو باز کرد و دیدم سسل توی کمد خوابیده!!!خواب خواب بود...پسره با تعجب به من نگاه کرد و من گفتم من میشناسمش.دوست منه.بعد اون پسره گفت پس چرا توی کمد قایمش کردی؟!!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;خلاصه که بلبشویی بود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;دوستان عزیزم چند وقت ممکنه کمتر از قبل بیام اینجا(نه که چند وقته خیلی زیاد میام!)ولی سعی می کنم هفته یکبار رو آپ کنم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;مواظب خودتون باشین.تعطیلات خوش بگذره.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;پ.ن:یکی با سرچ این جمله رسیده به وبلا گ من:&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 19px; white-space: nowrap;"&gt;&lt;b&gt;این روز دیگه آدمها همدیگر را دور نمیزنند ، از روی هم رد میشن !&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 19px; white-space: nowrap;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;عجب جمله ای!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1748466350470301839?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1748466350470301839/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1748466350470301839&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1748466350470301839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1748466350470301839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/05/taurus-2.html' title='Taurus-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4090583817961340750</id><published>2011-04-23T21:12:00.003+04:30</published><updated>2011-04-23T21:25:17.796+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Taurus-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;- عصر داشتم از شرکت برمی گشتم خونه، خسته و کوفته و هی تو دلم غر می زدم چرا محل کار من باید بره یه جایی که هم طرح ترافیکه و هم طرح زوج و فرد و من نمی تونم ماشین ببرم؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;بعدش خودم رو توجیه کردم که در عوض الان دارم دو قدم راه میرم و از این هوای اردیبهشتی نازنین لذت می برم.تازه کی اعصاب داشت با این خستگی توی ترافیک بمونه؟!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;داشتم همینجور دلی دل کنان برای خودم میومدم سمت خونه که رسیدم به پارک محلی نزدیک خونه مون.توی پارک پر از پیرمرد و پیرزن و بچه و دختر و پسر جوون و کلاغ و گنجشک و مورچه درختان سرسبز و گل و گربه و ...بود.خلاصه توی پارک زندگی جاری بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;یه خانوم جوون که داشت کالسه بچه ش رو هل میداد با یه خانوم میانسال که فکر کنم مادرش بود، داشتن میومدن سمت پارک.لباسهاشون هم لباسهای راحت و خودمونی بود.یعنی مال همون اطراف بودن و اومده بودن پیاده روی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;با خودم گفتم کاش الان منم ازدواج کرده بودم و یه بچه داشتم و مامانم هم &lt;b&gt;سالم&lt;/b&gt; بود و باهم میومدیم پارک، فکر کن سه نسل باهم میومدیم پارک.نوه و مادر و مادربزرگ...بعد فکر کردم کاش خاله م هم اینجا پیشمون بود، نه هزاران هزار کیلومتر دورتر...بعدش چه حالی میداد داشتن یه زندگی نرمال و معمولی.بابام هم چه ذوقی می کرد از دیدن نوه ش و میومدن خونه ما و ما میرفتیم خونه شون و ...خلاصه رفتم توی افکاری که خیلی وقتها میان سراغم و در صدر همه شون هم اینه کاش مامانم &lt;b&gt;سالم&lt;/b&gt; بود و معمولی بود...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;- از ساعت اتفاق افتادن پاراگراف بالا یه دو ساعت و نیمی گذشته.نشستم توی هال و پاهام رو دراز کردم روی میز وسط مبلها.اومدم توی هال بشینم که یه ذره پیش مامان و بابام باشم.لپ تاپم هم روی پامه و دارم یه متنی ترجمه می کنم راجع به آموزش کودکان و نحوه درس دادن به کودکان در سنین مختلف.اینجوری کارم رو هم پیش می برم.یه ماگ صورتی بزرگ روی میز کنارمه که توش پر از ماالشعیر انار هستش با یه نی که ازش اومده بیرون.بابام نشسته دوتا مبل اونور تر و لپ تاپش روی پاشه و داره برای دردانه عالم( برادرم رو می گم) ایمیل میزنه.روی میز کنارش یه لیوان آبجو خوریه که توش ماالشعیر ساده هستش با یه عالمه یخ.مامانم روی مبل ولو هستش و داره برنامه شبکه چهار رو می بینه.(ماهواره مون از اون روزی که ریختن توی محلمون قطعه هنوز.)داره بستنی قیفی وانیلی میخوره.هر چند وقت یه بار هم یا بابام یه چیزی می گه و یا مامانم یه چیزی میگه و اون یکیشون جوابش رو میده.سبزی پلو توی پلوپز داره می پزه و کوکو سبزی داره توی ماهیتابه هپی کال می پزه.(بله ما رژیمی کار می کنیم!)یه نسیم خنک از لای پنجره باز میاد تو و حسابی حال میده.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;به خودم میام و می گم خدا رو شکر که مامانم خیلی بهتر از قبله.هر چند بعضی وقتها یه حرفهای عجیب و غریبی میزنه یا یه کارهای عجیب و غریبی می کنه که دود از کله م بلند میشه و گاهی به مرز جنون میرسم(ولی خب هی کظم غیظ می کنم!!!)خدا رو شکر بابام سالمه، برادرم سالمه، خودم سالمم و خدا رو شکر برای خیلی چیزها...خلاصه کلی حس های خوب میاد توی همه وجودم.به خودم می گم خوشبختی میتونه همین باشه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;به قول سهراب&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 20px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;هر کجا هستم، باشم،&lt;br /&gt;آسمان مال من است.&lt;br /&gt;پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است.&lt;br /&gt;چه اهمیت دارد&lt;br /&gt;گاه اگر می‌رویند&lt;br /&gt;قارچ‌های غربت؟&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4090583817961340750?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4090583817961340750/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4090583817961340750&amp;isPopup=true' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4090583817961340750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4090583817961340750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/04/taurus-1.html' title='Taurus-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4830850543611842919</id><published>2011-04-18T16:27:00.003+04:30</published><updated>2011-04-18T16:36:26.395+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aries-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز نیومدم شرکت.قرار بود امروز برم دانشگاه که نرفتم.چون دیروز از شرکت زنگ زدن و از طرف آقای رییس گوگولی(البته سابقا گوگولی!)گفتن که کار عقب افتاده داریم و سریع باید انجام بشه و ...منم گفتم باشه من فردا نمیرم دانشگاه و میام شرکت.بعد گفتن کاپیتان(یکی دیگه از روسای شرکت که البته مسوول مستقیم من نیست)هم کارت داشته.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه من امروز اومدم شرکت و دیدم کاپیتان هنوز نیومده.رییس گوگولی اومد و بهم یه کاری داد و معلوم شد این کار باید برای هفته دیگه آماده بشه و خیلی هم عجله ای نبوده.گفتم ایراد نداره.وقتی هم رییس گوگولی و هم کاپیتان دنبالم می گشتن دیروز، لابد کارشون واجب بوده دیگه!و از بقیه همکارها شنیدم که احتمالا کاپیتان هم درباره همون کاری که رییس گوگولی توضیح داده بوده، کارم داشته که من امروز صبح اون کار رو شروع کردم.یه کار طولانی و وقتگیر و سخت و البته بسیار دلنچسب!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;طرفهای ظهر فهمیدم که اصل کاری کاپیتان بوده که کارم داشته و کار اون واجب بوده و از اونجایی که صبح رییس گوگولی زودتر از کاپیتان من رو دید، کار خودش رو که یه کاری جدا از کار کاپیتان بود به من داد تا من انجام بدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش کاپیتان اومد دید من یه کار دیگه دستمه و حسااابی آویزون و درهم برهم شد و رفت!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;البته به من ربطی نداره و ایرادی به کار من نیست چون رییس مستقیم من رییس گوگولیه، هرچند کاپیتان مقامش توی شرکت بالاتر از رییس گوگولیه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میخوام بگم زرنگی مردم رو ببین تو رو خدا!!!هر چند که این کار امروز تموم نمیشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان هم کلی خوابم میاد و داغونم.فردا هم امتحان خفنی دارم که حتی یک صفحه ش رو هم نخوندم و نمیدونم چه غلطی بکنم؟!تازه غذا هم نداریم و این چند روز جشن یخچال داشتیم.یعنی هرچی ته یخچال بود رو به خورد مامان و بابا دادم و امشب دیگه هیچ نداریم که بخوریم و باید غذای امشب و فردا رو هم وقتی رفتم خونه درست کنم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلی قهوه خوردم تا شاید یه ذره خوابم بپره ولی خب هنوز که خبری نیست!!!&lt;br /&gt;من می تونم...من می تونم...من می تونم...&lt;br /&gt;به جای اینها دلم میخواد&amp;nbsp; توی یه اتاق آروم و تمیزو خنک ، با پرده های حریر، با دیوارها ملایم رنگ، با یه لیوان نوشیدنی خنک، توی یه تخت راحت با ملافه های سفید که یه گلدون گل هم توی اتاق باشه، برم و بخوابم.بدون هیچ فکر و دغدغه ای...&lt;br /&gt;این روزها اصلا نمی فهمم چه جوری دارن می گذرن.مثل برق و باد...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;مهرناز جونم ممنون از ایمیلت...مواظب خودت باش...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;یادبود:&lt;/strong&gt;امروز اولین سالگرد دایی کوچیکه هستش...یه سالی که خیلی طولانی گذشت...و یازده ماه بعدش هم دایی بزرگه...روحتون شاد، یادتون گرامی...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4830850543611842919?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4830850543611842919/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4830850543611842919&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4830850543611842919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4830850543611842919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/04/aries-5.html' title='Aries-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5452786218064125230</id><published>2011-04-10T13:39:00.002+04:30</published><updated>2011-04-10T14:00:40.127+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی کشف می کند'/><title type='text'>Aries-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تازگی ها یه کار جدید کشف کردم.البته بیشتر وقتی سر کار و توی شرکت هستم انجامش میدم.میرم توی فولدر آهنگهام و چشمهام رو می بیندم و با چشم های بسته روی یه فولدری کلیک می کنم و بعدش توی اون فولدر هم با چشم بسته کلیک می کنم روی یه آهنگ و اینجوری یه آهنگ شانسی درمیاد که بعضی وقتها خیلی هم لذتبخشه!مثل یه جور فال گرفتن می مونه!!!فکر کن، فال آهنگ!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آهنگی که الان دارم گوشش میدم و به همین روش پیداش کردم، این آهنگ معین هستش:&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #a64d79;"&gt;&lt;strong&gt;من از این دنیا چی میخوام&lt;br /&gt;دو تا صندلی چوبی&lt;br /&gt;که من و تو رو بشونه &lt;br /&gt;واسه گفتن خوبی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/8hukHrtx/moein_-_Bahaneh.htm"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;strong&gt;لینک آهنگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینجوریاس دیگه.هوای بهار بعضی ها رو عاشق می کنه و بعضی ها رو اینجوری خلاق!!!&lt;br /&gt;روز زیبای بهاریتون خوش دوستان!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5452786218064125230?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5452786218064125230/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5452786218064125230&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5452786218064125230'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5452786218064125230'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/04/aries-4.html' title='Aries-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1835803017191694413</id><published>2011-04-09T10:57:00.002+04:30</published><updated>2011-04-09T11:03:33.845+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aries-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;صبح که اومدم شرکت، توی آسانسور بوی نون بربری تازه پیچیده بود.منم دوباره برگشتم پایین و رفتم نون بربری خریدم با پنیر برای صبحونه که با همکاران عزیز بزنیم توی رگ!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از نونوایی که بر می گشتم، دیدم جلوتر از من آقای رییس اعظم داره قدم زنون میره سمت شرکت.نمیخواستم من رو با نون بربری ببینه.در نتیجه قدمهام رو یواش کردم.ولی اونم داشت یواش میرفت.یه بار هم یه ذره برگشت سمت عقب&amp;nbsp; که البته کامل برنگشت عقب و من رو ندید.دیدم به استرسش نمی ارزه.در نتیجه رفتم اون طرف خیابون تا از مغازه رو به روی شرکت آدامس بخرم تا آقای رییس هم بره توی شرکت و من بعدش برم.آدامس رو که خریدم، تا از مغازه اومدم بیرون، یکی از دوستهام دوران مدرسه م رو دیدم که حدود شش سالی می شد ازش خبر نداشتم.خلاصه کلی دوتاییمون ذوق کردیم.اگه آقای رییس انقدر فس فس نمی کرد من نمی اومدم اون طرف و دوستم رو نمیدیدم!!!شماره هامون رو رد و بدل کردیم و رفتیم دنبال کارمون.خلاصه که خیلی بامزه بود!!!&lt;br /&gt;کاش همیشه گمشده ها انقدر یهویی پیدا میشدن!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;بردیای عزیز که برام کامنت گذاشته بودی، اول خواستم یه پست مفصل در مورد کامنتت بنویسم و جوابت رو بدم.بعد دیدم اونجوری انگار میخوام قانعت کنم و فایده نداره.بعدش گفتم بیخیال.من خیلی وقته یاد گرفتم یه آدم میتونه توی یه موقعیتی همراه خوبی برای آدم باشه ولی لزوما توی هر موقعیتی نمی تونه فرد مناسبی باشه.مثلا یه همکار خوب لزوما یه همسر خوب هم نیست.و اینکه خوب بودن انسانها ربطی به خیلی چیزها نداره.بعدشم بین من و سسل خیلی چیزهایی بوده که من اینجا راجع بهشون ننوشتم.در نتیجه لطفا بدون دونستن خیلی از مسائل قضاوت نکن برادر من.کاش یاد بگیریم این قضاوت نکردن رو!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین قضاوت کردنهای ناصحیح باعث شده من اینجا خیلی از مسائلم رو ننویسم.چون واقعا نه توانش رو ندارم و نه وقتش رو و نه لزومی می بینم که همه زندگیم رو هی برای همه توضیح بدم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز بهاریتون خوش!!!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1835803017191694413?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1835803017191694413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1835803017191694413&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1835803017191694413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1835803017191694413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/04/aries-3.html' title='Aries-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4214882665776358056</id><published>2011-04-03T21:47:00.002+04:30</published><updated>2011-04-03T22:00:49.389+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی از دلش می گوید'/><title type='text'>Aries-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین الان از یه پیاده روی مبسوط با دوتا از دوستان عزیز، برگشتم.لم دادم و دارم یه لیوان شیر نوش جان می کنم.هوای عالی و توپیه.اونقدر که پیه آلرژی رو به تنم مالیدم و رفتم پیاده روی.جای دوستان خالی خیلی چسبید و حال داد.تمام مدت سعی می کردم بخندم و از ته دلم شاد باشم و به اون حسی که یه گوشه دلم بود و هی می گفت یه چیزی کمه، یه حسی کمه، توجهی نکنم.هی به خودم گفتم همه چیز خوب و عالیه.هوای به این خوبی، پاهایی که می تونم باهاش راه برم و لبهایی که می تونم باهاشون بخندم و قلبی که می تونم باهاش آدمها رو دوست داشته باشم.و خیلی چیزهای دیگه...به به ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیروز که سیزده به در بود خیلی زور زدم که یه دروغ سیزده بگم.هم به دوستان اس ام اس بزنم و بگم و هم اینجا یه دروغ سیزده بنویسم.ولی نتونستم.یعنی راستش هیچ سالی نتونستم دروغ سیزده بگم.توی عمرم تا حالا دروغ سیزده نگفتم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نه اینکه بگم من آدم خیلی راستگویی هستم.نه.منم دروغ می گم.ولی دروغ شاخدار نمی گم.خلاصه که هنوز نتونستم خودم رو راضی کنم یه دروغی بگم و بعدش بخندم و بگم دروغ بوده.نمیدونم چرا نتونستم این کار رو هنوز انجام بدم؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه چیزی راجع به دروغ گویی میخوام بگم که خیلی وقته توی دلم مونده:من آدمی هستم که خیلی راحت می تونم دروغ بگم و در کسری از ثانیه می تونم سریع یه دروغ بسازم و تحویلتون بدم، بدون اینکه بفهمید دروغه و اینکه این از کجا سریع به ذهنم رسید.در همین راستا همیشه سسل به من می گفت:پیچ گوشتی خانواده!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خیلی وقتها جلوی خود سسل دروغ گفتم، در حالیکه میدونست دارم دروغ می گم.مجبور بودم دروغ بگم.من نمیتونستم به بابام بگم دارم با دوست پسرم و دوستهاش میریم بیرون.مخصوصا اون سالهای پیش که بچه تر هم بودم.در نتیجه می گفتم دارم مثلا با گلی میرم خونه فلان دوستم و خیلی دروغ های عجیب و غریبی که لزوما همه شون هم برای این بودن که بتونم با سسل بیرون باشم.البته خیلی وقتها مامانم در جریان بود اون موقع ها(یادش به خیر!)ولی همین دروغ گفتن های جلوی سسل باعث شد که بعدا خیلی از حرفهای من رو باور نکنه.می گفت تو که انقدر راحت و سریع دروغ می سازی، خوب به من هم میتونی دروغ بگی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بارها بهش گفتم من به تو دروغی نگفتم.تو هم که انقدر خودت تیزی که میفهمی.وقتی آدم داره راستش رو می گه تو شک داری، وای به حال وقتی که یکی دروغ هم بگه!هر چی بوده هم مثلا این بوده که بپیچونمت تا برم برات کادو بخرم که البته بعدش هم بهش گفتم و بماند که یه بار شب عید سر دروغی که گفتم و در حقیقت رفته بودم براش عیدی بخرم و اون فهمید که دروغ می گم ولی نفهمید چرا دروغ می گم، دعوای بدی بینمون راه افتاد که بعدش سریع راستش رو گفتم و یه ذره آروم شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خلاصه داشتم می گفتم، خیلی وقتها حرف من رو باور نکرد.الان هم که دیگه اصلا حرفهام رو باور نمی کنه.هم رو حساب دروغهایی که جلوی خودش گفتم رو دید و هم دید که من این قابلیت رو دارم و هم به خاطر اینکه الان از برنامه زندگی من خبر نداره و خیلی کم همدیگه رو می بینیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;می خوام این رو بگم که من یاد گرفتم که هیچ موقع جلوی یه آدمی که حتی خیلی خیلی به من نزدیکه هم تمام خودم و قابلیت هام رو نشون ندم.نه تنها تمام قابلیتهام رو نشون ندم، بلکه حد زیادش رو هم نشون ندم!چون بعدا می تونه بر علیه خودم استفاده بشه.البته من اگر خودم باشم هم همین شک رو می کنم که یه کسی که می تونه فلان کار رو با دیگران انجام بده پس با من هم می تونه انجام بده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;منظورم بد بودن یا بدی سسل نیست.کما اینکه هنوزم معتقدم یکی از آدمهای درست و درمون این روزگار همین سسله.هرچند که بالاخره اونم یه آدمه با همه خصوصیات انسانی.اونم عاری و مبرا از خطا و اشتباه و حتی دروغ نیست.اونم الان گاهی به من دروغ می گه.هر چند من به روش نمیارم و البته اگر بیارم هم کلی توجیه پشت قضیه هست.ولی به هر حال سسل یکی از خوب خوبه هاست و اینکه ما نتونستیم پارتنرهای خوبی برای هم باقی بمونیم دلیل بر بدی اون نمیشه(من از قول خودم دارم می گم.).اون هر جای دنیا که باشه و با هر کسی که باشه(هر چند برام می تونه سخت باشه)برای من قابل احترامه و براش آرزوی موفقیت و سلامت و...همه چیزهای خوب دنیایها رو دارم.ولی واقعا چی داره به سر ما آدمها میاد؟!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4214882665776358056?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4214882665776358056/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4214882665776358056&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4214882665776358056'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4214882665776358056'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/04/aries-2.html' title='Aries-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-8175478345310550511</id><published>2011-04-01T10:26:00.001+04:30</published><updated>2011-04-01T10:41:37.613+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aries-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خب، اینم از سال نود که به همین چشم بر هم زدن، دوازده روزش رفت!یادتونه وقتی بچه بودیم چقدر زمان دیر می گذشت؟حالا الان که بزرگ شدیم زمان هم سریع ترمی گذره و هر چی بزرگتر بشیم هم بازم سریع تر می گذره!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی این تعطیلات سرکار نرفتم.یعنی شرکت تعطیل بود.استراحت کردم.فیلم دیدم.کتاب خوندم.مهمونی رفتم.مهمون داری کردم.چند شب پیش قرار بود عمو جان بزرگه شام بیان منزل ما.با من و مامان و بابا میشدیم چهار نفر.ساعت یک بعدازظهر فهمیدم که داریم میشیم نوزده نفر.حالا فکر کن من هم خونه نبودم و تا برم خونه و دست به کار بشم تعداد مهمونها رسید به بیست و هشت نفر!!!فکر کن!!!ولی جمع و جورش کردم و کلی به خودم و تواناییهام آفرین گفتم!(آیکون یه رزی خودشیفته!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز دوم عیدی به یکی از دوستهام که بی هیچ دلیل چند ماهی بود روابط بینمون به سردی گرویده بود و از هم خبری نداشتیم، زنگ زدم و هیچ کدوم هم به روی خودمون نیاوردیم.بابت این کارم هم خوشحالم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قرار بود هر روز برم پیاده روی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به کار شدند و من نتونستم به جز دو روز برم پیاده روی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;جدایی نادر از سیمین رو هم دیدم و میخوام یه بار دیگه هم برم ببینمش!فیلم روونی بود.از سینما که اومدیم بیرون همه مون چشمهامون اشکی بود.دردناک قضیه، واقعی بودنش بود.یعنی عین خود زندگی بود!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فردا هم که سیزده به دره و ...پس فردا هم روز از نو و روزی از نو.کاش این سیزده به در می افتاد سه شنبه و یه چند روزی به این تعطیلات اضافه میشد.شاید توی اون چند روز یه درسی می خوندم.از درسهام بگم که کلی برای عید نقشه ریخته بودم که برنامه ریزی کنم و درس بخونم.ولی کدوم دانشجویی عید درس میخونه آخه؟!من فقط یه صفحه ناقابل ترجمه کردم که البته هنوز ویرایشش هم نکردم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قصد کردم برای فردا آش رشته بپزم و عصرش هم پیاده برم شهر کتاب و یه حالی به احوالات خودم اونجا بدم و بعدش پیاده برگردم خونه.حالا چقدر این برنامه محق به اجرا میشه، نمیدونم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کلی هم کلاه قرمزی دیدم و آی حالش رو بردم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امیدوارم امسال برای همه مون و کشورمون سال خیلی خیلی خوبی باشه.پر از آرامش و سلامتی و دوستی و صلح!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;برای خودم هم امیدوارم امسال درسم رو تموم کنم و خودم و اطرافیانم سالم باشیم و دلمون خوش باشه و جیبمون پر پول باشه &amp;nbsp;و به آرزوهای رنگی قشنگم برسم و از همه مهمتر اینکه:&lt;b&gt;خودم رو بیشتر دوست داشته باشم و خودم رو گول نزنم و با خودم رو راست تر باشم!&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;برای این وبلاگ هم آرزومی کنم سرشار از نوشته های خوب و شاد و گوگولی باشه و مثل پارسال مهجور نباشه و&lt;b&gt; از فیلتر هم دربیاد!!!&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در پناه حق!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-8175478345310550511?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/8175478345310550511/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=8175478345310550511&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8175478345310550511'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8175478345310550511'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/04/aries-1.html' title='Aries-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-8544814955148624962</id><published>2011-03-20T10:37:00.006+03:30</published><updated>2011-03-20T16:12:16.230+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Pisces-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://up.iranblog.com/images/1z49v11fqaidh8nrbzv0.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://up.iranblog.com/images/1z49v11fqaidh8nrbzv0.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #38761d;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;سال نو مبارک&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;خب اینم از سال هشتاد و نه که دیگه به آخرش رسیده و کمتر از بیست و چهار ساعت دیگه به آخرش مونده.سال هشتاد و نه که تموم بشه، یه دهه هم &amp;nbsp;تموم میشه و با ورود سال نود پا به یه دهه جدید میذاریم.توی دهه هشتاد اتفاقهای زیادی برام افتاد.خیلی بزرگ شدم.نا سلامتی مهر نود که بیاد سی ساله میشم!!!خیلی تجربه ها کسب کردم.با همه تلخیها و شیرینیهاش، دهه پر باری بود!دهه ای که توش برای اولین بار قلبم لرزید...اولین حقوقم رو گرفتم و ...خلاصه خیلی از اولین هام توی این دهه بودن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;سال هشتاد ونه خیلی سنگین بود.توش دوتا دایی و یه عمه م رو از دست دادم.جاشون همیشه خالی می مونه اینجا...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;امیدوارم که سال نود سال خیلی خیلی خوبی باشه برای همه مون، برای مردم دنیا و برای مردم ایران.امیدوارم توی این سال جدید کره زمین جای امن تری بشه.همه با هم مهربون تر باشیم.مسیر درست رو انتخاب کنیم و راه درست رو بریم و ...خلاصه همه خوشی های دنیا رو آرزومندم برای همه مون و در راس همه امور برای &amp;nbsp;همه سلامتی میخوام که تا سلامتی نباشه هیچ آرزویی نمیتونه محقق بشه!سلامتی، پول، مهربونی، عشق، انسان بودن، شاد بودن و &lt;b&gt;آزاد بودن&lt;/b&gt; رو برای همه آرزومندم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ممنونم از همه تون که امسال هم همراه من بودین.ممنون از همه اونهایی که با ایمیل و کامنت تبریک سال نو گفتن بهم.مرسی مرسی مرسی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;فردا نهار قراره عمو بزرگه جان بیان منزل ما.امشب هم قراره برن منزل اون یکی عموجان.قرار بود من نهار فردا سبزی پلو ماهی درست کنم.ولی از اونجایی که زنعموی دومی جان رسم دارن که سبزی پلو ماهی رو شب قبل از سال تحویل میخورن، من زنگ زدم و ازشون پرسیدم که آیا شما امشب قصد دارین سبزی پلو ماهی به خورد عمو بزرگه جان بدین؟و اونها هم فرمودند بله!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;در نتیجه بنده زنگ زدم به عمو بزرگه جان و ازشون پرسیدم برای فردا چی میل دارن که من درست کنم براشون؟ایشون هم گفتند تو هرچی درست کنی من دوست دارم!خلاصه بعد از تعارف فرمودند که فسنجون!!!حالا فکر کن من توی این مدتی که از مریضی مامانم میگذره و آشپزی خونه با منه، تا حالا فسنجون درست نکردم.یعنی توی عمرم فسنجون درست نکردم.حالا قراره فردا برای عمو بزرگه جان فسنجون درست کنم.همچین با اعتماد به نفس هم ازش میپرسیدم با گوشت قلقلی یا مرغ؟ترش یا شیرین؟!خلاصه که اینجوری...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: inherit;"&gt;من یه کتاب آشپزی ایتالیایی به زبان انگلیسی دارم که یه بار که عمو جان اومده بودن منزل ما و این کتاب رو دیدن، توی یه کاغذ شماره چند صفحه که مربوط میشد به غذاهایی که دوست داشتن رو یادداشت کردن.یکیش هم سوپ مینسترون هستش که من قراره فردا درست کنم.خلاصه که عیدتون مبارک و بفرمایید خورشت فسنجوووون با گوشت قلقلی و سوپ مینسترون و سالاد و چیزکیک رزی پز!!!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #e06666; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;یک شاخه رز سفید تقدیم تو باد&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #e06666; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #e06666; line-height: 16px;"&gt;&lt;b&gt;رقصیدن شاخه بید تقدیم تو باد&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #e06666; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;تنها دل ساده ایست دارایی ما&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 16px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #e06666; font-family: inherit;"&gt;&lt;b&gt;آن هم شب عید تقدیم تو باد&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-8544814955148624962?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/8544814955148624962/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=8544814955148624962&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8544814955148624962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8544814955148624962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/03/pisces-4.html' title='Pisces-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-7015977324575103405</id><published>2011-03-12T20:30:00.002+03:30</published><updated>2011-03-12T20:34:44.639+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Pisces-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-نشستم پشت میزم توی شرکت و دارم فکر می کنم.به خیلی چیزها.دستم زیر چونه م هستش و دارم بیرون رو نگاه می کنم.اون دور دورا هی هواپیماها رد میشن.هوا گرفته و ابریه.ولی دمای خوبی داره.نه سرده و نه گرم، بهاریه.آره دیگه، داره بهار میاد...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بهار بازم میاد عشق رو میاره، دل هر یاری هست مسته نگاره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-یه کاغذ A4 گذاشتم زیر دستم و کارهایی که باید انجام بدم رو توش نوشتم.از خونه تکونی عید و خریدهای خونه و خریدهای خودم و مامان و بابا بگیر و برو تا کارهایی که باید عید انجام بدم.از دیدن فیلمها و خوندن کتابها بگیر و برو تا کار روی مقاله و پروژه م.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-چند وقته همش خسته هستم.نمیدونم میتونه دلیل پزشکی خاصی داشته باشه یا نه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-خبر زلزله ژاپن رو شنیدین؟خیلی وحشتناکه.اگه این زلزله اینجا اومده بود که دیگه هیچی، کشوری به نام ایران دیگه وجود نداشت.میشدیم دشت ایران...داشتم فکر می کردم همین ساختمونها و نیروگاهها و کلا ساخته های دست بشر شدن بلای جونمون.زلزله میاد و ساختمون ها خراب میشن و مردم می میمیرن.لوله گاز منفجر می شه و مردم می میرن.اگه اینها نبودن، مطمئنم تلفات زلزله ها خیلی خیلی خیلی کمتر بودن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-آلرژی بهاره شروع شده و من مونم و خارش بینی و چشم و گلو.اشکالی نداره، خوبی هوای این روزها رو به آزار این آلرژی می بخشم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-هنوز عیدی ها رو ندادن.کاش زودتر بدن.البته من با این وضع یکی در میون اومدنم، فکر نکنم همچین چیز دندون گیری نصیبم بشه...ولی بازم، خدایا شکرت!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-هیچ ایده و برنامه و آرزوی خاصی برای سال جدید ندارم.فقط میخوام درسم رو تموم کنم و ورزش کنم.مقاوم تر و انسان تر بشم.همین ها رو فعلا توی ذهنم دارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;تا اینجا رو صبح توی شرکت نوشتم و درفتش کرده بودم.از اینجا به بعد رو از خونه که الان ساعت هفت و چهل و هشت دقیقه هست، آپ می کنم:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-عصر موقعی که داشتم بر می گشتم خونه یه بارون بامزه ای می یومد که نگو.دلم میخواست خرید کنم و دم دست ترین خرید، رفتن به سوپر مارکت و خریدن خوشمزه های چاق کننده و البته مضر بود.در نتیجه به جای سوپر مارکت رفتم داروخانه و محلول تمیزکننده صورت خریدم با یه سری قرص و چسب زخم و خرت و پرت.اینجوری حداقل وجدانم راحته که خریدم مفید بوده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-انقدر هوس خورشت کرفس کرده بودم که نگو.در نتیجه الان اومدم و برای خودم خورشت کرفس بار گذاشتم خواهر!تازه انقدر خونه دار شدم که نگووو.چند وقت پیش هم باز دلم خورشت کرفس میخواست.در نتیجه موقع برگشتن از شرکت کلی کرفس و نعنا، جعفری خریدم و خورد کردم و گذاشتم توی فریزر!در نتیجه الان همه چیزش رو داشتم.تازه یه بار دیگه هم دلم باقالی پلو میخواست و از شوید خشک و یخ زده بیرون هم بدم میومد دیگه.در نتیجه یه عالمه شوید خریدم و خورد کردم و گذاشتم توی فریزر.خلاصه کدبانویی شدم که نگووو و نپرس!!!همچین فریزر پر می کنم که نگو و نپرس.هیچ موقع فکر نمی کردم توی خونه بابام از این کارها بکنم.ولی روزگاره دیگه!!!بازم خدایا شکرت که توانایی انجام این کارها رو دارم.اینم یه تجربه س دیگه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-گفته بودم یه دونات فروشی هست پایین برجهای پارک پرنس، خب؟اونجا غذا هم داره.دیروز ظهر رفته بودیم نهار اونجا.قبلش من دلم یه غذای پر از سبزیجات میخواست.یه چیزی مثل غذای چینی.خلاصه رفتن اونجا همانا و ...دقیقا همون چیزی رو خوردم که میخواستم...&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://s30.aks98.com/files/41694356209372749433.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="239" src="http://s30.aks98.com/files/41694356209372749433.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بعدش هم یه دونات چیزکیک با چایی...&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://s30.aks98.com/files/03662803739413975688.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em; text-align: right;"&gt;&lt;img border="0" height="147" src="http://s30.aks98.com/files/03662803739413975688.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-left: 1em; margin-right: 1em; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://s30.aks98.com/files/68759990040819192419.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em; text-align: right;"&gt;&lt;img border="0" height="148" src="http://s30.aks98.com/files/68759990040819192419.jpg" width="200" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://s30.aks98.com/files/68759990040819192419.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-text-decorations-in-effect: none; color: black;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کیفیت غذاهاش خوب بود.قیمتش هم مناسب بود.رفتار کارکنانش هم خیلی خوب بود و محیطش هم آروم و خوب بود.من که دیگه حسابی مشتری غذاهاش هم شدم.همون دیروز با خودم گفتم و میام حتما توی وبلاگم در موردش می نویسم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه بغل آرامش و سلامتی از خدا میخوام برای همه.دلم انقدر پر از خواستنی هاست که نگووو...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن&lt;/b&gt;:خانم&lt;a href="http://ms-september.blogfa.com/"&gt; &lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;&lt;b&gt;نونوش&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: red;"&gt;&lt;b&gt; &lt;/b&gt;&lt;/span&gt;عزیزم خیلی خیلی مبارکه.الهی که خیلی خیلی خوشبخت بشین عزیزکم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-7015977324575103405?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/7015977324575103405/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=7015977324575103405&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7015977324575103405'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7015977324575103405'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/03/pisces-3.html' title='Pisces-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-459799976467081258</id><published>2011-03-05T10:40:00.000+03:30</published><updated>2011-03-05T10:40:34.676+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Pisces-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میدونین، من به اینجا علاقه دارم.من این وبلاگ و دوستهای وبلاگیم رو دوست دارم.من این محیط مجازی رو دوست دارم.مهربونی ها و توجهات دوستان مجازی رو دوست دارم.چون به نظرم واقعی تر از دنیای واقعیه.چون توی این دنیای مجازی آدمها برای سود و منفعتشون، مجیزت رو نمیگن و باهات مهربونی نمی کنن.چون ارتباطات اینجا مجازیه ولی محبتها واقعیه.چون پای سود و زیانی درمیون نیست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;ولی چند وقته که واقعا نمی تونم بنویسم.نمیدونم که چی باید بنویسم.من هیچ موقع مطالب علمی و فرهنگی ننوشتم.همیشه روزمره نویسی کردم.روزمره گی هایی که الان هم در جریان هستن ولی من نمیتونم بنویسمشون.این رو مطمئن هستم که هیچ موقع اینجا رو نمی بندم.اینجا همیشه هست، حالا شاید یه مدت کمرنگ تر و یه مدت پررنگ تر.فعلا هم که فیلتر شدیم رفت پی کارش.و البته قصد جا به جایی هم ندارم.یه عمری من خودم رو با شرایط وفق دادم.ولی الان نمیخوام این کار رو بکنم.بسه دیگه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-از حال و روز من بخواهید باید بگم که مشغولم.سرکار و دانشگاه و خونه و...همه چیز مثل قبله.فکر کن حالا که داره درسم تموم میشه اومدن و گفتن باید چند واحد پیش نیاز بگذرونی چون تغییر رشته ای بودی!یکی نیست بگه خب ترم اول می گفتین، نه الان که کلی حجم درسم زیاده و دیگه داره تموم میشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-خونه تکونی هم نکردم هنوز.اصلا حال هم ندارم.نمی فهمم روزها چه جوری می گذرن.خلاصه که کلی کار عقب افتاده دارم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-دیدین روزهای برفی و یخبندون این خطهای سفید خط کشی خیابونها چقدر لیز و خطرناکن؟پیاده و سواره هم نداره.همه روش لیز می خورن.یعنی واقعا علم هنوز انقدر پیشرفت نکرده که جنس اینها رو یه جوری بسازن که لیز نباشه؟!نه واقعا...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-ما با اکیپ دوستهامون دوره ماهیانه داریم.مدتهای مدیدی توی این دوره ها آخر شب بعد از شام و قر و بخور و بنوش و این حرفها، پانتومیم بازی می کردیم که به نظر من خیلی خوب بود و من کلی دوسش داشتم.حالا یه مدته به جای پانتومیم، مافیا بازی می کنیم.از پانتومیم سخت تره چون باید حواست باشه و تجزیه و تحلیل کنی.اولش دوسش نداشتم ولی کم کم داره ازش خوشم میاد و کم کم دارم یاد می گیرم که چه جوری رفتار کنم.پریشب انقدر مافیا بازی کردیم که دم صبح که خوابیدم، توی خواب هم مافیا بازی می کردم.بعدش دیروز داشتم فکر می کردم این مافیا هم مثل زندگی می مونه و اصلا خود زندگیه و توش یاد میگیری که چه جوری دیگران رو قانع کنی که چیزی که هستی رو نیستی و البته یاد می گیری که چه جوری خودت رو حفظ کنی.دروغگویی و نقاب داشتن رو یاد میگیری و تمرین می کنی.خلاصه که عجب چیزیه این مافیا...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7_(%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C_%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C)"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;درباره بازی مافیا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-459799976467081258?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/459799976467081258/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=459799976467081258&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/459799976467081258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/459799976467081258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/03/pisces-2.html' title='Pisces-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1893851195080465660</id><published>2011-02-26T11:08:00.001+03:30</published><updated>2011-02-26T14:46:27.150+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی بالای منبر میرود'/><title type='text'>Pisces-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اول از همه ممنون از همدردی ها و پیغامهاتون.الهی که همیشه سالم و تندرست و شاد باشین.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;توی این مراسم چند تا نکته به ذهنم رسید که البته همشون برای مخاطبین خاص هستند.هر کدوم مربوط به یه آدم خاص میشه.گفتم اینجا بنویسمشون که هواسمون جمع باشه.هممون هواسمون جمع باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-داشتن شعور خیلی چیز خوبیه.وقتی یه کسی عذاداره و عزیزش رو از دست داده، هر قدر هم داره پرت و پلا می گه، خیلی خوبه که بتونیم درکش کنیم که این آدم الان حالت عادی نداره.اگه نمیتونیم تسکینش بدیم، زخمش هم نباشیم.اون موقع مطمئنا&amp;nbsp; برای اینکه معایب اخلاقی طرف رو توی سرش بکوبیم، موقع مناسبی نیست.شعور داشتن خیلی خیلی خوبه.اگر شعور نداریم، حداقل اداش رو دربیاریم و در مواقع خاص دهنمون رو ببندیم و هیچی نگیم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-تا وقتی یه کسی هست، باید قدرش رو دونست، وقتی که رفت و مرد دیگه هیچ فایده ای نداره.هر قدر خودت رو به در و دیوار بکوبی و عر بزنی، هیچ فایده ای نداره.اون آدم دیگه بر نمی گرده.&lt;strong&gt;اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد...هیچ وقت نمیاد...هیچ وقت...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-وقتی دستت برای بقیه رو باشه، هرچقدر هم ظارهرسازی کنی هیچ فایده ای نداره و بقیه اون چهره بدون نقابت رو می بینن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-زندگی خیلی خیلی ارزشمندتر و کوتاه تر از اونیه که هی به خودمون و دیگران غم و انده تزریق کنیم و صرف چیزهای بیخودی بکنیمش!!!(رو نوشت اصلی به خودم)&lt;br /&gt;-وقتی یکی ناراحته، خیلی خوب و بجاست که اگه یه درصد، فقط یه درصد، فکر کنیم که ممکنه اون آدم در اصل از دست من نوعی ناراحته باشه که لب و لوچه ش آویزوونه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند تا نکته دیگه هم بود که این چند روزه همش یادم بود که بیام و اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد و باید برم.شاید بعدا نوشتمشون.(البته اگه یادم بیان!)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1893851195080465660?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1893851195080465660/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1893851195080465660&amp;isPopup=true' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1893851195080465660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1893851195080465660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/02/pisces-1.html' title='Pisces-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5078596022312424477</id><published>2011-02-20T10:49:00.002+03:30</published><updated>2011-02-20T11:13:31.759+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;داییم امروز صبح رفت...&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از دست دادن یه خاله و دو دایی در کمتر از سه سال...هنوز سال داییم نشده...الان فقط یه خاله دارم...تازه من فقط دارم خاندان مادری رو می گم...عمه م که هنوز ساله ش نشده هم بماند...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند شب پیش خواب خاله و داییم و که فوت کردن رو دیدم.خواب دیدم همه فامیل خونه ما جمعند و من برای پذیرایی برای همه شربت درست کردم که نمی دونم چرا شربته تلخ و شور شده بود.بعدش همون خاله م که فوت کرده بود به من گفت جمعه یا شنبه میام بهتون سر میزنم...فکر کنم اومد و دیشب سر زد و داییم رو با خودش برد...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دایی جونم رها شدی از اونهمه درد و سختی و عذاب...داییم پنجاه و یک ساله ش بود...روحت شاد دایی جونم.خوشحالم که دیروز صبح دیدمت...تمام خاطرات بچه گی من با این داییم رقم خورده...چیزی ندارم بگم...داره خفه میشم...دارم خفه میشم...لازمه بگم چه حالی دارم؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمیدونم این چیه که افتاده به جون خونواده ما.از سال هشتاد و شش همینجوری بدبیاری و مریضی و مرگ و میر و غم و غصه.من دیگه بریدم.دیگه خسته شدم.دونه دونه عزیزانم دارن میرن.میدونم همه رفتنی هستن.ولی انقدر زود و پشت سر هم؟منم آدمم.دیگه دارم می برم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح داشتم میرفتم شرکت که زنگ زدن و بهم خبر دادن.زدم کنار اتوبان.یه مدت همونجوری پشت فرمون بودم.بعد زنگ زدم شرکت که بگم نمیام.اونجا دیگه بغضم ترکید...اومدم خونه.الان نشستم خونه و دارم به تلفنهایی که میشه جواب میدم.آخه ناسلامتی ما فامیل درجه یک داییم هستیم.خاله م که ایران نیست.مامانم هم که وضع عادی نداره.پس کی بهتر از رزی خانم؟اینجور وقتها تنها وقتیه که از اینکه بزرگ شدم خوشحال نیستم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سرم سنگینه.دارم خفه میشم...با اینکه مریض بود و توی بیمارستان بود و حال و روزش رو میدیدم، ولی باورم نمیشه...خدا همه&amp;nbsp;رو&amp;nbsp;بیامرزتشون.به ما صبر بده.برامون شادی و خوشی بفرست.بسمونه دیگه.عدالتت کجاست پس؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;............................&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5078596022312424477?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5078596022312424477/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5078596022312424477&amp;isPopup=true' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5078596022312424477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5078596022312424477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title=''/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1042941694129459688</id><published>2011-02-15T09:57:00.002+03:30</published><updated>2011-02-15T16:08:34.724+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aquarius-8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز صبح خواب موندم، خیلی شیک.یعنی موبایلم زنگ زد ولی خوب انقدر خسته بودم که خاموشش کردم و گفتم یه پنج دقیقه بخوابم که پنج دقیقه شد یک ساعت و ده دقیقه!!!فکر کن!!!خب مگه چیه؟خسته بودم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="background-color: #38761d; color: white;"&gt;&lt;strong&gt;آخه دیروز رفته بودم پیاده روی، کلی هم راه رفتم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش که بیدار شدم یادم اومد به به چه خواب زیبایی دیده بودم و خوش خوشانم شد.ولی انقدر پاهام درد می کردن که بیخیال طرح زوج و فرد و ترافیک و...شدم و با ماشین اومدم شرکت.دیدم اصلا کشش پوشیدن پوتین ندارم، در نتیجه با دمپایی اومدم توی پارکینگ&amp;nbsp;که کفشهای ورزشی راحت و شل و ولم رو از توی ماشین بردارم و بپوشم.که از شانس من یکی از همسایه ها که باهاشون هیچ سلام و علیکی ندارم هم من رو با اون تیپ زیبا دید.چه تیپی؟الان عرض می کنم خدمتتون:شلوار جین آبی، مانتوی سورمه ای تا روی زانو، شال فیروزه ای، موهای پریشون توی صورت، رژلب صورررتی، کاپشن جینی که لخ لخ روی دوشم بود، کیفی که درش باز بود و دمپایی که پام بود، البته به همراه جوراب راه راهی که پام بود!!!خلاصه سوار ماشین که شدم چسب کفشم رو نا نداشتم ببندم و با همون چسب باز راه افتادم.بعدش هم افتادم توی این ترافیک اتوبان صدر و یادم افتاد که دیروز میخواستم به آقای پسرخاله زنگ بزنم.خلاصه بهش زنگ زدم و از اونجایی که توی کشور اوشون هنوز 14 فوریه بود(نیس خارررج زندگی می کنن!!!)کلی تبریک ولنتاین و این حرفها و تا دم شرکت هم داشتم باهاش حرف میزدم و الان من شدم یه توپ انرژی و اینا!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب طرفهای غروب سسل به من زنگ زد که ببینمت و این حرفها، خلاصه همدیگه رو دیدیم و معلوم شد اومده طفلکی زرنگی کنه و مچ من رو بگیره که نرم &lt;span style="background-color: #38761d; color: white;"&gt;پیاده روی&lt;/span&gt;!ولی خبر نداشت که من رفته بودم &lt;span style="background-color: #38761d; color: white;"&gt;پیاده روی&lt;/span&gt; و داشتم بر می گشتم.اولش به روی خودم نیاوردم ولی بعدش دلم سوخت و از اونجایی که من آدم کاملا صادقی هستم و عین کف دست می مونم(اگه یه وقتی اینجا رو خوندی بدوبیراه کم بگو توی دلت.خب؟!)خیلی مظلومانه گفتم که من رفته بودم اونجا!!!خلاصه که تیرش به سنگ خورد متاسفانه ولی خب، خوب بود دیگه، به این بهونه همدیگه رو دیدیم!!!&lt;br /&gt;راستی &lt;a href="http://www.audiolib.ir/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اینم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; آدرس اون وبلاگی که کتابهای صوتی توش داره و خیلی کتابها رو از جمله چهار اثر از فلورانس اسکاول شین رو می تونین دانلود کنین.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://khoshbakhty-khoshbakhty.blogsky.com/1389/11/20/post-256/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;نهال عزیزم،&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; صبر، آرامش، تسلیت...چیزی ندارم بگم...روحش شاد...&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اضافه شده در ساعت 15:55: &lt;span style="color: #a64d79;"&gt;شوک میدونید چیه؟شوک می تونه این باشه که همینجوری برم توی لیست وبلاگهایی که توی مسابقه زنان وبلاگ نویس برتر شرکت کردن و همینجوری لیست رو از بالا بیام پایین و بعد یهو ناغافل اسم وبلاگ خودم رو ببینم اونم با سه تا قلب.من تا دو سه روز پیش از این مسابقه اطلاعی نداشتم.بعد امروز که رفتم لیست رو سرسری نگاه کردم در حالیکه اصلا انتظار نداشتم اسم وبلاگ خودم رو هم دیدم اونم با سه تا قلب.یعنی مررررسی.یعنی بینظیرین شماها.اصلا انتظارش رو نداشتم.خیلی خیلی گل هستین.اون وقت من چی می تونم بگم؟اصلا فکر نمی کردم با این پستهای یه درمیون و اکثرا داغون و ناراحتی که میذارم هنوز هم بین شماها محبوب باشم.دوستتون دارم یه دنیا.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1042941694129459688?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1042941694129459688/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1042941694129459688&amp;isPopup=true' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1042941694129459688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1042941694129459688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/02/aquarius-8.html' title='Aquarius-8'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6803081066432454639</id><published>2011-02-13T17:33:00.002+03:30</published><updated>2011-02-13T17:46:43.591+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aquarius-7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داشتم کم کم جمع و جور می کردم که برم سمت خونه که ناغافل یکی از همکاران از خارج از شرکت، حجم عظیمی از نقشه ها رو برام ایمیل کرد که پلاتشون رو بگیریم.میخواستم بیام که فهمیدم این نقشه ها مربوط به جلسه فردا صبح هستن و از اونجایی که قبل از جلسات معمولا همه چیز به هم میریزه، پس بهتره که امشب پلاتشون گرفته بشه تا برای فردا صبح آماده باشن.از اونجایی که کسی از همکاران آتلیه الان اینجا نیست در نتیجه پلات این نقشه ها افتاد گردن من ِ من ِ کله گنده!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;الان دارم لئونارد کوهن گوش میدم و آدامس میترکونم و موهام رو هم باز کردم تا از شر این کلیپیس خلاص بشن و منتظرم پلاتها تموم بشن که البته حداقل یک ساعت دیگه کار دارن!کرکره ها رو زدم کنار و بیرون معلومه.یکی از خوشحالیهای من توی این روزها اینه که وقتی از شرکت میام بیرون هوا روشنه.یعنی روزهای دی ماه و اواخر پاییز که هوا زود تاریک میشه غم عالم میریزه توی دلم.ولی الان خیلی خوشحالم که هوا دیرتر و دیرتر تاریک میشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کار خاصی هم نداشتم که بگم توی شرکت موندنم باعث تاخیر در انجام کارهام میشه.میخواستم برم خونه و ولو بشم و کتاب بخونم و یه غذایی برای فردا درست کنم و بعدش دوش بگیرم و بفرمایید شام ببینم و بخوابم.میبینید چه تفریحات سالمی دارم من؟!تازه توی راه برای اینکه وقتم هدر نره و فکرهای عجق و وجق نیان سراغم(آخه من استاد این جور افکار هستم و مازوخیسم حاد دارم)کتابهای صوتی گوش میدم و این روزها دارم چهار اثر از فلورانس اسکاول شین رو گوش میدم.قبلا خوندمش ولی خوب حال هم دارم میشنومش!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چی؟فردا ولنتاینه؟!زود برم که کادو بخرم؟خوب باشه.من رو سننه.به من چه!نوش جون اونهایی که یاری، دلداری، چیزی دارن.حس خوبیه که یکی رو دوست داشته باشی و براش کادو بخری و نقشه بکشی کارهای هیجان انگیز انجام بدی که خوشحالش کنی و ذوق زده ش کنی.تجربه ش کردم.خیلی حال میده و البته اینکه کادو بگیری و هیجان زده بشی و غافلگیر بشی هم خیلی میچسبه.اون رو هم تجربه ش کردم.بامزه س...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من که پارسال خودم برای خودم کادو خریدم.امسال هم برای خودم کادو خریدم.کسی نیست برام کادو بخره، خودم که هستم، مگه نه؟!البته داشتن یار و دلدار در این روز از واجبات است ولی خوب...به قول پسرخاله م همینه که هست!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کادوهای خوشگل بخرین و کادوهای خوشگل کادو بگیرین و روز پر از عشق و شادی رو داشته باشین.امیدوارم کلی همه تون ذوق زده بشین و هیجان زده بشین و خیلی خیلی حالش رو ببرین و خوش بگذره و ...اینا...آقایون عزیز اصلاح کامل و درست حسابی یادتون نره که فردا بازار ماچ و بوسه و فرنچ کیس و این حرفها داغه...به هر حال نخوردیم نون گندم ولی بالاخره دیدیم دست مردم!!!ما خودمونم این کاره بودیم داداش، چرخ روزگار چرخید و ما رو رسوند اینجایی که الان هستیم.ولی دوباره میچرخه و میرسونه ما رو یه جای دیگه...یادتون باشه چرخ روزگار ممکنه همیشه یه جور نچرخه، پس قدر داشته هاتون رو بدونین و از الانتون استفاده کنین، گذشته رفته و آینده هم هنوز نیومده...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز خوش!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;این فیلتر شدن مربوط به&amp;nbsp; وبلاگ من نمیشه و شامل تمام دوستان عزیز بلاگری و وردپرسی شده که توسط بچه های بالا مورد عنایت قرار گرفتیم.علتش هم والله چی بگم...به هر حال از این روزها زیاد دیدیم.چند روز دیگه از فیلتر درمیایم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6803081066432454639?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6803081066432454639/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6803081066432454639&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6803081066432454639'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6803081066432454639'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/02/aquarius-7.html' title='Aquarius-7'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-3321439156975886412</id><published>2011-02-09T11:36:00.002+03:30</published><updated>2011-02-09T12:36:44.326+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='یادبود'/><title type='text'>Aquarius-6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://uploadtak.com/images/7o472ocby3e2v6tu644n.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" h5="true" height="320" src="http://uploadtak.com/images/7o472ocby3e2v6tu644n.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;و&amp;nbsp;نترسیم از مرگ&lt;br /&gt;مرگ پایان کبوتر نیست&lt;br /&gt;مرگ وارونه یک زنجره نیست&lt;br /&gt;مرگ در ذهن اقاقی جاری است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;امروز سومین سالگرد فوت خاله عزیزمه...خاله جان روحت شاد، یادت گرامی، جات خالیه، خیلی خیلی زیاد...فردا میام سراغت...قرارمون فردا صبح، بالای اون سنگ سفید که مثل در خونه ت می مونه...میام به دیدنت با یه دسته گل میخک قرمز که خیلی دوست داری و البته یه شاخه رزسفید که خودم خیلی دوست دارم و یه شیشه گلاب و یه عالمه حرف...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;&lt;a href="http://khoshbakhty-khoshbakhty.blogsky.com/1389/11/20/post-255/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;یه خاله دیگه احتیاج به دعای همه ما داره.براش دعا کنیم.برای آرامشش...خاله ها خیلی عزیزن...خیلی خیلی زیاد...&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-3321439156975886412?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/3321439156975886412/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=3321439156975886412&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3321439156975886412'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3321439156975886412'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/02/aquarius-6.html' title='Aquarius-6'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-7679243388488253414</id><published>2011-02-06T13:55:00.001+03:30</published><updated>2011-02-06T14:01:14.425+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی از دلش می گوید'/><title type='text'>Aquarius-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;رفته بودم بانک.با خودم گفتم سر ظهر برم که خلوت تر باشه و زیاد معطل نشم.بنا به قوانین جدید شرکت، یه مرخصی ساعتی نیم ساعته رد کردم و پریدم بیرون توی هوای سرد.چقدر سرده امروز هوا.خلاصه رفتم توی بانک و نوبت گرفتم و خدا رو شکر فقط سه نفر قبل از من بودن.چکم رو پشت نویسی کردم و نشستم منتظر.خدا رو شکر جا بود بشینم.یه دختره بود که قبل از من بود و معلوم بود مث من کارمنده.موبایلش زنگ خورد که حس کردم از محل کارشه و میخوان بپرسن کی برای نهار بر می گرده.کنار من نشسته بود.دوباره موبایلش زنگ خورد و از لحن حرف زدنش معلوم بود دلداری، محبوبی، یاری، پارتنری، خلاصه یه همچین کسی پشت خطه.صداش یواش شد و بعدش پا شد رفت دم بانک و به صحبتش ادامه داد.قیافه ش خیلی آروم بود.معلوم بود حرفهای قشنگی داره از اون طرف خط میشنوه.یه آقای حدود پنجاه ساله هم بود که زل زده بود به من.از اون نگاه ها که احساس می کنی دکمه ای، زیپی چیزی بازه یا شاید مانتوت رفته توی شلوارت و این جور نگاه ها خلاصه.خودم رو زیرزیرکی وارسی کردم و دیدم مشکلی ندارم.نه موهام شاخ شده روی سرم و نه ماتیکم پررنگه(اصلا ماتیک نداشتم.ماتیک صبحم پاک شده بود و منم معمولا سر کار عادت به تجدید آرایش ندارم، معمولا)بعدش فکر کردم چرا اصلا نگاه اون آقا رو من به خودم گرفتم؟چرا به خودم شک کردم که لابد یه چیزیم غیرمعموله که اونجوری داره نگاهم می کنه؟اصلا چرا من همه چیز رو به خودم میگیرم؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چشمم افتاد به مغازه روبه روی بانک که جینگول بینگول فروشیه و یه مشت عروسک پشت ویترینش بود.یاد ولنتاین افتادم که چیزی نمونده بهش و یادم افتاد پارسال ولنتاین به خودم قول دادم برای سال دیگه ولنتاین(که میشه هفته دیگه)، تنها نباشم.ولی متاسفانه زیر قولی زدم که به خودم داده بودم...اشکالی نداره، آدمی به امید زنده س.امسال هم خودم برای خودم کادوی ولنتاین میخرم.ایشالله ولنتاین سال دیگه.منظورم از تنها نبودن این نیست که یه سبیل کلفتی کنارم باشه.منظورم اینه که یه آدم درست و درمون که بشه اسمش رو گذاشت پارتنر و باهاش روابط حسنه داشت جوری که روابط رنگ و بویی از عاطفه و محبت و علاقه بده هستش، نه دوستهای همین جوری.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش دوباره فکر کردم به اینکه آدم میتونه به هرچیزی معتاد بشه.به آدمها و بدتر از همه به یه سری از افکار.بعد فهمیدم من به یک سری از افکارم عادت کردم.افکاری که نه تنها دوسشون ندارم، بلکه خیلی هم اذیتم می کنن.تصمیم دارم کم کم بندازمشون بیرون.هر چند برای این فکرهای مزخرف کم کم کاربردی نداره و باید یهو انداختشون بیرون.باید بندازمشون یه جایی که دست هیچ کسی بهشون نرسه.خیلی سمی و خطرناک و کشنده و مهلک هستن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد تصمیم گرفتم غورباقه م رو قورت بدم.هر چند انقدر برام بزرگه که ممکنه برای قورت دادنش دچار سختی بشم.ولی بالاخره باید قورتش بدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;باید قورتش بدم، قورتش میدم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش که کارم انجام شد و از بانک اومدم بیرون، یه دختر و پسری رو دیدم که دست توی دست هم در حال یخ زدن داشتن تند تند میرفتن و بعد یهو پسره ناغافل دست دختره رو گرفت و بوسید.نمیدونم چه اتفاقی درون من افتاد که یهو ایستادم همونجا.شاید سه دقیقه همونجا ایستاده بودم...نمیدونم چه حسی بود...بعدش راه افتادم سمت شرکت.فکر کردم من یه دختر معمولیم با آرزوهای معمولی که دارم کم کم از دستشون میدم.اشتیاق رسیدن به همون آرزوهای ساده&amp;nbsp;و کوچیک رو هم کم کم دارم از دست میدم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داشتم فکر می کردم هر کسی خودش تعیین می کنه چه جوری باهاش رفتار بشه.ولی وقتی طرف مقابلت انگاری تعادلش رو بعضی وقتها از دست میده اون وقت چاره چیه؟چه جوری باید رفتار کرد؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قورباغه، قورباغه، قورباغه دارم قورتت میدم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;دلم یه پیاده روی ملس میخواد.ولی واقعا توی این هوا نمیتونم، تمام سر و پیشونیم درد می گیره.کاش تا عصر که میخوام برم خونه هوا ملایمتر شده باشه تا یه دوقدم راه برم و یه سری توی کتابفروشی های خیابون کریم خان بزنم.نشر چشمه و نشر ثالث دوست داشتنی و عزیزم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-7679243388488253414?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/7679243388488253414/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=7679243388488253414&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7679243388488253414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/7679243388488253414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/02/aquarius-5.html' title='Aquarius-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4151171354750460625</id><published>2011-01-31T19:07:00.003+03:30</published><updated>2011-01-31T19:13:20.715+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی از دلش می گوید'/><title type='text'>Aquarius-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #0c343d;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://uploadtak.com/images/9o9fhaphlpap7cqsu2dt.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" s5="true" src="http://uploadtak.com/images/9o9fhaphlpap7cqsu2dt.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #0c343d;"&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #134f5c;"&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #45818e;"&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #76a5af;"&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #a2c4c9;"&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: #d0e0e3;"&gt;آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست&amp;nbsp;&amp;nbsp; هر کجا هست، خدایا به سلامت دارش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4151171354750460625?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4151171354750460625/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4151171354750460625&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4151171354750460625'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4151171354750460625'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/aquarius-4.html' title='Aquarius-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-103206496208798108</id><published>2011-01-30T17:10:00.001+03:30</published><updated>2011-01-30T19:45:24.158+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی از دلش می گوید'/><title type='text'>Aquarius-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از صبح یا دقیق دقیقش میشه از دیشب، کلافه و دمغ و عصبیم.اولش فکر می کردم به خاطر بازیهایی&amp;nbsp; که سایت دانشگاه برای انتخاب واحد خیر سرشون اینترنتی در آورد هستش، ولی بعد که مشکل سایت به کمک یاور همیشه در صحنه که الهی خیر ببینه(فهمیدید که منظور سسله دیگه!)حل شد و من بازم حالم خوب نشد فهمیدم مشکل از یه جای دیگه س.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هی از صبح رفتم توی دستشویی و اشک ریختم و بغضم رو خالی کردم و در جواب همکارم هی گفتم چشمم میخاره...تا آخرش فهمیدم همه اینها به خاطر اینه که برادرم داره فردا شب بعد از یک ماه و سه هفته بر می گرده و میره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میدونم خیلی لوس بازیه ولی دلم خیلی خیلی براش تنگ میشه.یه بغض سفت میاد توی گلوم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مدتهاست با خودم تکرار کردم به هیچ آدمی(حتی پدر و مادر)نباید وابسته شد.باید همه رو دوست داشت ولی بدون وابستگی.میشه دلتنگ شد ولی بدون وابستگی...ولی من الان خیلی احساس بدی دارم.احساس تنهایی مطلق که برادرم داره میره.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;قبلا هم گفته بودم برام برادر نیست مثل یه دوست می مونه.همیشه روش حساب کردم.الان فکر دوباره نبودنش رو که می کنم یهو خالی میشم.هفت ساله داره جدا از ما و خارج از ایران زندگی می کنه ولی بعد از هر بار اومدن و دم رفتنش من حالم همینه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;میدونم دوباره زندگی برمیگرده به حالت عادی.ولی دلم تنگه الان.دارم خفه میشم.فردا رو مرخصی گرفتم که بمونم خونه و با هم باشیم.از لحظه خداحافظی بیزارم...میدونم میره دنبال زندگیش.براش باید آرزوی موفقیت و سلامت بکنم ولی خوب دل منه دیگه...تنگه براش...شایدم دلم برای خودم ناراحته که دوباره تنها میشم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من کم کم جمع کنم و برم خونه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;﻿قدر خواهر و برادرهاتون و باهم بودنهاتون رو بدونین.خیلی بدونین.من که اون موقع که با هم بودیم هم قدرش رو میدونستم الان اینه وضعم...وای به حال اینکه افسوس گذشته رو هم میخواستم بخورم...قدر خواهر و برادرتون رو بدونین...قدر با هم بودن با عزیزانتون رو بدونین...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #38761d;"&gt;بیا تا قدر همدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;آدرس دونات فروشی پست قبل:تقاطع کردستان و ملاصدرا، مجتمع مسکونی پارک پرنس، پایین برجهای پارک پرنس چند تا رستوران هست که این دونات فروشی هم یکیشونه و بر ساختمون و رو به محوطه هستش، یعنی توی راهروها نیست و اسمش هم جدیدا شده کافه کاسه.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-103206496208798108?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/103206496208798108/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=103206496208798108&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/103206496208798108'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/103206496208798108'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/aquarius-3.html' title='Aquarius-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-5616378216345545737</id><published>2011-01-29T12:44:00.001+03:30</published><updated>2011-01-29T12:48:23.939+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Aquarius-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;داییم خدا رو شکر حالش بهتره.هنوز توی سی سی یو هستش ولی خب اصلا قابل مقایسه با چند روز پیشش نیست.خدا رو شکر.امیدوارم بهتر و بهتر بشه حالش.ممنون از دعاهاتون.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زندگی در گذره.بدون هیچ اتفاق خاصی.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;با اینکه از فیس بوک خیلی بدم میاد ولی یکی از دوستهای دوران راهنماییم رو از توش پیدا کردم و فعلا خیلی ذوق زده هستم.هرچند ایران زندگی نمی کنه ولی خب خیلی خوشحالم که پیداش کردم و قراره عید بیاد ایران و همدیگه رو ببینیم.الان هم هر روز با هم از طریق ایمیل و پیغام در فیس بوک در تماسیم و خلاصه الان من یه رزی خیلی خوشحال می باشم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستی شکموهای عزیز و دونات دوستان عزیز، پایین مجتمع پارک پرنس یه دونات فروشی هست که دوناتاش خیلی خوشمزه هستن.من که خودم رو با دوناتهاش خفه کردم، مخصوصا با دونات چیزکیکش.برای نشستن هم جا داره و می تونین دوناتتون رو با نوشیدنی بخورین.یه قسمتش هم رستورانه که گویا قبلا کافه بوده و اسمش دونات شاپ بوده و الان رستوران شده و اسمش رستوران کاسه هستش.ولی به هر حال عاااالیه...اینم یه عکس از دوناتها که البته مال من نیست و از سایت میزغذا هستش و اون دونات گرده که روش خامه صورتی داره دونات چیز کیکه.یه دونات موکا داره که البته توی عکس نیست و اون هم خیلی عالیه.کلا همه شون خوشمزه هستن.هوووم...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.google.com/url?source=imgres&amp;amp;ct=img&amp;amp;q=http://mizeghaza.files.wordpress.com/2008/04/dsc001492.jpg&amp;amp;sa=X&amp;amp;ei=s9dDTe2gGs6I4QabrfEC&amp;amp;ved=0CAQQ8wc&amp;amp;usg=AFQjCNFJnELHb3w3ZsjvpM5J15NfS-GAHA" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" s5="true" src="http://www.google.com/url?source=imgres&amp;amp;ct=img&amp;amp;q=http://mizeghaza.files.wordpress.com/2008/04/dsc001492.jpg&amp;amp;sa=X&amp;amp;ei=s9dDTe2gGs6I4QabrfEC&amp;amp;ved=0CAQQ8wc&amp;amp;usg=AFQjCNFJnELHb3w3ZsjvpM5J15NfS-GAHA" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیگه...برادرم داره دو روز دیگه برمیگرده...جاش خیلی خیلی خالیه.من هیچ موقع حس نکردم برادرم پنج سال از من کوچکتره.همیشه باهاش راحت بودم...به هر حال جاش خالیه و دل من تنگ...برو برادرکم و موفق باشی و سالم.چه اینجا باشی و چه هر جای دیگه، جات توی قلبه منه...یه جایی اون وسط های قلبم که هیچ کس دیگه ای نمی تونه اون جا رو بگیره.هیچ کس دیگه ای...این جا بیست و پنج ساله که مال تو هستش و سندش تا آخر عمر به نام خودته...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شرکت سوت و کوره و خبری نیست.کار هم ندارم.منم خیلی خجسته نشستم و دارم فایلهای توی هارد اکسترنالم رو مرتب می کنم!!!از گرسنگی هم دارم غش می کنم و باید بانک هم برم...همین دیگه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز هفته چهل و ششم سال شروع شد و چیزی به هفته پنجاه دو سال و پایان امسال نمونده ها...&lt;br /&gt;راستی من اگه توی وبلاگم خیلی از مسائل و اتفاقات جامعه رو نمینویسم و درباره شون حرف نمیزنم به معنی این نیست که ازشون بیخبرم و یا برام بی اهمیت هستن.نه، اینجا یه وبلاگ روزمره نویسیه و من فقط روزمره هام رو توش می نویسم و ننوشتن خیلی از چیزها دلیل بر بی توجهی من به اونها نیست!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفته تون خوش، دلتون شاد، تنتون سالم، لبتون خندون، قلبتون پر از عشق.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;اگه کسی از من توی پستهای قبل سوالی پرسیده و من جواب ندادم، لطفا دوباره بپرسه تا توی پست بعد بهش جواب بدم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-5616378216345545737?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/5616378216345545737/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=5616378216345545737&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5616378216345545737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/5616378216345545737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/aquarius-2.html' title='Aquarius-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-8904981520883794777</id><published>2011-01-25T17:33:00.001+03:30</published><updated>2011-01-25T17:45:13.034+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی تلخ می شود'/><title type='text'>Aquarius-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دایی بزرگم(گرچه دیگه بزرگ و کوچیک نداره.دو تا دایی داشتم یکیشون فروردین فوت کرد.این یکی هم دیگه فرقی نداره بزرگه یا کوچیک چون در حال حاضر تنها دایی منه)چهار هفته س که بیمارستانه.سنی هم نداره، پنج و یک سالشه.مشکلش قند و ریه و قلبشه.دو هفته توی سی سی یو بود.دو هفته هم توی بخش.دیروز عصر با برادرم رفته بودیم ملاقاتش.حالش عالی نبود ولی خیلی بد هم نبود.امروز تشنج کرده و بردنش توی سی سی یو...با برادرم رفتیم دیدیمش امروز.سطح هوشیاریش خیلی پایینه.بیهوشه انگار.تمام خاطرات بچه گی من با این داییم گذشته.هر چی براش دستم رو تکون دادم، من رو میدید ولی عکس العملی نشون نمیداد.دکترها می گن حالش اصلا خوب نیست.اون چیزی که من دیدم هم تعریفی نداشت.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دارم خفه میشم.یخ کردم.داشتم به برادرم می گفتم توی این سه سال انقدر اتفاق افتاده که دیگه پوستم کلفت شده.ولی همش میترسم از اینکه بلایی نازل نشه.ولی الان خیلی بیقرارم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کاری از دست من و هیچ کسی برنمیاد.فقط براش میشه دعا کرد.دعا کرد که آروم بشه و آرامش بگیره و هر اتفاقی براش خیره بیوفته.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اصلا دل و دماغ اینجا نوشتن رو نداشتم.ولی با خودم گفتم بنویسم و بخوام ازتون که براش دعا کنین.برای آرامشش دعا کنین.تصویری که امروز ازش توی سی سی یو دیدم یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمیره...تنها و لاغر و مچاله، با موهایی بهم ریخته و دهنی نیمه باز و کلی لوله که توی دماغش بود و به دستهاش وصل بود...و چشمهایی که هی نیمه باز میشدن و هیچ احساسی از شناختن ما توش نبود و نگاهی گنگ...با حالی خراب و داغون، هرازگاهی هی نفسش تنگ میشد و تلاش میکرد نفس بکشه...هی دور خودم می گردم، هی برادرم میاد و دور و ورم می گرده ولی خود اون هم حال درستی نداره.شش روز دیگه داره برمیگرده و علاوه بر ناراحتی برگشتنش، الان مساله داییم هم اضافه شده بهش...&lt;br /&gt;دایی جان، دایی عزیز من، برات همه آرامش ها رو می طلبم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خدایا خودت کمکش کن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیگه نمیدونم چی بنویسم.فقط دعا و دعا و دعا برای آرامش این مرد نازنین...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-8904981520883794777?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/8904981520883794777/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=8904981520883794777&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8904981520883794777'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/8904981520883794777'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/aquarius-1.html' title='Aquarius-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4320583506992313071</id><published>2011-01-18T11:05:00.006+03:30</published><updated>2011-01-18T23:33:24.777+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی آشپزی می کند'/><title type='text'>Capricorn-7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دو سه روزه میخوام بیام و بنویسم ولی هی نشده یا تنبلی کردم.امروز با دیدن کامنت مهرناز دیگه مصمم شدم بنویسم.مهرناز جان ننوشتنم ربطی به بودن برادرم نداره.راستش دوباره در اون یبوست نوشتاری به سر می برم، منتهی این بار مدتش خیلی طولانی تر شده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اتفاق خاصی نیوفتاده این روزها.زندگی در جریانه.هوا سرده.برف اومده بود که البته با این دو روز آفتابی که تابید همه رو داره کم کم آب می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به خاطر برف یکی از امتحانهای من کنسل شد و معلوم نیست کی باشه!همون روزی که برف اومد (یکشنبه) و امتحان من کنسل شد، قرار بود بریم برف بازی که به علت سردی هوا و تنبلی و... سر از کافی شاپ جام جم درآوردیم و چای و قهوه نوشیدیم و کیک و تارت خوردیم به جای برف بازی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یکی از دوستهام که زیر بغلش رو اپیلاسیون کرده بود، زیر بغلش کبود و سیاه&amp;nbsp;و دردناک شده.رفته دکتر و بهش گفتن که این یه نوع قارچه و درمانش کلی طول می کشه.با کلی دارو و کرم اومده خونه و هنوز خوب نشده.برای از بین رفتن جای سیاهی ها هم باید لیزر کنه.البته بعد از درمان کامل!!!فکر کن!من فکر می کنم علتش این بوده که توی آرایشگاه اپیلاسیون کرده و اون مومک مورد استفاده حاوی قارچ بدن یکی دیگه بوده که به بدن دوستم منتقل شده.خلاصه حواستون رو جمع کنید.مام هم استفاده نکنید که خیلی خطرناکه.من خودم چند ساله مام رو گذاشتم کنار و اسپری استفاده می کنم و اون رو هم مستقیم روی بدنم نمیزنم و روی لباسم میزنم.خلاصه که بچه ها مواظب باشین.راستی مهرناز جونم نفهمیدم چرا گفتی اپی لیدی خطرناکه؟چون موها رو از ریشه می کنه خطرناکه؟!بعد اون وقت مومک که خوب نیست، اپی لیدی هم خوب نیست، تیغ هم که حرفش رو نزن، پس باید چیکار کرد اون وقت؟دکلره کرد؟یا لیزرشون کرد؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند نفری دستور پای سیب رو خواسته بودن که براتون میذارم.این دستوریه که من استفاده می کنم.من برای شیرینی پزی و آشپزی اندازه های مشخصی ندارم.اندازه های من به صورت تجربی و حسی به دست اومدن.اندازه های زیر رو به صورت تقریبی براتون می نویسم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مواد لازم برای خمیر برای یه ظرف پای(قالبی با شعاع تقریبا 25 سانتیمتر)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آرد......................................سه لیوان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کره.....................................100 گرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شیر یا آب.............................نصف لیوان&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شکر...................................یک قاشق غذاخوری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نمک...................................نصف قاشق چایخوری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مواد لازم برای مواد توی تارت&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سیب سبز............................سه تا چهار عدد متوسط&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کره...................................50 گرم&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شکر..................................سه قاشق غذاخوری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دارچین...............................نصف قاشق غذاخوری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تخم مرغ.............................یک عدد&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;طرز تهیه:&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آرد و شیر یا آب رو با نمک و شکر مخلوط می کنیم و هم میزنیم تا گلوله گلوله بشه.بعدش کره رو که باید دمای بیرون از یخچال رو داشته باشه و نه نرم باشه و نه سفت رو بهش اضافه می کنیم و انقدر ورز میدیم تا خمیر سفتی که به دست نچسبه به دست بیاد.(یه ذره ممکنه طول بکشه تا کره توی خمیر آب بشه و خمیر رو از حالت چسبندی دربیاره)خمیر رو برای مدت یک ساعت استراحت میدیم تا جا بیوفته.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعد از یک ساعت خمیر رو باز می کنیم و یک چهارمش رو کنار میذاریم و سه چهارم بقیه ش رو توی قالبی که یه ذره چرب کردیم پهن می کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سیب ها رو ورقه ورقه های نازک می کنیم.من خودم پوست سیب ها رو نمیگیرم چون پوست سیب ها یه مزه ترش و شیرین خوبی به پای میده.بعدش ورقه های سیب رو روی سطح خمیر پخش می کنیم.سیب ها باید اونقدر باشن که تمام سطح خمیر رو بپوشونن.بعدش روی سیبها رو شکر می پاشیم و بعدش هم دارچین.میشه شکر و دارچین رو قبلش با هم مخلوط کنیم و این مخلوط رو روی سیبها بپاشیم.در آخر هم کره رو قطعه قطعه کرده و روی سیبها قرار میدیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اون یک چهارم خمیر رو که اولش کنار گذاشته بودیم رو با وردنه پهن می کنیم و به صورت نوارهای نازک حدود نیم سانتی می بریم.بعد این نوارهای باریک رو به صورت شبکه افقی و عمودی روی سیبها قرار میدیم و انتهای نوارها رو به خمیر فشار میدیم تا به قالب و خمیر بچسبن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تخم مرغ رو یه مقدار هم میزنیم تا زرده و سفیدش با هم یک دست بشن و بعدش با قلم مو روی نوارهای باریک پخشش می کنیم و پای رو به مدت حدود یک ساعت توی فر قرار میدیم تا سیب ها پخته بشن و خمیر برشته بشه.البته بستگی به درجه حرارت فر داره که چه مدتی توی فر قرار بدینش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بعدش یه بوی خوبی توی خونه راه میوفته که نگو...نوش جان.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینم عکس پای سیب که البته پایی نیست که هفته پیش درست کرده بودم، این پای رو تابستون درست کرده بودم ولی خوب دستورشون یکیه.پس میشه از این عکس برای این دستور استفاده کرد.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://mywhiterose.persiangig.com/image/apple%20pie.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="239" n4="true" src="http://mywhiterose.persiangig.com/image/apple%20pie.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مزه این پای ترش و شیرینه تقریبا، اگه دوست دارین که شیرینیتون خیلی شیرین بشه، مقدار شکر رو بیشتر کنین.حواستون باشه دارچین رو خیلی زیاد نکنین چون پای تلخ میشه!اگه خمیر اضافه اومد هم میتونین بذارینش توی یه کیسه و توی فریزر قرار بدینش و دفعه بعد که خواستین پای درست کنین، خمیر رو بذارین بیرون از فریزر تا نرم بشه و بعدش استفاده کنین.می تونین این پای رو مثل بابای من به سبک انگلیسها با بستنی بخورین.(Apple pie and Ice cream) یا خالی یا با چایی.هم گرم میشه خوردش و هم سرد!&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;سعی می کنم این یبوست نوشتاری رو بذارم کنار، حتی شده روزی، دو روزی یه بار حتی یه خط یا چند خط کوتاه بنویسم تا شاید کم کم پستهام یه بار مثبت و یه دو تا مطلب به درد بخور هم توش داشته باشه.برای وبلاگ نویسیم و نوشتن توی این وبلاگ دارم یه برنامه هایی&amp;nbsp;میریزم تا بتونم مطالب به درد بخور و فراتر از روزمره نویسی هم توش جا بدم و یه نظمی به نوشتنم بدم.چون کلا داشتن نظم توی هرچیزی خوبه!مهرناز جونم مرسی از پیگیریت.&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #38761d; font-size: large;"&gt;Be the change you want to make&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4320583506992313071?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4320583506992313071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4320583506992313071&amp;isPopup=true' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4320583506992313071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4320583506992313071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/capricorn-7.html' title='Capricorn-7'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6506907335002834890</id><published>2011-01-13T17:59:00.002+03:30</published><updated>2011-01-13T18:04:18.743+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Capricorn-6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;صبح رفته بودم تجریش که بدم پاچه شلوارم رو کوتاه کنن.بعد از مدتها با دل سیر حسابی توی تجریش گشتم، اونم تنهایی...توی تموم سوراخ سمبه ها هم رفتم.یه برف کوتاهی هم اومد که من اون موقع تجریش بودم.فکر کن صبح که میرفتم انقدر آفتابی بود که عینک آفتابی زده بودم، یهو هوا ابری شد و برفی شد و برف اومد.اون موقع عین خلها ایستاده بودم وسط پیاده رو و سرم رو گرفته بودم سمت آسمون...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;نتیجه ش شد دو شلوار پاچه کوتاه شده که یکیشون کمرش هم تنگ شده بود به همراه یه سری خرده ریز.یه مغازه توی بازار قائم هست که وسایل خونه و تزیینی داره و همه چیزش براق و نگین دار و طلاییه.یعنی عاشقشم.کلی رفتم توی مغازه ش و همه چیز رو جوریدم و لمس کردم...اومدم خونه شارژ شارژ بودم حسااابی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امشب هم میخوام برم مهمونی.سفارش پای سیب دادن!!! از اونجایی که تعداد زیاده، یه دونه پای سیب کمه.در نتیجه دوتا پای سیب قراره بپزم و ببرم.از اونجایی که یه دونه قالب پای/تارت دارم، و میخوام که حتما دوتا پای یه مدل و یه اندازه بشن، منتظرم یکیش درست بشه تا از توی فر درش بیارم و اون یکی رو بذارم و برم حموم و بیام حاضر بشم و برم.یه بوی دارچین و کره ای هم راه افتاده که بیا و ببین...هووووم...به به...یعنی هیچ چیزی به اندازه آشپزی و شیرینی پزی که از سر اجبار و زور نباشه نمی تونه حس خوبی بهم بده.مثل یه جور مدیتیشن می مونه اصلا...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روزه شب و روزهام با &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/kNTQPMRJ/Porteghal1.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;این&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; آهنگه داره میگذره.کیفیتش اصلا خوب نیست، ولی شعرش و ریتمش قشنگه و آرامشبخشه آهنگش.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تعطیلات خوش بگذره.مواظب خودتون باشین.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6506907335002834890?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6506907335002834890/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6506907335002834890&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6506907335002834890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6506907335002834890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/capricorn-6.html' title='Capricorn-6'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2537818462139831099</id><published>2011-01-11T19:43:00.003+03:30</published><updated>2011-01-11T20:18:59.483+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی تلخ می شود'/><title type='text'>Capricorn-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;em&gt;قسمتهایی از این پست برای خواننده های قدیمی ممکنه که تکراری باشه.توی وبلاگ قبلیم یه چیزایی در این باره نوشته بودم.&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روز ولنتاین سال هفتاد و نه در حالیکه نوزده ساله بودم با یه آقایی آشنا شدم که اختلاف سنی زیادی با من داشت و یازده سال از من بزرگتر بود و ارمنی بود.با هم دوست شدیم ولی برای مدت خیلی کوتاهی.دوستیمون زود تموم شد به خاطر اختلافی که توی عقایدمون داشتیم و انتظاراتی که از دوستیمون داشتیم.دوستیمون تموم شد ولی رابطه دورا دورمون پابرجا موند.خیلی حس قوی داشت.هر موقع من مشکلی داشتم یا دلم گرفته و کلافه بودم، با اینکه از من خبر نداشت، حتما می فهمید و بهم زنگ میزد و باهام حرف میزد.یادمه یه بار مشغول کشیدن نقشه هام بودم(هنوز دانشجو بودم)زنگ زد و طبق معمول فهمید که کلافه هستم.شماره موبایلش رو که عوض شده بود رو بهم داد و من همونجوری که با راپید داشتم نقشه هام رو می کشیدم، گوشه میز نقشه کشیم شماره موبایل جدیدش رو نوشتم.خونه شون رو هم عوض کرده بودن و من شماره جدیدش رو نداشتم.خودش بود و یه مادر پیر و یه خاله و یه مادربزرگ.داشت خلبانی می خوند، دقیقترش میشد مهندسی پرواز.هر از گاهی یه زنگی میزد و از سفرهایی که رفته بود تعریف میکرد.از دوست دخترش گاهی می گفت.این آدم دریچه آشنایی من با خیلی از چیزها بود.منظورم علوم ماورا و حس و روح و انرژی و این چیزهاست.یه مدت ازش خبری نبود.یه بار به فکرم افتادم خودم بهش زنگ بزنم(من هیچ موقع بهش زنگ نمیزدم از وقتی رابطه خیلی کوتاهم باهاش تموم شده بود و همیشه اون بود که به طور عجیبی میفهمید که حالم خرابه و یا تنهام و زنگ میزد بهم)هر چی روی میزم رو نگاه کردم ازش شماره ای ندیدم.شماره ش پاک شده بود.غیبتش خیلی برام عجیب بود.گذشت و گذشت...بهمن سال هشتاد و یک توی روزنامه آگهی فوتش رو دیدم.اونم آگهی سالگردش رو!!!باورم نمی شد.اون مهندس پرواز هواپیمایی بود که بیست و سوم بهمن ماه سال هشتاد خورده بودن به کوه های لرستان و تکه پاره شدن!!!باورم نمیشد...فوت کرده بود که ازش خبری نبود...همش یادش بودم.میخواستم برای مراسم سالش برم کلیسایی که براش مراسم گرفته بودن که از شانس گندم پام رفت توی گچ و نتونستم برم.در حقیقت سالگرد تئودور من توی بیمارستان بودم و درگیر گچ پام بودم.میخواستم برم و مامانش رو ببینم که نشد.مادر پیرش رو یکی دوبار دیده بودم.میخواستم برم و بغلش کنم ولی نتونستم...میدونین پای هیچ علاقه ای در میون نبود.صرف اینکه یه انسان بود که به طرز وحشتناکی مرده بود کافی بود، حالا دوستی خیلی کوتاهمون و اینکه حس خیلی نزدیکی به من داشت بماند...تا چند سال پیش اون باکس گلی که اولین روزی که دیدمش بهم داد رو داشتم.خودش می گفت روز ولنتاین برای ما خیلی مهمه.برای همین برای من که بار اولی بود که همدیگه رو میدیدم گل آورده بود.تئودور رفت و مادر پیرش موند...من خیلی وقتها یادش میوفتم.خیلی زیاد.ازش خیلی چیز یاد گرفتم.تصور اینکه بدنش منفجر شده و تکه و پاره شده و هیچی ازش نمونده تا چند وقت کابوس من بود...من هر موقع بوی پیپ به مشامم میخوره یاد اون می افتم...روحش شاد و یادش گرامی.امیدوارم روحش اون آرامشی رو که میخواست رو به دست آورده باشه و جواب تمام سوالاتش رو گرفته باشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هواپیمایی که پانزده آذر هشتاد و چهار خورد به مجتمع مسکونی توحید و توش خبرنگارها بودن، خلبانش از آشنایان بود...زنش حامله بود اون موقع...پسرش الان پنج سالشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هواپیمایی که پارسال بیست و چهارم تیرماه میرفت به سمت ارمنستان و توی قزوین سقوط کرد، پدر یکی از دوستهام با سه تا از برادرهاش توش بودن.یکی از اقوام به همراه خانوم و پسر و خواهر خانومش هم اون تو بودن...اون ها هم جزغاله شدن و رفتن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امسال هم که این هواپیما در نزدیکی ارومیه در حالیکه مسافرها داشتن برای پیاده شدن حاضر میشدن سقوط کرد...توی اون برف و سرما...خیلی وحشتناکه...مرگ چقدر نزدیکه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هربار هواپیمایی سقوط می کنه من یاد همه اینها می افتم.یاد اینهایی که می شناختم و اون آدمهایی که نمی شناختم.تا چند روز حالم خرابه.آخه تا کی؟این هواپیماها تا کی میخوان قربانی بدن؟تا کی؟!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خیلی وحشتناکه.از کادر پروازی هواپیمایی که چند شب پیش سقوط کرد فقط یکی از مهماندارها زنده مونده بود که اونهم امروز به علت شدت جراحات وارده فوت کرد...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یک لحظه از یادشون غافل نمیشم.بازمانده هاشون...فکر کن منتظر بودن مسافرهاشون بیان...شاید توی فرودگاه منتظرشون بودن که ...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;فقط دلم میخواد اونهایی که توی هواپیماها بودن چیزی نفهمیده باشن.زجری نکشیده باشن.بدنشون درد نگرفته باشه.زنده زنده نسوخته باشن...شاید قبل از سقوط سکته کرده باشن و چیزی نفهمیده باشن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;روح همشون شاد و یادشون گرامی...امیدوارم هیچ هواپیمایی هیچ جای دنیا سقوط نکنه، هیچ کشتی غرق نشه، هیچ تصادفی صورت نگیره، هیچ قطاری از ریل خارج نشه...هیچ انسانی به مرگ غیر طبیعی و سخت نمیره...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2537818462139831099?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/2537818462139831099/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=2537818462139831099&amp;isPopup=true' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2537818462139831099'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2537818462139831099'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/capricorn-5.html' title='Capricorn-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4786753563581838903</id><published>2011-01-10T12:26:00.003+03:30</published><updated>2011-01-10T12:35:32.561+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Capricorn-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;صبح از درد زیر بغلم و صدای زنگ موبایلم بیدار شدم.ساعت ده و نیم بود.قرار بود امروز خونه باشم که درس بخونم مثلا!تلفن که همکارم بود که یه سوالی داشت و درد زیر بغل هم مربوط به یه دونه موی ناقابلی بود که زیرپوستی دراومده بود!ای امان از این اپی لیدی!!!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پرده رو که زدم کنار دیدم به به چه برفی نشسته!پنجره رو که باز کردم و سوز سرما خورد بهم یاد خواب دیشبم افتادم.خواب دیدم محل شرکت اومده تجریش توی خیابون شهرداری، بعدش من یه دامن تنگ مشکی تا روی زانو پوشیدم با کفشهای پاشنه بلند مشکی و پانچوی تابستونیم رو هم پوشیدم.پانچوی مذکور نسبتا کوتاه هستش.بعد من توی سرمای هوا همینجوری و بدون جوراب راه افتادم برم شرکت.تازه آدرس شرکت رو هم گم کردم!کلی هم استرس گرفته بودم به خاطر تیپ قشنگم!بعد که رسیدم شرکت که یه ساختمون قدیمی بود و آسانسور هم نداشت، مجبور شدم پنج طبقه رو با اون کفش و دامن، برم بالا.بالا که رسیدم دیدم ای بابا سسل هم اونجاست و مشغول حرف زدن با یکی از همکارهام بود.انگار خودشم اونجا استخدام بود!سعی کردم یه جوری رد بشم که من رو نبینه که البته دید.همه توی راهرو جمع شده بودن نمیدونم چرا؟!!!بقیه خوابم رو هم یادم نیست!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;دیشب خیلی شب سنگینی بود. شنیدن خبر سقوط یه هواپیمای دیگه توی این سوز و سرما و برف به اندازه کافی ناراحت کننده بود.خدا صبر بده به همه بازمانده هاشون!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من یه ایرادی که دارم و البته از دید بقیه حسن محسوب میشه(چون نمیدونن یه وقتهایی چه پدری از آدم درمیاره)اینه که عین تقویم تاریخ می مونم.یعنی حافظه م در به یاد آوردن اتفاقات و تاریخها عین کامپیوتر می مونه.این که دقیقا مثلا سه سال پیش در چنین روزی چی شد و کجا بودم و چی پوشیده بودم و هوا په جوری بود و ...خلاصه تا خرده کاریها رو یادم میاد.دیشب هم همین جوری شده بودم.با اینکه الان اوضاعم از سه سال پیش بهتره ولی خوب یاد اتفاقات سه سال پیش که توی همین روزها بود افتاده بودم و حالم حسابی خراب بود.البته یاد آوردی خاطره پنج سال پیش در چنین روزی خنده میاره روی لبم.یا دو سال پیش، یا شش سال پیش در چنین روزی...خلاصه زندگیه دیگه.یه روز خنده یه روز گریه...سسل هم که دیشب زنگ زده بود برای احوالپرسی&amp;nbsp;یا به قول خودش اینکه امتحانم رو چه جوری دادم.اون هم فهمید یه چیزیم هست که به قول خودش مثل همیشه ورجه وورجه ندارم!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;به هر حال خدا رو شکر که اون دوران سیاه گذشت و من الان زنده م و دارم زندگی میکنم.سالم هستم.دارم از حضور برادرم استفاده می کنم.و هزاران دلیل دیگه برای شکرگذار بودن.خدایا شکرت!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;strong&gt;چه دعایی کنمت بهتر از این &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;strong&gt;خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;strong&gt;روزگارت همه شاد، سفره ات رنگارنگ&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;strong&gt;و تنت سالم و شاد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #274e13;"&gt;&lt;strong&gt;که بخندی تو مدام&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4786753563581838903?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4786753563581838903/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4786753563581838903&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4786753563581838903'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4786753563581838903'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/capricorn-4.html' title='Capricorn-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-3374029039879731772</id><published>2011-01-04T23:17:00.003+03:30</published><updated>2011-01-05T20:37:15.068+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی آرزو می کند'/><title type='text'>Capricorn-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هر آدمی باید یه حباب بزرگ شیشه ای داشته باشه، جنسش باید خیلی محکم باشه ولی در عین حال بتونه کش بیاد و اندازه ش بزرگتر بشه، نور باید ازش رد بشه، باید سوراخهای خیلی ریزی هم داشته باشه که هوا هم از توش رد بشه. بعدش باید هر آدمی همه آدمهایی که دوست داره و براش مهم هستن رو ببره زیر این حباب، جوری که همه با هم جمع باشن و کنار هم باشن.اون وقت زیر این حباب همه امن باشن و هیچ خبری از فقر و بیماری و اندوه و زجر و غصه نباشه.زیر این حباب باید شادی باشه، عشق باشه، محبت باشه، سلامتی باشه، پول باشه، دل خوش باشه، خوشبختی باشه، امنیت باشه، همه چیزهای دوست داشتنی با هم جمع باشن اون زیر.بعدش آدمها وقتی که موقع مرگشون شد، خیلی راحت بخوابن و بیدار نشن و به همین راحتی بمیرن.نه خودشون زجر بکشن و نه بقیه عذاب بکشن...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همچین حبابی، مرا آرزوست...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-3374029039879731772?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/3374029039879731772/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=3374029039879731772&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3374029039879731772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/3374029039879731772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2011/01/capricorn-3.html' title='Capricorn-3'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2311424551317454617</id><published>2010-12-29T20:05:00.002+03:30</published><updated>2010-12-29T20:17:12.316+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی غرغر می کنه و حالش بده'/><title type='text'>Capricorn-2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پایین تختم و جلوی کتابخونه م پر از شلوار و جوراب و بلوز و دمپایی و یه لنگه چکمه هستش.من هیچ موقع در طبقه بندی آدمهای مرتب نبودم.ولی همین نامرتبی هم برای من یه نظم خاصی داره.ولی الان کلافه شدم از دست کمد لباسهام که هربار درش رو باز می کنم کلی لباس ازش میریزه بیرون!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از چهارشنبه پیش حال خوبی ندارم.از چهارشنبه صبح...نمیدونم چرا و به چه علت ولی خوب حالم گرفته س.بدجوری استرس دارم.ولی نمیدونم استرس چی؟همش کلافه و دمقم.سعی می کنم به روی خودم نیارم.هی میگم برادرم بیست روز دیگه دوباره میره، جلوش انقدر دمق نباشم.ولی اون می فهمه.واقعا نمیدونم چه مرگم شده؟همش سردمه.از خونه بدم میاد.بیرون از دست مردم کلافه م.بیحوصله هستم همش.حال ندارم جواب بدم.حال کارهای خونه رو ندارم.خسته شدم.باباجون آدمم منم.هی باید مامانم رو بپام که کجا میره و چیکار می کنه.یه خواب راحت ندارم توی خونه.دیروز کتری رو سوزوند...غم عالم میریزه توی دلم وقتی اینجوری میبینمش.یه روز خوبه و یه روز نه!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بدنم همش میخاره.نمیدونم چرا؟با اینکه من هر روز حموم میرم ولی نمیدونم چرا انقدر دست و پام میخاره...یه چیز سفت توی گلومه که نه پایین میره و نه بالا میاد...عین تیغ ماهی...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از دست آدمها کلافه میشم که انقدر بی دقت هستن...خوبه که حالا من خودم هم آدم دقیقی نیستم ولی بعضی ها نوبرن والله.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;از دست منشی شرکت کلافه م.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;زمستون رو دوست ندارم.از ماه دی متنفرم.توی سرمای زمستون همش دست و پام خشکه.پوستم خشکه.لبم خشکه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه کم پیش یه دونه فلوکستین انداختم بالا(سر خود نبود.چند ماه پیش دکتر برام تجویز کرده بود)ولی هنوز حالم خرابه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;تحمل سر و صدا رو ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;هفته دیگه تحویل پروژه دارم ولی هنوز بیست صفحه ش مونده.لاک ناخنهام پریده.شلخته شدم.من چه مرگم شده؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;مهرناز جان، سرم شلوغه، آره ولی دلت خوشه ها...کدوم سسل داری؟من و سسل روزی، دو روزی یه بار یه تماس کوتاه اغلب تلفنی با هم داریم.اونم بیشتر برای کاره.یعنی با هم کار داریم که به هم زنگ میزنیم.البته بیشتر وقتها و همیشه اینجوری نیست.از اون خبرها نیست که همش با هم باشیم و وقتم پر باشه عزیزکم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این روزها حالم خوب نیست و نمیدونم چرا؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پس به نظرم طبیعیه که رو مود روزانه نوشتن نباشم...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2311424551317454617?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/2311424551317454617/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=2311424551317454617&amp;isPopup=true' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2311424551317454617'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2311424551317454617'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/12/capricorn-2.html' title='Capricorn-2'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1686086449809355351</id><published>2010-12-25T22:07:00.003+03:30</published><updated>2010-12-25T22:48:28.697+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Capricorn-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اصلا نمی فهمم روزها چه جوری می گذرن، چشم به هم میذاری یه هفته دیگه هم گذشته به سرعت برق و باد و این گذشتنها گذشتن عمرمون هستش که خیلی وقتها احساس می کنم بیهوده و الکی داره حیف میشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این روزها مشغولم.مشغول زندگی و زندگی کردن با برادر جان.خیلی حس خوبیه.آی خواهر و برادرهایی که کنار هم هستین قدر این با هم بودنتون رو بدونین که وقتی از هم دور بشین تازه می فهمین چی شده.من و برادرم همیشه با هم خیلی جور بودیم.ولی الان احساس می کنم خیلی بزرگتر از قبل شده(برادرم پنج سال از من کوچیکتره)خیلی راحت تر میتونم باهاش حرف بزنم.امیدوارم این سه هفته باقی مونده که ایران هستش رو به خوبی بگذرونیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;سرما خوردگیم هنوز خوب نشده و وارد سومین هفته خودش شده.البته دارم فکر می کنم احتمالا یه مقداریش باید مال آلودگی هوا باشه، مخصوصا فین فین و سرفه کردنم.چون وقتی یه روز از خونه بیرون نمی رم همه چیز خوب و خوش هستش.دیگه خفه شدم انقدر برای گلوم دارو خوردم.هر بار که سرفه می کنم، اگه سسل دور و ورم باشه میپرسه چی میخوای بگی که من باید بشنوم؟(آخه به قول خودش&amp;nbsp;علت سرفه کردن&amp;nbsp;اینه که میخواهیم یه چیزی رو بگیم تا یکی بشنوه!) ومن هر بار میگم هیچی نمیخوام بگم(و توی دلم میگم حرف که زیاده ولی کسی که بشنوه نیست.کسی که بشنوه و با قضاوت&amp;nbsp;های خودش حرف زدن من رو کوفتم نکنه!)&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه خونه&amp;nbsp;یکی از دوستان مشترک بودیم.آخر شب نشسته بودیم و حرف میزدیم.برادر دوستم هم اونجا بود.حرف از تنهایی و احساس و این چیزها شد.برای اولین بار با چشم های خودم یه موجود مذکر رو دیدم که حرفهای من رو می فهمید.یعنی میفهمید که وقتی من دارم از تنهایی و احساساتم میگم یعنی چی.بدون اینکه توضیح بدم حرفم رو تکمیل کرد خودش و قشنگ برای بقیه توضیح داد که مفهموم حرف رزی یعنی این.کلی خوشحال شدم که پس من اونقدر هم عجیب و غریب حرف نمیزنم که حتی یه آدمی که خیلی هم از مسائل من خبر نداره حرف من رو راحت فهمید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;پنج شنبه عصر که اومدم خونه، اوضاع گلوم داغون بود.شربت و قرص خوردم و خوابیدم.شب قبلش هم نخوابیده بودم.یعنی ساعت شش صبح&amp;nbsp;خوابیده بودم و هشت و نیم بیدار شده بودم و رفته بودم سرکار.بعدش هم با برادر جان و سسل رفته بودیم نهار بیرون.عصر که اومدم خونه بعد از خوردن داروها،&amp;nbsp;از&amp;nbsp;حدود ساعت هفت بعد ازظهر بیهوش شدم تا...یک ربع به ده صبح!!!که اونهم از شدت کمردرد از خواب بیدار شدم...من نمیدونم چرا تازگی اینجوری شدم.همش خودم رو می کِشم این طرف و اون طرف.نا ندارم راه برم، احساس فرسودگی می کنم.آیا من پیر شدم؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;این روزها به خودم که نگاه می کنم میبینم هیچ چیزی به اسم احساس در من وجود نداره.یعنی هیچ چیزی نیست که احساساتم رو قلقلک بده.نگرانم.راستش رو بخواهین برای خودم خیلی نگرانم...توضیح مفصلش بمونه برای بعد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش توی مترو بودم و داشتم از سرکار میومدم خونه.از خستگی نا نداشتم چشمهام رو باز نگه دارم.توی واگن مترو هم کلی فروشنده هست که همه چیز&amp;nbsp;می فروشن.یه خانومه بود که قبلا هم زیاد دیده بودمش.حدودا چهل و پنج،&amp;nbsp;پنجاه سالشه.هر دفعه هم جنسهای متفاوتی برای فروش میاره و اصلا هم آویزوونت نمیشه که ازش خرید کنی.خیلی با شخصیته و دوسش میدارم.اون روز خیلی خسته به نظر میومد.دلم میخواست یه جوری کمکش کنم.توی بساطش تنها چیزی که به درد من میخورد چاقو بود.دونه ای هزار تومن.حدس میزدم که نباید خیلی به درد بخور باشه ولی قصد من چیز دیگه ای بود.همیشه از اینکه میبینم آدمها به جای مفت خوری و گدایی برای درآوردن روزی شون تلاش می کنن، خوشم میاد و لذت میبرم.خلاصه من اون چاقو رو خریدم.چاقو نگو بگو عصای دست، همه چیز رو میبره، از سبزی و گوشت و پیاز و میوه بگیر و برو تا پوست آناناس!خلاصه اگه دیدین توی مترو یه خانوم فروشنده عینکی خوش برخورد داره از &lt;a href="http://mywhiterose.persiangig.com/image/knife.jpg"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;این&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; چاقوها می فروشه حتما ازش بخرین و حظ دنیا و آخرت رو ببرین!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;پ.ن:&lt;/strong&gt;جلیله جان، می تونی دعوتنامه اون وبلاگ رو داشته باشی به شرطی که یه ایمیل که جیمیل باشه برام بفرستی و منم برات دعوتنامه بفرستم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;لیدی جان من برای کنکور از منابع سنجش و دانش استفاده کردم.منم رشته م زبان نبود.الان هم دارم مترجمی میخونم.یعنی گرایشم مترجمی زبان انگلیسی هستش.&lt;a href="http://my-whiterose.blogspot.com/2009/11/scorpio-3.html#links"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اینم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; لینک اون پستی که درباره سنجش و دانش نوشتم.چرا نتونی قبول بشی؟میتونی، خوبم میتونی.کتاب زبانشناسی جورج یول رو به همراه منابع دیگه حتما بخون که خیلی بهت کمک می کنه!موفق باشی دوستم.امیدوارم با خواهرت حسابی از کنار هم بودن لذت ببرین.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستی دوستان مسیحی کریسمس مبارک...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://mywhiterose.persiangig.com/image/Christmas.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" n4="true" src="http://mywhiterose.persiangig.com/image/Christmas.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;کریسمس همیشه من رو یاد اسکروچ می اندازه...یادش به خیر...&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://mywhiterose.persiangig.com/image/s.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" n4="true" src="http://mywhiterose.persiangig.com/image/s.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1686086449809355351?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1686086449809355351/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1686086449809355351&amp;isPopup=true' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1686086449809355351'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1686086449809355351'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/12/capricorn-1.html' title='Capricorn-1'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-4049412120142140876</id><published>2010-12-19T21:19:00.005+03:30</published><updated>2010-12-19T21:49:45.183+03:30</updated><title type='text'>Sagittarius-8</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خب من اومدم.کجا بودم که نبودم؟جایی نبودم.همین دور و اطراف بودم.یه ذره کار عقب افتاده دارم که درگیرم کردن و اومدن داداشی هم مزید برعلت شده.از خیلی قبل تصمیم داشتم این تعطیلات عاشورا و تاسوعا رو بشینم سر کارهای عقب افتادم که نشد.اصلا اون سه روز خونه نبودم.البته با اینکه کارهام همچنان عقب افتادن، پشیمون نیستم.واقعا احتیاج داشتم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;شب که میام خونه هم اگه برادر جان خونه باشن تو سر و کله هم میزنیم و اگه نباشه هم وقتی بیاد این کار رو می کنیم.بودنش خیلی حس خوبیه.کلی کمک می کنه به من.از اونجایی که بعد از سکته مامانم همه مسوولیت افتاده گردن من، وقتی می بینم داداش جان دارن کار می کنن توی خونه کلی ازش تشکر می کنم و اون هم شاکی میشه و میگه اینجا خونه من هم هست.چرا انقدر تشکر می کنی!خلاصه که وجودش خیلی حس خوبیه.هرچند بیست و هشت روز دیگه بر می گرده ولی خوب دارم سعی می کنم از بودنش حسااابی لذت ببرم.چند روز پیش اومده بود توی اتاق من و کف زمین ولو شده بود.منم روی تخت بودم و از روی تخت آویزوون شده بودم و داشتیم باهم منچ و مارپله بازی می کردیم.آی حالی داد.آی چسبید.انقدر که کری خوندیم و جر زدیم و به هم خندیدیم.خلاصه که خوشی های کوچیک هم کلی می چسبن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چند روز پیش اومدم نهار درست کنم و رفتم سراغ فریزر و دیدم به به فریز از برق کشیده شده و همه چیز توش گندیده.یعنی نمیدونین چه حالی داشتم.معلوم شد کار مامان خانوم بوده.حالا فکر کن چند روز قبل از اومدن برادر جان این فریزر پر از گوشت و مرغ شده بود.جونم بالا اومد تا گوشتها رو تکه تکه کردم.کلی سبزی گذاشته بودم توی فریزر و کلی غذا درست کرده بودم و برچسب روشون چسبونده بودم و گذاشته بودم توی فریزر برای روزهای امتحان که احتیاجی به آشپزی نباشه...یه بوی گندی هم راه افتاده بود که نگووو.برادر جان کشوهای فریزر رو درآوردن و شستن و خود فریزر رو هم شستن و کلی به من حال دادن.دستش درد نکنه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در مورد بنزین و نرخ جدیدش هم ترجیح میدم چیزی نگم، انقدر که عصبانی و شاکی هستم.آخه چی بگم؟خدا به دادمون برسه.توی این مملکت همینجوریش حتی وزیرش هم امنیت شغلی نداره و در حین انجام ماموریت توی یه کشور خارجی از کارش عزل میشه، اون وقت ما مردم عادی چه امنیت شغلی داریم؟برای چه برنامه ای توی زندگی و آینده مون می تونیم برنامه ریزی کنیم آخه؟!!!همین امروز کرایه قزوین به تهران دو برابر شد...تو خود بخوان حدیث مفصل...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادتونه گفته بودم سرما خوردم؟هنوز درگیرشم.مامان دوستم یه عالمه به دونه داده برام که توی آب گرم بذارم و بخورم تا گلوم خوب بشه.آی حالی داد و چسبید این کارش که نگووو.دستش درد نکنه!&lt;br /&gt;راستی چند روز پیش که از دانشگاه میومدم تهران وقتی از اتوبوس پیاده شدم دیدم دوستم یه ذره با مکث پیاده شد و طول کشید تا اومد پایین.نگو آقای راننده اتوبوس که جوانی سیبیل سیاه و سیبیل کلفت و به همراه بوی عرق فراوان و لهجه غلیظ ترکی بودن، شماره موبایلشون رو به دوستم داده بودن که دوستم شماره رو تقدیم این جانب کنن.یعنی فکر کن.جاذبه رو حال کردی؟راننده اتوبوس به سمت خودم جذب می کنم تووپ!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امروز توی دانشگاه قبل از حرکت به سمت تهران، رفتم گلاب به روتون، بعدش که اومدم بیرون دوستم رو دیدم که داشت با یکی از اساتید صحبت می کرد.منم رفتم و سلام علیک کردم و در همین حال کاپشنم رو داشتم می پوشیدم که یهو یه چیزی گفت جرینگ و افتاد روی زمین.دیدم تسبیح من بوده که از توی جیب کاپشنم افتاده بیرون(این تسبیح از سنگ کهربا هستش و سسل از مکه برام آوردتش).برش داشتم، استاد گفت این مال تو بود؟گفتم بله.گفت تو مگه تسبیح هم می گیری دستت(و به سر و و وضع من اشاره کرد)گفتم بله، اشکالش کجاست؟گفت اشکالی که نداره.ولی بهت نمیاد...من نمی دونم تا کی میخواهیم درجه ایمان و اعتقادات مردم رو از روی ظاهرشون بسنجیم.البته من همچین ظاهر خاصی هم نداشتم.خط چشم داشتم و رژلب که مسلما از صبح تا عصر چیزی ازش روی لبم نمونده بود.ناخنهام هم لاک داشت.باباجون ایمان توی قلب آدمه.راستی نگفته بودم من چند شب خواب تسبیح دیدم؟خلاصه فعلا که هرجا میرم تسبیح باهامه و مشغول ذکر گویی!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اینجا از سسل و اینکه لپ تاپم رو برد درست کنه و رفت و پیداش نشد و به روی خودش هم نیاورد و من هم تحویل پروژه داشتم و کلی خشم داشتم، نوشتم و اینکه آخرش لپ تاپم رو نصفه و با سماجت خودم بعد از چند روز پس گرفتم.حالا حقشه که این رو بگم که یه بار دیگه هم لپ تاپم رو برد تا درست کنه.ولی این بار لپ تاپ نگو، باقلوا بگو تحویلم داده.توووووپ.گفتم بدش رو گفتم خوبیش و لطفش رو هم بگم!دستت طلا مهندس.الهی دست به فلز میزنی برات طلا بشه!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;آهان آخرین کشفم رو هم در مورد روابط احساسی بگم و برم.به این نتیجه رسیدم که دوست داشتن برای یه رابطه کافی نیست، اینکه سلیقه های یکسان داشته باشی هم کافی نیست.همه اینها به همراه خیلی چیزهای دیگه لازم هست ولی کافی نیست.مهم اینه که برای همدیگه حرفی برای زدن داشته باشین و حرف هم رو بفهمین!&lt;br /&gt;&lt;div style="color: #38761d;"&gt;...آرزو:چرا ازدواج نکردی؟&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #38761d;"&gt;سهراب:اول ها فکر می کردم کارهای مهمتری باید بکنم.بعد فکر کردم باید با زنی در مسائل خیلی مهم تفاهم داشته باشم.دیر فهمیدم تفاهمی مهم تر از این نیست که مثلا دیوار خانه را چه رنگی کنیم و اسباب خانه را چه جوری بچینیم و تابلوها را کجا بکوبیم و شام و نهار چی درست کنیم و سر همه اینها با هم بخندیم...*&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من دیگه برم.مواظب خودتون باشین و برای هوای شهرمون که بباره و برای زمین شهرمون که این همه بلا و گرونی و بی منطقی و ...رو به خیر بگذرونه و برای جونمون که توی این بلبشو نجات پیدا کنه و برای دلمون که خوش باشه و برای قلبمون که پر از محبت و عشق و مهربونی باشه و برای تنمون که سالم باشه، دعا کنیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b&gt;پ.ن:&lt;/b&gt;دوست عزیزی که به عنوان ناشناس پیغام گذاشتی و از من دعوتنامه اون وبلاگم رو میخوای و از خودت حتی یه آدرس ایمیل هم نذاشتی، به فرض که من به تویی که&amp;nbsp; اسمت رو حتی مستعار برام ننوشتی اعتماد کردم و خواستم دعوتنامه بفرستم.آخه به کدوم آدرس بفرستم؟!آخه عزیزان من یه کم فکر کنین!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;b style="color: #38761d;"&gt;*:&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #38761d;"&gt;عادت می کنیم/زویا پیرزاد/صفحه صد و سی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-4049412120142140876?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/4049412120142140876/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=4049412120142140876&amp;isPopup=true' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4049412120142140876'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/4049412120142140876'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/12/sagittarius-8.html' title='Sagittarius-8'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-2677754924010954295</id><published>2010-12-11T20:56:00.005+03:30</published><updated>2010-12-11T21:50:35.198+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Sagittarius-7</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;اومدم یه نرم افزاری دانلود کنم، گفتم یه دستی هم به اینجا بزنم و گرد و خاکش رو بتکونم.خب، بالاخره آقا داداش ما هم تشریف فرما شدن، منتهی نه دوشنبه، بلکه چهارشنبه.بعد از سه سال اومد و خلاصه الان خوشحالیم دیگه.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خودم هم خوبم.یعنی کلا خوبم.ولی نمی دونم از غروب یهویی چی شد که بهم ریختم.امروز از اون روزهایی بود که از صبح به ترک دیوار می خندیدم.ولی عصر که داشتم برمی گشتم از شرکت، خونه نمیدونم یهو چی شد که بی رمق و بیحال شدم و یه بغض سفت اومد چسبید بیخ گلوم.هر چی خودم رو جوریدم علت خاصی براش پیدا نکردم.تنها چیزی که توی خودم دیدم اونم ته تهای دلم، ترس بود.با اینکه همه چیز رو به راهه ولی من یه ترس خاصی دارم توی دلم.حالا بماند.اگه دیدم داره جدی میشه براتون مینویسم که چرا و از چی می ترسم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;چهارشنبه صبح که داشتم میرفتم سرکار،مسیرمون با سسل تقریبا یکی بود و با هم داشتیم میرفتیم،&amp;nbsp;از ماشین که پیاده شدم دیدم سسل داره یه جوری نگاهم می کنه.بعد گفت تو همین جوری اومدی بیرون؟یه نگاه به خودم کردم و دیدم با یه مانتوی نازک پرپری اومدم بیرون و یه جلیقه نازک روی مانتوم و تازه زیر مانتوم هم تاپ پوشیدم و تازه ظهر هم میخواستم برم دانشگاه قزوین!!!به روی خودم نیاوردم و در جواب سسل که می گفت تو چی پیش خودت فکر کردی که توی این هوا اینجوری اومدی بیرون، گفتم من اوکی هستم و خیلی سرد نیست و این حرفها.ولی خب واقعا سردم بود و یه جورایی داشتم میلرزیدم.البته کلی هم دنبال یه مغازه باز گشت که برای من یه سویی شرتی، شالی، چیزی بخره.هر چی گفتم بابا من توی خونه همه چیز دارم توی شرکت هم یه ژاکت دارم ولی&amp;nbsp;فکر&amp;nbsp;نمی کردم امروز انقدر سرد باشه و برای همین امروز با خودم چیزی نیاوردم، زیر بار نرفت که به علت بسته بودن مغازه ها و دیر شدن شرکت، بیخیال شد و منم رفتم شرکت و گرم شدم.مهربونیش و حس مسوولیتش کلی به دلم نشست و البته اون روز دانشگاه هم نرفتم ولی خب سرما خوردم و الان آبجیتون فین فینش به راهه و سرما خورده در حد بنز و سینوزیت دردی داره در حد بوندس لیگا!!!&lt;br /&gt;الان هم یه سوپ بار گذاشتم برای خودم و میخوام تندش کنم تا این مجاری تنفسیم باز بشن.بعدش هم میخوام یه کاری کنم:توی کلاس یوگا همیشه می گفتن یه جایی از خونه یا اتاقتون رو برای خودتون درست کنید، یه جای دنج.زیر انداز بذارین اونجا و بالشتک بذارین و خلاصه یه جای راحتی باشه.شمع بذارین و کتاب شعر و چند تا سنگ (آخه سنگ آرامش میده و انرژی بخشه)بعد اونجا فقط مال خودتون باشه.اون وقتهایی که میخواین خلوت کنین یا فکر کنین یا دلتون گرفته برین اونجا بشینین و کتاب بخونین و مدیتیشن کنین و پاتون رو روی سنگها بذارین و یا سنگها رو توی دستتون لمس کنید تا انرژی بگیرید و آروم بشین.امروز داشتم جزوه یکی از کلاسهایی که چند سال پیش میرفتم رو میخوندم که دیدم اونجا هم همین رو نوشته بودم.حالا میخوام اون جای دنج رو توی اتاقم درست کنم.البته اونجایی که برای این کار درنظر گرفتم توی اتاقم پر از خرت و پرته و باید اونها رو از اونجا بردارم.سنگ هم پارسال که رفته بودم شمال از لب دریا برای همین کار جمع کرده بودم که بعدش یادم رفت سنگها رو برای چی آوردم و ریختمشون توی یه گلدونی که قبلا پر از گل خشک بود(همون رزهای سفیدی که هجدهم هر ماه سسل بهم میداد)و حالا اون گلدون پر از آبه و&amp;nbsp;سنگها هم توش.یه چیزی راجع به گل خشک بگم:من خودم همه گلها و دسته گلهام رو خشک می کردم.مخصوصا همه اون گلهایی که سسل برام میخرید و خیلی هم زیاد بودن.بعد که رابطه مون اونجوری شد کم کم همه رو ریختم دور.بعد توی کلاس یوگا شنیدم که گل خشک انرژی منفی خیلی زیادی داره.از اون به بعد هم هرازگاهی که سسل برام گل میخرید دیگه خشکشون نکردم.مثلا گلهای نرگسی که هفته پیش خرید رو بعد از خشک شدن ریختم دور.چند شب پیش با سسل حرف همین چیزها و انرژی و اشیا و اینها بود که راجع به عروسک یه چیزی گفت.من خودم قبلا عروسک خیلی دوست داشتم.البته نه عروسک آدمیزاد ها، عروسک حیوون.ولی بعد از چند وقت از عروسک زده شدم و همه عروسکهام رو جمع کردم و بعدش هم بچه های فامیل که میومدن خونه مون همه رو بخشیدم بهشون(به جز یه عروسک جوجه تیغی که شب عید سال هشتاد و سه که رفته بودیم با سسل تجریش، یواشکی برای من خریدش و کلی دوسش دارم).سسل می گفت عروسک عین جنازه می مونه.فکر کن!!!بعد دیدم حالا اگه به دید جنازه هم نگاهش نکنم، واقعا عروسک به چه دردی می خوره؟یه چیز بیجون و بیروح!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یه چیزی بگم که بدجوری توی گلوم مونده و اون اینه که آقا جون حالا که هوا کثیفه و طرح زوج و فرد ماشین ها فعلا توی کل شهر داره اجرا میشه، خب ماشینتون رو در غیر از روز خودش بیرون نیارید.مگه من بدم میاد هر روز با ماشینم راحت برم بیرون و هی آویزون این تاکسی و اون تاکسی نشم؟باباجون این شهر خودمونه، هوای کثافتش داره توی حلق خودمون میره، هر گلی زدیم به سر خودمون زدیم.حالا با ماشین فرد، روز زوج میاین بیرون و خوشحال که مثلا پلیس هم ندید و جریمه نکرد، ولی هوا رو که آلوده کردین.نکنین بابا جون.بیاین خودمون به خودمون رحم کنیم.ظاهرا الان از این آلودگی هوا، تنگی نفس و خس خس گلو و سوزش چشم نصیبمون میشه ولی باور کنین اثرات اصلیش چند سال دیگه معلوم میشه و چه بیماریهایی که ممکنه به وجود بیاد و نسل بعدی که ممکنه مشکلات عجیب و غریبی داشته باشن.این دیگه مثل پارازیت فرستادن نیست که دست ما نباشه.اگه هر کدوممون به اندازه خودمون شعور داشته باشیم و ماشین بیرون نیاریم کم کم هوا تا یه حد زیادی تمیزتر میشه.بیاین خودمون به خودمون رحم کنیم.دعا کنیم بارون بباره.دعا کنیم باد بیاد.دعا کنیم هوای شهرمون دوباره مهربون بشه...&lt;br /&gt;&lt;a href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;amp;postID=2677754924010954295&amp;amp;isPopup=true"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;strong&gt;ارسال نظر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-2677754924010954295?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/2677754924010954295/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=2677754924010954295&amp;isPopup=true' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2677754924010954295'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/2677754924010954295'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/12/sagittarius-7.html' title='Sagittarius-7'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1128733494944176620</id><published>2010-12-05T20:36:00.002+03:30</published><updated>2010-12-06T11:03:34.555+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Sagittarius-6</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-فردا شب، دردانه عالم، یکی یکدانه، شاه شاهان، ته تغاری، عزیز دردونه، نور چشم دو دیده، قبله عالم منزل ما، جناب برادر جان بعد از سه سال دارن تشریف میارن و چشم ما رو به قدومشون منور می کنن.منم انقدر خسته م که نگو.باید خونه رو یه ذره مرتب کنم.تازه هم از قزوین اومدم.دیدم نا ندارم، گفتم بیخیال غریبه که نیست.الان هم موهای مامان جان رو کوتاه کردم و رنگ کردم و فرستادمش حموم که شاخه شمشادش بعد از سه سال مامان جان رو ژیگول ببینه.آخه وقتی برادرم داشت آخرین بار از ایران میرفت مامانم هنوز حالش خوب نبود و تعادل نداشت و خلاصه تصوری که برادرم از مامانم داره همون تصویر قبلیه.هرچی عکس فرستادم و از طریق وب کم مامانم رو دید، خیلی باورش نشده.حالا ایشالله فردا میاد و میبینه که مامانم توی این سه سال کلی تغییر کرده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;خودم هم امتحان دارم.کلی درس تلمبار شده دارم.با اومدن برادرم دید و بازدید ها شروع میشه.امیدوارم وقت کم نیارم و به همه کارهام برسم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;همین دیگه.فقط اومدم یه حضور بزنم و برم.فصل دوم شفای زندگی رو هم هنوز کامل نخوندم.هر وقت کامل خوندمش و وقت داشتم مینویسم راجع بهش.الان هم دارم از هم وا میرم انقدر خسته هستم.میخواستم ریشه موهای خودم رو هم رنگ کنم که اصلا در خودم نمیبینم.فعلا من برم.مواظب خودتون باشین.راستی من آزمایش که دادم فهمیدم کم خونی دارم.البته قبلا داشتم و حالا بیشتر شده.فرصت هم نکردم برم پیش متخصص، حالا یه سوال داشتم کسی میدونه این خسته گیهای من میتونه به این کم خونی ربطی داشته باشه یا نه؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;-دیدین شهلا هم اعدام شد؟!اون شب تا صبح همش از خواب میپریدم و یادش می افتادم.تا اینکه بالاخره از جام بلند شدم و اومدم پای اینترنت.امیدوار بودم بخونم که قصاص نشده ولی متاسفانه...فرقی نمی کنه شهلا قاتل بود یا نه.مهم اینه که یه نفر دیگه هم باید مجازات میشد ،به خاطر نامردیش و به خاطر...چی بگم آخه؟بیخیال.پنجشنبه شب مهمونی بودم که با یکی از پسرهایی که اونجا بود&amp;nbsp; و از دوستان قدیمی هستش نزدیک بود سر شهلا دعوامون بشه.بعدش دیدم بیخیال، نه اون حرف من رو میفهمه و نه من حرف اون رو میفهمم.بهتره گند نزنیم به شبمون!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-1128733494944176620?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/1128733494944176620/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=1128733494944176620&amp;isPopup=true' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1128733494944176620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/1128733494944176620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/12/sagittarius-6.html' title='Sagittarius-6'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-229515650806244778</id><published>2010-11-30T23:16:00.001+03:30</published><updated>2010-11-30T23:25:42.178+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی تلخ می شود'/><title type='text'>Sagittarius-5</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;a href="http://media.farsnews.com/Media/8409/Images/jpg/A0146/A0146925.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" ox="true" src="http://media.farsnews.com/Media/8409/Images/jpg/A0146/A0146925.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;فردا قراره یه آدمی که معلوم نیست گناهکاره یا نه، اعدام بشه...فردا صبح قراره پایان این هشت سال دربه دری و معلق بودن باشه.فردا صبح قراره شهلا معلق بشه بین زمین و هوا و از این دنیا بره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;واقعا شهلا گناهکاره؟من که فکر نمی کنم.من تو جایگاهی نیستم که بگم کی گناهکاره و کی گناهکار نیست، ولی وقتی ناصر محمد خانی می گفت خودش و بچه هاش پیگیر این پرونده هستن و ایشون از طرف پدر خانومش(همون خانومشون که&amp;nbsp;ایشون الان انقدر ادعای عشق و علاقه دارن نسبت بهش ولی زمان زنده بودنش، ایشون، آقای فوتبالیست معروف سرش به شهلا خانوم و برنج&amp;nbsp;خوری گرم بود و حالا خانوم شناس شده برای ما)&amp;nbsp;که شدیدا پیگیر این پرونده بوده و مصرانه روی اعدام و قصاص تاکیده داشته و چند وقته پیش فوت کرده، خواستار اعدام شهلا هستن، دلم میخواست خفه ش می کردم مرتیکه رو...عشق و کیفش رو کرده، حالا تقاضای اعدام داره...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;امشب چه خبره تو دل شهلا...&lt;br /&gt;نمی دونم اگه شهلا واقعلا قاتل نباشه و فردا دارش بزنن، کی میخواد جواب این ناحقی رو بده؟!&lt;br /&gt;من فقط میدونم با کشتن کسی، امکان داره کس دیگه ای زنده بشه...مقصر اصلی رو باید مجازات کرد...&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3sootonline.com/1389/09/09/%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AF/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اینم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; لینک خبر اعدام شهلا جاهد.نمیدونم راسته یا نه.شایعاتی هست مبنی بر تکذیب این حکم که امیدوارم راست باشه...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بماند که خود اعدام خیلی وحشیانه و دور از انسانیته.مثل سنگسار و مثل خیلی قوانین بدوی دیگه ای که هنوز توی جامعه به ظاهر متمدن ما، داره هنوز اجرا میشه!&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;یاد ماجرای &lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/newstext.aspx?newsnum=100919687022"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;بهنود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; افتادم.پارسال بود...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-229515650806244778?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/229515650806244778/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=229515650806244778&amp;isPopup=true' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/229515650806244778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/229515650806244778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/11/sagittarius-5.html' title='Sagittarius-5'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-6249133188352598764</id><published>2010-11-29T22:53:00.001+03:30</published><updated>2010-11-29T23:31:51.379+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='رزی روزانه نویسی می کند'/><title type='text'>Sagittarius-4</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راجع به یه چیزی میخواستم بنویسم که متاسفانه الان یادم نیست چی بود.مغزم تعطیله انقدر ترجمه کردم.گیج میزنم اساسی.به هر حال شب به خیر و مواظب خودتون باشین.یادم اومد چی میخواستم بنویسم، حتما میام و مینویسم.مواظب خودتون باشین.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;راستی یه چیزهایی هم &lt;a href="http://rose-secrets.blogspot.com/"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;نوشتم، تشریف بیارین بیزحمت!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4669174927318884535-6249133188352598764?l=my-whiterose.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://my-whiterose.blogspot.com/feeds/6249133188352598764/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4669174927318884535&amp;postID=6249133188352598764&amp;isPopup=true' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6249133188352598764'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4669174927318884535/posts/default/6249133188352598764'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://my-whiterose.blogspot.com/2010/11/sagittarius-4.html' title='Sagittarius-4'/><author><name>رزسفید</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01745067038656687472</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4669174927318884535.post-1712017215266725284</id><published>2010-11-26T15:58:00.003+03:30</published><updated>2010-11-26T20:31:03.255+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شفای زندگی'/><title type='text'>Sagittarius-3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;گفته بودم که خلاصه کتاب شفای زندگی رو میذارم اینجا.به نظرم خیلی کتابه خوبیه و شاید خیلی هاتون خونده باشینش، به نظرم حیفه که بقیه ازش استفاده نکنن.من قبلا این کتاب رو خوندم&amp;nbsp;و الان دوباره فصل فصل دارم میخونمش.هر فصلی رو که خوندم رو می خوام خلاصه ش رو اینجا بذارم.خود لوییز هی هم گفته که فاصله خوندن هر بخش با بخش بعدی رو در حدود چند روز فاصله بدین و تمرینهاش رو انجام بدین.این کتاب رو لوییز هی نوشته و خودش هم سرطان داشته و با استفاده از جملات تاکیدی سرطانش رو درمان کرده.لوییز هی می گه که هر احساسی در ما یک بیماری رو در وجود ما پدید میاره.پس برای جلوگیری از بیماریها باید جلوی افکار و احساساتمون رو بگیریم.برای از بین بردن احساسات بد و مخرب هم یه سری جملات تاکیدی داره که اونها رو باید هر روز تکرار کنید، یا مثلا به آیینه بزنید یا به دیوار بچسبونید و هی تکرارشون کنید تا نتیجه بدن.من خودم قبلا این کار رو کردم و خیلی نتیجه داده بود برام.البته به شرطی نتیجه میده که از ته دل باورشون داشته باشیم.جملات تاکیدیش به نظرم خیلی قشنگ و آرامشبخش هستن.ما یه عمره که یه جور فکر کردن رو داریم تجربه می کنیم و نتیجه ش رو هم داریم توی زندگیمون می بینیم.یه مدت یه جور دیگه فکر کنیم و عمل کنیم شاید نتایج زندگیمون عوض شد.حتما عوض میشه.وقتی احساسات ما عوض بشن، افکار ما هم عوض میشن و دیدمون نسبت به زندگی تغییر می کنه و همین کلید حل خیلی از مسائل توی زندگی ماست.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;من خلاصه هر بخشی رو که میخونم رو اینجا میذارم و جملات کلیدی اون بخش و کاربردشون رو هم در انتها می نویسم.انتهای کتاب چند تا جدول داره که نام بیماریها و عللشون رو هم نوشته و جملات تاکیدی شفابخش اون بیماری رو هم نوشته.اون جدول رو هم یا مینویسم یا اسکن می کنم و اینجا میذارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;یادمه دفعه اول که این کتاب رو میخوندم، گریه می کردم انقدر که به نظرم درست میومد حرفهاش.یعنی مثلا می گه که درد علامت احساس گناهه و رها نکردن گذشته و نیاز به محبته.شماها دیگه شاهدین که من این چند وقته چقدر دردهای مختلفی داشتم تازه بعضی هاش رو هم اینجا ننوشتم که اینجا نشه درد خونه.خوب اینکه من احساس گناه دارم درش شکی نیست.احساس گنا
