میدونین، من به اینجا علاقه دارم.من این وبلاگ و دوستهای وبلاگیم رو دوست دارم.من این محیط مجازی رو دوست دارم.مهربونی ها و توجهات دوستان مجازی رو دوست دارم.چون به نظرم واقعی تر از دنیای واقعیه.چون توی این دنیای مجازی آدمها برای سود و منفعتشون، مجیزت رو نمیگن و باهات مهربونی نمی کنن.چون ارتباطات اینجا مجازیه ولی محبتها واقعیه.چون پای سود و زیانی درمیون نیست.
ولی چند وقته که واقعا نمی تونم بنویسم.نمیدونم که چی باید بنویسم.من هیچ موقع مطالب علمی و فرهنگی ننوشتم.همیشه روزمره نویسی کردم.روزمره گی هایی که الان هم در جریان هستن ولی من نمیتونم بنویسمشون.این رو مطمئن هستم که هیچ موقع اینجا رو نمی بندم.اینجا همیشه هست، حالا شاید یه مدت کمرنگ تر و یه مدت پررنگ تر.فعلا هم که فیلتر شدیم رفت پی کارش.و البته قصد جا به جایی هم ندارم.یه عمری من خودم رو با شرایط وفق دادم.ولی الان نمیخوام این کار رو بکنم.بسه دیگه!!!
-از حال و روز من بخواهید باید بگم که مشغولم.سرکار و دانشگاه و خونه و...همه چیز مثل قبله.فکر کن حالا که داره درسم تموم میشه اومدن و گفتن باید چند واحد پیش نیاز بگذرونی چون تغییر رشته ای بودی!یکی نیست بگه خب ترم اول می گفتین، نه الان که کلی حجم درسم زیاده و دیگه داره تموم میشه!
-خونه تکونی هم نکردم هنوز.اصلا حال هم ندارم.نمی فهمم روزها چه جوری می گذرن.خلاصه که کلی کار عقب افتاده دارم...
-دیدین روزهای برفی و یخبندون این خطهای سفید خط کشی خیابونها چقدر لیز و خطرناکن؟پیاده و سواره هم نداره.همه روش لیز می خورن.یعنی واقعا علم هنوز انقدر پیشرفت نکرده که جنس اینها رو یه جوری بسازن که لیز نباشه؟!نه واقعا...
-ما با اکیپ دوستهامون دوره ماهیانه داریم.مدتهای مدیدی توی این دوره ها آخر شب بعد از شام و قر و بخور و بنوش و این حرفها، پانتومیم بازی می کردیم که به نظر من خیلی خوب بود و من کلی دوسش داشتم.حالا یه مدته به جای پانتومیم، مافیا بازی می کنیم.از پانتومیم سخت تره چون باید حواست باشه و تجزیه و تحلیل کنی.اولش دوسش نداشتم ولی کم کم داره ازش خوشم میاد و کم کم دارم یاد می گیرم که چه جوری رفتار کنم.پریشب انقدر مافیا بازی کردیم که دم صبح که خوابیدم، توی خواب هم مافیا بازی می کردم.بعدش دیروز داشتم فکر می کردم این مافیا هم مثل زندگی می مونه و اصلا خود زندگیه و توش یاد میگیری که چه جوری دیگران رو قانع کنی که چیزی که هستی رو نیستی و البته یاد می گیری که چه جوری خودت رو حفظ کنی.دروغگویی و نقاب داشتن رو یاد میگیری و تمرین می کنی.خلاصه که عجب چیزیه این مافیا...
Labels: رزی روزانه نویسی می کند
pantomim ham bahale. che jalebe ke ma harkodoom ye vare donyayim vali ba doostamoon ye no bazi ro mikonim! kheili jaleb bood baram.
مافیا رو خوب بلد نیستم و به همین خاطر من هم زیاد ازش خوشم نیومد. چه خوب که تو یاد گرفتی. بووووس.
خیلی خوشحال شدم که بهم سر زدی….
شاید اگه ارشیوم رو برنداشته بودم میخوندی و تعجب میکردی از این همه شباهت بین این زندگی هامون…که به قول تو مثل یه پازله…من ۱۶ سالم بود که از ایران رفتم…یعنی بردنم…همیشه دلم میخواست بدونم اگر ایران مونده بودم چی میشدم… خیلی ساله میخونمت و توی این سالها بیشتر و بیشتر حس کردم که اگر ایران مونده بودم…زندگیم اینه زندگی الان تو بود…با همه بالا پایین هات… که خیلی هاش رو خیلی درک کردم چون به عینه برام اتفاق افتاده…
در مورد محسن… مریض نبود… اتفاقا سالم ترین پسر جونی بود که دیده بودم…یه تصادف بد… چند ماه بیمارستان…و بعد هم پر کشید…
ممنون از دعای صبری که برام کردی…تنها چیزیه که میشه خواست… خودت بهتر از من میدونی… خیلی دوست دارم با هم در ارتباط بمونیم… شاید بتونیم دوستهای خوبی برای هم باشیم…
مراقب خودت باش دخترک….