رزسفید
روزمره گیهای من
Sunday, October 9, 2011
Libra-4
پنجشنبه صبح قرار بود با جمیعی از رفقای شفیق بریم به سمت کردان و فرداش برگردیم.حرکت که کردیم گفتم چرا این طرفی میریم؟ما باید بریم سمت غرب، چرا داریم میریم سمت فشم و دیزین؟گفتن یه راه جدیدی پیدا کردیم که از این طرف بریم و نزدیکتره!ما هم گفتیم چشم!!!
بعدش رفتیم و نهاری زدیم بر بدن.بعد دوستان گفتن بریم چایی بزنیم بر بدن که من گفتم یه ذره صبر کنین، یه ذره دیگه میرسیم کردان و اونجا چایی میزنیم بر بدن که گفتن نه!ما الان چایی میخواهیم!ما هم گفتیم چشم.چند نفر به یه نفر!!!
خلاصه رسیدیم دم یه رودخونه.سه تا ماشین بودیم.همه پیاده شدن غیر از من که داشتم موهام رو میکردم زیر کلاهم که از گزند باد و در پی اون درد سینوزیت رها بشم.از ماشین که پیاده شدم...بوووووووم...یه عالمه کاغذ رنگی و از این اسپری ها که نخ رنگی ازش میاد بیرون ریخت روی سرم و لای موهام.بعدش هم صدای آهنگ تولدت مبارک اندی رو شنیدم و در آخر هم یه کیک که روی یکی از ماشینها بود و شمع سه و صفر روش بود...

لازمه بگم چه حالی شدم؟!(شخص در عکس، بنده نیستم و یکی از دوستان عزیز می باشند!)
بعدش هم فهمیدم که اصلا قرار نبوده بریم کردان و از اول قرار بوده بریم شمال.منم که عاشق شمال اونم توی پاییز و اونم توی ماه مورد علاقه م یعنی مهر ماه عزییییزم...
خلاصه رفتیم و دیشب دیروقت برگشتیم.جای همه دوستان خالی...هوای عالی، تمیز، خنک و خیابونهایی خلوت...انقدر که من و یکی دیگه از دوستان صبحها بلند میشدیم و ساعت شش و نیم میرفتیم پیاده روی و نون میخریدیم و بر می گشتیم و صبحانه رو رو به راه می کردیم و میز توی تراس رو میچیدیم و بقیه رو بیدار می کردیم.مدل بیدار کردنمون هم اینجوری بود که آهنگ میذاشتیم و صداش رو هی ذره ذره بلند می کردیم تا بیدار بشن دونه دونه!!!
گل سرسبد جمع هم پسر یک سال و نیمه یک زوج دوست داشتنی از دوستان بود و نقطه عطفش هم این بود که یک روز صبح که من خواب بودم دیدم یه چیز نرمی داره کنارم وول میخوره. یه چشمم رو زورکی باز کردم و توی تاریک و روشن اتاق دیدم که این عزیز دلم اومده پیش من و داره خودش رو کنارم جا می کنه.اونجا بود که انقدر قربون صدقه ش رفتم و جیغ زدم که همه بیدار شدن...
سورپرایز خیلی خوبی برای یه تولد خوب...و ورود به یه دهه جدید از زندگی...
خدایا این دوست های خوب رو برای من نگه دار و دلشون رو همیشه خوش نگه دار و تنشون رو سالم و جیبشون رو پر از پول...
خلاصه که شمع تولد سی سالگی رو کنار رودخونه و وسط جاده ای بعد از هتل دیزین فوت کردم و حالش رو بردم...
ممنون از تبریکاتتون توی کامنت و ایمیل و گودر...الهی دلتون همیشه خوش!
پ.ن:یه توضیحی بدم درباره آرزویی که در پست قبل کردم و انگاری سوتفاهم به وجود آورده.من اگه آرزوی عشق واقعی کردم منظورم این نبود که الان حالم خیلی بده و لنگ یکی دیگه هستم که با وجودش حال خودم رو خوب کنه.این رو فهمیدم که حتی اگه یه آدم خیلی دوست داشتنی و همه چیز کاملی کنار آدم باشه، تا آدم با خودش اوکی نباشه نمیتونه از رابطه ش لذت ببره.دوستان، من الان دارم زندگیم رو می کنم.خیلی نرمال و عادی و مثل بقیه مردم.کلی برنامه برای زندگیم دارم و برای آینده م و حتی آینده شغلیم.اینجوری نیست که غمباد گرفته باشم!این توضیح رو خواستم بدم چون مهرناز عزیزم و دو نفر دیگه توی ایمیلشون همچین چیزی رو یادآورد کرده بودن و حتی توی شمال هم یکی از دوستان یه شب موقع خواب اومده بود و در این باره با من حرف میزد!هر چی بهش گفتم عزیز دلم من حالم خوبه.کلی شادم و دارم زندگی می کنم و از اون حالت بد و افسردگیم اومدم بیرون و ...میگفت به هر کی دروغ میگی به من دروغ نگو.چرا انقدر میخوای بگی اوکی هستی و محکم هستی و حالت خوبه؟چرا انقدر غدی؟!همه این ورجه ورجه هات الکیه.من توی چشمهات میخونم و میبینم و...من میفهمم. و من هرچی گفتم اینجوری نیست باورش نشد که نشد!!!و کلی راهکار جلوی روم گذاشت!
بعدش به این نتیجه رسیدم که لابد توی رفتارم و نوشته هام یه چیزی هست که چند نفر همچین برداشتی کردن!ولی عزیزان دلم من دارم زندگیم رو میکنم با کلی برنامه و هدف توی زندگیم که البته داشتن یه یار عاطفی مناسب در کنار همه اینها هم برام مهمه!

Labels:

Saturday, September 10, 2011
Virgo-6
چهارشنبه صبح زود با جمیعی از دوستان رهسپار تبریز شدیم.عروسی یکی از دوستان نسبتا دور دعوت بودیم و ما هم به این بهونه رفتیم تبریز.من خودم تبریز نرفته بودم تا حالا.تصوری که از مسیرش داشتم خیلی با اون چیزی که دیدم فرق داشت.من فکر می کردم یه مسیر پر از دار و درخت هستش در حالیکه خشک و برهوت بود.ولی خود تبریز شهر تمیزی بود و هوای معرکه و تمیزی داشت.اونجا هم عروسی رفتیم هم ائل گلی رفتیم که به نظر من مثل پارک ملت بود و همچین حسی رو به من القا می کرد.یه روز هم رفتیم هتل کندوان و نهار خوشمزه ای زدیم توی رگ.یه عاشیق هم اونجا بود که کلی زد و خوند.من همیشه خیلی دوست داشتم یکی از این عاشیق ها رو از نزدیک ببینم که شکر خدا دیدم!برخورد کارکنان هتل عالی بود که به نظرم همین به کلی از خدمات هتل می ارزید.بقیه روزها هم به گشت و گذار و بخور و بخواب و پیاده روی گذرونیدم.عروسی هم کلی سوژه بهمون داد که کلی خندیدیم و جالب بود.اونجا قبل از اینکه بریم عروسی کلی چیتان پیتان کردیم و در آخر که اومدیم لباسهامون رو بپوشیم، من و دو تا دیگه از دوستان عزیزمون کشف کردیم که به به لباسهامون برامون تنگ شده و تصمیم گرفتیم اومدیم تهران حتما بریم ورزش.امیدوارم که قسمتمون بشه!
منم جو گرفته بود و احساس کردم یه نموره لهجه ترکی پیدا کردم!!!
امروز هم صبح زود پاشدیم و جمع و جور کردیم و اومدیم و ظهر خونه بودم من.دیگه بعد از سفر هم که می دونین چقدر جمع و جور باید کرد.الان هم گیج خوابم.این چند روز خواب درست و حسابی نداشتیم.واقها حیف با هم بودنمون بود که بخواهیم با خوابیدن هدرش بدیم!
دیگه همین.از فردا هم دوباره روز از نو و روزی از نو و سر کار رفتن با همه مسائل مربوط به خودش.البته فردا قراره سه تا از دوستهای عزیزم رو بعد از مدتها ببینم و همین خودش کلی خوبه.(ایشالله)
همین دیگه!!!
راستی، برای کسی تب کن که برات بمیره!!!

Labels:

Thursday, June 24, 2010
Cancer-2
از صبح پاشدم رفتم دوش گرفتم، رفتم خرید، نهار خودم رو درست کردم، نهار مامان اینا رو درست کردم.اونم چی؟سبزی پلو با ماهی مخصوص رزی با کلیه ادویه و فلفل دلمه ای و قارچ و زعفرون و ...!کلی بو گرفتم!آشپزخونه رو جمع و جور کردم.یه ذره حرص خوردم سر یه جریانی.دوباره بغض کردم و دلم کلی برای خودم سوخت.سریع خودم رو و جمع و جور کردم.یهو یادم اومد زنگ نزدم به شرکت و مرخصی رد نکردم.زنگ زدم و مراحل مرخصی گرفتن رو انجام دادم.لباسهام رو جمع و جور کردم.لاک ناخنم رو پاک کردم و دوباره یه رنگ دیگه زدم.اتو رو روشن کردم و منتظرم تا داغ بشه.دوباره باید برم دوش بگیرم.باید لباسهام رو اتو کنم.ساکم رو ببندم.لیستم رو چک کنم...
دیشب درست نخوابیدم.کم خوابیدم و بی کیفیت...
آهان نگفتم؟دارم میرم کمپینگ با جمیعی از دوستان.منتهی نمیدونم این چه کمپینگ رفتنیه که اندازه یه سفر یه هفته ای وسیله داره.از لباس برای روز مبادا بگیر و برو تا انواع خوراکی ها و نوشیدنی ها...کم مونده لپ تاپ هم با خودم ببرم!!!هر چند هستند دوستانی که این امر رو انجام میدن و با خودشون لپ تاپ میارن توی جنگل و کمپینگ!!!
کاش میشد یه ذره سبک تر برم.اگه برای همه کارهام انقدر فکر روز مبادا بودم که الان فکر لباس بردن برای روز مبادا هستم برای دو روز توی جنگل موندن، مطمئنم وضع زندگیم یه جور دیگه بود...
برم شاید بتونم یه ذره بارم رو سبک تر کنم.
مواظب خودتون باشین.تعطیلات خوش بگذره.
آهان، اگه دیر کردم و نیومدم بدونین شاید خوراک گراز شده باشم!بالاخره جنگله دیگه و قانون جنگل توش جاریه.به هر حال منم که خوش گوشت و خوشمزه و شیرین(جون خودم!)!کسی هم پسورد این وبلاگ رو نداره که بهتون خبر بده که!!!
بدی خوبی دیدن حلال کنین و مواظب خودتون باشین!

Labels: