رزسفید
روزمره گیهای من
Sunday, February 21, 2010
Pisces-1
دیشب تا ساعت یازده و بیست دقیقه شرکت بودم.کارم مونده بود و باید آماده میشد تا امروز یک تیم از همکارها بتونن کارهای بعدیش رو روش انجام بدن.چون امروز قرار بود من برم دانشگاه و نیام شرکت، در نتیجه تا اون ساعت موندم و کارم رو تموم کردم.آخرهاش که دیگه خواب بودم و پشتم هم گرفته بود و کلی کلافه شده بودم.حالا چقدر سوتی داده باشم خدا می دونه!!!تازه پریشب هم آلرژیم دوباره زده بود بالا و مجبور شدم قرص بخورم که در نتیجه همه دیروز منگ بودم.همه اینها رو بذار روی هم و ببین چی ازش در میاد!!!
امروز صبح هم قرار بود برم دانشگاه و ترم جدید شروع میشد.صبح از روشنی اتاق بیدار شدم و دیدم به به ساعت هفت و بیست دقیقه است و من ساعت هشت توی قزوین کلاس دارم!نفهمیدم کی آلارم موبایل رو خاموش کردم و تازه موبایلم رو هم سایلنت کردم.همکلاسیهایی که از تهران با هم میریم دانشگاه هم کلی زنگ و اس ام اس داده بودن که به علت سایلنت بودن اصلا نفهمیده بودم.آخه دیشب که رسیدم خونه فقط رفتم دوش گرفتم و کلی دلم ماست میخواست.یه کاسه ماست برداشتم و توش آویشن و نمک و فلفل ریختم و آوردم کنار تختم و ...دیگه یادم نیست چی شد.صبح بیدار شدم و دیدم با حوله و چراغ روشن خوابیدم و کاسه ماست هم نصفه خورده کنار تختم روی زمینه!!!
حالا بیدار شدم و میبینم کشش رفتن به دانشگاه رو ندارم.حتی فکر کردم برم و به کلاسهای بعدازظهرم برسم ولی دیدم اصلا نا ندارم.تازه مثلا دلم برای دانشگاه خیلی تنگ شده.دیشب تا صبح خوابش رو میدیدم ولی ...
خلاصه چمباتمه زدم زیر لحاف و ولو شدم و غرق فکر شدم.یه وبلاگی رو چند وقت پیش داشتم میخوندم که یه مادر از زندگی خونوادگی خودش و دوتا بچه ش می نویسه.آقا انقدر دلم خواست که نگو...منظورم یه زندگی خونوادگی با رفت و امد و اینهاست...بعد یادم افتاد دلیل اینکه من مثلا یه روزی میخواستم ازدواج کنم، همین بود:داشتن یه زندگی خونوادگی.هر چند خودم هم توی یه خونواده بزرگ شدم.پدر و مادر من نه با هم جنگ و دعوا داشتن و نه بابام معتاد بود و نه هیچ چیز غیرعادی توی زندگی ما بود.یه زندگی نرمال مثل همه.تازه بابام کلی به من و عقایدم احترام میذاره و هیچ موقع نظر خودش رو تحمیل نکرده و پدر ایروونی بازی در نیاورده .مامانم هم همیشه همراهم بوده.ولی نمیدونم چرا من ته دلم یه چیز دیگه میخواستم همیشه.یه جور زندگی دیگه.یه گیری توش بود که نمیدونم چی بود و الان دارم این همه کلاس میرم که بفهمم گیرم کجاست...
یاد عید که می افتم همه اعضا و جوارحم به هم میریزه.خونه تکونی، خرید عید، خرید لباس برای مامان جان، شلوغی دم عید و ...به همه اینها حجم کار مزخرف و خسته کننده شرکت رو هم اضافه کن...احساس می کنم اصلا آمادگی اومدن عید رو ندارم.هرچند که زمان منتظر آمادگی من و شما نمی ایسته ولی خوب...درسته برای خونه تکونی کارگر میاد ولی من باید بالا سرش وایستم و این یعنی گرفتن مرخصی که الان اصلا امکان پذیر نیست.تا دو تا جمعه دیگه هم برنامه م پره و اصلا نمی تونم خونه باشم...
دلم میخواد برم عید یه جای آروم.میخواستم برم پیش برادرم ولی الان که فکر می کنم میبینم حوصله اونجا رفتن رو هم ندارم.یه جور عجیبی شدم...هر کاری که می کنم یه اندوه، زمینه کارمه.مثل یه آهنگی که میذاری و در حینش کارت رو هم انجام میدی.احساس تنهایی عجیبی می کنم ولی حاضر نیستم با کسی تقسیمش کنم...من چه به روز این زندگی آوردم؟این اون زندگیه که من میخواستم؟!نه نه، من این رو نمیخوام و نمیخواستم...
دلم میخواد برم دانشگاه و فقط برم دانشگاه.نه مسولیت کارهای خونه باهام باشه و نه مسولیت محل کار.دیگه دارم می برم.شاید نازک نارنجیم ولی دیگه طاقتم داره تموم میشه.اون درگیریهای احساسی که دارم هم به کنار...
همه اینها توی دلمه ولی دارم لبخند میزنم و زندگیم رو می کنم.آخه من از این زندگی چی میخوام؟میخواستم بزرگ بشم که اینجوری زندگی کنم؟یا یه حس عذاب وجدان لعنتی و حس گناهکار دونستن خودم با اینهمه کاری که سرم ریخته؟!
صبج که بیدار شدم، شلوار جین و یه بلوز قهوه ای که یقه برگردون سفید داره، با یه شلوار سرخابی و یه شلوار قرمز و چند جفت جوراب سفید و مقنعه مشکی و یه تاپ صورتی و یه تاپ قرمز و یه تی شرت سرمه ای و یه کیف سفید رو انداختم توی ماشین لباسشویی!!!فکر کن اینهمه رنگ رو باهم ریختم اون تو!همون موقع هم میدونستم احتمالا گند زده بشه به لباسهایی که توی ماشین لباسشوییه ولی گفتم بیخیال.حالا نمیدونم کار ماشین که تموم بشه چی از توش درمیاد!!!انقدر که بیتفاوت شدم من...
عصری قراره برای یه جلسه ای برم بیرون.تصور موندن توی ترافیک و دیدن آدمها و صحبت کردن باهاشون، حالم رو بد می کنه.این رو کجای دلم بذارم آخه؟!
پنجشنبه شب سسل خان رو توی یه مراسمی دیدم، اونم بعد از تقریبا سه هفته و بعد ازقراری که گذاشتم و گفتم دیگه همدیگه رو نبینیم، چون من دیگه اینجوری نمیتونم ادامه بدم و ....بماند که چقدر دست و پام شروع کرده بود به لرزیدن.کلی سعی کردم خودم رو حفظ کنم و اکی نشون بدم که ظاهرا هم موفق بودم.اون موقعی که باهم دست دادیم و دستم رو توی دستش نگه داشته بود، تمام وجودم داشت می لرزید.انگاری برق فشار قوی بهم وصل کردن!نمیدونم چه چیزی توی وجود این آدم وجود داره که انقدر قویه و باعث شده این حسها در من به وجود بیاد.تازه مثلا اولین دوست پسرم هم نبوده !برگشته به من میگه فکر نمی کردم تنها بیای!!!یعنی دلم میخواست خودم رو خفه می کردم.آخه چی راجع به من فکر کرده؟!بهش می گم خودت چرا تنهایی؟میگه آخه حال و حوصله کسی رو ندارم!
دلم میخواست می کشوندمش توی دلم و میدید که اون تو چه خبره.روز به روز دارم بیشتر یقین پیدا می کنم که راه رو اشتباه رفتم.که بد گفتم و ناواضح.اون از همه این حرفها و کارهای من یه برداشت دیگه ای کرده.از دوسال پیش تا الان...ولی اصلا کشش ندارم که درستش کنم.یعنی راستش بلد نیستم.چند شب پیش یکی از همکلاسیهای مذکر کلاس خودشناسیم داشت باهام حرف میزد و از اونجایی که سسل رو میشناخت، بهم گفت اون آدمی که تو باهاش بودی سسل نبوده؟!بهش می گم از کجا فهمیدی؟!خودش بهت گفته؟میگه نه.بودن شما دوتا توی یه جمع، حتی اگه پیش هم نباشین و با هم حرف خاصی هم نزنین، کاملا تابلو که یه چیزی بین شماها وجود داره.خلاصه کلی باهم حرف زدیم.حرفهاش یه جورایی به دلم نشست.تا حالا از اون بعدی که اون گفته بود به این قضیه نگاه نکرده بودم....
ولی راهش رو بلد نیستم...
دو نفر دیگه هم توی جمعی که نمیدونستن من و سسل قبلا با هم بودیم، این حرف رو بهم زدن که شما دوتا چیزی بینتون هست؟!جالبه که توی اون جمع نه ما کنار هم بودیم و نه چیز دیگه ای.از هر کی هم میپرسم چه جوری فهمیدی، میگه کاملا مشخص و قابل درکه!!!
دلم مییخواد همش بخوابم.گفتم امروز که توفیق اجباری خونه موندن دارم یه ذره خونه رو سر و سامون بدم که میبینم توانش نیست.خستگی این کار لعنتی شرکت خیلی زیاده.تمام تعطیلیهای هفته گذشته رو یا توی خونه داشتم کار می کردم یا توی شرکت.عید رو چیکار کنم؟ای داد...
جوابدونی:
اول از همه بگم که چند تا کامنت داشتم که اومدم تاییدشون کنم و یهو زارپ...زدم پاکشون کردم!شرمنده!در نتیجه اسمها یادم نمونده.دوست عزیزی که به من میگی وبلاگم پر از انرژی منفیه، این وبلاگ بازتاب منه و اونچه در من و بر من می گذره.من الان اوضاعم خیلی خرابه.شاید نشون ندم ولی خودم میدونم که چی داره در من میگذره.میدونم که باید از یکی که کارش اینه کمک بخوام.ولی راستش الان به این همه مشاوری که دورم ریخته، به هیچ کدومشون اعتماد ندارم.با دوستهام هم نمیتونم حرف بزنم.فقط چند روز پیش با یکیشون یه ذره حرف زدم که البته اون هم از دوستهای مشترکمون بود...این رو بدون من و هر کسی که حالش بده دوست داره زودتر حالش خوب بشه و دوست نداره توی این حال بد دست و پا بزنه.منم دارم تلاشم رو می کنم.ولی الان همینم.نمیدونم چرا انقدر برام مهمه که بقیه نفهمن حالم خرابه و حفظ ظاهری اکی بودن برام خیلی مهمه.واقعا نمیدونم چرا؟!برای همین هم اصلا به روی مبارکم نمیارم و اون وقت هر کی من رو میبینه میگه وااای رزی جان چرا انقدر صورتت ریخته بیرون؟!خوب همینه دیگه.این جوشهای صورت نماد همون بهم ریختگی هستن که هیچ کسی نمیبینتشون ولی جوشها رو همه میبینن.از بس که هی شلوغ می کنم و سر و صدا می کنم و میخندم هیچ کسی نمیفهمه واقعا در من چی داره می گذره.البته اصراری هم ندارم کسی بدونه.تنها جایی که یه ذره راحت ترم همینجاست...خیلی چیزها هست که من اینجا درباره شون ننوشتم ولی دارن لهم می کنن.مشکل من فقط به هم خوردن یه رابطه خوب و طولانی مدت نیست عزیزم...
اون یکی دوستی که کامنت گذاشتی و آدرس یه وبلاگی رو ازم خواستی، توی گوگل سرچش کن و اگه پیداش نکردی برام یه آدرس ایمیلی، چیزی بذار تا برات بفرستمش...
آخرین ماه سال هم شروع شد و وه که چقدر زود این سال گذشت....خیلی خیلی خیلی سریع گذشت...

Labels:

Monday, February 15, 2010
Aquarius-8
از صبح که بیدار شدم خودم رو قرنطینه کردم توی اتاقم.نه حال و حوصله دیدن کسی رو دارم و نه اعصاب حرف زدن با کسی رو.کلی هم کار شرکت رو آوردم خونه که باید انجام بدم.تنها تماسی که از صبح با اعضای خونه داشتم فقط سلام علیک صبحگاهی بود و اعلام اینکه من امروز از اون دنده م بیدار شدم و لطفا کسی کاری به کارم نداشته باشه!
بوی آبگوشت پیچیده توی خونه!مامان جان نصفه شب بیدار شدن و توی آرام پز آبگوشت بار گذاشتن!بازم خوبه که آشپزیش درست شده و دیگه چیزهای هچلهف!درست نمی کنه و من میتونم بعضی روزها آشپزی رو بهش بسپرم.البته به شرط اینکه توی خیالش هوارتا مهمون قرار نباشه بیان خونه مون که نتیجه ش میشه اندازه یه هنگ غذا درست کردن!البته آبگوشت امروز برای چهار نفر کفایت می کنه.و البته مامان جان اصرار دارن برای برادرم استیک درست کنن، چون میاد خونه و آبگوشت دوست نداره.حالا هی باید بهش بگیم:مادر من، برادر خان که ایران نیستن و هی مامان جون بگن:میدونم، ولی الان توی تعطیلاتشه و اومده ایران!
وااای چقدر مامان و بابام رو دوست دارم...الهی همیشه سلامت و شاد باشن...
خوشبختانه نهار درست کردن امروز از سرم باز شد!هر چند همون طور که مستحضر هستید، بنده گیاهخوارم و آبگوشت نمیخورم.ولی امروز اصلا حال آشپزی نداشتم و البته اشتها هم ندارم.یه پرتقالی، نارنگی، خیاری چیزی سیرم می کنه!در اتاقم رو بستم و نشستم پای کارهام.یه قوری چایی سبز و عود و البته آهنگهای Secret garden هم همراهیم میکنن.

دیروز حسابی توی لج بودم.با خودم، با همکارهام، با آقای رییس گوگولی و آقای رییس اعظم، با خانوم منشی، با در و دیوار، با پنجره، با فکر، با هوا، با عشق، با زمین و با همه چیز...آقای رییس اعظم رفته مسافرت و از راه دور هم ول نمیکرد و هی زنگ میزد.کلافه شدم.به قول آقای رییس حسابداری، دیروز همه تلفنها به طبقه چهارم و خانوم رزیان ختم میشد!فکر کن یه شرکت به اون گندگی و شعبه شرکت در خارجه!لنگ یه فایلی بودن که من باید آماده می کردم، منم که توی لج!!!
خلاصه ساعت شش بود که کار رو تموم کردم و ایمیل کردم.از اون طرف آقای رییس اعظم هی تلفن میزد و میگفت فردا هم میتونی بیای؟منم که توی لج!گفتم نه خیر نمیتونم بیام.اگه کارها مونده و شارت هستش میتونم ببرم خونه.یعنی فقط از روی لج گفتم.چون توی شرکت راحت تر میشه کار کرد.خلاصه یک سری دیگه از همکارها هم قرار بود بیان سرکار.آخر وقت که داشتم از شرکت میومدم بیرون، با آقای رییس اعظم که صحبت کردم و پرسیدم فردا کسی میاد شرکت؟(میخواستم ببینم که از صبح میان یا عصر که منم بیام شرکت)آقای رییس فرمودن نه دیگه.شما گفتی نمیای، کس دیگه ای هم قرار نیست بیاد!!!یعنی نگاه کن این لج چه به روز آدم میاره!!!منم فایلها رو ریختم روی فلشم و آلبوم نقشه ها رو زدم زیر بغلم و اومدم سمت خونه!!!
البته قبلش سر راهم یه سر رفتم خیابون میرزای شیرازی.چه خبر بود...مردم دوبله و سوبله پارک کرده بودن و مشغول خرید ولنتاین بودن.یعنی هر کسی رو میدیدی یه چیز قرمز و با روبان و پاپیون دستش بود...بعد از کلی فحش و بد و بیراه به خودم که خاک بر سرت، نگاه کن خودت رو به چه روزی انداختی، هیچ کسی دورت نیست که تو بری حتی براش یه شاخه گل بخری و اونم برات یه شاخه گل بخره...خودت کردی، خودت خواستی، خودت، خودت...بعدش یادم افتاد که درد من از بیکسی نیست و درد من از این اوضاع قاراشمیشیه که خودم برای خودم درست کردم وو تازه من یک ساله کلاس خودشناسی میرم و نباید با خودم اینجوری حرف بزنم و باید خودم رو دوست داشته باشم و خودم رو ببخشم واز اینجور صحبتها!در نتیجه رفتم و برای خودم کادو خریدم!!!کادوی کوچیکی بود ولی خوب بهتر از هیچی بود.یه جا کلیدی بود که حدود هشت ماه پیش که رفته بودیم برای تولد دوستم کادو بخریم، دیدمش و از اونجایی که من عاشق چیزهای جفت هستم، عاشق این هم شدم.جا کلیدی مذبور، به شکل یه خونه است که از وسط نصف میشه و هر تکه اش یه جا کلیدی میشه.تازه دادم کلی کادوش هم برام کرد و البته آخرین دونه ای بود که مونده بود و خوشبختانه نصیب خودم شد!گل هم برای خودم خریدم و شکلات هم نخریدم!!!

بعدش رفتم اون بالایی که نزدیک خونمونه و یه ذره برای خودم اشک ریختم و به دنیا بد و بیراه گفتم.دور و ورم هم پر از عشاق جوان بود.منم زودی جمع کردم و اومدم خونه.خودم رو که نگاه می کنم، میبینم پر از خشمم.ولی به هر کسی نگاه می کنم میبینم خشمم از اون آدم نیست.نمیفهمم پس اینهمه خشم از کجا میاد و نسبت به چه کسیه؟!خلاصه اومدم خونه و دوش گرفتم و در حالیکه قلبم سنگین بود یه ذره یوگا کردم و به مناسبت ولنتاین یه بلوز و شلواز قرمز پوشیدم و بیهوش شدم!
از صبح هم نشستم پای نقشه های عزیز.دارم تصور می کنم هر چقدر دنیا ناامن باشه، اتاقم برای امن ترین جای دنیاست...همینجور که دارم نقشه ها رو اصلاح و طراحی می کنم، ذهنم میره به جاهای دوست نداشتنی و اتفاقات مختلف رو تحلیل می کنه.سعی می کنم به هیچ چیزی فکر نکنم.سعی می کنم غرق بشم توی نقشه ها و بچه هایی رو تصور کنم که قراره توی این مدرسه ها درس بخونن.ابعاد و اندازه های بچه ها رو درمیارم برای طراحی اندازه کلاسها.نقشه ها رو که مبلمان می کنم، سعی می کنم بچه ها رو تصور کنم که روی این میز و نیکمت ها نشستن.دارن میدون و شلوغ می کنن...درسته این بچه ها ایرانی نیستن ولی خوب بچه که هستن و پر از شور و شیطنت...این چیزها زبان و فرهنگ خاصی نمیخواد...زبانش بین المللیه، مثل عشق و نفرت...
اه...بازم تو...برو بیرون...الان جای تو نیست...بروووو...تو من رو نخواستی...من رو نخواستی لعنتی...به درک...دیوونه م کردی...بررررروو...
دیشب داشتم دفتر تلفنم رو نگاه می کردم.محض رضای خدا یه نفر نبود که دلم بخواد باهاش حرف بزنم و انقدر باهاش راحت باشم که بهش زنگ بزنم.پس این همه آدم توی لیست موبایلم به چه دردی میخورن؟!این سیصد و هشتاد و نه تا آدمی که توی لیستم هستن، یعنی هیچ کدومشون نمیتونن الان باهام حرف بزنن؟!من چرا اینجوری شدم پس؟!به آدمها اعتماد ندارم...به خودم قول میدم، کارهام رو تا عصر تموم کنم و عصری برم بیرون و خوش بگذرونم.اون همه دوست و آشنا الان به دردم نمیخورن.حوصله ندارم باهاشون حرف بزنم و ببینمشون و دوباره از من و سسل حرف بزنن، یا ناخواسته خبری ازش بهم بدن...خودم رو عشقه...
کارهایی که باید روی نقشه ها انجام بدم رو لیست کردم.داشتم مرورشون میکردم و دیدم لابه لای لیست کارهای شرکت، نوشتم تمدید پاسپورت، تماس با آژانس عموجان جهت دریافت اطلاعات درباره بلیط برای عید برای رفتن پیش داداشی!!!جلل الخالق، این رو من کی نوشتم؟اونم لابه لای کارهای شرکت؟!حوصله عید رو ندارم.حوصله خونه تکونی...پارسال پدرم دراومد.امسال نه حوصله عید رو دارم و نه خونه تکونی و نه دید و بازدید عید رو...آره.بهتره برم پیش داداشی.مخصوصا با برنامه عریض و طویلی که خاله جان برای عید ریختن و البته اصلا حوصله ش رو ندارم...
یه مزاحم تلفنی پیدا کردم، پیگیر و کوشا...از دیروز تا حالا هی زنگ میزنه.شماره ش هم ایرانسله ولی من که زنگ نمیزنم ببینم کیه!!همین الان هم زنگ زد.بگو آفرین به تو انقدر ساعی و کوشا هستی!
پ.ن:چند وقته خیلی ذهنم درگیر این قضیه س که اصطلاحات و کلمات غیر فارسی رو نه توی نوشته هام به کار ببرم و نه توی صحبتهام...زبان فارسی داره به باد میره...این زبانی که ازش استفاده می کنیم نه زیان فارسیه و نه انگلیسی و نه روسی و نه عربی و ...یه زبان مخلوط از چند زبانه...زبان فارسی رو دریابیم...
جوابدونی:
علی آقا، توی شرح خدمات شرکت ما اون چیزی که شما گفتی نیومده.ببخشید که جواب دادنت طول کشید.الان یهو یادم افتاد.شرکت ما بیشتر کارهای معماری انجام میده و اون چیزی که شما گفتی اگه اشتباه نکنم مربوط به کارهای شهرسازی میشه.
راستی فریدا جان خوشحالم که همدیگه رو پیدا کردیم.شاد باشی دوستم.من پسورد اکانت پرشین گیگم رو فراموش کردم.ولی فکر کنم عضویت توش دیگه احتیاج به دعوتنامه نداشته باشه.یه امتحان بکن و اگه دعوتنامه خواست بگو تا یه کاریش بکنم.من خیلی وقته از پرشین گیگ استفاده نمی کنم دخترم!برای همین هم پسوردش رو فراموش کردم.پیریه دیگه...

Finito!

Labels:

Sunday, February 14, 2010
Aquarius-7
خوب امروز پرنده هم توی خیابونها پر نمیزد.البته چند تا کارمند وظیفه شناس خوابالو که مثل خودم مجبور بودن بیان سرکار رو توی خیابونها دیدم.ولی عجب شهر خلوته هااا.طرح ترافیک و زوج و فرد رو هم بیخیال.از دم خونه تا اینجا ده دقیقه ای اومدم...فکر کن...چه رویای شیرینی...کاش هر روز همینجوری بود و لازم نبود ماشین رو دم ایستگاه مترو پارک کنم و برم زیر زمین و با مترو بیام و دوباره سوار یه تاکسی دیگه بشم...هی هی هی ...
امروز ولنتاینه عزیزان من.حالش رو ببرین.امیدوارم قلبهاتون همیشه لبریز از عشق واقعی (واقعی بودنش خیلی مهمه!)و محبت باشه.پنجشنبه هم روز سپندارمزگانه که به اشتباه به روز عشق ایرانی معروف شده.عزیزانم اشتباه نکنین، گول نخورین، سپندارمزگان در حقیقت روز بزرگداشت زنان هستش.یعنی روزیه که خانومها از آقایون کادو می گیرن و البته کادویی هم نمیدن.گفتم شفاف سازی کرده باشم که یه وقت گول نخورین و اغفال نشین.
به هر حال وقتی آدم یاری نداره، بهتره بیاد سرکار تا حداقل دوزار ده شاهی پول دربیاره تا بتونه خرج و مخارجش رو بگذرونه.یادمه اولین سالی که با سسل ولنتاین با هم بودیم(هفت سال پیش)روز ولنتاین من خیلی توی شرکت کار داشتم (البته اینجا کار نمیکردم و یه جای دیگه بودم)و دیر اومدم بیرون.اونم از ساعت چهار اومده بود و بست نشسته بود دم شرکت!با چه مصیبتی از شرکت اومدم بیرون و به رییسم گفتم میرم و دوباره برمیگردم.اومدم پایین و داشتم برای سسل خان تعریف می کردم که یهو انگاری گر گرفت و داد و هوار که آره روز ولنتاین میخوای بری سرکار و ...هر چی بهش گفتم من به رییسم اینجوری گفتم که بذاره بیام بیرون و میخوام بهش زنگ بزنم که رییس جان من دیگه امشب برنمیگردم و ...خلاصه باورش نشد که نشد...و این شد یه سوژه که هر موقع اسم ولنتاین میومد میگفت آره این خانوم(اشاره به بنده)روز ولنتاین میخواست من رو ول کنه و برگرده شرکت.هرچی هم بهش می گفتم مگه من اونسال برگشتم شرکت؟گوش نمیداد که نمیداد.حق هم داشت خوب، طفلک شوک بدی بهش وارد شده بود خوب!!!
حالا امسال هم کلی کار دارم و اومدم شرکت.و البته سسلی هم نیست که از این بابت حرص بخوره.پس در نتیجه من با خیال راحت میشینم پای کارم و اون هم ...نمیدونم چیکار می کنه...اینم یه مدلشه دیگه.هر سال در تب و تاب ولنتاین و تهیه کادو و این حرفها بودم، امسال آرومه و از این خبرها نیست.ولی از همینجا به خودم قول میدم ولنتاین سال دیگه خیلی اوضاع خوب باشه و منم حالم خوب باشه و کلی قلب دور و ورم باشه و از این حرفها و آرزوهای قشنگ...
به هر حال، عشاق گرامی خوش باشین و حالش رو ببرین.آقایون محترم لطفا امروز خوب اصلاح کنین که امروز بازار ماچ و و بوسه و فرنچ کیس و این حرفها داغه...خوبیت نداره روز ولنتاین صورت خانوم خط بیوفته با اون ته ریشهای محترمتون!!!
اینم بگم که اگه یکی من رو ببینه عمرا بفهمه چقدر غم و غصه توی دلمه.من اینجا یه ذره راحت مینویسم وگرنه در عالم حقیقی مثل همیشه خوش و خندان و اوکی هستم.این رو گفتم که یه وقت فکر نکنین به یه آدم اخمالو و غمگین و نالان توی عالم حقیقی طرف هستین.نه عزیزانم خدا حفظ کنه نقابهای مختلفی که هر روز صبح که از خواب پا میشی میتونی مثل رژلب و خط چشم، انتخاب کنی و روی صورتت بذاری.آره جانم، اینطوریاست...
پ.ن:نسترن جان ایمیلت رو دیدم.یعنی وارد اینباکسم شدم ولی نتونستم ایمیلت رو باز کنم.یه ذره این التهاب بخوابه، فکر کنم برادران عزیز و سربازان گمنام، اجازه ورود به اینباکسم رو بدن.به هر حال خیلی ممنونم.اگه بدونی با ایمیلهات چه ذوقی می کنم و چه حال خوبی بهم دست میده...
اضافه شده در ساعت 11:52:یعنی این آقای پسرخاله بینظیره.این آقای پسرخاله و همبازی دوران کودکی من، یه چند سالیه که ساکن بلاد کفر(همون شیطان بزرگ، آمریکا)شده.اون موقعی که ایران بود هر سال روز ولنتاین میومد خونه مون و برام گل رز قرمز میاورد.خیلی هم با هم جور بودیم.از سالی که از ایران رفته هم هر سال روز ولنتاین تلفن میکنه و تبریک می گه.الان هم زنگ زد که کلی خوشحالم کرد.شاید هیچ موقع اینجا رو نخونه.ولی خیلی ازش ممنونم.با این کارش یه حس خیلی خیلی خوب بهم داد.شاد باشی آقای پسرخاله جان!!!

Labels:

Monday, February 1, 2010
Aquarius-2
میدونم خیلی وقته ننوشتم.ولی راستش نوشتنم نمیاد.نمیدونم چی باید بنویسم.انگار لینکی که بین حس و حالم و نوشتنم بوده، از بین رفته.امتحانهام تموم شدن و دوباره دارم فول تایم میام شرکت و انقدر کار سرم ریخته که نمیدونم چه جوری تا هفته دیگه که دوباره باید برم دانشگاه و سه روز توی هفته نیام شرکت، باید کارهام رو تکمیل کنم!
اون پروژه ای که پارسال زمستون روش کار کردم و مربوط به شعبه خارج از کشور شرکت و همش به زبون روسی بود، دوباره در جریان افتاده.قبلا علاوه بر کارهای نقشه هاش توی کارهای ترجمه ش کمک می کردم ولی حالا که دانشجوی زبان شدم، چه کسی بهتر از رزی جان که کل این پروژه بیخود و زیاد رو پیش ببره؟!
حالا هی بگو من همش یه ترمه دارم زبان میخونم، توی این یه ترم نه دیکشنری قورت دادم و نه یهو خون توی رگهام انگلیسی شده.ولی کیه که گوش بده؟!
با یکی از همکلاسیهای مذکر کلاس خودشناسیم هم درگیری پیدا کردم.درگیری که نه، یه سو تفاهم بوده و این قضیه خیلی داره ازم انرژی میگیره و باید زودی حلش کنم تا داغونتر از این نشدم!!!
امروز از اون روزهاست که از اون دنده بیدار شدم.حالم خرابه.به همه چیز گیر میدم و همه چیز روی اعصابمه.حوصله لوس بازیهای منشی شرکت رو ندارم.حوصله پاچه خواری آقای رییس رو ندارم...حوصله خودم رو هم ندارم...تازه دیشب هم کشف کردم یکی از مسائلی که فکر می کردم با قدرت تمام روش کار کردم و برام حل شده، هنوز برام حل نشده و تا صبح راجع بهش فکر کردم و الان دیگه دارم می پکم!
آلرژیم وحشتناک زده بالا.حتی دیگه غذای ادویه دار هم میتونه من رو تا حد مرگ خفه کنه و چشمها و گلوم رو به خارش بندازه.روزهای قرمز تقویم هم در راهه و من حسابی خوش اخلاقم!!!
امروز دنیا به نظرم جای نامهربون و نا امنیه!!!
جوابدونی:
دوست گلم که دنبال دکتر همیوپات میگردی، من الان حدود نه ماهه که پیش دکتر خودم نرفتم و اصلا ازش خبر هم ندارم که آیا هنوز مریض جدید نمیگیره یا نه؟!دکتر دیگه ای هم نمیشناسم.ولی می پرسم و اگه به جوابی رسیدم حتما همینجا بهت خبر میدم!
اون یکی دوست گلی که با ایمیل منابع کنکورم رو خواستی، عزیز دلم من چند روز بعد از قبول شدنم توی دانشگاه، منابعم رو دادم به یه کسی که از نظر مالی وضع خوبی نداشت ولی خیلی درسش خوب بود.امیدوارم که هم اون قبول بشه و هم تو.شماره سنجش و دانش هم اینه:66954877.من با این شماره تماس گرفتم و منابع رو برام فرستادن.
پ.ن برای خودم:انگاری از امروز دوباره اون سیکل معیوب مسخره شروع شده.البته فکر کنم از دیورز غروب شروع شده.نه نه، دقیقترش میشه از پریشب...

Labels: