رزسفید
روزمره گیهای من
Thursday, December 31, 2009
Capricorn-6
آزادی در کشور من، فقط نام یک میدان است و بس...
پ.ن:نیلوفر عزیزم، توی این روزهای پر از گند و کثافت و بهت و غم ِ دو طرفه و ...دستپخت خوشمزه تو تنها چیزی بود که تونست یه ذره حال من رو جا به جا کنه و باعث بشه اونقدر بخورم تا دل درد بگیرم و الان از شدت دل درد به هیچی نمیتونم فکر کنم(مخصوصا به کاروان عاشوراییان ِ هتک حرمت محاکمه کن با اون ساندیس ها و کیکهای توی دستشون و قیافه های کریه شون!!!).گفتم بیام حتما این لحظه تاریخی رو ثبت کنم!!!ولی دیگه یاد گرفتم.از این به بعد هر موقع غم و اندوه داشت مستولی میشد بهم، میام خونه شما و از غذاهای خوشمزه ت میخورم.تازه سمت خونه شما پارازیت نداره و ص د ا ی آمریکاتون هم همیشه وصله.هی میخورم و هی حرص میخورم!!!
ممنونم!

Labels:

Wednesday, December 30, 2009
Capricorn-5
صبح که توی دانشگاه امتحانم رو دادم، با خودم گفتم سوژه پست امروزم رو پیدا کردم.ولی وقتی اومدم شرکت و کرور کرور اتوبوسهایی رو دیدم که با عکس مقام معظم برتری!دارن میرن سمت میدون انقلاب نطقم کور شد.محل کار من توی مناطق مرکزی تهرانه و تمام این اتفاقات دور و اطراف ما افتادن.صحنه های خیلی زیادی دیدم.چیزهایی که مطمئنم تا آخر عمرم فراموششون نمی کنم.
یه چیز جالب که امروز دیدم این بود که تمام این اتوبوسها مربوط به ارگانهای دولتی بودن.و عجیبتر اینکه کلی بسیجی موتورسوار دو ترکه توی خیابون ویراژ میدادن.یعنی اینها از راهپیمایی طرفداران خودشون هم میترسن؟!
الان هم اینجا ترافیک وحشتناکیه.با وانت و اتوبوس میان و کلی پلاکارد و عکس دستشونه.اتوبوسها رو هم کنار خیابون پارک کردن و پیاده رفتن به سمت میدون انقلاب!صدای شعار و نوحه هم میاد.از اینجا که کلی مونده به میدون انقلاب ترافیکه، دیگه بگیر برو تا تهش.ساعت یک هم اعلام کردن که میتونین برین که یه وقت گیر ترافیک و شلوغی نیوفتین.ما هم هرهر خندیدیم و گفتیم کدوم شلوغی؟ما می مونیم تا آخر وقت.اونوقت الان دلم میخواد ببینین چه ترافیکیه اینجا...آدم میارن که هتک حرمت روز عاشورا رو محکوم کنن...توقعی غیر از این هم نمیره.نمیتونن ساکت بمونن.وقتی داری غرق میشی، با علم به اینکه میدونی داری غرق میشی، بازم همه تلاشت رو می کنی برای نجات و به هر چیزی، حتی شده یک برگ درخت هم چنگ میزنی تا شاید یک ثانیه دیرتر غرق بشی!!!
حالا برای اینکه بدقولی نشه، میگم امروز توی دانشگاه چی شد:
امروز صبح امتحان Speaking داشتم.استاد بعد از پرسیدن بیوگرافیم، گفت یه شماره ای بین یک تا بیست انتخاب کن.منم تنها عددی که اون لحظه به ذهنم رسید، هجده بود.میدونین که هجده برای من عدد دوست داشتنی محسوب میشه(یا بهتره بگم میشد).خلاصه تاپیکی که دراومد میدونین چی بود؟Divorce!!!
یعنی رسما پکیدم.آخرش بود.خلاصه در مورد طلاق و جدایی لکچری برای استاد ارائه دادم که پرسید متاهلی؟!گفتم نه استاد جان ولی بسوزه پدره تجربه!!!
خلاصه که همین دیگه.عدد هجده برابر طلاق بود!
جوابدونی:
اون دوست عزیزی که کامنت گذاشتی و اسمت رو هم ننوشتی و درباره فیس بوک سوال کردی.عزیزم فیس بوک خطری نداره.من که گفتم میخوام اکانتم رو غیرفعال کنم چون احساس امنیت نمیکنم، به خاطر مسائل جامعه نبود.فقط به خاطر مسائل شخصی خودمه که میخوام اینکار رو بکنم.پس نترس دوست من.فیس بوک ترس نداره!
پ.ن:الان که ساعت پنجه، قیامتیه اینجا.یه سری دارن برمیگردن و سوار اتوبوسها میشن.یه کلاغ سیاه هم دارن پرچم به دست میرن به سمت خیابون انقلاب...خیابونها رو بستن تا مردم مجبور بشن پیاده برن و اینجوری حجم آدمهای توی خیابون زیاد بشه برای توی فیلمها...ای امااااان...ولی
نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم...

Labels:

Tuesday, December 29, 2009
Capricorn-4
-از پریشب تا حالا سردرد و حالت تهوعی اومده سراغم که نگو ونپرس!دیشب هم انقدر استرس و اضطراب داشتم که تمام وجودم داشت میلرزید.الان هم همه اینها به همراه فشار پایین و سرگیجه مهمون وجودم هستن!
-دیروز عصر زیر پل کریمخان تا سر بهار شیراز پر از گارد ویژه بود.تمام مغازه ها بسته بودن و مترو هم بسته بود.یه عالمه آدم توی خیابون ویولون و سیلون دنبال ماشین میگشتن.خیلی جو رعب انگیزی بود.
-خیلی وقته که من از فیس بوک اومدم بیرون.چند روز پیش یه غلطی کردم و دوباره رفتم تو و اکانتم رو اکتیو کردم.حالا توی این شلوغ پلوغی هرکاری می کنم نمیتونم اکانتم رو غیرفعال کنم.یا فیس بوک باز نمیشد.حالا که باز شده، اون قسمتی که باید یه حروفی رو وارد کنم تا اکانتم غیرفعال بشه، پنجره ش باز نمیشه!کلافه شدم.اصلا احساس راحتی و امنیت ندارم.دلم میخواد زودتر بتونم اکانتم رو غیرفعال کنم!
-حالم بده.اینجا کجاست که ما داریم زندگی می کنیم.دیگه اشکم هم درنمیاد.زیر گرفتن آدمها با ماشین؟توی روز روشن؟!توی بازیهای کامپیوتری هم فکر نکنم انقدر خشونت وجود داشته باشه!
-کسی از فرانکلین خبر نداره؟!وبلاگش رو حذف کرده.چند روزه خیلی یادش هستم.
-فردا امتحان دارم.حالم خوب نیست.استرس دارم.سردرد دارم.نگرانم.چی شد که مملکتمون اینجوری شد؟!چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟!
-داییم حالش بده.(خیلی بد)عموم آلزایمر و پارکینسون گرفته.غذا نمیتونه بخوره.مامانم هر روز کلی غذا درست میکنه به امید اینکه برادرم داره میاد ایران.هر لحظه میپرسه پس چرا نیومد؟هی به من زنگ میزنه که رسیدی فرودگاه؟هواپیماش رسیده؟!
ازاینکه صبح چشمم هنوز باز نشده هی جواب سوال بدم خسته شدم.دوست ندارم صبح با کسی حرف بزنم.از اوضاع خراب اقتصادی میترسم.از مردها بدم میاد.از جنس مذکر بیزارم.چندشم میشه ازشون.هیچ فرقی نمیکنه که کی و چیه؟حتی یه مورچه نر هم میتونه حالم رو بد کنه!
-همه عالم و آدم میدونن که من به حد مرگ از مارمولک میترسم و چندشم میشه.دیروز توی دستشویی شرکت یه دونه شون رو دیدم.ااااه.حالم بد بود، بدتر هم شد.انقدر که نتونستم خودم رو کنترل کنم و همینجور جیغ زدم.انگاری دق دلی این چند روزه م رو هم خالی کردم و همینجور هیستریک جیغ زدم.چون کنار در بود، نمیتونستم از دستشویی بیام بیرون!بماند که با چه مصیبتی با همکاری همکاران از دستشویی اومدم بیرون.ولی انقدر جیغ زدم و گریه کردم که حالم بهم خورد!!!کار رسید به قرص آرامبخش! و عرق بهارنارنج!و رزی که ولو بود روی مبلهای جلوی میز خانم منشی!میدونم که یه همچین موجودی شاید انقدر ترس نداشته باشه.ولی من یه ترس و چندش غیرعادی نسبت بهش دارم که نمیدونم از کجا اومده.دیروز هم دق دلیم رو سر این موجود کریه خالی کردم.حالم خیلی بد بود... (اه اه، دختر گنده خجالت بکش!!!)
بعدش با دختر عمو جان که مهمون کشور ما هستن رفتیم بیرون و بعد از گشت زدن ولو شدیم توی کافی شاپ خانه هنرمندان.یه ذره از اینور و اونور حرف زدیم و بعدش بحث رو کشوند به اونجایی که نباید!منم راحت حرف زدم و اشک ریختم و اونم گوش داد و باهام حرف زد.برای خودم یه جایزه خوشگل هم خریدم.بعد از حرف زدن با دخترعمو جان، احساس کردم چقدر دلم میخواد که ایران زندگی میکرد.مطمئنم اگر اینجا بود اونقدر روی من تاثیر داشت که میشد مسیر زندگی من یه چیز دیگه باشه.این دختر عموجان از من حدود پونزده سالی بزرگتره ولی خیلی شبیه هم هستیم.از قیافه و هیکل بگیر برو و برس تا درد و مرضها و طرز فکر و سلیقه غذایی و خیلی چیزهای دیگه.کاش اینجا بود.هر چند که توی این سفرش داره روی مخ من کار میکنه که بیا از ایران برو.(یه چیز درگوشی بگم؟دارم روی حرفهاش فکر می کنم.تنها گیر من الان اینجا مادر و پدرم هستن...)خلاصه که حرف زدن باهاش خیلی خوب بود و دلپذیر و البته نکاتی رو یادم انداخت که یا نمیدونستم و یا یادم رفته بود...
-خیلی خوشحالم که حتی برای داشتن یه مرد در کنارم، حاضر نیستم نقش یه دختر لوس و بیعرضه و آویزوون رو بازی کنم که نمیتونه هیچ کاریش رو خودش انجام بده و حتی برای بنزین زدن هم محتاج یه مرده.خیلی نقش تهوع آوریه...
-این پنجره text box فیس بوک هنوز باز نشده.اااااااااه
نظرات(این لینک نظرات برای اوناییه که از گودر میخونن و نمیتونن کامنت بذارن!)

Labels:

Thursday, December 24, 2009
Capricorn-2
یعنی معلمی سخت گیرتر و بی رحمتر از زمان ندیدم!هی یادت میده و البته یه وقتهایی هم یادت نمیده.بعد ازت یه امتحان میگیره در حد خدا!بعدش بدون توجه به نمره ت، دیگه ازت هیچ امتحان جبرانی نمیگیره و میذارتت به همون حال بمونی تا جونت دربیاد.بعدش هی میگن زمان همه چیز رو حل میکنه.آره داداش من زمان همه چیز رو حل میکنه.فقط یه وقتهایی چشم باز می کنی و می بینی خودت هم حل شدی و دیگه نیستی!
یعنی اگه زمان برگرده به فروردین هشتاد و هفت، میدونم اینبار چه جوری بازی کنم.این رو مطمئنم که اگه بر می گشتم به فروردین هشتاد و هفت، میتونستم سرنوشتم رو تغییر بدم!مطمئنم...
ولی خوب حیف که همه اینها رویایی بیش نیست...
پ.ن:سرور جان من مشخصات کارت ثبت نامم رو نمیدونم کجا گذاشتم.برای همین به کارنامه م هم دسترسی ندارم.تا اونجا که یادمه، صفحه کارنامه م رو ذخیره کردم.ولی کجا؟یادم نیست.برای همین جوابت رو ندادم.میخواستم کارنامه م رو پیدا کنم و بعد جوابت رو بدم.ولی حالا که دیدم اینجوری برداشت کردی که نمیخوام جوابت رو بدم، مجبور شدم بگم که جریان چیه!به محض پیدا کردنش حتما جوابت رو میدم!

Labels: