رزسفید
روزمره گیهای من
Saturday, April 7, 2012
Aries-8
این پست فقط و فقط به منزله قدرانی از یه دوست عزیزه که اینجا رو هم نمیخونه.توضیحی هم درباره آنچه اتفاق افتاد نمیخوام بنویسم.فقط و فقط میخوام ازش تشکر کنم و به احترام خودش و کارش، یه پست رو بهش اختصاص بدم.بعد از این پست یه پست دیگه هم مینویسم که توش روزمره نویسی می کنم.
میدونی یه کارهایی خیلی ارزشمند هستند، لازم نیست کارهای گرونی از نظر مالی باشن تا ارزشمند باشن.من امروز از تو خیلی متشکرم به خاطر لطفی که در حق من کردی.دیشب در مورد اونچه امروز اتفاق افتاد و خواسته امروزم کلی فکر کرده بودم و کلی هم سرچ کرده بودم که به نتیجه خاصی نرسیدم و بیخیال شدم  امروز هم یادم رفت دنباله سرچم رو بگیرم و تماس امروز تو و اینکه من رو تا تجریش کشوندی و اونجا با اونچه که دیشب میخواستم رو به رو شدم، خیلی ارزشمند بود.ممنونم که در مواقعی که چیزهای خوب و به درد بخور و ارزشمند رو میبینی یاد من هم میوفتی(حداقل امروز که اینجور بود)خیلی خیلی برام ارزشمند بود کارت و اینکه باعث شدی من به یکی از خواسته هام برسم.ممنونم دوست بسیار بسیار عزیز.خیر و برکت همیشه به سوی زندگیت روونه باشه و همیشه زیر چتر خیر و خوشی باشی.امیدوارم اوضاع زندگیت زود زود رو به راه بشه...
ممنونم با تمام وجودم، بیشتر از اونچه فکرش رو بکنی...
امروز نوزده فروردین ماه هزار و سیصد و نود و یک، ساعت شش و نیم بعد ازظهر، تجریش رو یادم می مونه و اون یادگاری زردرنگ رو...

Labels:

Sunday, September 4, 2011
Virgo-5
برای مخاطب خاصی که هیچ موقع اینجا رو نمی خونه.
دیشب خوابت رو دیدم.خواب دیدم شرکت بودم و زنگ زدی و گفتی همون شرکتی که توی خیابون وزراست و نزدیک محل کار منه رفتی.پرسیدی کی کارم تموم میشه و من گفتم ساعت پنج.تو گفتی حدود ساعت دوازده کارت تموم میشه ولی کارت رو طول میدی تا ساعت پنج تا مثل دفعه های قبل با هم بریم و من رو برسونی خونه...
صبح که بیدار شدم یاد این خوابم بودم ولی مطمئن بودم که فقط یه خوابه ولی راستش رو بخوای ته دلم میخواستم که به واقعیت تبدیل بشه که نشد.صبح از سر راه شرکت یه رژلب خریدم و یه پنکیک.توی شرکت با همه ناامنی که جدیدا احساس می کنم کلی از دست آقای رییس اعظم خندیدم.و از دست اون دوتا همکاری که با هم قهرن حرص خوردم.حرص که نه، یه حسی شبیه...نمیدونم چه جوری تعریفش کنم پس بیخیال...
عصری با مترو اومدم خونه.با یکی از همکارها اومدم که میخواست بره مطب دکترش و تا یه جایی از مسیر با هم با مترو اومدیم.بعدش توی راه با همون همکار حساب کردیم که من هر ماه چقدر هزینه حمل و نقل میدم و البته هر چی باشه کمتر از جریمه توی طرح اومدنه.اصلا میدونی چیه؟مرده شور هر چی طرح ترافیک و زوج و فرده ببرن...حیف حقوق نازنین من که باید صرف هزینه حمل و نقل بشه...کاش میشد با ماشین میرفتم شرکت، البته بدون جریمه...
بعدش ایستگاه قیطریه که پیاده شدم دیدم به به چه صف طولانی برای مسیر بعدیم هست.چاره ای جز ایستادن نبود.اعتراف میکنم تمام مدت توی صف یادت بودم.یاد تو و رفتارهات.یاد تو که خود خود نمودار سینوسی هستی و به من میگی که من غیرقابل پیش بینی هستم و تو اصلا نمیتونی پیش بینی کنی که من چه موقعی چه رفتاری از خودم نشون میدم...بعد سوار ماشین که شدم برای رهایی که از هجوم این افکار، ام پی تری پلیرم رو کردم توی گوشم و کتاب صوتی لولیتا به زبان اصلی رو گوش دادم.ولی اعتراف می کنم از هر جمله شاید فقط دو سه کلمه ش رو می شنیدم، حواسم نبود...
بعد اومدم خونه و ماشین رو برداشتم و با مامان و خاله جان رفتیم شهر کتاب نیاوران که برای تولد فردا شب که یهو دعوت شدم کادو بخرم.میدونم که تو هم هستی توی این مهمونی.برام خیلی دوری.با اینکه آخرین بار چهار روز پیش دیدمت و البته با دلخوری ازهم جدا شدیم، ولی به نظرم خیلی طولانی تر میاد.البته قبلش هم رفتیم این خیاط دم خونه مون که خیلی هم شیک شده تا بدم پایین پیرهنی که لباس شب هستش رو کوتاه کنه و شلوارم رو هم تنگ کنه.فکر کن، کلی پول همینها رو گرفت.حیف که مجبور بودم و حال و حوصله نداشتم وگرنه یا خودم کوتاه می کردم یا میبردم میدادم تجریش همون خیاط همیشگی توی پاساژ البرز که انقدر ادعاش هم نمیشه...
میدونم که فردا شب هستی و حتما با بقیه دوستان برنامه سفر چهارشنبه مون رو میریزیم و به احتمال زیاد تو برخلاف حرفی که زدی میخوای نیای و دبه دربیاری.راستش رو بخوای برام مهم نیست که بیای یا نه.ولی ته دلم رو که میبینم دلم میخواد که بیای.حالا نمیدونم به چه دلیل کوفتی دلم میخواد بیای...راستش رو بخوای دلیل نیومدنت هم خیلی لجم رو درمیاره...
آره داشتم میگفتم که رفتیم شهر کتاب نیاوران و من خرید کردم و بعدش هم رفتیم مرکز خرید نارون.از اونجا هم برای یکی از دوستهام کادو خریدم چون کادوی تولدش رو نخریده بودم و البته صاحب یه ست گوشواره و گردنبند براق و نگین دار هم شدم.رفتیم توی ایکیای مرکز خرید نارون، من عاشق اون کاناپه سه نفره نرم و گلگلیش هستم.قیمت کردم:یک میلیون و هشتصد و شصت هزار تومان.اون همون کاناپه نرم و گلگلی رویاهای منه که دوست دارم روش ولو بشم و کتاب بخونم و فیلم بینم و یه وقتهایی هم توی یه آغوش گرم و مهربون و امنی ولو بشم.
دوتا از اون لیوانهایی که آبیش رو از کیش خریده بودیم، خریدم.یه سبز و یه قهوه ای.میخوام ببرم سرکار.آقای آبدارچی عزیز لیوانم رو حسابی لب پر کرده...
توی ایکیا هم همش یادت بودم.ازاون چاقوهایی که توی خونه ت داری هم اونجا بود.از اون ووگ ها هم بود.منتهی بزرگتر از مال تو بود.الان که اومدم خونه دارم به خودم می گم چرا از اون ووگ ها نخریدم آخه؟من که یه دونه از اونها میخواستم پس چرا نخریدم؟!شاید از بیحوصلگیم بود...از اون لیوانهایی که شیشه ایش رو داری هم سرامیکیش بود و خیلی چیزهای دیگه که دوست داری و دوست دارم...لعنتی، لعنتی، لعنتی...
بعدش اومدیم خونه و شام خوردیم.البته راستش رو بخوای آخرین چیز درست و حسابی که خوردم چند روز پیش بوده.اشتهام چند روزه نمیدونم کجا رفته و حال که رفته چرا با خودش این کیلوهای اضافه رو نبرده؟حالا همشون رو نه ولی بالاخره رسمش بود یه ذره شون رو ببره...بعدش ریشه موهام رو رنگ کردم و کادوها رو بسته بندی کردم.آخ چقدر براق و خوشگل شدن.
چرا انقدر دلم برات تنگ شده؟با اینکه خیلی خیلی از دستت دلخورم.از دست خودم هم دلخورم.هر بازیکن فوتبالی یه عمری داره و بعدش باید توی اوج کنار بره.ولی من شدم مثل علی دایی که کم مونده بود با عصا هم بیاد توی زمین بازی و دل نمی کند...
الان هم باید بشینم لیست وسایل سفر رو دربیارم.یه سفر معمولی نیست که، ناسلامتی عروسی دعوتیم و باید کلی بند و بساط ببریم با خودمون.تنها کاری که کردم این بوده که دادم پایین پیراهنم رو کوتاه کنن و اون تاپ و دامن مجلسیم رو هم دادم خشک شویی(آخه احتمالا دو تا مجلس میریم) و کفشای پاشنه سوزنیم رو درآوردم و پاشنه و ته پاشنه شون رو بررسی کردم که خدا رو شکر درست بود و البته یه جفت ته پاشنه زاپاس هم دارم و باید توی لیستم بنویسم که یادم باشه ببرمشون...
هی هی هی، کاش یه بار من و تو بدون حب و بغض و کینه و درو کردن گذشته هامون میشستیم خیلی منطقی و آروم با هم حرف میزدیم.نه برای اینکه رابطه مون درست بشه (که تو انقدر دور و ورت آدم ریخته که دیگه یاد این رزی نیوفتی.یعنی یادش که می افتی ولی برای رابطه جدی نه و من هم انقدر رفتارهای عجیب و غریب ازت دیدم و دلم شکسته که اصلا نمی تونم به بازسازی دوباره فکر کنم)بلکه میشستیم با هم حرف میزدیم و کینه ها و سوتفاهم هامون رو میریختیم بیرون فقط برای اینکه راحت تر باشیم.ولی متاسفم که نه تو ظرفیتش رو داری و نه من...
خوش باش رفیق با همون در و گوهرهایی که اطرافت پخش و پلا هستن.خوش باش پسرکی که همش داری زیر حرفهات میزنی، دروغ میگی و تو هم شدی مثل بقیه.شاید هم مثل بقیه بودی و تو هم یکی از آدمهایی که بودی که من با عینک ساده لوحیم نگاهت می کردم...اگه بدونی من چه چیزهایی میدونم...اگه بدونی...
میدونم هر رابطه ای یه روزی تموم میشه ولی کاش رابطه من و تو توسط خودمون تموم میشد.کاش واقعا خودمون تصمیم میگرفتم تمومش کنیم نه تخت فشارها و برنامه ریزیهای یه آدم دیگه ای که هنوز هم نفهمیدم چرا اینکار رو کرد و ما چقدر مسخ این آدم بودیم و حرفهاش رو گوش کردیم...کلی حرف نگفته و مساله حل نشده وجود داره و باعث شده این رابطه پرونده ش هنوز باز بمونه.هرچند به این نتیجه رسیدم که پرونده حل شدنش خیلی سخته  باید حل نشده ببندمش ولی یه چیزی اون ته تهای وجودم هنوز داره پافشاری می کنه به حل ناگفته ها.نه برای ترمیم رابطه بلکه برای آرامش خودم...
کاش میفهمیدم چی توی وجودت و زندگیت میگذره که یه مدت خوبی و یه مدت میری توی اون جلد غیرقابل تحمل بودنت.(البته حتما منم یه تغییراتی دارم که خودم متوجهشون نیستم و حرص هم میدم به مقدار کافی)الان دوباره افتادی توی اون لوپ و توی دور غیرقابل تحمل بودنتی و البته فکر می کنم اینبار با هربار فرق داشته باشه...البته من منکر رفتار بد خودم هم نیستم.ولی این گاردیه که من برای آسیب ندیدن بیشتر میگیرم...
اون موقع من حسرت این رو نداشتم که طبق روال خودم توی رابطه م پیش نرفتم.اون موقع جایی برای هیچ چیزی پیش خودم باقی نمی موند و اون وقت این رابطه شاید یه سمت دیگه ای میرفت و شاید الان مدتهای خیلی زیادی بود که تموم شده بود و هیچی ازش نمونده بود...ولی الان هر چی میشه به خودم می گم من خودم نکردم.برام حل نشده س.برای همین اینجوری باز و کج و کوله مونده.
میدونی دلم برات تنگ میشه ولی یهو یادم میوفته تویی که الان میبینم اونی نیستی که میشناختم و هاج و واج می مونم که دلم برای کی تنگ شده؟برای توی الان یا اون آدم قبلی؟معلومه برای اون آدم قبلی که الان خیلی وقته مرده...
سردرد امونم نمیده بیشتر بنویسم...شب خوش رفیق خوب روزها و آدم غریبه این روزها...

Labels:

Tuesday, June 7, 2011
Gemini-6
باور نمی کنم این تو خود تویی         این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم این تو خود تویی         این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم این تو خود تویی         این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم این تو خود تویی         این تو که از خودش بی خود شده تویی
باور نمی کنم این تو خود تویی         این تو که از خودش بی خود شده تویی

باور نمی کنم   باور نمی کنم   باور نمی کنم   باور نمی کنم   باور نمی کنم... 
ولی باید باور کنم.پس  باور می کنم با همه تلخیش و زنندگیش و بدیش و زشتیش و دوست نداشتنی بودنش...تا حالا ندیده بودم کسی اینجوری زندگیش رو دستی دستی به قهقهرا بکشه که تو داری می کشی...زندگی خودته هر کاری میخوای باهاش بکن.ولی تو کجا و اینجا کجا...چی بودی و چی شدی...چی شدی...نمی شناسمت غریبه...نمی شناسمت...غریبه از هفت پشت غریبه تر...نه تنها من که این روزها هیچ کسی نمیشناستت...همه اونهایی که از قدیم و قدیم تر می شناختنت تو براشون این روزها یه غریبه هستی.برای همه غریبه هستی غیر از اون آدمهای ...که الان دورت هستن و همه زندگی و وقتت رو دارن میگیرن.خودم کردم که لعنت بر خودم باد....هیچ موقع فکر نمی کردم انقدر با این آدمها بر بخوری و یک دست بشی.حتی به قول خودت برای فان!!!میدونم هیچ کسی برات مهم نیست.ولی کاش از فیدبک این همه آدم یه چیزهایی رو بفهمی...کاش بفهمی که همیشه تو درست فکر نمی کنی.احتمال خطا برای تو هم هست...چی شد اون مرد بزرگ؟!!!
پ.ن:کاش حداقل بشم آیینه عبرت بقیه...آیینه عبرت همه اونهایی که می گن ما با همه فرق داریم که منم خودم یکی از همین آدمها بودم.از این آدمهایی که فکر می کردن با همه فرق دارن و منتظر یه معجزه بودم.الان فهمیدم معجزه این بود که هیچ اتفاقی نیوفتاد که اگه اتفاقی میوفتاد عین خود فاجعه بود نه معجزه!!!

Labels:

Saturday, September 25, 2010
Libra-2
دارم بدو بدو کار می کنم.خیلی خسته و خوابالودم.همه ماهیچه های پام از دیروز که هی از نردبون بالا و پایین رفتم، گرفته و به سختی می تونم قدم از قدم بردارم.میخوام زودتر همه کارها تموم بشن و زودی ولو بشم روی تختم و کتابم رو بگیرم دستم و بخونم و خوابم ببره و فردا صبح ساعت پنج راحت بیدار بشم و برم به سمت دانشگاه.فردا اولین روز ترم جدیده.
تند تند لپه ها رو میذارم تو زودپز بپزن.پیازداغ درست می کنم.بادمجون سرخ می کنم.کدو سرخ می کنم.گوجه از وسط نصف می کنم و سرخ می کنم.ادویه می زنم.غوره ها رو اضافه می کنم.برنج رو دم می کنم.خب این میشه خورشت قیمه بادمجون با کدو برای نهار فردای خانواده.برای خودم سبزیجات ریز ریز می کنم و تفت می دم.ادویه می زنم.نونهای تست رو میچینم روی سینی.ساندویچ میکر رو میذارم داغ بشه.روی نونها رو پر از سبزیجات تفت داده شده می کنم.روی نونها رو با یه نون دیگه می پوشونم و میذارمشون توی ساندویچ میکر.خب، این نهار فردای خودم که میرم دانشگاه.مانتوم رو اتو می کنم.مقنعه م رو اتو می کنم.جورابهام رو مرتب می کنم.کفش های آل استارم رو از ته کمد درمیارم و تمیزشون می کنم.ورقهای جزوه های ترم پیش کلاسورم رو با ورق های نو عوض می کنم.جامدادیم رو پر می کنم.کارت دانشجوییم رو چک می کنم.رکوردرم رو میذارم شارژ بشه.لاک قرمزم رو با یه لاک صورتی کمرنگ عوض می کنم.باید ابروهام رو هم تمیز کنم.برنامه کلاسیم رو از روی فایل سیو شده انتخاب واحدم رو کنار یکی از برگه های کلاسورم می نویسم.آلارم موبایلم رو برای پنج صبح تنظیم می کنم.تراولم رو می دم بابام خرد کنه برام.پولها رو مرتب میذارم توی کیفم.لیوان دانشگاه و بساط چایی که شامل چند تا تی بگ میشه رو می چینم ته کیفم.همکلاسیم زنگ میزنه و میخواد قرار فردا رو فیکس کنه و می گه کلی خبر داره.از الف که بنا به دلایلی دیگه دانشگاه می نمیاد و رفته و ...همه رو فردا توی راه دانشگاه برام تعریف می کنه.
چشمهام میسوزن.موبایلم دوباره زنگ میخوره.یکی از دوستانه.میخواد سایز پام رو بپرسه.دوزاریم میوفته برای کادوی تولدم میخواد.مسخره بازی درمیارم و اون هم مسخره بازی درمیاره.بهش می گم سایز پام بین سی و هفت تا چهل و چهار متغیره و بستگی به قالب کفش داره.اونم میگه پس میرم از اونجایی که علی(شوهرش)کفشهاش رو میخره برات کفش می خرم و کلی حرفهای خنده دار دیگه میزنه.آخرش بهش میگم سایز پام بین سی و هفت و سی و هشت با توجه به قالب کفش متغیره.تلفن رو قطع می کنم و میرم دنبال بقیه کارم.تند تند دارم کار می کنم تا زود تموم بشن.یه چیزی ته دلم ناجور و ناراحته.یکی از ساندویچ ها رو نصف می کنم و برای مامان و بابا میارم.میدونم عاشق اینن که از غذای تازه و داغ یه ذره بخورن و ربطی به سیری و گرسنگیشون نداره.میام توی اتاقم.مدیا پلیر رو پلی می کنم.این آهنگه داره پخش می شه.هی فکر می کنم چی ته دلم یهو خراب شد و باعث شد انقدر به هم بریزم و حالم دگرگون بشه.بدون رودروایسی و بدون نقاب که خودم رو نگاه کردم، دیدمش.دیدم چی باعث شده انقدر بهم بریزم.دلیلش خیلی کوچک و مسخره س، ولی من رو ناراحت کرده.میدونی، سالهای پیش هر کسی میخواست برای من کادو بخره و سایز میخواست و یا میخواست بدونه از فلان چیز خوشم میاد یا رنگش رو دوست دارم به تو زنگ میزد و از تو می پرسید.حتی این دوسالی که نوع رابطه مون عوض شده بود و دوتا دوست معمولی بودیم.در مورد تو هم همینطور بود.تولد امسالت هم خیلی ها از من سایز شلوار و پیراهنت رو می پرسیدن و براشون توضیح میدادم اگه شلوار پارچه باشه سایزت چه فرقی با شلوار جین داره و اگه تی شرت میخوان بخرن سایزت با پیراهن مردونه فرق داره.براشون می گفتم که دوست نداری تی شرتت بدون یقه باشه.شلوار جین فاق کوتاه دوست نداری و ...
اما امسال هیچ کسی از تو برای کادوی من نظر نخواست.همه ازخودم می پرسن.انگاری اونها هم بالاخره باورشون شد که من و تو هیچی بینمون نیست.نمیدونم شاید اون رفتاری که از من و تو توی آخرین مهمونی که همدیگه رو دیدیم، ازمون دیدن باعث شد بالاخره قبول کنن هیچی بین من و تو نیست.بر خلاف همه این هفت سال که چه با هم دوست دختر/پسر بودیم و چه وقتی تعهدی بینمون نبود، جدا جدا اومدیم توی مهمونی و اونجا مثل دوتا غریبه با هم احوالپرسی کردیم و من که سعی می کردم یه جایی بشینم که توی تیررس نگاهت نباشم.تو رو نمی دونم.شاید تو هم سعی می کردی همین کار رو بکنی.آره، تو هم سعی می کردی یه جایی باشی که با هم چشم توی چشم نشیم.تنها باری که یه نظر دیدمت، وقتی بود که چراغها خاموش بود و همه داشتیم به هنر گیتار زدن یکی از مهمونها گوش میدادیم و یهو یکی از بچه های کوچک جمع چراغ رو روشن کرد و من که داشتم مستقیم رو نگاه می کردم یهو دیدم زل زدی به من.شاید هم من رو نگاه نمی کردی و توی تاریکی داشتی جای دیگه رو میدیدی و روشن شدن ناگهانی چراغ غافلگیرت کرد.باورت میشه تا وقتی موقع رفتن دم در جلوی من ایستاده بودی تازه دیدم چی پوشیده بودی؟!هی هی هی ...
این روزها دلم بدجوری برات تنگ میشه.میدونی یه چیزهایی رو هیچ وقت نمیتونم بفهمم و درک کنم.خیلی یادت می افتم این روزها.ولی محکم و خوددار.ولی راستش رو بخوای امروز توی شرکت بغضم بیصدا ترکید.منم به همه در جواب چشمهای خیسم گفتم آلرژیم بازم زده بالا و با توجه به سوابق من همه باورشون شد و حتی یکی از همکارها برام قرص ضد آلرژی آورد...
رفیق روزهای خوب، نمیدونم در چه حالی.دورادور شنیدم خونه ت رو تحویل گرفتی و مشغول تغییر دکوراسیون و در و تخته ش هستی.سعی می کنم نقشه خونه ت رو که آوردی نشونم دادی رو یادم بیارم و با نمای خونه که از بیرون نشونم دادی تطبیق بدم و توش رو مجسم کنم و تو رو توش مجسم کنم که داری کار می کنی و دقیق همه جا رو بالا و پایین می کنی و آخرش هم یه طرح منحصر به فرد از توش درمیاری.مبارکت باشه.
میدونی چند شب پیش داشتم به دوستی میگفتم که تو ماشینت رو عوض کردی و خونه خریدی و به یکی از بزرگترین آرزوهات که مستقل بودنت بود رسیدی.برات خوشحالم.خیلی خیلی زیاد.شاید باورت نشه، ولی باور کن خوشبختی تو برام خیلی مهمه.خیلی خوشحالم که به آرزوهات داری میرسی.امیدوارم آرامش هم مهمون خونه ت و قلبت باشه.باور کن من اونقدرها که تو فکر می کنی خودخواه و بدجنس نیستم.خوشبختی تو برام خیلی ارزشمنده.مهم تویی و خوشبختیت.این خوشبختی هر جوری که به دست میاد برای من مهم نیست.مهم اینه که به دست بیاد.شاید بودن من توی زندگیت به خوشبختیت کمکی نکرد که الان توی زندگیت نیستم.باور کن همیشه بزرگترین آرزوی من خوشبختی تو هستش، چه با من و چه بی من و چه با هر کس دیگه ای و توی هر جای دنیا.باور کن این رو از صمیم قلبم می گم.هرچند این اواخر به طرز وحشتناکی رابطه نصفه نیممون به سمت قهقرا و افتضاح پیش رفت.هرچند که بدجوری با هم حرف زدیم و داد زدیم سرهم.هر چند من جواب تلفنت رو ندادم و با اس ام اس گفتم دیگه هیچ چیزیت به من ربطی نداره و هیچ خبری ازت نمیخوام.و هرچند به قول تو طردت کردم.هر چند تو گفتی هرجا من باشم دیگه نمیای چون من نمیخوام ببینمت و باهات کاری ندارم.هر چند تو گفتی رفتار من با تو پر از تناقضه(این رو قبول دارم). گفتی انگار تو رو مسخره کردم و هر دفعه هر جور دلم بخواد باهات رفتار می کنم و گفتی و گفتم و گفتی و گفتم و ...میدونی این آخر گند زدیم به همه چیز و کلی دل هم رو شکوندیم و حرمتها رو هم از بین بردیم.ما فقط دوتا بچه ایم که فقط هیکلمون بزرگ شده.نمیتونیم با هم حرف بزنیم بدون بغض و ناراحتی و عصبانیت.به هر حال همیشه برات بهترینها رو خواستم و میخوام.مواظب خودت باش دوست من.به همون خدایی میسپارمت که تو خیلی بیشتر از من قبولش داری...
الان اگه کسی یهو بیاد توی اتاقم باید بهش بگم بازم آلرژیم زده بالا.
پ.ن:نه میخوام چیزی بشنوم و نه چیزی بگم.نه دلداری میخوام و نه ترحم و نه راهنمایی.فقط خواستم بنویسم اینجا.بابا دلم گرفته.من آدمم ربات که نیستم.خیالتون تخت.یه تصمیمی گرفتم و پاشم وایمیستم، منتهی دلم تا عادت کنه طول می کشه وهی به روی خودش نمیاره و یهو میزنه بالا!

Labels: