رزسفید
روزمره گیهای من
Thursday, August 19, 2010
Leo-5
الان فارغ از انجام کارهای شبانه شامل شستن صورت و مسواک زدن و گرداندن دهان شویه توی دهان و بعدش شستن بینی عزیز و مجرای متصل به سینوزیتهای عزیز با سرم و مالیدن آلوئه ورا به صورت و در حال گوش دادن به آهنگ وای وای  و قشنگ روزگار فرامرز آصف!گفتم بیام اینجا و یه احوالاتی از این صفحه و شما دوستهای مهربون بگیرم.
اول از همه طاعات و عباداتتون قبول.من امسال هنوز روزه ای نگرفتم و نمیدونم میگیرم یا نه؟!راستش حال و هوای ماه رمضون به نظرم کاملا از بین رفته و اون شور و حال قبل جاری نیست.انگاری نه فقط برای من بلکه برای خیلیها هم همینجوریه!
امروز هیچ کسی توی شرکت نبود جز من و همکار همسایه م که میز کناری من میشینه!همه مرخصی بودن.ما هم در رو بستیم و نشستیم فیلم ربکا رو دیدیم.سیاه و سفید و با صدای دوبلورهای قدیمی ایرانی!
راستی گفتم آلوئه ورا بگم که عین آب رو آتیش می مونه و برای پوست خیلی خوبه.من یه شاخه ش رو از داروخانه خریدم و کلی راضیم.حالا میخوام برم گلدونش رو هم بگیرم.توی دستورالعملش نوشته بود تهش رو به اندازه سه سانتیمتر با چاقو جدا کنید و ژل توش رو با چاقو دربیارین و روی صورت بمالین.ولی من قطعات کوچکتر ازش درمیارم و خودش رو می مالم روی صورتم و اینجوری همه ژلش درمیاد و مالیده میشه به صورتم.بعدش هم توی یخچال میذارمش تا تازه بمونه!
راستی مهرناز جان پرسیده بودی کفپوش اتاق چه جوری شده.به نظرم خوب شده.برای من با موهای بلندی که هی میریزه اینجا و اونجا، تمیز کردن این کفپوشها خیلی راحت تره!اینم عکسش!

امروز صبح یه آقای متشخص سوار بر ماکسیما رو دیدیم که خیلی شیک پلاکش رو پوشونده بود و بعد از گذر از زیر دوربین طرح ترافیک زد بغل و اون چیزی که باهاش پلاکش رو پوشونده بود رو برداشت و به راهش ادامه داد.اینم شاهدش!

اون سایه هایی که توی عکس افتاده مربوط به دستمال کاغذی ماشین بنده می باشد.چون پشت فرمون بودم نشد که درست تنظیم کنم و عکس حرفه ای تحویلتون بدم!
راستی یه کار بامزه کردم.اومدم و توی اکسل یه نمودار کشیدم.یه طرفش روزهای ماه از یک تا سی و یک و طرف دیگه ش اعداد از یک تا ده.هر روز ماه حال و هوام و اتفاقاتی که برام میوفته رو از یک تا ده توی نمودار علامت میزنم.حالا بعد از چند ماه که نمودار ها رو هر ماه کشیدم متوجه شدم چه روزهایی توی ماه حالم خوبه و اتفاقات بهتری برام میوفته و چه روزهایی حالم بدتره و دنیا برام تیره تره!جالب که این روزها با یکی و دور روز پس و پیش توی هر ماه تکرار میشن.یعنی مثلا هر ماه حول و حوش چهاردهم تا شونزدهم هر ماه برام روزهای خیلی خوبیه و اتفاقات خوبی میوفته!اینجوری توی اون روزهایی که میدونم حالم خرابتره از قبل برای خودم برنامه میذارم و به بهتر شدن حال و هوام کمک می کنم!
دیگه اینکه انتخاب واحد دانشگاه رو هم انجام دادم.به همین زودی یک سال گذشت.عین برق و باد بود برام!
هفته پیش با یکی از همکارهایی که پروژه ای با شرکت ما کار می کنه و یه آقای سی و خرده ای ساله هستش بدجوری درگیری پیدا کردم.قبلا بقیه همکارها که باهاش کار می کردن می دیدم حرص میخورن ولی نمیدونستم چه اعجوبه ای هستش.یه دو سه روزی کلافه بودم از دستش و اینکه گند هاش رو داره میندازه گردن من.ولی بعد از دو سه روز خودم رو پیدا کردم و من شروع کردم باهاش از موضع بالاتر برخورد کردن و همه سمبل کاریهاش رو به روش آوردم.نشستم با دقت خیلی خیلی زیاد کارش رو جز به جز بررسی کردم و ایرادهاش رو درآوردم.خلاصه گوشی اومد دستش که با من اینجوری نکنه.حالا هم موش شده و رفته ایرادهاش رو برطرف کنه و شنبه بیاد شرکت!
یه اتفاق بامزه هم افتاده بود هفته پیش که ما رفته بودیم با جمعی از دوستان بیرون، توی یکی از وبلاگها به صورت کاملا اتفاقی خوندم که نویسنده وبلاگ هم اونجا بوده و ما رو دیده بود.خیلی بامزه بود.دنیای کوچیکیه.قد قلب یه گنجشک!
روی آیینه اتاقم با ماژیک نوشتم:
یاد من باشد حری نزنم که دل کسی برنجد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
مواظب خودتون باشین.

Labels:

Wednesday, June 16, 2010
Gemini-13
-مثلا نشستم خونه و دارم درس میخونم برای امتحاناتم.ولی رسما حالم داره به هم میخوره.هر چی شعر خوندم از این شعرای اجنبی(شکسپیر، امیلی دیکینسون و ...)پر از یاس و نا امیدی و خیانت و مرگ بود.یعنی باید قدر شعرای خودمون رو بدونیم که در وصف یار و گل و سنبل هم شعر سرودن و فقط از بیوفایی و جفا، حرف نزدن.البته اگه بخواهیم روراست باشم باید بگم من همش چند تا شعر خوندم به زبان اجنبی.حتما اونها هم مثل ما شعرهای مهربون تر هم دارن!
هرکجا هستم باشم، آسمان مال من است.پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است...
یعنی عاشق این شعرم خیلی زیاد.(لابد به چشمهام هم خیلی میاد!!!)
-چه احساسی بهت دست میده وقتی میای پیغامهای تلفن خونه رو که خیلی وقته چک نکردی رو چک کنی و میخوای پاکشون کنی. بعد بینشون یه صدایی هست که پیغام گذاشته که با شنیدنش دلت هری میریزه پایین و ...پیغامها رو پاک نمی کنی.اون صدا انگاری هنوز زنده س...صدایی دایی جانم بود.از دیشب تا حالا دوباره تو شوکم که دایی م فوت کرده!!!
-چه احساسی بهت دست میده وقتی ساعت نزدیک یازده شبه و داری از پله ها تند تند میری پایین تا بری سمت پارکینگ و بعد سرت هم پایینه و داری توی کیفت دنبال سوییچ ماشینت میگردی ،بعد یهو سرت رو میگیری بالا و میبینی یه آقای تقریبا سی و پنج، چهل ساله که نمیدونی کیه(شاید از همسایه هاست که جدید اومده، چون من به غیر از دوتا از همسایه ها بقیه رو نمیشناسم) داره از پله ها میاد بالا و زل زده به تو؟!خب تا اینجاش که مهم نیست.نکته ش اینجاست که به خودت نگاه می کنی و میبینی به به چی پوشیدم من!!!یه پانچوی جلو باز که جلوش سخاوتمندانه باز بود و یه شلوار جین آبی و یه تاپ بندی مشکی، موهاتم بازه و از همه طرف شال ریخته بیرون.پاتم سندله با لاک قرمز جیغ!!!و تو تصمیم داشتی وقتی نشستی توی ماشینت خودت رو جمع و جور کنی و رو حساب اینکه اون وقت شب کسی توی راه پله نیست خودت رو جمع و جور نکردی و داشتی دنبال سوییچ ماشینت میگشتی توی کیفت!!!
باور کنین مرده همچین با چشمهای وق زده به من نگاه کرده بود و مبهوت بود که ترسیدم.بعد که رسیدم توی پارکینگ و خودم رو توی در شیشه ای پارکینگ برانداز کردم دیدم، اوه اوه آقا چه صحنه ای دیده و چه چیزهایی رو دیده!
حالا جالبش اینجاست که به خودم دلداری دادم که معلوم نیست این کی بود و شاید مهمون همسایه ها بوده و ممکنه دیگه نبینمش.هر چند لباس پوشیدنش مدل لباس پوشیدن مهمون نبود!سوار ماشین شدم و گاز دادم و رفتم.جلوی سوپرمارکت نگه داشتم که برم آب انبه بخرم که دیدم به به آقای مربوطه توی سوپرمارکت تشریف داشتن!!!دوباره همچین زل زد به من که ...
هرچند مدتهاست یاد گرفتم به حرف مردم اهمیتی ندم.ولی یه لحظه با خودم فکر کردم این آقا راجع به من اونم با اون شکل و شمایل من اونم ساعت یازده شب چی فکر کرده؟!!!
-مریم پاییزی جان چند وقت پیش ازم سوال پرسیده بودی راجع به چای سبز پرتقالی که تلخه یا نه؟!به نظر من که اصلا تلخ نبود، بوی خیلی خوبی هم داشت.مارکش هم Twinings هستش.بسته بندیش هم سبزه و روش عکس پرتقال داره.توی سایت Twinings هرچی گشتم پیداش نکردم.حالا نمیدونم یعنی آیا اینی که من خریدم تقلبیه که توی سایت اصلیش نیست؟!!!
-شکوفه جان که درمورد مداد چشمم پرسیده بودی، مداد چشم من مارکشWet n Wildهستش.من خیلی دنبالش گشتم ولی توی ایران پیداش نکردم.برای خودم هم سوغاتی آورده بودن.اگه پیدا کردی جایی داشت لطفا به من هم بگو.ولی بورژوا یه سری مداد چشم داره که خیلی خوبن و من از اونها سبز دودیش رو استفاده می کنم.انگاری مدادت دودیه ولی توی نور یه ته مایه سبز هم داره و خیلی خوشگله.توی ایران هم پیدا میشه و خودم هم از ایران خریدم!
-در اتاقم که باز میشه، این رو به رومه که انگاری آغوشش رو باز کرده و میگه بیا توی بغلم.اسمش هم آنتونیو هستش!

-مهسا جان، اون عکسی که از غذای سسل گذاشتم، خود عکس یه صورت اوریجینال نصفه بود.یعنی توی عکس اصلی هم صورت سسل معلوم نیست که تو آرزو کردی کاش عکس رو به صورت کامل گذاشته بودم!
-گیتی جان اون فایلی رو که خواستی رو متاسفانه من ندارم عزیزم!
-این عکسه مال دیشبه.دوسش میدارم.یه گوشه از اتاق خودمه با ضیافت شمعانه ای که تقریبا هر شب توی اتاقم برگذار می کنم!!!
-امروز دلم میخواست توی یه جای گرمسیر بودم لب دریا و با یه پیرهن خنک، درحالیکه باد موهام رو تکون میداد، میشستم و یه نوشیدنی خنک میخوردم.(نه نه، میخوردم نه، میخوردیم.آخه تنها که نمیخوام برم!!!آهای قانون جذب، آهای کائنات!!!چوب جادوییت رو بچرخون!)
-یه بوگیر خریدم برای حموم، هر موقع میرم توی حموم بوی آبنبات میاد!!!
-یه اتفاقی هی برای من داره میوفته.میدونم که یه جایی خودم گیر دارم که هی به همون شکل همیشگی اتفاق میوفته ولی هنوز نفهمیدم گیر من کجاست؟کاش زود بفهمم تا دیگه اتفاق نیوفته.امان از این آدمهای دعا گم کرده!!!
-مامانم حرفهایی میزنه بعضی وقتها که تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه:
*اومده میگه دختر همسایه بالایی سسل رو برده پیش خودش و تورش کرده.خودش و مامانش باهم!!!
*اومده بدو بدو من رو صدا کرده و میگه بیا ببین الف داره ترکی می خونه!!!لازم به ذکره که الف پسرخاله بنده میباشند که آمریکا تشریف دارن و شغلشون هم خوانندگی نیست اصلا!!!
*صبح بیدار میشم و میبینم کلی ظرف درآورده و چیده روی میز با قاشق و چنگال و ...میگم چه خبره مامان جون؟میگه بابات رفته هلیم بخره و بره دنبال خاله ت و بعدش فرودگاه دنبال برادرت و بعدش بیان خونه!!!
*میام و میبینم کلی به خودش رسیده و سرخاب و سفیداب کرده.هی لباس عوض می کنه.بهش میگم چه خبره مادر جون؟میگه زودباش حاضر شو.تو روسری سرت می کنی؟میگم برای چی؟میگه مگه قرار نیست فلانی با خونواده بیان اینجا امشب.میگم برای چی؟میگه برای تو دیگه!!!(منظور همون خواستگاریه)
*کلا بعد از سکته مامانم که آشپزی رو من انجام میدم، یه وقتهایی بهش میگم من میپزم و تو ظرفها رو بشور.اینجوری یه تحرکی هم داره و سرش هم گرم میشه.ظرفها رو شسته و حلقه ش رو درآورده و گذاشته روی لبه پنجره آشپزخونه.بهش میگم مادر جون حلقه ت رو بردار که گم نشه.میگه حلقه تو کو؟تو هم مواظب حلقه ت باش که گم نشه!میگم من که حلقه ندارم.هروقت ازدواج کردم، منم حلقه دار میشم و اون وقت مراقب حلقه م هم هستم.با یه نگاه گنگ و مبهوتی نگاهم میکنه که یعنی خودتی.من که میدونم تو ازدواج کردی!!!
*زنگ میزنه بهم و میگه داری میای خونه شیرینی بخر میخواهیم بریم خونه خاله ت که تازه اومدن خونه رو به رویی ما رو خریدن!!!خاله من اصلا خونه و زندگیش اینجا نیست مادر جان!
و...
یعنی یه لخته خون که از سرسوزن هم کوچیک تره چه به روز مغزت آورده مامی جانم؟!!!
البته همیشه اینجوری نیست ها.یه وقتهایی فقط خیلی حرفهای عجیب و غریبی میزنه.کلا بعد از سکته ش، خیلی آروم و بیتفاوت شده نسبت به همه چیز.یعنی من جلوش توی آشپزخونه لیز خوردم، یه بار دستم سوخت، یه بار که خیلی کلافه و دلگرفته بود و داشتم آشپزی می کردم داشتم بلند بلند زااار میزدم(بابام هم خونه نبود) هیچ کدوم از این بارها نیومد بگه تو چته چرا گریه می کنی؟خوردی زمین چی بلایی سرت اومد؟دستت سوخت چی شد...
ولی خوبه که میتونه کارهاش رو انجام بده.خوشحالم که زنده س و توی خونه س.هرچند دیگه هیچ محبتی نداره که نشون بده انگاری و شده مثل یه بچه.ولی میتونست خیلی از این بدتر باشه...بازم خوبه...هرچی باشه مامانمه.مگه نه؟!من که دوسش دارم هر چند اون...میفهمم مریضه که اینجوری می کنه دیگه.امیدوارم خوب بشی و خوبتر بشی...
پ.ن:ما بریم دنبال بقیه درس و مقشمون!زنگ تفریح تموم شد!!!
دلم یه جوریه.یه ناراحتی و بغض به صورت زیرپوستی اون ته تهای دلم وجود داره!!!

Labels:

Thursday, May 27, 2010
Gemini-2
-نمیدونم این چند وقته چند بار فیلم (B i t t e r-M o o n) رو دیدم.هر باری که دیدم هم نشستم و کلی زار زدم.از نظر من این فیلم اصلا فیلمی پر از صحنه های صکصی نیست.به نظرم واقعا فیلم تلخیه.تلخ و البته حقیقی.با بی رحمی تمام ارتباط بین آدمها رو به همون گندی که هست به تصویر می کشه.
درسته که من آدم احساساتی هستم ولی خیلی کم شده که با دیدن یه فیلم اشک بریزم.ولی هر بار این فیلم رو دیدم کلی متاثر شدم و اشکم حسابی در اومد.
یادمه فیلم رو که میخواستم از سسل بگیرم، بهم گفت این فیلم پر از صحنه های صکصیه و از دید اون این فیلم یه فیلم پورنوگرافی محسوب میشد.یعنی با این دید من این فیلم رو شروع کردم به دیدنش.ولی بعد از تموم شدنش حس عجیبی داشتم.خیلی رقت انگیز بود.روابط بین انسانها و کشش و جذابیتشون برای هم.بعدش که به اوج همه چیز رسیدن و تا آخر همه چیز رفتن، کم کم رابطه شروع میکنه به توی سرازیری افتادن.بدترین حالتش هم اینه که فقط یه نفر بیوفته توی سرازیری و نفر دوم همونجا توی قله باشه!اگه دو نفر بیوفتن توی سرازیری همه چیز حله.اون رابطه خواهی نخواهی تموم میشه.ولی وقتی یکی اون بالا می مونه و اون یکی میاد پایین.و اینکه کارهایی که زمانی که توی اوج رابطه برای طرفین مهم و خوشاینده، بعد از توی سرازیری افتادن فقط یه عادت و یه کار اعصاب خرد کنه...پوووف...
نکته دیگه فیلم انتقام بود.اینکه توی دنیا هر کاری بکنی به خودت بر می گرده.گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.
نمیدونم با اینکه از دیدن این فیلم حالم خیلی بهم میریزه ولی چرا انقدر می بینمش.جذابیت عجیبی برام داره.اون صحنه ای که می می(هنرپیشه زن فیلم)به اسکار(هنرپیشه مرد فیلم)التماس می کنه که بذاره باهاش بمونه، بدجوری بهمم میریزه.و بعدش اذیتهایی که به می می تحمیل می کنه و میخواد اون رو از خودش برونه.و در نهایت می می که تلافی همه اون کارها رو با خونسردی سر اسکار درآورد!!!
هر کاری رو تو بلدی انجام بدی رو من بهترش رو بلدم انجام بدم.
این یکی از جمله های فیلمه.خیلی عمیقه به نظرم.وقتی کسی کاری رو انجام نمیده همیشه دلیل بر ناتوانیش نیست، گاهی دلیل بر نخواستنشه.یعنی نمیخوای اون کار رو انجام بدی، نه که نتونی انجامش بدی.
-این روزها مشغولم به کار و درس و هزاران فکر توی سرم دارم برای آینده م.کلی فکرهای مختلف و عجیب و غریب...
-امروز چهلم داییمه...چهل روز گذشت...روحت شاد دایی جان...فردا هم چهلم عمه جان...روحت شاد عمه جان...
-یعنی من انقدر بزرگ شدم که باید برم و با لباسی، روسری، پارچه ای، چیزی مامانم و خاله م رو از مشکی دربیارم؟!من کی انقدر بزرگ شدم آخه؟!
-دندونم درد می کنه!!!
-مواظب خودتون باشین.تعطیلات خوش بگذره!

Labels:

Thursday, May 6, 2010
Taurus-7
-در مورد بلایی که پست قبل سر کیفم اومد باید بگم وقتی کیفم خشک شد نه دیگه بوی پیاز داغ میداد و نه خود کیف از فرم افتاده بود و بیریخت شده بود.همه چیز خوب و نرمال بود.الان هم کیفم تر و تمیز و تپل مپل، روی میزه!
-در مورد وسایل اتاقم و اینکه به غیر از کتابخونه همه چیز رو انداختم بیرون و الان چه جوری در اون اتاق زندگانی می کنم هم باید بگم که یه تخته بود که مال زیر یه تختی بود(یادم نیست تخت کی بود.فقط میدونم که توی انباری بود) و پایه های فلزی داشت.اون رو آوردم و تشکم رو انداختم روش و ملافه های جدید هم کشیدم روی تشک و بالش و لحاف و این شد تخت خوابم.هم ساده س و هم جمع و جور.دقیقا چیزی که میخواستم و هیچ جا نتونستم یه تخت ساده پیدا کنم!
دو تا عسلی داشتیم که هر کدوم سه تا کشو دارن.رفتم و یه آیینه قدی سفارش دادم.آیینه رو زدم به دیوار و یه عسلی گذاشتم سمت راستش و یه عسلی هم سمت چپش.حالا من شش تا کشو دارم برای جا دادن لاکها و لوازم آرایش و جینگول آلات و زلمزیمبوهام و گل سرهام و ...خرت پرتهای چیتان فیتانم!اینم شد میز آرایشم.تازه آیینه ش هم قدیه و راحت میشه خودم رو توش ببینم و لازم نیست مثل قبل برم توی آییته قدی توی هال خودم رو ببینم.فقط باید کشوها رو رنگ کنم و مرتبشون کنم که خوب الان به خاطر امتحان و درس، فرصتش نیست و میره تا بعد از امتحانات!
کتابهای کتابخونه م رو هم تعداد زیادیشون رو منتقل کردم به کتابخونه اتاق مامان اینها و کتابهای جدید و درسیم رو جایگزین کردم.حالا اینجوری هم کتابهام رو از دست ندادم و هم کتابخونه م برای کتابهای جدیدم جا داره!
دکورم رو هم رد کردم و رفت و سایلش رو توی کمد جا دادم.البته کلی خرت و پرت هم از توی کمدم ریختم بیرون.اینجوری هم کمدم سبک تره و هم وسالی زیادی توی چشم نیست که چشم رو خسته کنه!
مبل تکی اتاقم رو هم دادم رفت و الان دیگه مبل توی اتاقم نیست.البته بودنش هم به درد نمیخورد و فقط نقش جالباسی رو ایفا می کرد.
کف پوش و پرده رو هم قراره عوض کنم ولی باشه دیگه بعد از امتحاناتم و توی تابستون.
تازه قراره دیوار اتاقم رو هم خودم رنگ کنم!
فقط توی رودروایسی تردمیلم موندم که ردش نکردم بره که شاید یه روزی یه تکونی به خودم بدم!
کلا من به این قضیه معروفم که همه چیز رو ادیت می کنم.مثلا یه تاپ ساده میگیرم و روش رو یا پولک میدوزم و یا با رنگ پارچه طراحی می کنم.در مورد کفشهام و شالهام هم همینطور.حالا این دایره گسترده تر شده و به تیر و تخته هم رسیده!
-چند وقته هم خیلی وقت کم میارم و هم خیلی خسته و بیحوصله هستم.همه ش دلم میخواد بخوابم.حوصله مهمونی هم ندارم.اصلا یه جور عجیبی شدم.قبلا تا اسم مهمونی میومد کلی ذوق می کردم.با دوستام هم قبلا خیلی زیاد هی مهمونی میرفتیم و مهمونی میگرفتیم.ولی الان...مثلا هم امشب یه مهمونی دعوتم و هم فردا شب.اصلا حال و حوصله رفتن ندارم.صاحب مهمونی امشب از هفته پیش هی اس ام اس زد که حتما بیاد.دیشب هم دوباره زنگ زد.یه جورایی تو رودروایسی موندم.حوصله رفتن ندارم.کلی درس دارم.فردا شب هم همینطور.از خود صاحبخونه خیلی خوشم نمیاد ولی خوب دوستانی که اونجا هستن رو کلی دوست دارم و میخوام به هوای دیدن اونها حتما برم.شنبه رو هم مرخصی گرفتم که برای امتحان یکشنبه مثلا درس بخونم.ولی با این مهمونی رفتن نمیشه!
حالا تصمیم گرفتم هر دوتا مهمونی رو برم ولی دیر برم.مثلا مهمونی امشب رو نه و نیم ده برم و مهمونی فردا چون عزیزترن رو هشت و نیم نه برم.
-امروز رو اومدم سرکار تا مثلا بشینم درس بخونم ولی این باد کولر همچین خمارم کرده که نگووو...امتحان هفته پیش که به خیر گذشت.این دو تا هم به خیر بگذره کلی خوب میشه!
-دیروز به صورت ناخودآگاه زنگ زدم به موبایل دایی کوچیکه که خاموش بود.زنگ زدم خونه ش که کسی جواب نداد.بعدش زنگ زدم به خاله جان که شما میدونین دایی کجاست؟هر چی بهش زنگ میزنم جواب نمیده!!!خاله جان سکوت کرد و بعدش گفت رزی...از مکث خاله جان تازه یادم افتاد که دیگه دایی نیست...دایی پَررر...
-موهام رو بالاخره رنگ کردم.چه رنگی؟تنباکویی!!!حالا دیگه وقتی موهام کج میریزه توی صورتم، انبوه تارهای سفید توی ذوق نمیزنه!
-کی بود ازم پرسیده بود رستوران گیاهی آناندا رو دوست ندارم؟چرا اون رو هم دوست دارم و همیشه خریدم رو از سوپرمارکت اونجا می کنم که خوراکی های گیاهی داره.سوسیس و کالباس گیاهی رو هم از اونجا میخرم.ولی به علت اینکه خانه هنرمندان نزدیک محل کارمه، اونجا بیشتر میرم!
-کسی از ماریلا خبر نداره؟ماریلا اگه اینجا رو خوندی یه خبری از خودت بده دخترجان...
-تعطیلات خوش بگذره.مواظب خودتون باشین.

Labels: