رزسفید
روزمره گیهای من
Friday, April 2, 2010
Aries-3

1-سوهان ناخن برقی رو ولو کردم روی تخت و چهارزانو نشستم روی تخت.سرهای مختلفش رو امتحان می کنم و راستش...به دلم نمیشینه.میرم و کیف کوچیک مانیکورم رو که همیشه توی کیفمه رو میارم و با وسایل اون میوفتم به جون ناخنهام.یعنی من دارم پیر میشم که با تکنولوژی روز نمیتونم زودی ارتباط برقرار کنم و همون شیوه قدیمی خودم رو انتخاب می کنم؟من پیر شدم آیا؟!دقیقا شش ماه دیگه همچین روزی من وارد بیست و نه سالگی میشم!پیر شدم آیا؟!یعنی من دارم پیر میشم؟!!!
2-امروز سیزده به دره و حسااابی همه جا شلوغ و پلوغه.اما توی خونه ما آرامش برقراره.نه مهمونی اومده و نه ما رفتیم مهمونی.باباجان داره کارهاش رو انجام میده و من هم دارم به خودم میرسم.عصری میخوام برم بیرون.احتمالا سینما.سر راه هم البته سبزه جان رو می اندازم توی آب روون.البته با یه گره گنده!نهار هم جاتون خالی یه ماکارونی خوشمزه رزی پز با ادویه های عجیب و غریب مخصوص رزی زدیم بر بدن!

3-صبح با درد دل و کمر بیدار شدم.داشتم فکر می کردم این علم پزشکی که انقدر پیشرفت کرده چرا هنوز نتونسته چیزی کشف کنه که این درد ماهیانه رو از بین ببره.میدونم که مسکن جواب میده ولی منظورم یه چیزیه که از بیخ و بن این درد رو از بین ببره.تازه برای من تحمل درد جسمی این پروسه ماهیانه خیلی خیلی راحت تر از اون قاطی کردنها و بداخلاقیها و گند دماغیهایی هستش که این هورمونها به سر اخلاقم میارن.یعنی هی وقتهایی فکر می کنم بقیه چه جوری من و توی این ایام تحمل می کنن؟!نمیدونم والله...شاید هم چیزی برای این مشکل کشف شده و من هنوز خب ندارم.اگه شما چیزی میدونید دریغ نکنید و بگید و تعدادی آدم رو از این مزخرفیجات نجات بدین و از نگرانی برهانید!!!

4-تعطیلات عید امسال رو دوست داشتم.یه جور ملویی گذشت و راستش رو بخواین خوش گذشت.حیف که خیلی زود گذشت و سریع گذشت.ولی همینه دیگه...عمر می گذره.دلم میخواد یه بچه هشت، نه ساله پیدا کنم و ازش بپرسم زمان برای اون هم به سرعتی که برای من میگذره، براش می گذره؟!فکر نکنم.هرچی کوچکتر باشی زمان کندتر می گذره...به قول داداشم...می گذرد رهگذر از کوچه هااااا...

5-امروز روز آخر تعطیلاته و من هنوز کلی کار انجام نشده دارم:

-میخواستم برم پیکو کالر و رنگ بگیرم و میز تحریرم رو رنگ کنم.یه رنگ خاص.مثلا قرمز با کشوهای سفید!
-میخواستم کف پوش اتاقم رو عوض کنم.که البته رفتم و پرسیدم ولی خوب اقدامی انجام ندادم!

-میخواستم دیوار اتاقم رو رنگ کنم و یه قسمتش رو کاغذ دیواری بچسبونم.

-میخواستم روزی یک ساعت برم پیاده روی که نرفتم.یعنی رفتم هااا ولی خوب...هفته اول عید رو که بیخیال.همش در حال صفا سیتی بودم.هفته دوم هم بعضی روزها رفتم.ولی برنامه پیاده روی روزانه توی عید به دلم موند!

-میخواستم برم یه جفت کفش آل استار جدید بخرم و یه جفت کفش خانومانه پاشنه دار برای سرکار که نرفتم!
-میخواستم این پازلهای هزار تکه و هزار و پانصد تکه ای رو که جعبه هاشون دارن بر و بر من رو نگاه می کنن رو درست کنم.تو بگو دریغ از حتی یه دونه پازل.حتی نصف پازل!
-میخواستم این آزمایش خون چکاپ رو برم انجام بدم که نرفتم.حالا کی صبح وقت کنم و برم؟!
-میخواستم یه پست در مورد کلاس خودشناسی که یک سال میرفتم، بنویسم که هنوز ننومشتمش!

-میخواستم با دوستهام برم بیرون که نشد.البته رفتم ها.ولی منظورم با دوستهای خودمه.یعنی دخترونه و نه بیرون رفتن اکیپی.فقط یه شب من و گلی دوتایی رفتیم کافه اخرا و از اون دمنوشهای گیاهیش نوشیدیم و یه ذره حرف زدیم و بعدش اومدیم خونه!و بقیه بیرون رفتنهام یا دسته جمعی بوده و یا با سسل خان!!!
-میخواستم فایلهای لپ تاپم رو سر و سامون بدم و سی دی ها و دی وی دی های اضافه رو بریزم دور...
-به همه اینها کارهای دانشگاه رو هم اضافه کنین که هیچیش رو انجام ندادم و نمیدونم یکشنبه چه خاکی بر سرم بریزم و همچنین سه شنبه!البته الان هم کلی بیخیالم و دارم لباسهایی که عصر میخوام برم بیرون و قراره بپوشم رو انتخاب می کنم و ناخنهام رو قراره درست کنم!!!تازه حموم هم باید برم!!!
6-گفتم حموم یاد این صابونه افتادم.این صابونهای لوکس رو امتحان کردین؟مخصوصا اونی که بوی هلو میده.یعنی معرکه س.من که هر بار میرم حموم دلم میخواد یه گازی هم به این صابونه بزنم!!!
7-دیشب خوابهای قاطی و پاتی میدیدم و از بد قضیه هرچی خواب دیدم امروز درست از آب دراومد.از اتفاقهایی که افتاد بگیر و برو تا تماسهایی که با خونه مون گرفته شد و مکالمات من و بابا و حتی اینکه نهار امروز ماکارونی بود.اما بد قضیه اینجاست که خواب دیدم عمه جان که توی پست قبل وصف حالش رفت...جان به جان آفرین تسلیم کرده...اصلا خواب زن چپه!!!
8-اعتیادم به دنیای مجازی خیلی کم شده و از این بابت خیلی خوشحالم.نمیدونم اعتیادم کم شده و یا اینکه وقتم کم شده و سرم گرمه که این دور و ورها زیاد پیدام نمیشه.هرچی که هست دیگه رغبت زیادی برای این دنیای مجازی ندارم.البته این وبلاگ رو نمیبندم.این وبلاگ هست تا من هستم.هرچند آرشیوش حسابی تکه تکه شده (البته خودم همه آرشیو رو دارم) و در معرض دید عموم نیست ولی خوب این وبلاگ گذران روزهای زندگی من رو در خودش داره.پس مینویسم تا هستم.البته شاید کمتر از قبل!

9-از فردا دوباره سرکار رفتنها شروع میشه.نمیدونم چرا دیگه دلم نمیخواد برم سرکار.یعنی دلم میخواد ها.کلا از بیکاری و خونه موندن بدم میاد.اگه توی خونه بمونم هم قشنگ روانی و افسرده و خل و چل میشم.دلم میخواد برم سر یه کاری که ماله خودم باشه.وااای مثلا فکر کن یه کافه کوچولو با صبحانه و اسنک و نوشیدنی و خوردنیجاتهای خوشمزه و خاص.با شیرینی ها و تارتهای مخصوص رزی پز!!!فکر کن!!!آهای یونیورس، خدا، کائنات، اسمت هر چی که هست، حالا فردا یه کاری نکنی من رو از سرکارم بندازن بیرون و بعدش بگی خودت گفتی نمیخوای بری سرکار!من میخوام برم ولی خوب ترجیحم اینه که برم سر یه کاری که مال خودم باشه، یعنی کافه داری.ولی حالا که شرایطش رو ندارم با آغوش باز و قلبی آرام و مطمئن میرم همون شرکت جون و دوباره میوفتم روی نقشه های این مدرسه های کوفتی و هی با همکارها میگیم و میخندیم.تازه شم روز آخری قبل از عید نرفته بودم سرکار، پاداش نقدی دادن و چون من نبودم، بهم ندادن.پس یعنی فردا که برم سرکار، پاداشم رو هم میگیرم!!!(عقده ای و پزو هم خودتی!)

10-دیشب جاتون خالی من و سسل رفته بودیم اردک آبی به صرف بوفه سالاد و دسر.اونجا آرایشگری که همیشه میرم پیشش رو دیدم و دوباره این کرم افتاد توی وجودم که برم و موهام رو رنگی، هایلایتی، چیزی بکنم.تصمیم گرفته بودم موهام رو تا مدتی رنگ نکنم.موهای خودم زیتونیه که رنگش رو دوست دارم ولی خوب...امان از این موهای سفیدی که روز به روز دارن بیشتر میشن.جالب اینجاست که ژنتیک موهای خانواده پدری و مادری من اینه که موهاشون دیر سفید میشه.یعنی زیر سی سال که اصلا حرف موی سفید رو نزن!اون وقت من طفلکی...امان از محیط و شرایط زندگی!خلاصه حالا موندم که چیکار کنم؟یه ور ذهنم میگه برو رنگ کن یا هایلایت کن و یه ور دیگه میگه نه، همین خوبه!تا کدوم ور پیروز بشه و من کدوم وری برم، خودم هم هنوز نمیدونم!!!

11-میدانی هوس چی کردم؟هوس یه حس جدید، یه تپش جدید، یه شور و حال...ولی منظورم با یه آدم جدید و یه رابطه جدید نیست که من از هرچی رابطه جدیده فراریم.خودم هم نمیدونم چی میخوام.روحم به خیلی چیزها احتیاج داره که الان ازشون محرومم.من و سسل هستیم ولی تعهدی بینمون نیست.دوست فابریک همدیگه نیستیم.هرچند نه من کسی توی زندگیم هست و نه ظاهرا کسی توی زندگی اون هست.ولی خوب تعهدی هم به هم نداریم.یه رابطه نسبتا معمولی ولی با حساسیتهای زیاد.نمیدونم چه جوری بگم...یه جورهایی اصلا حوصله قید و بندهای رابطه رو ندارم و از طرفی هم حسهایی رو کم دارم که فقط یه رابطه میتونه فراهمشون کنه.از یه طرفی هم دیگه چیزی ارضام نمیکنه.این روابط جوابم رو نمیده.من خیلی چیزها رو توی رابطه دوستی که با سسل داشتم تجربه کردم و در نتیجه چیزی نمونده که بخوام تجربه ش کنم.برای همین دیگه این جور روابط ارضام نمیکنه.از طرفی هم کشش قید و بند یه رابطه جدی رو ندارم...چی دارم میگم؟درهم و برهم...بیخیال پس.فعلا همینجوری جلو میرم تا یه سر و سامونی به خودم و حسهام و نیازهام بدم...

12-مثل این خجسته دلها نشستم و کیفم رو برای فردا که میخوام برم سرکار مرتب کردم.ظرف غذام رو هم پر از ماکارونی کردم و گذاشتم توی یخچال.لباسهام رو هم مرتب کردم:مانتو مشکی با شلوار جین آبی با شال سرخابی و کیف جین و کفش آل استار جین آبی!لباسهای عصری که میخوام برم بیرون رو هم انتخاب کردم و مرتب کردم:مانتوی سدری با شلوار جین سرمه ای و کیف لویی ویتان و شال سفید(شاید هم روسری قرمز رنگم رو که بلنده و طرح صنایع دستی داره و سرم کنم)با کفش پاشنه دار(که البته فکر کنم با این کمردردم بهتره همون کالجهای قهوه ایم رو بپوشم).

13-امیدوارم سال خوبی پیش روی همه مون باشه.برای کشورمون هم سالی سرشار از رهایی و آزادی باشه.برای مردممون سالی پر از سلامتی و عشق و آرامش باشه.سالی پر از رسیدن به خوبیها و آرزوهای بزرگ...آخی یاد مامانم افتادم.دلم براش تنگ شد.گفته بودم با خاله م مسافرته؟یک ماهه که ندیدمش.آخی...دلم براش تنگ شده...داداشم رو هم که نگووو...امیدارم امسال آخرهای بهار همونجوری که خودش گفته بیاد و یه دلی از عذا در بیاریم و حسابی همدیگه رو ببینیم.

14-اینم فال حافظی که امروز به نیت اوضاع و احوال در این سال جدید گرفتم:

ای دل مباش یک دم خالی زعشق و مستی

وان گه برو که رستی از نیستی و هستی

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرس


Labels:

Monday, March 29, 2010
Aries-2

جاتون خالی عجب هوایی بود.من که کلی لذت بردم.پیاده روی ملسی بود و بسی چسبید!
امیدوارم تعطیلات تا اینجا بهتون خوش گذشته باشه و لذت کافی ازش برده باشین.
روز دوم بود که با باباجان رفتیم دیدن همه اقوام که خونه عموم جمع شده بودن.کلی خوش گذشت.بعدش داشتیم میرفتیم منزل عمه جان که به علت بیماری نتونسته بود بیاد خونه عموجان.طفلی عمه م سرطان سینه و حنجره گرفته.لگنش هم شکسته چند وقته پیش و به علت پوکی استخوان الان مشکل داره.طفلی از جاش نمیتونه بلند بشه و پوشکش می کنن.صداش هم در نمیاد.خلاصه که خیلی حالش بده.امیدوارم که ...
منزل عمه جان بودیم که توسط یکی از دوستان دعوت شدم به شب نشینی در منزلشون.تا برسم خونه و لباسم رو عوض کنم و برم خونه دوست جان(که از دوستان مشترک هستن)ساعت شد نه و نیم.اونجا هم نشستیم و گرم صحبت شدیم و نفهمیدیم چی شد که قرار شد بریم طالقان باغ یکی از دوستان.خلاصه شبانه راه افتادیم و رفتیم و جاتون خالی سه روز خوردیم و خوابیدیم و زندگی کردیم.البته پیاده روی هم کردیم و کوهنوردی هم کردیم که خیلی بامزه بود.پشت یه کوهی یه آبشار بود که خیلی هوای خوبی داشت.فقط حیف که من از ارتفاع خیلی میترسم و جون همه رو به لب رسوندم تا رفتم و اومدم و البته سسل بیچاره هم خودش رو می کشید بالا و هم من رو!به من که خیلی خوش گذشت.یعنی فقط تن پروی بود و بخور و بخواب!یه کرسی بود و هوای سرد و یه عالمه آدم.هرکی زوری خودش رو یه گوشه کرسی میچپوند که کلی همین کرکر خنده بود.بعدش هم که برگشتیم باباجان تشریف بردن مسافرت و هرچی بانو و نهال از خونه خالی استفاده نکردن، من جای همشون استفاده کردم و لذت بردم دوستان.این چه وضعشه آخه؟خودتون کار خودتون رو انجام بدین تا من مجبور نباشم جور شما رو بکشم دوستان.(نهال جان و بانو جان با شما هستم هااا!!!)
تازه پریروز صبح یادم افتاد که به به من دانشجو هستم و کلی کار برای عید دارم.جزوه هام رو که باز کردم دیدم هنوز چهارتا از کتابهام رو نخریدم.خلاصه رفتم انقلاب و دوتا از کتابها رو خریدم و البته هنوز هیچ کاری نکردم.هر روز صبح هم که بیدار میشم یادم می افته که یه کار دیگه هم باید انجام بدم که هنوز انجام ندادم.خلاصه عید تموم شد و من موندم و کلی پیک شادی انجام نداده!!!
تا اینجا رو دیروز بعد از اینکه از پیاده روی برگشتم نوشتم.از اینجا به بعد رو الان که غروب دوشنبه نهم فروردین ماهه دارم مینویسم.
دیروز بعد از پیاده روی اومدم و ولو شدم و تا به خودم بجنبم عصر شد که قرار شد برم سینما با دوستان.بماند که بعدش هم یه جنگ جهانی سوم در گرفت و ...بین کی و کی؟خوب معلومه دیگه...بین من و سسل.خیلی اوضاع بدی بود.یه سوتفاهم پیش اومده بود که تقصیر من بود.منم هیچ جوری نمیتونستم منظور خودم رو بفهمونم و اون هم میگفت حرفت مهم نیست، عملت مهمه و ...خلاصه بین دعوا که نقل و نبات پخش نمی کنن...ولی ترکشهای بدی داشت.دیشب دلم براش کباب شد...خیلی مظلوم شده بود.کلی از خودم بدم اومد که چرا باید کاری کنم که این آدم به همچین حال و روزی بیوفته...البته فکر نمی کنم جریان حل شده باشه و فقط مشمول مرور زمان شد که یه ذره اوضاع آرومتر شد.نمیدونم چرا هرچی زور میزدم نمیتونستم حرفم رو بهش بگم.یعنی در قالب کلمات نمیتونستم چیزی بگم.وگرنه میدونم که توی دلش الان چه حالیه.کما اینکه خودم هم دست کمی از اون ندارم.هرچند ظاهرا جفتمون آرومیم.و میدونم که همه این مشکلات از کجا سرچشمه میگیره ولی خوب فعلا کاری از دستم برنمیاد...بماند...خدا عاقبت ما دوتا رو به خیر کنه واقعا با این کارهامون و لج بازیهامون.مثلا دیگه بچه نیستیم ولی از هر بچه ای بچه تریم...
قصد کردم این چند روز باقی مونده رو به درسهام برسم که گویا نمیشه بازم.دیشب برای چهارشنبه خونه یکی از دوستان مشترک دعوت شدیم که میدونم رفتن همانا و ماندگار شدن همانا.جمعه هم که سیزده به دره و فرداش هم دوباره روز از نو و روزی از نو...
حالا قصد کردم حداقل امشب جایی نرم و یه ذره به کارهام برسم تا شاید یه ذره دلم آروم بگیره.البته اگه این سریال دایی جان ناپلئون بذاره.هوار بار دیدمش ولی بازم کشیده میشم به سمتش...
روی هم رفته تعطیلات عید امسال برای من خوب بود و خوش گذشت و بسی دلپذیر بود.امیدوارم که برای همه همینجور بوده باشه و تا آخر سال هم همینجور باشه.به قول سسل، سالی که تعطیلاتش پر از عیش و نوش باشه تا آخرش اوضاع همینه...

جوابدونی:
-بانو جان در مورد تعداد خواننده های ریدری پرسیده بودی.راستش منظورت رو دقیق نفهمیدم.اگه توی گوگل ریدر، همونجایی که
Add a subscription هستش و فید یک وبلاگ رو وارد می کنی، اگه اسم وبلاگ خودت رو به فارسی وارد کنی(یعنی به جای آدری فید یه وبلاگ بنویسی مثلا رزسفید) تعدا خواننده هایی که اون پستت رو خوندن یا لینک دادن بهش معلوم میشه.این تنها اطلاعاتیه که در این زمینه من دارم.ببخشید که جوابت طول کشید.عیدت هم خیلی مبارکه و ممنون که لحظه سال تحویل یادم بودی.امیدوارم سال خوبی داشته باشی.
در مورد استفاده از اپی لیدی هم باید بگم، اپی لیدی من مال چهار ساله پیشه و دیگه قدیمی محسوب میشه.مارکش بروانه.من که ازش راضیم.ایرادی که اپی لیدی داره به نظر من اینه که باید وقت زیادی رو برای استفاده ازش صرف کنی.هرچند من کم مو هستم و خیلی مو ندارم ولی گاهی واقعا حوصله و زمان استفاده ازش رو ندارم.یه مشکل دیگه ای که در موردش وجود داره اینه که موها رو گاهی زیر پوستی می کنه.البته من خودم با این مشکل رو به رو نشدم ولی از دوستان شنیدم که اینجوری می کنه.روی هم رفته اگه زمان استفاده ازش رو داشته باشی دستگاه به درد بخوریه.ببخشید که اطلاعاتم قدیمیه و به روز نیست.
-نسترن عزیزم خوبی؟عیدت خیلی مبارکه.امیدوارم حال و احوالاتت خوب باشه و سال خوبی داشته باشی دوستم.من نمیدونم چرا هنوز نمیتونم وارد جیمیلم بشم.اگه اوضاع همینجوری باشه فکر کنم کم کم باید دنبال راه دیگه ای برای ارتباط بیوفتیم.امیدوارم خوب و خوش باشی.مواظب خودت باش دوستم.
حالا میخوام چند تا عکس بذارم.
این عکس دریاچه ای هستش که توی طالقان رفته بودیم کنارش پیاده روی و خیلی آروم بود و بامزه بود.توش چند تا درخت هم روییده بود که خیلی بانمک بود.
اینم عکس یکی از جاهایی هستش که رفتیم پیاده روی توی طالقان.چه منظره قشنگی بود و چه هوایی.
من معمولا وقتی یه جایی میرم اصلا در قید و بند عکس گرفتن نیستم و سعی می کنم بیشتر از اونجا لذت ببرم.ولو اینکه دوستانی هستند که عکاسی حرفه ای می کنن و عکسها رو به ما میدن.پس در نتیجه من به خودم زحمت نمیدم.اما یکی از شبهایی که طالقان بودیم و نم بارون خیلی ریزی میومد و توی باغ آتش روشن کرده بودیم و نشسته بودیم دورش و داشتیم صفا می کردیم من چند موبایلم رو درآوردم و چند تا عکس از آتش گرفتم.فردا صبحش که داشتم عکسها رو نگاه می کردم با دیدن این عکس کلی شوکه شدم.به بقیه هم نشون دادم و کلی مسخره بازی درآوردن و داستان ساختن و ...حالا میذارم اینجا که شما هم ببینین.نمیدونم جریان چیه؟خطای دید و یا قوه تخیل آدمیزاد و یا اینکه این فقط یه دوده و اون صورتی که در سمت راست آتش دیده میشه فقط تخیل ما بود!!!
اینم منظره ای بود که من وقتی زیر کرسی دراز کشیده بودم و بالا رو نگاه می کردم، میدیدمش.
اینم هفت سین خونه ما.بماند که وقتی برگشتم دیدم باباجان نه به سبزه آب داده و نه به سنبل.در نتیجه رو به پژمردگی رفتن.تخم مرغهاش هم سفالی هستن و مربوط به هشت سال پیش هستن که برادرم ایران بود.و خلاصه اینها کار دست اون هستن.اون آبیه که روش نوشته شده
NBA هم آرزوی اون سالهای داداشم بود که نوجوون بود و عشق بسکتبال و NBA هم کعبه آمال بسکتبالیش بود! اون سبزه که مال منه و امسال با روان نویس، آرزوهام رو به اختصار روش نوشتم!
اون تنگ آب هم بدون ماهی هستش.امسال ماهی نگرفتم.آخه می میرن و گناه دارن و تازه گویا ماهی اصلا رسم هفت سین نبوده و طی گذر زمان به هفت سین اضافه شده.بعدش هم دیدم دوست ندارم که اول سالی یه چیزی توی خونه مون بمیره.در نتیجه تنگ ماهی رو بدون ماهی گذاشتم و به نیت روشنایی توش رو آب ریختم و کفش رو هم سنگهایی رو که از شمال آورده بودم گذاشتم.
فعلا با اجازه!
پ.ن:من چرا همش گرسنمه؟!!!

Labels:

Sunday, March 28, 2010
Aries-1
اول از همه سلام عرض شد.دوم سال نو مبارک.سوم آرزومند آرزوهایتان با یک بغل شادی و عشق و خوشی و سلامتی.
صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز چشمهام درست باز نشده بود که با خودم گفتم بیام و یه آپی بکنم.صفحه ارسال پست رو که باز کردم، همون موقع پرده رو زدم کنار و دیدم به به چه هواییه.ابری و تمیز ولی سرد.در نتیجه تصمیم گرفتم برم پیاده روی.میرم پیاده روی و بر می گردم و آپ می کنم.
مواظب خودتون باشین.

Labels:

Friday, March 19, 2010
Pisces-4
از دیروز خونه تکونی رو بالاخره شروع کردم.یه خانومه اومده بود کمک که منم پا به پاش کار کردم و البته هنوز کلی کار مونده.مامانم هم نیست و مسافرته.البته اگر بود هم عملا نمیتونست کمکی بکنه.طفلکی مامانم...هنوزم نفهمیدم چرا مامانم باید سکته بکنه و ...
صبح از شدت دست درد بیدار شدم.امروز میخوام همه کارها رو تموم کنم و فردا مال خودم باشه.میخوام برم و تجریش رو بگردم.دیروز دوستم بچه ش به دنیا اومد و چون کارگر اینجا بود نتونستم برم ببینمش.امروز حتما حتما میخوام برم ببینمش.
چهارشنبه سوری هم بدک نبود.آتیشهایی که برپا شده بودن، خیلی بلند و بزرگ بودن و من خیلی سعی کردم که با اون پوتینهای پاشنه بلند از روشون بپرم که نتونستم و در یک فرصت کمی که آتیش ها کم جون شده بودن و دوستان سرگرم تهیه هیزم برای راه اندازی مجدد آتش ها بودن، از روی آتش پریدم.
زدیم و رقصیدیم و دور آتیش هم مراسم سرخپوستی اجرا کردیم و هم مدل آمریکای لاتین که بازو در بازو میچرخن، چرخیدیم و رقصیدیم.ولی درتمام مدت من میدیدم که یه چیزی اون وسط کمه.من بودم، سسل بود و هوارتا آدم دیگه.ولی من بدجوری احساس تنهایی می کردم.
می دونین، دیگه باور کردم که بین من و سسل چیزی نیست و چیزی قرار هم نیست به وجود بیاد، حتی یک دوستی ساده!
راستش خسته شدم بسکه به این قضیه فکر کردم.هر کسی مسوول زندگی خودشه.هیچ چیز رو نمیشه زوری به کسی داد.
آره الان همدیگه رو می بینیم.هرجا من میرم و میفهمه که کجام سریع سر و کله ش پیدا میشه.این روزهایی که داره دنبال خونه می گرده که بخره، خیلی با هم رفتیم و خونه دیدیم.هر کسی ما رو می بینه به من میگه بسه رزی، فیلم بازی نکن.شما دوتا که با همین همش.ولی خودم میدونم که اینجوری نیست.یه چیزی کمه این وسط.هیچ تعهدی وجود نداره.توجهی وجود نداره.من این رو می بینم و با تمام وجودم لمسش می کنم.محبتی نیست.من این سسل رو نمی شناسم.اون سسلی که با من دوست بود و من خیلی دوسش داشتم(نمی گم عاشقشم چون در خودم هیچ کدوم از شرایط عاشقی رو نمی بینم!)دیگه وجود خارجی نداره.
چند روز پیش داشتم برای یکی از درسهای دانشگاهم برای بار دوم فیلم بنجامین باتن رو میدیدم تا خلاصه ش کنم و بنویسمش.یهو وسط فیلم به ذهنم رسید سسل هم مثل بنجامین باتن می مونه.بنجامین از پیری اومد به جوونی و نوجوونی و نوزادی.سسل هم از رفتارهای پخته و مردونه داره میاد سمت رفتارهای تین ایجرانه و خدا می دونه که تا کجا میخواد پیش بره.
البته اونم به من میگه تو هم خیلی عوض شدی.میدونم که خودم هم خیلی عوض شدم و ظاهرا در این تغییرات جایی برای با هم بودن ما وجود نداره.
میدونی خیلی دلم میسوزه.دلم خیلی تنگ میشه برای اون دوران.یه وقتهایی فکر که می کنم، باورم نمیشه من اون رابطه شیرین و خواستنی که البته بدون ایراد هم نبود، رو داشتم.
خیلی حرفها هست که دارم و روی دلم سنگینی می کنن ولی دلیلی برای بازگو کردنشون ندارم.گفتنشون فقط دردم رو بیشتر می کنه.همون دردی که دارم با تمام وجودم سعی می کنم فراموشش کنم.
همه اینها به کنار، سال هشتاد و هشت هم تموم شد.و چقدر زود تموم شد.باورم نمیشه.راستش برخلاف اون چیزی که فکر می کردم، سال خوبی نبود.نه توی زندگی شخصیم و نه توی زندگی اجتماعی.امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه مون باشه.خیلیها لحظه تحویل سال هشتاد و هشت، بودن که الان نیستن،یا زیر خاک هستن و یا پشت میله های زندان و یا معلوم نیست کجان؟!
برای همه اسیرهای خاک طلب آمرزش می کنم و برای همه اسیرهای دربند هم طلب آزادی و آرامش.
سال هشتاد و هشت هرچی که بود گذشت.امیدوارم سال جدید سرشار ازخوبیها باشه.راستش خسته شدم از این آرزوی تکراری که انجام نشدنیه و هرسال دلمون رو خوش می کنیم به سال بعد...
برای من تنها نقطه قوتی که امسال داشت، قبولی توی دانشگاه بود.و البته به یک نکته ایمان آوردم و این هستش که من دیگه حاضر نیستم وارد رابطه ای بشم که هرچند سراسر خوشی و عشق ممکنه باشه ولی حاضر نیستم دوباره خودم رو توی موقعیتی قرار بدم که تهش داغونم کنه.میدونم همه رابطه ها اینجوری نیستن.من توی رابطه با سسل هم علیرغم انتهای ناخوشش و اون همه دردی که کشیدم و حتی خودش هم نفهمید که من چه چیزهایی رو فهمیدم که لهم کرد، کلی چیز یاد گرفتم.ولی دیگه حاضر نیستم با خودم چنین کاری رو بکنم و خودم رو توی این ریسک قرار بدم که دوباره اون همه درد رو تجربه کنم.
البته الان آرومم.آروم که نه...بیتفاوتم.ولی اسمش هرچی که هست دارم سعی می کنم خوب باشم.این چیزهایی که این چند ماهه فهمیدم داغونم کرد.نمیدونم.شاید هم فقط تصورات منه.ولی هرچی که هست احساس بدی بهم داده.ولی سعی کنم توی زندگیم ترانه همه چی آرومه رو جاری کنم...
شاید به قول دوستم فقط این یه نظریه باشه که الان دارم و یه روزی ازش پشیمون بشم.شاید...ولی الان نظرم اینه...
خوب این چایی سرد شد و قرص مسکن هم اثر کرد و دست دردم بهتر شد.من برم به بقیه کارهای خونه تکونی برسم.مواظب خودتون باشین.
این پست آخرین پست سال هشتاد و هشت نیست و فردا آخرین پست امسال رو مینویسم و البته این وبلاگ در تعطیلات سال نو، دایر می باشد!
جوابدونی:
-نسترن عزیزم، من نمیتونم وارد جیمیلم بشم هنوز.خوبی؟!خوش میگذره؟!
-علی آقا من نمیتونم ایمیلم رو باز کنم.اون آهنگ رو تقریبا یک سال پیش از یه سایتی پول دادم و خریدمش.ممنون از لطفت.
-دوستی که راجع به کلاس خودشناسیم پرسیده بودی، توی عید یه پست درباره ش می نویسم.

Labels:

Tuesday, March 16, 2010
Pisces-3
امروز صبح توی شرکت یه پست نوشتم که ناقص مونده.الان هم چون منتظرم که سسل خان بیان دنبالم،تا بریم دنبال فریضه مقدس چهارشنبه سوری، البته به همراه دوستان و در مکانی به دور از سر و صدا و بمبهایی که توی خیابون و در شهرمنفجر میشه، فرصت ندارم کاملش کنم.ولی دلم براتون تنگ شد یهو.فعلا همین نیمچه پست رو داشته باشین تا اون رو کامل کنم و پابلیشش کنم .توش جواب سوالاتتون رو هم داشتم مینوشتم که انقدر هی این و اون اومدن و رفتن نشد کاملش کنم.
چهارشنبه سوری خوبی رو براتون آرزو می کنم.امیدوارم خوش بگذره حساابی.
من که امسال قصد کردم حساابی از روی آتیش بپرم و هی بگم:
زردی من از تو، سرخی تو از من
زردی من از تو، سرخی تو از من
زردی من از تو، سرخی تو از من
امیدوارم به همه مون خوش بگذره و حسااابی زردی هامون رو بریزیم دور و جاش سرخی و سبزی توی همه وجودمون پر بشه...
اوه اوه اومد.من برم...
مواظب خودتون باشین.

Labels: