رزسفید
روزمره گیهای من
Wednesday, October 5, 2011
Libra-3
میخوام بیست ساله باشم
میخوام سی ساله باشم
میخوام وقتی بهاره، گل امساله باشم...
خب خب اینم از سی سالگی عزیززززززززم
امیدوارم این دهه زندگیم پر از سلامتی و برکت و ثروت و موفقیت و آرامش و شادی و عشق باشه.
برای خودم همه چیزهای خوب دنیا رو آرزو می کنم و امیدوارم به همه اونچه که لایقش هستم برسم و هر چیزی هم که هنوز لایقش نیستم رو لیاقتش رو کسب کنم و بهش برسم...
دهه قبل و بیست سالگی سرشار از تجربه و اتفاقهای ریز و درشت بود.امیدوارم این دهه پخته تر و درست تر زندگی کنم.با خودم رو راست تر باشم، خودم رو بیشتر دوست داشته باشم و آدم بهتری باشم و از همه اونچه که در سالهای قبل به دست آوردم به درستی استفاده کنم و برای زندگیم مسیر درستی رو انتخاب کنم...
اولین طپش های عاشقانه قلبم رو در این دهه و در بیست و دو سالگی تجربه کردم.امیدوارم توی این دهه قلبم طپشهای عاشقانه واقعی رو تجربه کنه...
 امیدوارم خانواده م و اطرافیانم سلامت و شاد و موفق باشن...
و اکنون این منم، یک سی ساله...

Labels:

Friday, August 26, 2011
Virgo-2
اگه بعد از این دنیا، دنیای دیگه و زندگی دیگه ای در انتظارمون باشه، جوری که ما اونجا بازم مثل اینجا دارای جسم فیزیکی و جنسیت باشیم، به نظرم هر مردی باید توی اون دنیا زن بشه و هر زنی توی اون دنیا باید مرد بشه.اینجوری دیگه مشکلات عدم درک بین طرفین به وجود نمیاد.
هر زنی از اونجایی که قبلا مرد بوده میتونه درک کنه نیاز مردها چیه و هر مردی هم از اونجایی که قبلا زن بوده کاملا نیازهای زنها رو در مواقع مختلف میدونه و درک می کنه.
اینجوری زندگی فکر کنم راحت تر و قشنگ تره.هی هم لازم نیست به جنس مخالف بگیم من الان به چی نیاز دارم و تو رو خدا درک کن و این حرفها.تازه خیلی وقتها می گی و طرف اگه خیلی با فکر و با شعور باشه بعد از یه مدت یادش میره و دوباره روز از نو و روزی از نو!
یعنی من خودم اگه یه روزی مرد بشم قشششنگ میدونم با زنها کی چه جوری رفتار کنم که هم نیازهای اونها تامین بشه و هم خودم لذت ببرم...

Labels:

Tuesday, January 4, 2011
Capricorn-3
هر آدمی باید یه حباب بزرگ شیشه ای داشته باشه، جنسش باید خیلی محکم باشه ولی در عین حال بتونه کش بیاد و اندازه ش بزرگتر بشه، نور باید ازش رد بشه، باید سوراخهای خیلی ریزی هم داشته باشه که هوا هم از توش رد بشه. بعدش باید هر آدمی همه آدمهایی که دوست داره و براش مهم هستن رو ببره زیر این حباب، جوری که همه با هم جمع باشن و کنار هم باشن.اون وقت زیر این حباب همه امن باشن و هیچ خبری از فقر و بیماری و اندوه و زجر و غصه نباشه.زیر این حباب باید شادی باشه، عشق باشه، محبت باشه، سلامتی باشه، پول باشه، دل خوش باشه، خوشبختی باشه، امنیت باشه، همه چیزهای دوست داشتنی با هم جمع باشن اون زیر.بعدش آدمها وقتی که موقع مرگشون شد، خیلی راحت بخوابن و بیدار نشن و به همین راحتی بمیرن.نه خودشون زجر بکشن و نه بقیه عذاب بکشن...
همچین حبابی، مرا آرزوست...

Labels:

Friday, July 9, 2010
Cancer-8
روز بیست فروردین هشتاد و نه، جمعه بود.بارون میومد شرشر.احساس می کردم خیلی حالم خوبه.به خاطر اینکه بارون میومد و منم عاشق بارون بودم و هستم...بعدش یهو یه تلفن...فهمیدم دایی کوچیکه رفته توی کما...شوکه بودم، باورم نمیشد.نمیدونم چقدر نشسته بودم لب پنجره و به رگبار بارون نگاه می کردم.خیلی شنیده بودم وقتی بری زیر بارون حتما آرزوت برآورده میشه، ولی هیچ موقع این کار رو نکرده بودم.حتی وقتی آرزوهای خیلی بزرگی داشتم...
اون روز، بیست فروردین هشتاد و نه رو میگم، که جمعه بود و بارون میومد شرشر و دایی کوچیکه رفت توی کما، یهو چشم باز کردم و دیدم توی حیاطم، بدون چتر و لباس اضافی، زیر بارون.ایستادم و دستهام رو باز کردم، صورتم رو به سمت آسمون نگه داشتم و آرزو کردم.دوتا آرزو کردم.انقدر موندم زیر اون رگبار که تمام تنم خیس خیس شد و صورتم و گردنم خیس شد از قطره های بارونی که از آسمون میومد و بارونی که از چشمهام میومد...
بعدش که از پله ها داشتم میومدم بالا، با خودم فکر کردم بر اساس یه اصل نوشته نشده ولی موجود توی زندگیم، وقتی دو تا آرزو باهم می کنم، فقط یکیش برآورده میشه.برام مهم نبود کدومش برآورده بشه.چون دوتاش برام خیلی مهم بودن.ولی خوب ته دلم دلم میخواست آرزوی سلامت دایی کوچیکه برآورده بشه.بعدش با خودم فکر کردم، من اولین باره رفتم زیر بارون و دعا کردم، پس حتما دوتا آرزوم برآورده میشه و این همون مورد استثنای هر قانونیه...
فقط نه روز توی این خیال خوش باقی موندم و نه روز بعد...دایی کوچیکه رها شد.نمیدونم شاید هم سلامتیش رو به دست آورد.ولی هر چی که شد، من دیگه ندیدمش.دیگه توی دنیای ما نیست...دیگه نمیتونم ببینمش...
این آرزوم که برآورده نشد.یا اگه برآورده شد هم من حسش نکردم.شاید اون الان سالم و سبکباله ولی من ندیدمش.این یکی که برآورده نشد، پس حقمه که اون یکی آرزوم برآورده بشه، نه؟!

Labels:

Sunday, June 13, 2010
Gemini-11
راست می گن که خواسته های آدم با توجه به شرایطش تعییر می کنه و عوض میشه.من از دیروز تا حالا همش منتظرم یکی زنگ بزنه و بگه داره میاد خونه مون یا کلا داره میاد این طرفی و بعد ازم بپرسه چیزی نمی خوای و من بهش بگم برام یک بسته نوک مداد نوکی هفت دهم *rotring بخره و بیاره!!!باور کنین دیگه مدادم نوک نداره و دارم زورکی باهاش سر می کنم.از صبح زود که بیدار شدم درس بخونم با این مداده و نوکش درگیرم والله!بیرون هم نمیخوام برم که وقتم تلف نشه.چون میدونم اگه برم که نوک مداد نوکی بخرم، حداقل چهل و پنج دقیقه توی شهر کتاب نیاوران بالا و پایین میرم!!!
تازه اگه بخوام برم هم نمیتونم.چرا؟چون کمرم از دیشب گرفته و نمیتونم قدم از قدم بردارم.یعنی دیشب بدون اغراق شاید ده دقیقه طول کشید تا تونستم از دم در اتاقم بیام تا برسم به تخت!
بابام هم دیشب خونه نیومد که حداقل به اون بگم بخره و احتمالا امشب هم نمیاد!هی هی هی ...
یعنی خواسته های من رو ببین تو رو خدا!بعد بدترش اینه که خواست به این کوچیکی!از دیروز تا حالا روی هوا مونده و از اونجایی که هیچ جوانمردی نیست که مرا یاری دهد، احتمالا بازم باید خودم، خودم را یاری دهم!!!
*:درسته رشته تحصیلیم فعلا معماری نیست، ولی دلیل نمیشه مدادنوکی rotring و لوازم rotring رو کنار بذارم.من هنوز به لوازم التحریر rotring پایبندم.حتی به راپیدهاش که دیگه استفاده ندارم ازشون.حتی به شابلون مبلمانش که دیگه به دردم نمیخوره!!!

Labels: