رزسفید
روزمره گیهای من
Friday, January 6, 2012
Capricorn-2
آهای دخترها و پسرهایی که دارین با اون کسی که دوسش دارین، زندگی می کنین، اصلا مهم نیست سخت یا آسون به این زندگی کنار هم رسیدین، اصلا مهم نیست کلی تلاش کردین و با خیلی چیزها جنگیدید یا مثل هلو برو توی گلو رفتین زیر سقف مشترک با اونی که دوسش دارین، خواهش می کنم همیشه یادتون باشه این آدمی که دارین باهاش زندگی می کنین همونیه که آرزو داشتین کنارش باشین. وقتهایی که ناراحتین از دستش یا احساس می کنین خسته شدین، یادتون باشه این آدم همونیه که دوسش داشتین و آرزو داشتین باهاش برین زیر یک سقف.زندگی دچار روزمره گی میشه، ولی یادتون باشه نذارین احساستون به اون آدم دچار روزمره گی بشه.هر موقع خسته شدین یا از دستش عصبانی شدین یادتون بیارین که خیلی ها هستن در حسرت رسیدن به این چیزی هستن که شما الان دارینش و خسته شدین.این که آدم کسی که دوسش داره رو داشته باشه کنارش خیلی ارزشمنده، خیلی خیلی زیاد...راحت از دستش ندین...راحت نذارین از دست بره..درسته دوست داشتن کافی نیست ولی لازمه و به نظر من نیروی محرکه برای خیلی کارها و انگیزه قوی هم هست...
آهای دختر و پسرهایی که یکی رو دارین که دوسش دارین، خواهش می کنم مواظب رابطه تون باشین.مواظب لحظه هاتون باشین.برای حفظ رابطه تون تلاش کنین.لج و لج بازی همه چیز رو خرابتر و خرابتر می کنه.مواظب رابطه تون باشین.مواظب آدمتون باشین.به هیچ کسی اجازه ندین برای رابطه تون جهت تعریف کنه.به هیچ کس.حتی کسی که فکر می کنین عاقل و داناست.جنس رابطه ای که از احساسه با منطق یه نفر سوم نمیتونه بهش جهت داد و تعریفش کرد...هیچ کس حق نداره براتون تصمیم بگیره غیر از خودتون دو نفر با منطق و احساس خودتون و فقط خودتون...ما مسئول گلمون هستیم.فقط ما و نه هیچ باغبون دیگه ای...
پ.ن:یه روزی به من هم این حرفها رو گفتن، ولی جدی نگرفتم.رفتم و رفتم تا رسیدم به تهش.به تهی که هیچ چیزی نداشت جز حسرت و تباهی...قبل از اینکه تیشه بردارین و بیوفتین به جون ریشه رابطه تون، فکر کنین.فکر کنین که آیا دلیلی که به خاطرش تیشه برداشتین واقعا انقدر مهم و ارزشمند هست که خیلی چیزها رو از دست بدین و در ازاش چیزهایی که نیومده و معلوم نیست میاد رو به دست بیارین؟!
کاش هیچ کسی مثل امروز من حسرت به دل نباشه و روز و شب خودش رو ملامت نکنه که چرا عقلش رو داد دست یه نفر به ظاهر عاقل و زندگیش رو سپرد به اون و امروز پشیمون از همه کرده هاش با حسرتی که تمام وجودش رو میسوزونه، نشسته و داره با اشک و هق هق اینها رو مینویسه تا شاید حتی یه نفر قبل از گند زدن به زندگیش، اینا رو بخونه و حواسش رو جمع کنه و بیشتر فکر کنه!
دو ساعت بعد نوشت:بسه دخترک، بسه.پاشو اشکهات رو پاک کن.سرخاب سفیداب بمال به صورتت.عطر بزن و لباس تمیز بپوش.از صبح تا حالا این همه زحمت کشیدی و غذا و دسر و سالاد و پیش غذا درست کردی، حالا که دم اومدن مهمونهاست زانو غم به بغل نگیر.پاشو پاشو.مهمون به روی خوش صاحبخونه میاد مهمونی. رفتی دوش گرفتی و انقدر اونجا اشک ریختی که چشمهات قرمز قرمز شدن وموهات گره خوردن توی هم.پاشو خودت رو سر و سامون بده.پنجره رو باز کن تا هوای تازه بیاد.حالت رو بهتر می کنه.پاشو خودت باید به داد خودت برسی.
پاشو، پاشو...
.
.
.
مهمون داریم...مهمونهایی که گفتن زود میان.فامیلهایی که همیشه در کنارشون حالم خوب بوده و امیدوارم این بار هم با بودن در کنارشون خوب باشم...

Labels:

Monday, June 13, 2011
Gemini-8
نمی دونم اولین بار کی بود که گفت ما به خرداد پر حادثه عادت داریم.ولی هر کی که بوده میخوام برم و پیداش کنم و ازش بپرسم انگار تو یه چیزهایی میدونستی که این رو گفتی...بگو تهش چی میشه؟آخرش چی میشه؟چقدر بلا و مصیبت؟چقدر؟!
این همه بلا و مصیبت توی یه ماه...چقدر این خرداد کش اومده...هنوز هشت روز دیگه تا آخرش مونده...به خیر بگذره...
به قول یکی از وبلاگها، دیه باید توی ماه خرداد دو برابر بشه، خرداد الحرام...
ما ها بی غیرت نشدیم، سوختیم...هممون سوختیم که دیگه هیچ چیزی رو حس نمی کنیم...سوختیم و جزغاله شدیم برادر من...سوختگی از نوع درجه سه و حتی فراتر از اون...
فرهاد اگر این روزها زنده بود به جای جمعه ها خون جای بارون می چکه می خوند:خرداد ها خون جای بارون می چکه...

Labels:

Tuesday, January 25, 2011
Aquarius-1
دایی بزرگم(گرچه دیگه بزرگ و کوچیک نداره.دو تا دایی داشتم یکیشون فروردین فوت کرد.این یکی هم دیگه فرقی نداره بزرگه یا کوچیک چون در حال حاضر تنها دایی منه)چهار هفته س که بیمارستانه.سنی هم نداره، پنج و یک سالشه.مشکلش قند و ریه و قلبشه.دو هفته توی سی سی یو بود.دو هفته هم توی بخش.دیروز عصر با برادرم رفته بودیم ملاقاتش.حالش عالی نبود ولی خیلی بد هم نبود.امروز تشنج کرده و بردنش توی سی سی یو...با برادرم رفتیم دیدیمش امروز.سطح هوشیاریش خیلی پایینه.بیهوشه انگار.تمام خاطرات بچه گی من با این داییم گذشته.هر چی براش دستم رو تکون دادم، من رو میدید ولی عکس العملی نشون نمیداد.دکترها می گن حالش اصلا خوب نیست.اون چیزی که من دیدم هم تعریفی نداشت.
دارم خفه میشم.یخ کردم.داشتم به برادرم می گفتم توی این سه سال انقدر اتفاق افتاده که دیگه پوستم کلفت شده.ولی همش میترسم از اینکه بلایی نازل نشه.ولی الان خیلی بیقرارم...
کاری از دست من و هیچ کسی برنمیاد.فقط براش میشه دعا کرد.دعا کرد که آروم بشه و آرامش بگیره و هر اتفاقی براش خیره بیوفته.
اصلا دل و دماغ اینجا نوشتن رو نداشتم.ولی با خودم گفتم بنویسم و بخوام ازتون که براش دعا کنین.برای آرامشش دعا کنین.تصویری که امروز ازش توی سی سی یو دیدم یه لحظه از جلوی چشمم کنار نمیره...تنها و لاغر و مچاله، با موهایی بهم ریخته و دهنی نیمه باز و کلی لوله که توی دماغش بود و به دستهاش وصل بود...و چشمهایی که هی نیمه باز میشدن و هیچ احساسی از شناختن ما توش نبود و نگاهی گنگ...با حالی خراب و داغون، هرازگاهی هی نفسش تنگ میشد و تلاش میکرد نفس بکشه...هی دور خودم می گردم، هی برادرم میاد و دور و ورم می گرده ولی خود اون هم حال درستی نداره.شش روز دیگه داره برمیگرده و علاوه بر ناراحتی برگشتنش، الان مساله داییم هم اضافه شده بهش...
دایی جان، دایی عزیز من، برات همه آرامش ها رو می طلبم...
خدایا خودت کمکش کن...
دیگه نمیدونم چی بنویسم.فقط دعا و دعا و دعا برای آرامش این مرد نازنین...

Labels:

Tuesday, January 11, 2011
Capricorn-5
قسمتهایی از این پست برای خواننده های قدیمی ممکنه که تکراری باشه.توی وبلاگ قبلیم یه چیزایی در این باره نوشته بودم.
روز ولنتاین سال هفتاد و نه در حالیکه نوزده ساله بودم با یه آقایی آشنا شدم که اختلاف سنی زیادی با من داشت و یازده سال از من بزرگتر بود و ارمنی بود.با هم دوست شدیم ولی برای مدت خیلی کوتاهی.دوستیمون زود تموم شد به خاطر اختلافی که توی عقایدمون داشتیم و انتظاراتی که از دوستیمون داشتیم.دوستیمون تموم شد ولی رابطه دورا دورمون پابرجا موند.خیلی حس قوی داشت.هر موقع من مشکلی داشتم یا دلم گرفته و کلافه بودم، با اینکه از من خبر نداشت، حتما می فهمید و بهم زنگ میزد و باهام حرف میزد.یادمه یه بار مشغول کشیدن نقشه هام بودم(هنوز دانشجو بودم)زنگ زد و طبق معمول فهمید که کلافه هستم.شماره موبایلش رو که عوض شده بود رو بهم داد و من همونجوری که با راپید داشتم نقشه هام رو می کشیدم، گوشه میز نقشه کشیم شماره موبایل جدیدش رو نوشتم.خونه شون رو هم عوض کرده بودن و من شماره جدیدش رو نداشتم.خودش بود و یه مادر پیر و یه خاله و یه مادربزرگ.داشت خلبانی می خوند، دقیقترش میشد مهندسی پرواز.هر از گاهی یه زنگی میزد و از سفرهایی که رفته بود تعریف میکرد.از دوست دخترش گاهی می گفت.این آدم دریچه آشنایی من با خیلی از چیزها بود.منظورم علوم ماورا و حس و روح و انرژی و این چیزهاست.یه مدت ازش خبری نبود.یه بار به فکرم افتادم خودم بهش زنگ بزنم(من هیچ موقع بهش زنگ نمیزدم از وقتی رابطه خیلی کوتاهم باهاش تموم شده بود و همیشه اون بود که به طور عجیبی میفهمید که حالم خرابه و یا تنهام و زنگ میزد بهم)هر چی روی میزم رو نگاه کردم ازش شماره ای ندیدم.شماره ش پاک شده بود.غیبتش خیلی برام عجیب بود.گذشت و گذشت...بهمن سال هشتاد و یک توی روزنامه آگهی فوتش رو دیدم.اونم آگهی سالگردش رو!!!باورم نمی شد.اون مهندس پرواز هواپیمایی بود که بیست و سوم بهمن ماه سال هشتاد خورده بودن به کوه های لرستان و تکه پاره شدن!!!باورم نمیشد...فوت کرده بود که ازش خبری نبود...همش یادش بودم.میخواستم برای مراسم سالش برم کلیسایی که براش مراسم گرفته بودن که از شانس گندم پام رفت توی گچ و نتونستم برم.در حقیقت سالگرد تئودور من توی بیمارستان بودم و درگیر گچ پام بودم.میخواستم برم و مامانش رو ببینم که نشد.مادر پیرش رو یکی دوبار دیده بودم.میخواستم برم و بغلش کنم ولی نتونستم...میدونین پای هیچ علاقه ای در میون نبود.صرف اینکه یه انسان بود که به طرز وحشتناکی مرده بود کافی بود، حالا دوستی خیلی کوتاهمون و اینکه حس خیلی نزدیکی به من داشت بماند...تا چند سال پیش اون باکس گلی که اولین روزی که دیدمش بهم داد رو داشتم.خودش می گفت روز ولنتاین برای ما خیلی مهمه.برای همین برای من که بار اولی بود که همدیگه رو میدیدم گل آورده بود.تئودور رفت و مادر پیرش موند...من خیلی وقتها یادش میوفتم.خیلی زیاد.ازش خیلی چیز یاد گرفتم.تصور اینکه بدنش منفجر شده و تکه و پاره شده و هیچی ازش نمونده تا چند وقت کابوس من بود...من هر موقع بوی پیپ به مشامم میخوره یاد اون می افتم...روحش شاد و یادش گرامی.امیدوارم روحش اون آرامشی رو که میخواست رو به دست آورده باشه و جواب تمام سوالاتش رو گرفته باشه...
هواپیمایی که پانزده آذر هشتاد و چهار خورد به مجتمع مسکونی توحید و توش خبرنگارها بودن، خلبانش از آشنایان بود...زنش حامله بود اون موقع...پسرش الان پنج سالشه...
هواپیمایی که پارسال بیست و چهارم تیرماه میرفت به سمت ارمنستان و توی قزوین سقوط کرد، پدر یکی از دوستهام با سه تا از برادرهاش توش بودن.یکی از اقوام به همراه خانوم و پسر و خواهر خانومش هم اون تو بودن...اون ها هم جزغاله شدن و رفتن...
امسال هم که این هواپیما در نزدیکی ارومیه در حالیکه مسافرها داشتن برای پیاده شدن حاضر میشدن سقوط کرد...توی اون برف و سرما...خیلی وحشتناکه...مرگ چقدر نزدیکه...
هربار هواپیمایی سقوط می کنه من یاد همه اینها می افتم.یاد اینهایی که می شناختم و اون آدمهایی که نمی شناختم.تا چند روز حالم خرابه.آخه تا کی؟این هواپیماها تا کی میخوان قربانی بدن؟تا کی؟!!!
خیلی وحشتناکه.از کادر پروازی هواپیمایی که چند شب پیش سقوط کرد فقط یکی از مهماندارها زنده مونده بود که اونهم امروز به علت شدت جراحات وارده فوت کرد...
یک لحظه از یادشون غافل نمیشم.بازمانده هاشون...فکر کن منتظر بودن مسافرهاشون بیان...شاید توی فرودگاه منتظرشون بودن که ...
فقط دلم میخواد اونهایی که توی هواپیماها بودن چیزی نفهمیده باشن.زجری نکشیده باشن.بدنشون درد نگرفته باشه.زنده زنده نسوخته باشن...شاید قبل از سقوط سکته کرده باشن و چیزی نفهمیده باشن...
روح همشون شاد و یادشون گرامی...امیدوارم هیچ هواپیمایی هیچ جای دنیا سقوط نکنه، هیچ کشتی غرق نشه، هیچ تصادفی صورت نگیره، هیچ قطاری از ریل خارج نشه...هیچ انسانی به مرگ غیر طبیعی و سخت نمیره...

Labels:

Tuesday, November 30, 2010
Sagittarius-5

فردا قراره یه آدمی که معلوم نیست گناهکاره یا نه، اعدام بشه...فردا صبح قراره پایان این هشت سال دربه دری و معلق بودن باشه.فردا صبح قراره شهلا معلق بشه بین زمین و هوا و از این دنیا بره...
واقعا شهلا گناهکاره؟من که فکر نمی کنم.من تو جایگاهی نیستم که بگم کی گناهکاره و کی گناهکار نیست، ولی وقتی ناصر محمد خانی می گفت خودش و بچه هاش پیگیر این پرونده هستن و ایشون از طرف پدر خانومش(همون خانومشون که ایشون الان انقدر ادعای عشق و علاقه دارن نسبت بهش ولی زمان زنده بودنش، ایشون، آقای فوتبالیست معروف سرش به شهلا خانوم و برنج خوری گرم بود و حالا خانوم شناس شده برای ما) که شدیدا پیگیر این پرونده بوده و مصرانه روی اعدام و قصاص تاکیده داشته و چند وقته پیش فوت کرده، خواستار اعدام شهلا هستن، دلم میخواست خفه ش می کردم مرتیکه رو...عشق و کیفش رو کرده، حالا تقاضای اعدام داره...
امشب چه خبره تو دل شهلا...
نمی دونم اگه شهلا واقعلا قاتل نباشه و فردا دارش بزنن، کی میخواد جواب این ناحقی رو بده؟!
من فقط میدونم با کشتن کسی، امکان داره کس دیگه ای زنده بشه...مقصر اصلی رو باید مجازات کرد...
اینم لینک خبر اعدام شهلا جاهد.نمیدونم راسته یا نه.شایعاتی هست مبنی بر تکذیب این حکم که امیدوارم راست باشه...
بماند که خود اعدام خیلی وحشیانه و دور از انسانیته.مثل سنگسار و مثل خیلی قوانین بدوی دیگه ای که هنوز توی جامعه به ظاهر متمدن ما، داره هنوز اجرا میشه!
پ.ن:یاد ماجرای بهنود افتادم.پارسال بود...

Labels: