رزسفید
روزمره گیهای من
Saturday, February 26, 2011
Pisces-1
اول از همه ممنون از همدردی ها و پیغامهاتون.الهی که همیشه سالم و تندرست و شاد باشین.
توی این مراسم چند تا نکته به ذهنم رسید که البته همشون برای مخاطبین خاص هستند.هر کدوم مربوط به یه آدم خاص میشه.گفتم اینجا بنویسمشون که هواسمون جمع باشه.هممون هواسمون جمع باشه.
-داشتن شعور خیلی چیز خوبیه.وقتی یه کسی عذاداره و عزیزش رو از دست داده، هر قدر هم داره پرت و پلا می گه، خیلی خوبه که بتونیم درکش کنیم که این آدم الان حالت عادی نداره.اگه نمیتونیم تسکینش بدیم، زخمش هم نباشیم.اون موقع مطمئنا  برای اینکه معایب اخلاقی طرف رو توی سرش بکوبیم، موقع مناسبی نیست.شعور داشتن خیلی خیلی خوبه.اگر شعور نداریم، حداقل اداش رو دربیاریم و در مواقع خاص دهنمون رو ببندیم و هیچی نگیم!!!
-تا وقتی یه کسی هست، باید قدرش رو دونست، وقتی که رفت و مرد دیگه هیچ فایده ای نداره.هر قدر خودت رو به در و دیوار بکوبی و عر بزنی، هیچ فایده ای نداره.اون آدم دیگه بر نمی گرده.اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد...هیچ وقت نمیاد...هیچ وقت...
-وقتی دستت برای بقیه رو باشه، هرچقدر هم ظارهرسازی کنی هیچ فایده ای نداره و بقیه اون چهره بدون نقابت رو می بینن.
-زندگی خیلی خیلی ارزشمندتر و کوتاه تر از اونیه که هی به خودمون و دیگران غم و انده تزریق کنیم و صرف چیزهای بیخودی بکنیمش!!!(رو نوشت اصلی به خودم)
-وقتی یکی ناراحته، خیلی خوب و بجاست که اگه یه درصد، فقط یه درصد، فکر کنیم که ممکنه اون آدم در اصل از دست من نوعی ناراحته باشه که لب و لوچه ش آویزوونه!
چند تا نکته دیگه هم بود که این چند روزه همش یادم بود که بیام و اینجا بنویسم ولی الان یادم نمیاد و باید برم.شاید بعدا نوشتمشون.(البته اگه یادم بیان!)

Labels:

Sunday, November 21, 2010
Scorpio-10
امروز ظهر توی دانشگاه یهو تصمیم برآن شد که برگردیم تهران و دوتا کلاس آخر رو نمونیم.نه که فکر کنین درسمون رو نخونده بودیم ها، نه خیر.من که خودم دیشب تا ساعت دو داشتم با اون داستان غم انگیز آنتوان چخوف سر و کله میزدم و حسابی خونده بودمش، تصمیممون برای تهران اومدن به این دلیل بود که بالاخره ما دانشجوییم و خوبه که از قابلیتهای غیبت و حب جیم استفاده کنیم.به همراه دو تن از دوستان عزیز حرکت کردیم به سمت تهران.خونه که رسیدم، صورتم رو شستم و کتاب سلطانه رو گرفتم دستم و رفتم زیر لحاف(راجع به این کتاب سلطانه کلی حرف دارم بزنم.دفعه دومه که دارم میخونمش.بعدا میام و درباره ش می نویسم).کم کم چشمم گرم شد و نفهمیدم چی شد که خوابم برد(تو بگو بیهوش شدم)یهو با صدای زنگ موبایلم از جا پریدم.همه چیز رو قاطی کرده بودم و نمیدونستم کی هستش و من کجام و امروز چند شنبه س و شبه یا روزه؟حالا هی بگرد دنبال موبایل، مگه پیداش می کردم.خلاصه از توی کیفم پیداش کردم.البته بعد از اینکه همه کیفم رو ریختم بیرون.چشمم به آسمون افتاد که از لای پرده معلوم بود.نمیتونستم تشخیص بدم صبح زوده یا دم غروب.خلاصه اینجوری نتیجه گیری کردم که الان صبحه و من قرار بوده برم دانشگاه و خواب موندم و هوا هم کم کم داره روشن میشه و دوستم زنگ زده که ببینه من چرا نرفتم!!!خلاصه تلفن رو جواب دادم.دوستم داشت با هیجان یه اتفاقی رو تعریف می کرد و من مبهوت و منگ بودم.وقتی گفت رزی چته چرا انقدر منگی؟تا اومدم جواب بدم گفت آره خواب بودم که موبایلم زنگ زد و من از خواب پریدم و نمیدونستم کی هستش و خلاصه با خودم فکر کردم لابد صبحه و خواب موندم و تو زنگ زدی ببینی چرا نیومدم دانشگاه!!!و به تعریف کردن بقیه ماجرا پرداخت!!!
فکر کن، هم من و هم اون به یه چیزی فکر کرده بودیم تقریبا با پنج-شش دقیقه تفاوت زمانی!!!
داشتم فکر می کردم چقدر توی دنیا از این اتفاقات همزمان میوفته و آدمهایی از سرتاسر زمین اتفاقها و احساسات مشابهی رو همزمان تجربه می کنن؟!یاد حرفهای اون پسر مسیحی توی فیلم دموکراسی در روز روشن افتادم(که نقشش رو نیما شاهرخ شاهی بازی می کرد) که از روی کتاب مقدس میخوند که وقتی دو نفر روی زمین یک آرزوی یکسانی داشته باشن، حتما به اون آرزو میرسن.حالا واقعا میشه دو نفر در مورد یک آرزو یک خواسته کاملا یکسان داشته باشن؟بدون هیچ مغایرتی؟اگه شدنیه، قرار گرفتن این دوتا آدم در کنار هم برای آرزو کردن چقدر امکان پذیره؟!
پ.ن:درباره اون یکی وبلاگ بگم که یه پست نوشتم ولی نصفه س و پابلیشش نکردم.نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم.انگاری دستم خشک شده.حالم خوبه.مرسی دوستهای گلم.هر موقع اونجا نوشتم حتما بهتون خبر میدم.میدونم کارم خیلی بده که نصفه گذاشتم ولی خوب واقعا اصلا نوشتنم نمیاد که اونجا بنویسم.چون نمیخوام عجله ای و سمبل کاری بنویسم.میخوام دقیق بنویسم که متاسفانه الان نمیتونم!!!

Labels:

Sunday, September 19, 2010
Virgo-13
بله دوستان بالاخره خونه ما هم ای دی اس ای دار شد!
اول جواب چند تا سوال رو بدم بعدش ببینم چی پیش میاد و شاید یه سرکی به دلکم زدم و یه چیزکی ازش نوشتم.
اول از همه درباره گیاهخوار شدنم:فکر کنم یه پستی درباره ش گذاشته بودم که نمی دونم کجاست و آیا واقعا وجود داره یا توی فکر و خیالات منه.حالا از اول می گم که چی شد که من دو ساله گیاهخوارم.البته یه ذره بیشتر از دوساله.من از بچگی گوشت زیاد دوست نداشتم.مرغ که اصلا نگووو، ماهی...پیف پیف پیف!البته می خوردم ها ولی خوب مورد علاقه م نبود.بابام هم یه مدتی وقتی جوون بود گیاهخوار بود.من یه همکاری داشتم که البته الان شده یکی از بهترین دوستهام.اون خودش و خونواده ش گیاهخوار بودن.دیدن اون و شنیدن صحبتهای یه آقایی که متاسفانه الان اسمش رو یادم نیست، باعث شد به گوشت نخوردن فکر کنم.اول قرار شد یه مدت گوشت نخورم تا ببینم چی میشه.یه مدت نخوردم و هیچ مشکلی برام به وجود نیومد و همه چیز خوب و اوکی بود.صبحها خیلی راحت تر و سبک تر بیدار میشدم.خشمم خیلی کمتر و قابل کنترل تر بود.(قابل توجه دوستان عزیز که من اون موقع که تصمیم گرفتم گیاهخوار بشم خیلی تحت فشار و ناراحتی روحی بودم و لبریز از خشم و اندوه به خاطر رابطه طولانی مدت عاطفیم که اون موقع فکر می کردم خودم گند زدم بهش و خرابش کردم!!!)کلا یه جورایی لطیف تر شدم.سسل هم همزمان با من گیاهخوار شد و من اثر فوق العاده ش رو روی اون کاملا دیدم.اون آدمی که یهو جوش می آورد و عصبانی میشد تبدیل به یه آدم آروم شده بود.خشمش خیلی کمتر شده بود و کلا خیلی ملایمتر شده بود.
برای غذا خوردن هم هیچ مشکلی وجود نداره.فروشگاههای مخصوص گیاهخوارها هست که حتی سوسیس و کالباس و استیک گیاهی هم دارن.جایگزین گوشت سفید هم دارن.غذاهای آماده هم دارن که به نظرم خوب هستن.یکی از این فروشگاههایی که من ازش خرید می کنم گوینداست(نشانی: خیابان كلاهدوز (دولت) اختیاریه جنوبی، پلاك 24 تلفن: 22584621ساعات كار: همه روزه به غیر از جمعه ها از ساعت 9 تا 21.شما می توانید كلیه محصولات خود را با یك تلفن از طریق پیك در محل دریافت نمائید.)
همه غذاها رو هم میشه درست کرد.می تونین برای اعضای خونواده با گوشت درست کنین و برای خودتون بدون گوشت.واقعا قورمه سبزی بدون گوشت هیچ فرقی با قورمه سبزی با گوشت نداره.الان که پخت و پز خونه مون به عهده منه، منم بقیه رو گیاهخوار کردم به بهانه سن و سال و کلسترول و فشار خون و این حرفها.البته هفته ای یک یا دوبار برای مامان و بابا ماهی درست می کنم و گاهی هم گوشت قرمز توی غذاها میریزم.
ساندویچ هایی که درست می کنم برای غذی دانشگاه هم طیف وسیعی داره:از کوکو سبزی بگیر و برو تا انواع اسنک ها و سبزیجات و ترکیب پنیر با سبزیهای خشک مختلف.واقعا گیاهخواری هیچ محدودیتی ایجاد نمی کنه برای غذا خوردن.یعنی من که توی رستوران هم مشکلی با این قضیه ندارم.رستورانهای گیاهخواری هم وجود دارن که من اغلب رستوران گیاهی خانه هنرمندان میرم(توی این پست لینک این رستوران هست) که توی خانه هنرمندانه و امروز غروب هم جاتون خالی با دو تا دوست عزیز اونجا بودیم!
تازه یه باری یه مطلبی می خوندم که توش از زبان زرتشت نوشته بود حیواناتی که شیرده هستند رو نکشید و نخورید!
فقط بگم که اگر برای لاغر شدن میخواهین گیاهخوار بشین هرگز این اشتباه رو مرتکب نشین.چون گیاهخواری اصلا باعث لاغری نمیشه و حتی شاید اضافه وزن هم بیاره.یعنی برای من که اینجوری بود.چون پروتئین که سوخت و ساز بدن رو بالا میبره در گوشت خیلی زیاده و وقتی گوشت نمیخوری میزانش توی بدن کم میشه و باعث اضافه وزن میشه.هر چند راههای دیگه ای برای جبرانش هست مثل ورزش و ...در مورد من انقدر اثرات روح و روانی که گیاهخواری روی من داشته زیاد بوده که کیلوهای اضافه رو به جون خریدم و دارم یه جور دیگه ای از بین میبرمشون.(داروی هورمونی دارم میخورم و پیاده روی می کنم.)
جالبه که دو تا خواستگار داشتم که اونها هم گیاهخوار بودن!!!
خورشید جان درباره معماری داخلی پرسیده بودی:به نظرم بهترین راه برات اینه که توی کلاسهای آزاد کوتاه مدت که توی دانشگاهها برگزار میشه، شرکت کنی.به نظرم بهترینشون مال دانشگاه شهید بهشتی و جهاد دانشگاهی هستن.دوره هاشون حدودا دوساله هستش.بعد از گذروندن بهت گواهینامه میدن که بتونی باهاش کار کنی.من چند تا از دوستهام این کلاسها رو رفتن و کارهاشون رو که دیدم خیلی خوب بود.البته کلی هم ازت کار می کشن و به قول معروف باید دل به کار بدی حسااابی.شماره دانشگاه شهید بهشتی رو می تونی از 118 بگیری و آگهی کلاسهاشون هم معمولا توی روزنامه ها چاپ میشه(مخصوصا همشهری)و این سایت جهاد دانشگاهی.البته موسسه فنی تهران هم این دوره ها رو داره که من اطلاعات زیادی درباره ش ندارم و فقط میدونم هزینه ش خیلی بیشتر از این دو جا هستش.موسسات خصوصی هم هستن که این دوره ها رو میذارن که من متاسفانه اطلاعاتی راجع بهشون ندارم.
فرانک جان ایمیلی که دنبالش می گردی رو پیدا نکردم.کل 418 تا کامنت تایید نشده ای رو که داشتم رو گشتم و پیداش نکردم.جالبه که توی لیست اونهایی که وبلاگ خصوصیم رو می خونن هم نبود.ایمیلت به نظرم خیلی آشناست.ولی هرچی گشتم پیداش نکردم.تو تا حالا وبلاگ خصوصی من رو خوندی؟اگه آره پس چرا ایمیلت توی دعوت شده ها نیست؟من 116 تا خواننده دارم توی اون وبلاگم.ولی تو چرا توشون نبودی؟!
می گما انگاری دارن فیلم های قدیمی رو تک سانس توی سینماها اکران می کنن.پاتال حالا هم انگاری هامون.یادمه اون موقع که هامون اکران شده بود من رو نبردن.گفتن به دردت نمیخوره.منم چند سال بعد که راهنمایی می رفتم از ویدیو کلوپ گرفتم و دیدمش.خسروی عزیز من...حالا هم که دوباره اکران شده.بانو هم اکران شده؟!آره؟اجاره نشین ها؟!درسته این خبر یا من خبر اشتباه خوندم؟!
سوالی بوده که جا انداخته باشم؟!
راستی کلاسهای دانشگاه این هفته کنسل شدن و از هفته دیگه شروع میشن.خیلی حاااال داد و چسبید!!!
یه چیز دیگه:دخترک این پست رو پنجشنبه توی مهمونی دومی که رفتم دیدم.من روی یه مبل تکی نشسته بودم که اومد پیشم و بهم نگاه کرد و خودش رو توی بغلم جا کرد و گفت:شیک و پیک کردی!!!موهات رو هم کوتاه کردی؟بهش می گم نه.فقط جلوی موهام رو کوتاه کردم.می گه پشتش رو ببینم.پشتم رو کردم و موهام رو دیده و می گه آره، ولی جلوی موهات رو که کوتاه کردی انقدر عوض شدی که انگاری همه موهات رو کوتاه کردی.بعد میگه اینا گوشواره س یا النگو؟!!!می گم گوشواره.میگه پس چرا انقدر بزرگه؟یه وقت دستت نره توش و گوشت سوراخ بشه!رفتی خونه زودی درشون بیار.بعد دوباره نگاهم می کنه و می گه لاغر شدی؟می گم آره یه ذره.می گه نه از یه ذره بیشتره.خیلی فرق کردی.هم موهات هم گوشواره هات و هم لاغر شدی.خبریه؟!!!می گم نه مثلا چه خبری؟!حالا خوب شدم یا بد؟!می گه خوب شدی.خوشگل شدی!!!بعدش هم هی میرفت و میومد و توی گوشم میخوند خوشگل خانوم، چشم عسلی!!!بهش می گم میدونی عسلی یعنی چی؟می گه آره.می گم چشمهام من که عسلی نیست.می گه میدونم ولی یه لنز بذاری چشمهات عسلی میشه!!!
یعنی کف کردم بچه چهار سال و نیمه و این همه زبون؟!!!
پ.ن:نسترن جووووونم بوووووووووس.مرسی عزیزم.مواظب خودت باش و گوود لاک!
ماریلا خوبی؟خبری ازت نیست هااا.رفتی حاجی حاجی مکه.یادتم دختر جان!

Labels:

Wednesday, September 15, 2010
Virgo-9
خب بالاخره لاست رو تا آخرش دیدم و همین چند دقیقه پیش آخرین اپییزود سیزن ششم رو هم دیدم.پنج تا سیزن قبلی رو خیلی وقت پیش دیده بودم.سیزن شش هم مدتها دستم بود ولی ندیده بودمش.از هفته پیش شروع کردم دیدنش.مثل اوایلش برام جذابیت نداشت ولی تا یه اندازه ای جذاب بود.جالب اینجاست که تا دوباره شروع کردم دیدن سریال لاست، دوباره خواب دیدن های کاراکترهای لاست شروع شد.احتمالا من خیلی جوگیر هستم.چون سری قبل هم که میدیدمش همش خواب جک و کیت و ساویر و لاک و ... میدیدم.البته بیشتر توی زمان حال.مثلا یه بار خواب دیدم لاک داره با یکی از همکارها از آسانسور پیاده میشه و کلیر هم جلوی پله های شرکت، درد زایمانش گرفته و جک و کیت دارن کمکش می کنن که آرون رو به دنیا بیاره!!!
یه دی وی دی ازش مونده بود که می خواستم فردا ببینم.ولی سرشب یه موضوع مسخره پیش اومد که حالم رو بی هیچ دلیلی به هم ریخت.اونقدر که فقط تونستم روی تخت دراز بکشم و زل بزنم به سقف.خیلی حال عجیبی بود.یه بار دیگه هم اینجوری شده بودم.انقدر بی رمق میشم که حتی نمی تونم حرف بزنم.وقتی مامانم اومد و صدام کرد، تمام انرژیم رو جمع کردم تا جواش رو بدم.صدایی که از گلوم در اومد وحشتناک گرفته بود!!!
خلاصه یه ذره که دراز کشیدم و هی با خودم حرف زدم و تجزیه و تحلیل کردم و به خودم گفتم امشب که بخوابی و فردا صبح بشه اثرش از بین که نمیره ولی کمرنگ میشه و انقدر اذیتت نمی کنه در همین حال این دی وی دی آخر رو گذاشتم تا ببینمش و حواسم از اون موضوع پرت بشه.چون به نظرم خیلی بی دلیل بود ناراحتیم.ولی نمیدونم چرا حالم انقدر بد شده بود.می لرزیدم وحشتناک.خلاصه نشستم و این دی وی دی آخر رو دیدم.یه قسمتهایی از سیزن شش رو خیلی دوست دارم.اونجاهایی که به آدمها و اعمالشون و حرفهایی که زدن و کارها و کمکهایی که به همدیگه کردن رو می گم.خیلی جالب بود برام.برای لو نرفتن بیشتر، دیگه چیزی نمیگم!
دوباره موسم بی خوابیهای شبانه من اومده.هر سال اواخر تابستون اینجوری میشم.البته اواخر تابستون معمولا یه حمله فلج کننده میگرن هم به مدت طولانی بهم دست میداد.که امسال گوشش کر، چشمش کور، دندش نرم، ازش خبری نیست.با این بی خوابی ها چه کنم؟با این بیخوابیها و کلاسهای دانشگاهی که از هفته دیگه شروع میشه و درسهای سنگینی که این ترم دارم؟!
راستی کتاب مثل آب برای شکلات رو هم تموم کردم.بامزه بود.دوسش داشتم.منتهی یه سوالی برام پیش اومده:چرا همه کتابها و فیلمها و مسائل دنیا و تلاشهای آدمیزاد برای رسیدن به یه انسان دیگه هستش؟یعنی همه جا موضوع عشق و علشقی در میونه.توی یه جمعی هم اگه هر بحثی بشه، حتی اگه از اورانیوم غنی شده هم صحبت بشه، آخر بحث یا به عشق و عاشقی و تفاوت زنها و مردها و این جور بحثها کشیده میشه یا به بحثهای رختخوابی؟!
من منکر هیچ کدومشون نیستم.قبولشون دارم و لذت هم می برم ازشون و توی این بحثها خودم هم شرکت می کنم.ولی برام واقعا سواله که آیا تمام مسائل زندگی حول این دوتا موضوع می گرده؟!چی توی وجود خودمون کمه که دنبالش توی وجود یکی دیگه می گردیم و میخوایم اون بهمون ببخشتش؟!
اگه جنس مخالف و س ک س رو ازمون بگیرن، اون وقت چیکار می کنیم؟راجع به چی حرف میزنیم؟برای چی تلاش می کنیم؟!هاااان؟یکی جواب من رو بده!!!
پ.ن:هر کی خواست جواب سوال بالا رو بده، لطفا جواب این سوالم رو هم بده که چرا بعد از دو هفته هنوز نیومدن این ای دی اس ال خونه ما رو وصل کنن؟!ممنون میشم!

Labels:

Wednesday, June 9, 2010
Gemini-7
خب، من بالاخره دیروز ماشینم رو از چنگال دژخیمان درآوردم.کریم آقا(اسم ماشینمه)یک هفته توی پارکینگ بود.از اونجایی که جریانات تحویل ماشین طولانی هستش، اینجا مینویسمش تا اگه خدایی نکرده یه بنده خدایی مثل من گرفتار شد و ماشینش رو بردن پارکینگ، بدونه از کجا باید شروع کنه و تا کجا باید بره تا ماشینش رو تحویل بگیره.این شما و این پروسه تحویل ماشین از وقتی میبرنش با جرثقیل تو پارکینگ تا وقتی که تحویلتون بدنش!
وقتی ماشینمون رو میبرن توی پارکینگ باید چیکار کنیم؟!
من خلاصه شده ش رو می گم و ازحاشیه و اتفاقهایی که برام افتاد فاکتور میگیرم.
اول از همه زنگ میزنین پلیس صد و ده و اعلام می کنین ماشینتون توی کدوم محدوده پارک بوده.بعد بهتون یه شماره میدن که مربوط میشه به پلیس اون محله.به پلیس محله که زنگ بزنین، شماره ماشینتون رو میگین.بهتون اعلام می کنن که ماشینتون توی کدوم پارکینگه و علت توقیف ماشین چی بوده.(علت توقیف ماشین من، توقف در محل ممنوعه بوده)
بعدش میرین اون پارکینگی که ماشینتون توشه و سوییچ رو تحویل میدین و رسید دریافت می کنین.حالا باید برین مدارک لازم رو تهیه کنین تا بتونین ماشین رو از پارکینگ دربیارین.مدارک لازم عبارتند از برگه عدم خلافی، سند ماشین، شناسنامه مالک، گواهینامه راننده، بیمه شخص ثالث، برگه پرداخت عوارض شهرداری ماشین، پرداخت هزینه جرثقیل که ماشین رو برده پارکینگ و پرداخت هزینه پارکینگ!
برای گرفتن خلافی میرین پلیس 10+ و با دادن کارت ماشین و 1200 تومن، بهتون خلافی میدن.خلافی ماشین من تخیلی اومده بود.(نزدیک نهصد هزار تومان).همونجا اعتراض می کنین و یه پولی هم دوباره باید بدین.(من برای اعتراض درباره 54 مورد خلافی، 6600تومن دادم)بعد از دوساعت خلافی رو میرین دوباره از پلیس 10+و پرداخت 1200 تومن میگیرن.(خلافی من بعد از اعتراض شده بود ششصد هزار تومن)حالا اگه بازم اعتراض داشته باشین باید برین شورای حل اختلاف و اعتراض بدین.من چون ماشینم رو دم محل کارم برده بودن پارکینگ و محل کارم توی مرکز شهره، برای حل اختلاف رفتم شورای حل اختلاف توی خیابون بهارشیراز.اونجا شونصد تا مدرک میخوان ازت(شناسنامه، کارت ماشین، برگه خلافی، گواهینامه)بعد هی باید از این طبقه بری اون طبقه و از اون اتاق به این اتاق.چند تومن هم باید به عناوین مختلف پول بدی.آخرش میرسی به چندتا خانم که با چادر نشستن کنار هم و دارن قرآن میخونن.برگه خلافی رو نشونشون میدی و اونها همینجوری الکی هرکدوم رو دوست داشته باشن برات کم می کنن، بعد با یه نامه و چند تا کاغذ دیگه برات میذارن توی پاکت و پاکت رو مهر و موم می کنن و میگن حالا برو منطقه راهنمایی رانندگی 21 توی تهرانسر!!!
میری اونجا و مدارکت رو تحویل میدی.بهت میگن دوساعت دیگه دوباره از پلیس 10+ خلافی بگیر تا ببینی چقدرش کم شده و البته برای خلافی های بالای سیصد هزار تومن، گواهینامه راننده رو به عنوان ضمانت پرداخت، ضبط می کنن.اون وقت باید ظرف یک هفته بری خلافیت رو پرداخت کنی و بری خیابون آزادی، تقاطع رودکی، اداره راهنمایی و رانندگی گواهینامه ت رو بگیری.
برای اینکه بفهمین خلافیتون چقدره، می تونین اون شماره طولانی رو که پشت کارت ماشین نوشته رو به 30005151 اس ام اس کنین تا بفمین خلافیتون چقدره.
خلاصه خلافی من رسید به سیصد هزار تومن و البته دیگه نمیشه اعتراض داد روش.
دیروز از صبح کفش آهنی پوشیدم و رفتم دنبال بقیه کارهای باقی مونده.صبح رفتم شهرداری منطقه (همونجایی که زندگی می کنین و شماره پلاک ماشینتون هم مربوط به همون منطقه هستش)من رفتم شهرداری منطقه یک که توی تجریشه.قبلا از همونجا میشد عوارض شهرداری ماشین رو پرداخت کرد.ولی الان مدلش عوض شده.هر شهرداری چند تا دفتر الکترونیک داره که برای پرداخت عوارض بری اونجا که نزدیکترینشون به تجریش، توی باغ فردوس بود.میری اونجا و کارت و سند ماشین رو میدی و علاوه بر مبلغ عوارض باید 2500 تومن بابت تشکیل پرونده کامپیوتری پرداخت کنی.با زدن شماره ماشین توی کامپیوتر بهتون میگن که چند سال عوارض پرداخت نکردین.مبلغ عوارض رو هم جرینگی همونجا تقدیم می کنین.
من بعدش رفتم بانک ملی و سیصد و دوهزار تومن بی زبون رو ریختم به حساب، برای خلافی ماشین!بعدش رفتم خیابون آزادی تقاطع رودکی، اداره راهنمایی رانندگی که گواهینامه م رو بگیرم.اونجا دم در ورودی خواهران و برادران داره.توی کانکس خواهران باید موبایلت رو خاموش کنی و تحویل بدی و در ازاش یه شماره بگیری.آرایشت رو باید پاک کنی و موهات رو باید بکنی توی روسری!به من گفت رژت رو کمرنگ کن که من پاکش کردم.بعد گفت خط چشمت رو هم پاک کن!منم گفتم نمیشه، این تتو هستش!در حالیکه واقعا نبود.(صبح توی بانک یه خانومه ازم پرسید ببخشید خط چشمتون تتو هستش؟گفتم نه!گفت آخه خیلی مرتب و قشنگه!!!البته چند بار دیگه هم چند نفر دیگه بهم گفته بودن و من به این قضیه عادت کردم دیگه!بهش گفتم تتو نیست و مداده)خلاصه اون خانومه توی کانکس راهنمایی و رانندگی باورش شد که خط چشم، سورمه ای دودی من تتو هستش!
بعد میری تو و مدارکت رو تحویل میدی(یعنی رسید گواهینامه و خلافی پرداخت شده)بعد وایمیستی تا صدات بزنن و گواهینامه ت رو بهت پس بدن!
بعدش میای و موبایلت رو پس میگیری و میای بیرون و میری سمت آزادی، یادگار، تا برسی به اداره ترخیص.اونجا هم نمیذارن موبایلت رو ببری تو.در نتیجه موبایلت رو میدی به همراهت و با کلی مدارک میری تو.اونجا باید از همه مدارکت(کارت بیمه، خلافی، شناسنامه، گواهی نامه، کارت ملی و ...)کپی بگیری و فرم پر کنی.نوبت بگیری و منتظر بشی تا صدات بزنن.بعد که صدات زدن مدارکت رو تحویل بدی.اونجا چک می کنن که حتما خودت صاحب مدارک باشی.مثلا از من شماره شناسنامه م رو پرسید.بعدش ماه تولدم رو پرسید که من گفتم ماه هفت.گفت کی؟گفتم مهر ماه!بعد دیدم با تعجب به من و مدارکم نگاه می کنه.یهو گفتم نه نه ماه تولدم شهریوره!جناب سروان پرسید بالاخره مهر یا شهریور؟گفتم اصلش مهره ولی توی شناسنامه شهریوره!ایشون هم با لبخند گفتن:خانومها همه تاریخها رو حفظن، شک کردم که چطور شما ماه تولد خودت رو یادت رفته!!!
خلاصه بعد از کلی کاغذ بازی و هی این باجه و اون باجه، در مرحله آخر میری و پول جرثقیل رو پرداخت می کنی و برگه ترخیص رو میگری و میری سمت پارکینگ که ماشینت رو دربیاری.توی پارکینگ هزینه پارکینگ رو جرینگی پرداخت می کنی و انعام هم میدی و برگه ترخیص رو نشونشون میدی و میای بیرون!!!
کار من برای این یک هفته طول کشید که دنبال کم کردن خلافیم بودم و چون خورد به تعطیلی یه ذره طول کشید.
میخواستم یه چیزهای دیگه هم بنویسم که الان آقای رییس اعظم که خارج از کشوره، زنگ زد و یه ذره جروبحث کردیم درباره ایمیلی که باید دیروز براش میزدم و نرسیده دستش و امروز صبح هم فرستادم و باز نرسیده و ...برگشته به من میگه اگه ایمیل فرستاده باشین هم نرسیده!اگه فرستاده باشین!!!بعدش هم برگشته میگه اگه نمیخواین کار انجام بدین، بگین که من روتون حساب نکنم و...اون موقعهایی که تا نصف شب اینجا بودم رو یادش نیست...همه اون تعطیلیهایی که پای این کار مسخره گذاشتم رو یادش نیست...اینکه شش ماهه حقوق نداده رو یادش نیست...اه اه اه
فعلا اعصابم به هم ریخته.ادامه پستم رو توی یه پست دیگه می نویسم.فعلا روانم خط خطی شده!!
پ.ن:دستم دیشب چسبید به ماهیتابه و جزغاله شد.تا صبح از دردش نخوابیدم.ای داااااد

Labels:

Monday, June 7, 2010
Gemini-6
تمام مطالبی که توی این پست نوشته شده، عقاید شخصی خودمه که بر اساس اتفاقهای زندگی خودم تفسیرشون کردم و به نتیجه رسیدم.این مال زندگی منه و هیچ کس اجباری در پذیرشش نداره.اینا فقط نظریاته خودمه درباره زندگی خودم!
چند وقته خیلی فکر می کنم.یعنی واقعا فکر می کنم و مثل خیلی وقتها غرق در خاطرات و فکرهای مزخرف و بیهوده نمیشم.یکی از مواردی که خیلی بهش فکر می کنم اینه که هر چیزی که توی زندگی اتفاق میوفته حتما باید یه پیامی داشته باشه که اتفاق میوفته.خیلی فکر کردم و اتفاقاتی که توی زندگیم افتادن و برام پررنگ هستن رو بررسی کردم.از این که تا برادرم به دنیا اومد مامانم مریض شد و رفت بیمارستان و من پنج ساله از همون موقع مواظب برادرم بودم بگیر و برو تااتفاقی که توی رابطه من و سسل افتاد و اون رابطه خوب با اون مدل بودنش تموم شد و بیشتر از همه به سکته کردن مامانم!و این اواخر هم به اون جریانی که بانک از حسابم پول برداشت کرده بود و جریان اینکه ماشینم رو بردن پارکینگ.
خیلی فکر کردم که چرا یه سری اتفاقات پشت سرهم میوفتن.اونم درست موقعی که اصلا اوضاعت مناسب نیست.مثلا الان که من چند ماهه حقوق نگرفتم و از جیب خوردم، همش داره برام اتفاقهایی میوفته که بار مالی داره.
خیلی نکات رو فهمیدم درباره خودم و زندگیم و اینکه چرا بعضی اتفاقها توی زندگیم افتادن.میدونین وقتی یه چیزی رو باید بفهمی و درکش کنی، مادامی که نفهمی اتفاقهای مختلفی می افتن که باعث بشن تو اون نکته رو بفهمی.یا وقتی قرار باشه یه کاری رو انجام بدی، انقدر اتفاقهای مختلف می افتن تا تو اون کار رو انجام بدی.پس بهتره حواسمون رو جمع کنیم و زود نکته رو بگیریم تا مجبور نشیم برای یاد گرفتنش هی تاوان پس بدیم.به زبون ساده تر، انجامش بده قبل از اینکه مجبورت کنن انجامش بدی!
یه سری چیزها هست که می تونه نشونه باشه.توی زندگی من خیلی اتفاق افتاده.و متاسفانه خیلی وقتها نشونه ها رو جدی نگرفتم و البته تاوان بدی هم براشون پس دادم.مثلا روزی که ماشینم رو با جرثقیل بردن پارکینگ، من صبح که بیدار شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید خلافی ماشینم بود، بدون هیچ پیش زمینه قبلی.اون روز صبح با خودم گفتم برم و خلافی بگیرم و ببینم چقدر اومده.بعدش که داشتم میومدم شرکت، توی راه، پشت چراغ قرمز، یه جرثقیل جلوم بود که یه ماشین رو بکسول کرده بود.به ماشینه نگاه کردم و دیدم سالمه.با خودم گفتم احتمالا دارن میبرنش پارکینگ.بعد با خودم گفتم یعنی اینایی که ماشینشون رو می برن پارکینگ، وقتی میان و میبینن ماشین نیست، چه جوری می فهمن ماشین رو دزد نبرده و منتقلش کردن به پارکینگ.بعد چه حالی بهشون دست میده وقتی ماشین نیست؟!
اون روز همه اینها از ذهنم دائم می گذشت و عصر...وقتی اومدم دیدم ماشینم نیست.هم اون حال رو تجربه کردم و هم دیدم چه چه جوری میشه فهمید ماشین کجاست.همون روز هم خلافیم رو گرفتم و ...
این فکرهایی که از صبح توی ذهنم بودن، می تونستن یه نشونه و هشدار باشن که من جدیشون نگرفتم و رفتم ماشینم رو جایی که همیشه پارک میکردم پارک نکردم و برای اولین بار ماشینم رو یه جایی پارک کردم که با جرثقیل ببرنش!!!
بارها همچین اتفاقاتی افتاده تا یه ذره یاد گرفتم چیکار باید بکنم.البته هنوز خیلی جا داره.ولی فهمیدم که زندگی پر از هشدار و نشانه است.هی میخواد یه چیزی یادت بده و تا یاد نگیری ولت نمی کنه.این رو مطمئنم.
یه چیز دیگه رو هم فهمیدم.وقتی یه چیزی توی زندگی نیست و هرچی زور میزنی و بهش نمیرسی، باید ببینی کجای زندگی اون رو دریغ کردی.حتما یه جایی دریغش کردی که الان نداریش و احیانا داری دنبالش میدوی.
بهتره آدم با خودش رو راست باشه.هرچقدر جلوی دیگران نقاب داری بهتره با خودت روراست باشی.این کاریه که من با خودم کردم.خودم رو دیدم.بدون نقاب.خیلی دردناک بود.البته هنوز نتونستم کامل ببینم خودم رو.ولی همین قدر هم که دیدم خیلی دردناک بود.علت خیلی اتفاقهایی که توی زندگیم افتاد رو دیدم.
میدونی، قانون سوم نیوتن که میگه هر عملی عکس العملی داره به طور کاملا جدی توی زندگی جریان داره.من بهش ایمان دارم.این رو توی زندگی خودم دیدم و لمسش کردم.
یه نکته دیگه اینه که جایگاهی که یه کار رو انجام میدی خیلی مهمه.یعنی دلیل واقعی انجام اون کار چیه؟شاید ظاهرا یه کاری رو داری انجام میدی و کار خیری هستش.ولی وقتی خوب به خودت دقیق میشی، میبینی اون کار رو برای این انجام دادی که بقیه بگن وااای عجب آدم خوبی هستی که این کار رو انجام دادی و به این ترتیب یک سری از حسهات مثل حس با ارزش بودنت، ارضا میشه.این رو فهمیدم جایگاه انجام دادن کارها خیلی مهمه.مهم نیست نقاب اون کارت چیه و بقیه چه برداشتی می کنن.مهم جایگاه واقعی اون کارت هستش که شاید جز خودت کسی ازش خبر نداشته باشه.ولی جایگاه واقعی انجام اون کاره که کمکت میکنه به خواسته ت و هدفت برسی، نه اون نقاب و چیزی که دیگران از انجام اون کارت می بینن!
یه چیز دیگه ای که به عینه توی زندگیم دیدم، اثر کلماته.باری که کلمات داره برام غیرقابل انکاره.اونهایی که خیلی وقته وبلاگ من رو میخونن، شاید یادشون باشه توی وبلاگ قبلیم حدود چهار سال پیش یه پست نوشتم راجع به جادوی کلمات و افکار توی زندگیمون(که مربوط میشد به یه آقایی که من باهاش تلفنی صحبت میکردم و تجسمی که از سسل داشتم و بعد از چند سال سسل اومد توی زندگی من، با همون مشخصاتی که من همش میگفتم).من توی اون پست یه چیزی رو که در این باره تجربه کرده بودم رو نوشته بودم.
میدونی من اعتقاد دارم وقتی یه آدمی اضافه وزن داره، خودش بهتر از هر کس دیگه ای میدونه چه جوری میتونه اضافه وزنش رو از بین ببره.بهترین دکتر و مشاور در این زمینه خود آدمه.چون هیچ کسی بهتر از خود آدم با سیستم بدنیش آشنایی نداره.حالا اگه اون ادم دنبال کم کردن وزنش نمیره اون دیگه بحثش جداست و به فراخی یه ناحیه ای از بدن مربوط میشه!در این زمینه هایی که گفتم هم معتقدم هر آدمی خودش بهتر از هر کسی میتونه بفهمه اتفاقهای زندگیش به چه سمتی پیش میرن و معنی هر کدومشون چیه.به شرط اینکه واقعا و از ته دل بخوای ببینیشون و با خودت بدون نقاب باشی.
نمیدنم با اینهمه چرا یه وقتهایی یادم میره و برخلاف این نکات عمل می کنم و فکر می کنم.نوشتن این پست شاید بیشتر از همه تلنگری بود برای خودم.
بازم میگم اینها فقط تجربیات خودمه بر اساس اتفاقهای زندگیم و نتیجه گیریهای خودم که البته با کمک یه دوستی که من رو چند ساله میشناسه(شاید یه جورایی بهتر از خودم) و کتابهایی که خوندم و کلاسهایی که رفتم بهشون رسیدم و البته هنوز خیلی خیلی راه دارم.
پ.ن:ماشین رو هنوز از پارکینگ درنیاوردم.تازه گواهینامه م رو هم به عنوان ضمانت پرداخت جریمه، پیوست کردن.برای جریمه های بالای سیصد هزار تومن، یا گواهینامه یا کارت ماشین رو میگیرن تا مطمئن بشن حتما جریمه رو پرداخت می کنی.خیلی مسخره س.ماشین توی پارکینگه اون وقت ضمانت پرداخت برای چی میخوان من نمیدونم؟!
به هر حال وقتی ماشین رو گرفتم، تمام مراحلی که انجام دادم رو اینجا مینویسم، شاید به درد کسی بخوره!

Labels: