رزسفید
روزمره گیهای من
Thursday, November 17, 2011
Scorpio-4
مدتهای زیادیه که اصلا علاقه ای به معاشرت با آدمها ندارم.خیلی جاها نمیرم و جاهایی که میرم هم توی راه دائم با خودم فکر می کنم حالا که چی؟اومدنم به چه دردی میخوره و آیا واقعا خوشحالم از اینکه دارم میرم اینجا؟و میبینم که واقعا حس خاصی ندارم و خیلی اوقات اگر کسی منتظرم نبود و نگفته بودم که میام و در اصل به خاطر نشکستن قولی که دادم و حرفی که زدم و گفتم میام، اگر همه اینها نبود حتما برمی گشتم و میرفتم خونه! یا مثلا یه جاهایی میرم، حتی خونه یه دوست، بعدش با خودم می گم من اینجا چه غلطی می کنم؟!
دیگه حتی دیدن دوستهام و مهمونی رفتن باهاشون و بیرون رفتن و مسافرت رفتن و حتی تلفن حرف زدن باهاشون خوشحالم نمیکنه و کلا نمی فهمم که چی؟به نظرم همه چیز بیخود و الکی و بی هدف شده!
دل گرفته و غمگینم.بدون ایکه دلیل خیلی مهمی داشته باشه...همش این آهنگ رو زیر لب زمزمه می کنم.
امروز افتتاحیه نمایشگاه عکس یکی از آدمهایی هستش که یه زمانی همکلاسی من بود توی کلاس خودشناسی.دلم میخواد برم و عکسهاش رو ببینم ولی میدونم که رفتن به اونجا باعث میشه آدمهایی رو ببینم که حالم رو بد می کنن.لامصب یه نفر، دو نفر که نیستن، هفتاد هشتاد نفرن!نه که دونه دونه این آدمها حالم رو بد کنن ها، نه!کل اون جمع من رو یاد دوران بدی می اندازه.یاد دوسال پیش و حس و حال بدی که حتی گاهی وقتها تا الان هم ادامه داره!پس بیخیال نمایشگاه شدم...
تنها جمعی که ازش لذت می برم، جمع عموهام و بچه هاشون و کلا نوه های خانواده پدریم هستن.گفته بودم یه دختر عمو دارم که همه همه چیزمون شبیه همه و بیست سالی از من بزرگتره و ایران هم زندگی نمی کنه، فعلا یه چند وقتیه ایرانه و من دارم کیف دنیا رو می کنم.شوهر نازنینش هم یه مدت ایران بود که اون هم معرکه س.یعنی حرف می زنه من پلک نمی زنم.چند شب پیش از شرکت اومدم بیرون که برم سمت باشگاه(باشگاه نزدیک خونه مونه)انقدر که ترافیک بود دیدم نمیرسم به باشگاه و سر کوچه عمو جان پیاده شدم و رفتم خونه شون و با حضور دختر عمو جان و شوهرش و عمو جان و دوست های عموجان و بابام و اون یکی عمو جان، حالش رو بردم.خدا رو شکر فردا شب هم خونه پسر عمه م دعوتیم و این خیلی خوبه!
یه دو هفته ای توی شرکت داشتم روی یه پروژه ای کار می کردم.این پروژه با همکاری یه شرک دیگه در حال انجام هستش.مدیر عامل اون شرکت یه آقای حدودا سی و چهار، پنج ساله هستش که همکلاسی برادر یکی از همکارها بوده.ایشون مجردن و از اون مدلی ها هستن که فکر می کنن همه دخترهای عالم جمع شدن تا ایشون رو تور کنن.همیشه هم به همه از بالا نگاه می کنن.سری قبل و در فار قبلی پروژه با من هم همین رفتار رو داشت.توی محل کار من معمولا خیلی خنده رو و پر سر و صدا هستم و به ادمها و کارهاشون گیر نمی کنم.ولی ایشون انقدر من رو کلافه کرد و ایرادهای کارهای خودش و همکارهاش رو انداخت گردن من که منم روش رو کم کردم.چه جوری؟کل پروژه رو ریز به ریز مطالعه و بررسی کردم و حفظ شدم.(پروژه هم گزارش داشت و هم طرح و نقشه)دفعه بعدش تا دهنش رو باز کرد منم مستند جوابش رو دادم و خلاصه فهمید با من نمیتونه اونجوری رفتار کنه و قضیه حل شد.حالا الان دو هفته س که درگیر فاز پایانی همین پروژه هستم.همه چیز تا دیروز داشت خوب پیش میرفت.منم کلی کارم جلو بود و نقشه ها رو هم کامل کردم و پلات هاش رو هم گرفتم.گزارشش رو هم فرستادم پرینت بگیرن که یهو دیروز معلوم شد به خاطر اشتباه یکی از همکاران قبلی ایشون که دیگه توی دفتر ایشون کار نمی کنن، کلی عقب افتادیم و یه سری تغییرات باید اعمال بشه.حال من رو می تونین درک کنین؟دوشنبه هم باید کار ارائه بشه.تازه یک مقداری از کار هنوز دست این آقای محترمه  و شنبه باید بیاره تحویل بده.خودش که میگه تمومه ولی با شناختی که ازش دارم میدونم کارهای تموم اون یعنی حداقل دو سه روز کار بر روی کارهاش!!!خلاصه اعصابم بابت اون هم خورده...امروز هم آقای رییس گفتن میتونی بیای شرکت(شرکت پنجشنبه ها تعطیله)گفتم نه نمی تونم بیام.کارگر داریم و توی خونه بساب بسابی بر پاست.پدر جان هم سفارش خورشت مرغ با هویج و آلو و زعفرون فراوون دادن و ما هم گفتیم چشم.با یه سالاد شیرازی و چلوی زعفرونی در خدمت ددی جانیم!!!
دیشب از باشگاه که بر می گشتم یه دوست عزیزی زنگ زد و ترکیب چند تا کلمه لاتین رو میخواست که باهاش یه اسمی بسازه و ...رسیدم خونه و دوش گرفتم و اومدم مشغول شدم.ولی یهو انقدر حس بدی بهم دست داد.احساس خستگی مفرط و عصبی بودن خیلی زیاد و ...کلی حسهای بد دیگه.منم بیست تا ترکیب براش پیدا کردم و براش ایمیل کردم و بعدش بهش اس ام اس دادم که من دیگه نمیتونم.شرایطش رو ندارم!!!بعدش هم با حال خراب تا صبح جون کندم.نمیدونم یهو چی شد آخه؟!از صبح هم موبایلم که زنگ میزنه، تا قبل از اینکه زنگش دربیاد(موبایل من اول ویبره میزنه و بعد میره روی زنگ)هی با خودم میگم خدا کنه اون نباشه.از طرفش دارم حس های بدی دریافت می کنم.حالا چرا؟الله اعلم!!!
این روزها فقط دلم میخواد روی یه کاناپه این مدلی(این رنگی نه، گلدارش.توی ایکیای نارون دیده بودم ولی عکسش رو پیدا نکردم)لم بدم و هی فیلم ببینم!!!
تعطیلات خوش بگذره!

Labels:

Friday, September 2, 2011
Virgo-4
کلا توی زندگی توی طبقه آدمهای خوش بین دسته بندی میشم.یعنی از این آدمهایی نیستم که به زمین و زمان شک دارن.البته یه وقتهایی یه جاهایی که خاص باشه خیلی هم بدبین میشم.البته فقط یه جاهایی و در رابطه با یه آدمهایی، مخصوصا اگه بو بدن و مشکوک بزنن.ولی کلا جز طبقه خوش بین ها دسته بندی میشم یا بهتره بگم می شدم!
ولی چند وقته که دونه دونه آدمهایی که بهشون اعتماد داشتم و با عینک خوش بینی خودم بهشون نگاه می کردم دارن برعکسش رو بهم نشون میدن!
پیر و جوون هم نداره.کسانی که من مثلا باهاشون هیچ رابطه صمیمی و نزدیکی ندارم.یهو می بینم دارن از حسودی دق می کنه.واقعا من نمیدونم زندگی زیر و رو شده من چه چیزی برای حسودی داره آخه؟!نه، یکی به من بگه آخه.
یا اون یکی هنوز داره عقده ها و حسادتهایی که مربوط به زمانی میشه که من و سسل باهم دوست بودیم رو داره با خودش حمل میکنه و هر جا بتونه یه نیشی، کنایه ای چیزی حواله می کنه!!!همین آدم نمیبینه من از این رابطه چه ضربه هایی خوردم که، فقط یادش میاد که قبلا مثلا من یه روز که سرما خورده بودم سسل برام لیمو شیرین و شلغم آورده دم شرکت یا فلان روز توی صد سال پیش وقتی یه باری سسل اومده بوده دم شرکت دنبالم و من کار داشتم و درنتیجه سسل اومده بوده بالا و برای من شمع و گل و خوراکی آورده.همین آدم اون ضربه هایی که من خوردم رو ندیده، اون عربده هایی که توی تنهاییم زدم رو ندیده، اون موقعهایی که روی تخت مچاله شده بودم و نفسم درنمیومد رو ندیده...
خلاصه بگم که گند آدمهای زندگیم داره دونه دونه در میاد. و مسلما اصلا برام خوشایند نیست.حالا می بینی یکی یه کاری می کنه که خیلی هم مهم نیست ولی تو ذهن من حک میشه و باعث میشه دیگه با اون دید خوب و ساده بینانه م بهش نگاه نکنم.
یه وقتهایی به خوم می گم من چه جوری انقدر ساده لوحانه این آدمها رو می دیدم آخه.آدمهایی که حزب باد می مونن.البته من نمی گم من آدم خوبه هستم، نه.منم یکی هستم مثل بقیه...ولی همیشه همه تلاشم رو کردم وقتی یه حرفی زدم و یه قولی به یه کسی دادم پاش وایسم.حالم بد میشه وقتی می بینم یکی دقیقه برعکسش رو داره عمل می کنه...
شاید نوشته های این پستم خیلی درهم برهم باشه، ولی واقعا دلم از دست این آدمهای رنگین کمانی گرفته.من دارم با همین آدمها زندگی می کنم.پس جزئی از زندگیم هستن ولی واقعا در عذابم.این ادمها همه جا هستن، توی محل کار، توی جمع دوستان و حتی نزدیکتر...
واقعا یه نظرم کمترین حق هر آدمی داشتن امنیت هستش.امنیت اجتماعی، مالی و داشتن امنیت توی یه رابطه.حالا اون رابطه هر چیز که هست، رابطه دوستانه، عاشقانه، همکاری و هر رابطه دیگه ای، تا وقتی امنیت نباشه احساس خوبی هم نخواهد بود و من متاسفم برای خودم که کم کم دارم این امنیت رو از دست میدم توی خیلی از روابط زندگیم.زندگی از همین روابط ساخته شده و درهم بر هم بودنشون اثر مستقیمی روی زندگی میذاره...
هیچی دیگه، چیزی ندارم بگم جز اینکه
از روزگار دلم گرفته
از این تکرار دلم گرفته
از این آدمهای مزخرف که خدای ادعا هستن دلم گرفته...
از این آدمهایی که نمی فهمن رفتارشون و کارها و حرفهاشون چه به روز آدم میاره.توی تمام لحظه ها حرف هاشون برات تکرار میشه...
اینکه وقتی به یه کسی اعتماد داری و مطمئنی دروغ نمی گه و فکر می کنی لزومی هم برای دورغ گفتن وجود نداره، میبینی این هم داره دروغ می گه و چه چیزهای کوچیکی رو هم دروغ می گه...جایگاه آدمها همیج جوری فرو میریزه...
البته اگر بر اساس اونچه تا حالا یاد گرفتم بخوام قضاوت کنم باید بگم حتما یه چیزی در من وجود داره که آدمها رو وا می داره که اینجوری رفتار کنن...
بیاین یه ذره آدم باشیم.دروغ نگیم، سر همدیگه رو کلاه نذاریم.انقدر پشت سر هم حرف نزنیم.یه جوری رفتار کنیم که آدمها جلوی ما انقدر راحت باشن که حرفشون رو راحت بزنن و خودشون باشن و فیلم بازی نکنن و دروغ نگن.(مخاطب بیشتر اینها خودم هستم.)
پ.ن:منظور این پستم یه نفر خاص نیست.بلکه تعدا زیادی از آدمهایی که هستن که روزانه باهاشون سر و کار دارم.

Labels:

Tuesday, October 26, 2010
Scorpio-2
Listen to the falling rain,
Listen to it fall,
And with every drop of rain,
I can hear you call,
Call my name right out loud,
I can hear above the clouds
And I'm here among the puddles,
You and I together huddle
پ.ن:دلم میخواد توی این هوای دونفره برم بیرون.ولی هم خوابم میاد و هم اصل کاری دونفره بیرون رفتن رو ندارم.غصه نمی خورم و ناراحت که نیستم هیچی، کلی هم خوشحالم.چون این نشون میده بر خلاف اون چیزی که فکر می کردم طبیعتم بهوت نیفسردهی و هنوز حسی و حالی در من وجود داره.آخ جون.پس حالا که این حس و حال در من هنوز وجود داره پس میرم دنبال به دست آوردنش تا بارون بعدی که اومد...ولی من عاشق بارونم.هیچ چیزی نمیتونه باعث بشه من از بارون لذت نبرم.حتی الان که از خواب دارم می میرم.پس حالش رو می برم.بارون رو عشقه!اونم بارون پاییزی رو!!!

Labels:

Monday, October 25, 2010
Scorpio-1
این چند روزه انقدر گرفتار بودم که اصلا فرصت وبلاگ خونی نداشتم.اول از همه چند تا سوال رو جواب بدم.بهار عزیزم درباره اون سوالی که راجع به ازدواج ازم پرسیده بودی، ترجیح دادم به جای کامنت گذاشتن یه پست در این باره بنویسم.ولی این چند روزه خیلی سرم شلوغه ولی در اولین فرصت حتما راجع بهش می نویسم.راستش خودم چند وقته میخوام راجع بهش بنویسم که کامنت تو یادم آورد که حتما راجع بهش بنویسم.
نازی عزیز من برای سرخ کردن غذا از روغن خاصی استفاده نمی کنم.الان رفتم دیدم روغنی که مصرف می کنم و الان توی آشپزخونه هستش روغن فامیلیا هستش.روغن هسته انگور و کنجد از نظر کنترل کلسترول خوب هستند.روغن زیتون هم که نباید حرارت ببینه.خلاصه که از روغن خاصی برای سرخ کردن با توجه به اینکه گیاهخوار هستم، استفاده نمی کنم.
سمی جان برادر همکارم که فوت کرد و گفتم پیشکسوت فوتبال بوده، از قدیمی های آموزش فوتبال بوده.خیلی آدم معروفی نبوده که همه بشناسنش ولی خوب ورزشکار بوده دیگه.اگه اجازه بدی برای حفظ حریم خصوصی افراد من اسمش رو نمی گم.
حالا بریم سراغ روزمرگی، این هفته هر روز دانشگاه بودم و تا فردا و پس فردا هم باید برم.یعنی عین جنازه شدم.آخر این راه تهران، قزوین من رو دیوونه می کنه.دنبال کار پروژه م هستم و هی باید برم و بیام.برای همین وقتی میرسم خونه عین جنازه ای هستم که حتی نا نداره بره حموم.اونم منی که هر شب حتما حتما باید برم حموم!
یه چیزی تعریف کنم که لجم رو امروز خیلی درآورد:
امروز رفته بودم دانشگاه تا استادم رو ببینم و برام یه منبعی رو مشخص کنه که ترجمه کنم.چند نفر دیگه هم اومده بودن.منتظر استاد بودم که یکی از آقایون سر بحث رو با من باز کرد.اونم چی، حرفهای صد من یه غاز.ولی خیلی مودب صحبت میکرد.تا حالا هم ندیده بودمش و از همکلاسیهای خودم نبود.لابه لای حرفها متوجه شد که من شاغلم.خلاصه استاد اومد و صفحه های هر کسی رو مشخص کرد.همین آقای متشخص و مثلا باشعور، عین بچه ها برگشته به استاد می گه میشه بخش من رو با این خانوم عوض کنین(من رو می گفت)؟من شاغلم و گرفتاری دارم و نمی تونم انقدر ترجمه کنم و ایشون خانومن!(چه ربطی داره آخه؟!!)به من بخش ایشون رو بدین.من سرم پایین بود و داشتم از روی کتاب صفحه هام رو یادداشت می کرد.انقدر لجم دراومد(انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش داشت با من لاس میزد و تازه توی صحبتهای من هم فهمید که منم شاغلم)سرم رو گرفتم بالا و دوتا دستهام رو زدم به کمرم و با صدایی بلندتر از حد معمول گفتم اگه شما شاغلین منم شاغلم، منم از تهران میام و راهم دوره، منم کلی کار دارم.تازه من کاره خونه هم دارم.یهو برگشته میگه مگه شما ازدواج کردین؟!(جلوی اون همه استاد توی دفتر اساتید)استادمون هم با خنده گفت مگه میخوای باهاش ازدواج کنی؟هر چند اگه بخوای هم من بهش توصیه می کنم زن تو نشه.تو که انقدر راحت میخوای سهمش رو ازش بگیری و ...خلاصه استاد بخش من رو به اون نداد!!!
یعنی مرد گنده خجالت نمی کشه.با اون قد و هیکل عین بچه ها می مونه، خاک برسر!!!
از حال و احوالات روحیم بگم که عین پاندول می مونه.هی میره و هی میاد.زدم به در بیخیالی.ولی شاید به زودی که پستی هم راجع به حال و احوالات درونم بگم.فقط یه کلمه در وصف این روزهام بگم:
چه دردی است در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
البته من در گوشه نمی شینم.منظورم تنهایی درونی بود در عین شلوغی اطراف و تعدد آدمهای دور و ورم!!!هرچند من طبیعتم بهوت افسردهی!!!
پ.ن:این پست رو فقط برای حاضر غایب و اعلام حضور نوشتم.ایشالله سرم خلوت تر بشه دوباره میام.

Labels:

Saturday, October 16, 2010
Libra-7
امروز انقدر دیگه حالم خراب بود و این سرگیجه و حالت تهوع داشت دیوونه م می کرد که من بد دکتر بعد از شرکت رفتم اولین دکتری که دیدم.کلی آزمایش و سرم و آمپول و قرص داد!فکر کن من کلا از تزریقات بیزارم.ولی انقدر کلافه شدم که همه رو با جون و دل قبول کردم.الان اومدم خونه چون باید یه چیزی رو برای فردا برای همکلاسیم ایمیل می کردم که یادم رفته بود.الان داره اتچ میشه.بعدش هم میخوام ماشین رو بردارم و برم کلینیک نزدیک خونه مون و آمپولها و سرمم رو بزنم.کس و کاری که ندارم با خودم ببرم، حداقل برم کلینیک نزدیک خونه مون که سالیان ساله میرم و میشناسمشون.من که بعد از تزریق کلا فشارم میوفته پایین و حالم خراب میشه، پس حداقل بذار یه جای آشنا باشه که بهتر از یه جای غریبه هستش.
یکی از دوستهام که فهمید گفت میخوای باهات بیام که گفتم نه خودم میرم.آخه بنده خدا کلاس زبان داشت و نمیخواستم به خاطر من از کلاسش بمونه.فردا هم دانشگاه دارم و عصری لکچر دارم.آقای دکتر برام چهار روز مرخصی هم نوشت و گفت باید حتما استراحت کنی و فقط هم این چند روزه مایعات بخوری و حتما زودی آزمایش بی.ولی خیال کرده کلی کار دارم و هم دانشگاه میرم و هم سرکار.آزمایشم هم باشه پنج شنبه صبح.(میدونم به ضرر خودمه ولی خب فکر کنم اون روی مازوخیسمیم بیدار شده!!!)
خلاصه رفقایی که کسی رو دارین(منظورم فقط پارتنر نیست ها، منظورم دوست و آشنا و پارتنر و مادر و پدرو خواهر و برادر و خاله و دایی و عمه و عمو و کلا کسی که اینجور وقتها بتونه پا به پاتون بیاد، و حواسش بهتون باشه و یه نموره هم لوستون کنه، هستش)قدرشون رو بدونین.
برام انرژی مثبت بفرستین که توی کلینیک غش نکنم و سالم پاشم بیام و فردا هم برم دانشگاه و اوکی باشم.
پ.ن:راستی ویزیت این دکترها چقدر گرون شده!!!یه دکتر داخلی ویزیتش دوازده هزار تومنه.به نظرم گرونه.حیفه این پول بیمه که هر ماه از حقوقم میره.این همه ساله دارم بیمه رد میکنم، اون وقت هیچ جا بیمه قبول نمی کنن.اون وقت این پول رو برای چی باید بدم، خدا میدونه.احتمالا برای بازنشستگی.حالا تو اون موقع کی مرده و کی زنده.حیف این پولی که الان داره از حقوقم کم میشه!!!

Labels:

Wednesday, October 13, 2010
Libra-5
داشتم یه متن طولانی مینوشتم.از این متنهایی که فقط می نویسم از اونچه از دلم برمیاد و هیچ وقت ادیتش نمی کنم.داشتم مینوشتم که چند وقته فقط بغض دارم و منی که همیشه اشکم دمه مشکمه، فقط می تونم بغض کنم.بغضی به سفتی و بزرگی یه نارنگی که دردناک میشه ولی تبدیل به اشک نمیشه که سبکم کنه.سبک که نه، حداقل یه ذره آرومم کنه.وقتی هیچ پناهی نداری، حداقل این چند تا قطره اشک می تونه یه مرهم حتی موقتی باشه!
داشتم می نوشتم که یهو دیدم گونه م داغ شد و خیس.آخ جون، بالاخره بغضم ترکید.اون متن که توش زده بودم به صحرای کربلا رو پاک کردم.مهم بغضم بود که ترکید.نمیدونم چرا؟ً!شاید بی دلیل و شاید هم با دلیل.مهم اینه که ترکید و من الان می تونم چمباتمه بزنم زیر لحافم و اون کوسن کوچولو رو بغل کنم و یه مدتی اشک بریزم و صبح با چشمهایی پف کرده و سوزان ولی قلبی سبکتر از امشب و دیشب و شبهای دیگه، برم سرکار و عصر هم با همون چشمها، سعی کنم با سایه و ریمل و خط چشم، پفشون رو کم کنم و برم مهمونی و لبخند بزنم به پهنای صورتم و قر بدم و سعی کنم به هیچی فکر نکنم.بعد فردا شب که از مهونی برگشتم خونه، آرایشم رو پاک کنم و ولو بشم توی تختم و تا دوباره بغض و دل گرفتگیم اومد سراغم با خودم بگم فردا بهش فکر می کنم، فردا!
پ.ن:میدونی چیه؟راحت بگم:دلم به حال خودم میسوزه.شاید من خیلی به خودم بد کردم!الان فقط و فقط دلم یه آغوش گرم و مطمئن و مهربون میخواد که ولو بشم توش و تا خود صبح بیهوش بشم!!!
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبرسحر نزدیک است
هر دم این بانگ بر آرم از دل
وای این شب چقدر تاریک است!

Labels:

Friday, September 17, 2010
Virgo-11
ما متولدین دهه شصت، از سال تولدمان معلوم است که روزگار کدام انگشتش را به سوی ما نشان داده است!!!

Labels:

Friday, September 10, 2010
Virgo-7
همین چند دقیقه پیش خاله جان رفت!!!هرچی بهش اصرار کردم که بذاره ببرمش فرودگاه، نذاشت که نذاشت.گفت یه دختر جوون توی این تاریکی و جاده خارج از شهر لازم نیست بیاد!آخه میدونین جریان چیه؟ما کلا خانواده کم جمعیتی هستیم.از همین جمعیت کم همه نوه های مادری به غیر از من ایران نیستن.یه دایی و یه خاله م هم فوت کردن.دیگه چی می مونه آخه از ما؟!خلاصه آخرش پسر برادر شوهر خاله م اومد و خاله جان رو برد فرودگاه.سفرش بی خطر.طفلی همش دلشوره بارش رو داشت.نمیدونین چند تا چمدون گنده با خودش برد.فقط یه چمدونش وسایل شخصیش بود و بقیه چمدونها پر از خوراکی.مادره دیگه.می گه دلم نمیاد چیزهایی که بچه ها و نوه ها خواستن رو نبرم براشون.یکی قره قوروت میخواد یکی لواشک، یکی زغال اخته میخواد، یکی سبزی قورمه سبزی!یکی شیرینی میخواد، اون یکی نون سنگک سفارش داده!!!یعنی اگه محتویات چمدونها رو بگم بساط خنده و تفریح به پاست!هی چمدونها رو پر و خالی می کردیم و میرفتیم روی ترازو تا ببینیم چقدر از اون بیست و سه کیلوی مجاز فاصله دارن.یه نکته بامزه این بود که من هربار امشب خودم رو وزن کردم، یه عددی رو نشون میداد.فکر کن به فاصله دو ساعت من هی وزنم کم و زیاد میشد.نکته عجیبترش این که من نسبت به آخرین باری که خودم رو وزن کردم، هشت کیلو لاغر شدم و نمیدونم از کجام کم شده.چون سایزم تغییری نکرده و خودم هیچی حس نکردم.هرچند چند نفری بهم گفتن لاغر شدم و خودم هم یه نموره احساس کردم ولی نه در حد هشت کیلو!!!می گم شاید اصلا ترازوهه خراب شده!!!
خاله جان که رفت، یهو احساس کردم خالی شدم.برام عین یه دوست می مونه، یه مادر، یه همراه، خلاصه خیلی موجود نازنینیه.یکی از آرزوهای بزرگ زندگی من اینه که مثل اون مهربون باشم و خویشتن دار و قوی و پر از انرژی مثبت!!!
به هر حال خاله خانوم جان خدا پشت و پناهت.سفرت به خیر.الهی با دل خوش پرواز کنی و بری سر خونه و زندگیت و دفعه دیگه که بر می گردی اینجا پیشمون برای اتفاقهای خوب باشه نه مثل این بار و دفعه قبل برای مریضی و مصیبت!
یه کمد از اتاقم رو دادم به خاله جان.الان شلوارش و بلوزش روی تختمه.میخوام بذارمشون توی کمدش ولی احساس می کنم اون جوری بوش میره.دیدین هر آدمی یه بویی داره؟یه رنگی داره؟یه طعمی داره؟!
امروز یعنی دیروز روز خیلی بدی بود برام.من از این روزهای بد زیاد داشتم ولی چند تاشون حسابی توی زندگیم بلد و برجسته هستن.دیروزهم یکیشون بود.هر چند یه آفرین گنده به خودم می گم که رشد کردم و میتونم ظاهرم رو تا حد خیلی زیادی (البته به نسبت قبل)حفظ کنم.میدونین اصلا چیه؟اینجا هم مینویسم تا یادم باشه:من از دیروز تصمیم گرفتم همه جا خودم باشم.بدون توجه به مصلحت افراد و خوشحال شدن و ناراحت شدنشون.اون جوری بهتره.هم خودم راحت ترم و هم لازم نیست خودم رو توضیح بدم.اگه شادم می گم شادم و اگه ناراحتم می گم ناراحتم!بعد از اینکه بهم انگ بی ملاحظه گی بزنن هم خونم به جوش نمیاد که من انقدر ملاحظه کردم و حالا دارم می شنوم که خودخواهم و بی ملاحظه!!!
راستی عید فطر مبارک.عباداتتون قبول.من که امسال اولین سالی بود توی عمرم که حتی یه روزش رو هم روزه نگرفتم.این روزها من و خدا با هم درگیری ها داریم.یه لحظه قهریم و یه لحظه آشتی.یه لحظه توی شکم و یه لحظه توی یقین.هی بهش می گم خداجون اگه هستی و حواست به منه مثلا الان فلان اتفاق بیوفته.اگه نیوفته یعنی تو نیستی.خودت رو بهم نشون بده.چیزهای سخت هم ازش نمیخوام ها در حد معجزه و سالم گذشتن از آتش و چمیدونم باز کردن رود نیل و این حرفها.مثلا میگم اگه این برگه الان افتاد، پس تو هستی و حواست به من هم هست.اگه نه که خب یا نیستی و وجود نداری یا هستی و خوابی و یا سرت شلوغه!بعد وقتی اتفاقه میوفته یه لحظه قبولش دارم و بعدش دوباره میرم توی شک.خلاصه داستان غریبی شده داستان من و خدا!
راستی گفته بودم موهام رو چتری کردم.یعنی چتری هام رو کوتاه کردم؟!از اون روز کلی جنس مذکر توی خیابون دنبالم راه افتادن و قصد خیر داشتن.بیچاره ها گول چتری رو خوردن و چشمهام رو ندیدن که زیر عینک آفتابی بوده.وگرنه تشخیص میدادن که من اگه همسن مادربزرگشون نباشم، همسن مادرشون هستم.آخه همش پسرهای بیست و دو سه ساله از اون تیپهایی که شلوارهاشون داره از دو گنبدهاشون(البته همچین گنبدی هم ندارن)می افته هستن!!!خلاصه اگر از کمبود توجه رنج می برین، چتریهاتون رو کوتاه کنین و برین توی خیابون.لازم نیست برین دور دور کننین و تیپ خفن بزنین.کافیه مثل من عین هر روز آرایش کنین(خط چشم، رژلب، رژگونه کمرنگ)و سوار ماشینتون بشین(پیاده هم جواب میده، امتحان کردم)و برین سرکار.اون وقت ببینین که چی اتفاقاتی نمی افته و در شهر چه پیشنهاداتی بهتون نمیشه!!!
پ.ن:واقعا راسته که متولدین ماه مهر(که سمبل ماه تولدشون ترازو هستش)تعادل ندارن و همش دنبال تراز کردن کفه های ترازوشون هستن.دیدین من چند وقت دیر به دیر نوشتم و بعد اومدم و گفتم دچار یبوست نوشتاری شدم و اصلا روزانه نویسی به چه دردی می خوره و این حرفها؟دیدن بعدش دارم هر روز پشت سرهم هی پست میذارم.این یعنی عدم تعادل دیگه!خداییش سخته کنار اومدن با یه آدم اینجوری.تازه شماها که نمیدونین یه کارهایی می کنم که بعدش دقیقا برعکسش رو انجام میدم.بعد خودم تو کف این کارهام می مونم و می گم اگه یکی با من این رفتارها رو بکنه دیوونه میشم از دستش.بعد خودم...پوووف...این روزها خیلی کفه هام بالا و پایین میشن.نمیدونم چرا؟!به هر حال کفه ها هرچی باشن و هر چقدر بالا و پایین برن، هر چقدر زندگی بیرحمانه بهم یه چیزهایی رو نشون بده، باعث نمیشه که من از هوای شهریور و ماه شهریور که عاشقشم لذت نبرم.

Labels:

Friday, August 27, 2010
Virgo-1
میخوام اول از همه جواب چند تا سوال رو بدم که ازم پرسیده بودین:
من آلوئه ورا رو از داروخانه خریدم ولی عطاری ها هم دارن.همراه با اون یه برگه هم بهم دادن که روش خواص آلوئه ورا  و تاریخچه ش رو نوشته بود و طرز مصرفش رو.نوشته بود روزی سه بار روی پوستتون بمالید.ولی من فقط شبی یک بار می مالم روی پوست صورتم.بقیه روز به خاطر اینکه سرکار هستم نمی تونم.باید شیره ش رو بمالید به پوستتون.من که ازش راضی بودم و پوستم بهتر شده.توی اون برگه خواصی که ازش نوشته بودن و یادم مونده اینا هستن:از بین برنده جوش و لک، ضد چروک، درمان سوختگیهای سطحی، سفت کننده پوست و ...من یه شاخه ش رو خریدم سه هزار تومن وجه رایج مملکت!
در مورد دهان شویه هم مارکی که من مصرف می کنم ایرشا هستش.بعد از مسواک نصف سر شیشه ش رو توی دهنم می گردونم.از خواصش هم از بین برنده باکتریهای دهان و تقویت لثه هستش.من همیشه وقتی مسواک می زنم لثه هام خون میاد.از وقتی دهان شویه می گردونم توی دهنم، خون ریزی خیلی خیلی کمتر شده!
در مورد کف پوشهای اتاقم، جنسشون PVC هستش.من از پالیزی که بورس کف پوش و دیوار پوش و پرده و کلا تزئینات ساختمونی هستش خریدم.ازشون هم راضی هستم.تمیز کردنشون خیلی خیلی راحته.طرحهای مختلفی داره که همه طرح چوب هستن.یه نکته خوبی که برای من داره اینه که دردسر نگهداری پارکت رو نداره و نگهداریش راحت تر از پارکته و به سردی سنگ و سرامیک هم نیست.قیمتش هم از متر مربعی هشت هزار تومن شروع میشه تا شونزده هزار تومن.اینی که من گرفتم متری دوازده هزار تومن هستش.غیر از هزینه هود کف پوشها هزینه زیرسازی و هزینه حمل رو هم باید بدین.از اونجا تا خونه ما پونزده هزارتومن هزینه نقل شد و اتاقی هم سی هزارتومن هزینه زیرسازیش.عکسش رو هم دوباره میذارم که اونایی که نتونستن ببینن، این دفعه به حول و قوه الهی و به یمن این ماه عزیز، ان شا الله که موفق به دیدار روی این کفپوشها بشن!
گیتی عزیزم خیلی خیلی برات خوشحالم.من هر چه کردم برات کامنت بذار نشد.صفحه کامنتت ارور میداد.امیدوارم که همه چیز خوب پیش بره و حسااابی تلافی همه این عذابهایی که کشیدی در بیاد و کلی خوشبخت بشین.
راستی فیلم پاتال و آرزوهای کوچک رو دوباره دارن اکران می کنن.سال ساختش 1368 هستش.یعنی بیست و یک سال پیش.من هفته پیش پا شدم و تک و تنها رفتم و پاتال رو دوباره بعد از بیست و یک سال دیدم.بیشتر کسایی که اومده بودن هم همه همسن و سال من بودن و معلوم بود برای تجدید خاطره اومدن.صحنه های فیلم، خیابونها، نوع لباسها و ماشینها، قیمت ها، خوراکی ها و همه و همه من رو برد و پرت کرد توی هشت سالگیم.توصیه می کنم حتما برین و ببینینش و یه یادآوری توپ از گذشته تون بکنین.من که یه نفری عین خجسته ها با تمام اعصاب خراب و بهم ریخته و دل شکسته ای که داشتم، قهقه ای بود که میزدم هااا...
امروز عصر مهمون داشتیم.اینها هم هنرمایی بنده:
بیسکوییت کره ای رزی پز
پای سیب رزی پز
انقده دلم پره حرفه که نگو ولی نمیخوام بگمشون که حتی برای خودم هم تکرارشون نکنم.انقده دلم شکسته که نگو.میدونین، وقتی یکی یه بار یه کاری می کنه مطمئن باشین برای بار دوم هم می تونه...من این رو آویزه گوشم کردم...
قرار بود که این هفته با دوستان بریم شمال.از کلی وقت قبل برنامه ریزی کرده بودیم و بالاخره برای این هفته به نتیجه رسیدیم که همه بتونن بیان و دوباره یه سفر بریم عین اون یکی سفر شمالمون که کلی خوش گذشت.اما، اما من شاید نرم.یعنی راستش تصمیم دارم نرم.دلایلم خیلی زیاده.با این حال و روز و این دل شکسته مطمئنم که نمیرم باهاشون.شاید دلیلش رو حدس بزنین.شاید درست متوجه اصل قضیه نشین و حدس بزنین که علت نرفتنم چی می تونه باشه.ولی خیلی دلم میخواست با این دوستان یه بار دیگه برم شمال ولی خوب...نمیرم.تا اوضاع اینجوریه نمیرم.شمال نمیرم.این دوتا بیرون رفتن آخری که دوستان رفتن هم من باهاشون نرفتم.پیجوندمشون رو نرفتم.به هیچ کدوم هم نگفتم چرا نیومده و دلایل دیگه رو بهشون گفتم.نمیخوام اصلش رو بگم که دوباره حرف و حدیث راه بیوفته و از من طرفداری کنن که این طرفداریهاشون که البته از روی محبت هم بوده ولی کلی هم جو رو خراب کرده و به هم ریخته!خیلی دلم میخواست برم ولی نرفتم.ارزشم و غرورم و احترامم و این دل شکسته و آسیب دیده م بیشتر از این دل خواستن هاست.اشتباه نشه، پای فرد سومی وسط نیست.یه موضوع قدیمیه که دیگه داره مثل کینه میشه...چیزی نمیخوام راجع به این قضیه بشنوم.فقط یه درددل کوچولو کردم.شاید توی اون یکی وبلاگم جریان رو یه ذره نوشتم.اگه نوشتم حتما خبر میدم.
راستی امشب قراره دوتا ماه تو آسمون باشه.من که هنوز ندیدم.اگه میتونین برین و ببینین.منم میخوام برم روی پشت بوم و ماه رو رصد کنم.
راستی این و این رو از دست ندیدن.به نظرم بی نظیره.من که هر چی گشتم کتابهاش رو پیدا نکردم.شاید باید برم انقلاب.شاید اونجا چیزی پیدا بشه!
فردا ششمین روزه شهریوره.آخرین ماه تابستون.ماهی که عاشقشم.خیلی زود گذشت ها...نصف سال رفت...
جوابهای ارشد هم امروز اومده...امیدوارم همه تون نتیجه رضایتبخشی گرفته باشین دوستهای گلم.
مواظب خودتون باشین.هفته خوبی رو براتون آرزو می کنم.
پ.ن:حجم عکسها رو کم کردم که راحت دیده بشن.

Labels:

Thursday, June 17, 2010
Gemini-14
دیشب انقدر باد میومد و این در اتاقم صدا می کرد و این بادزنگ که پشت پنجره س صدا میکرد که مجبور شدم بلند بشم و در اتاقم رو قفل کنم که صدا نده و پنجره رو هم نیمه بسته کنم تا صدای بادزنگ همسایه ها رو عاصی نکنه نصفه شبی!
صبح که بیدار شدم هم با صدای دزدگیر یه ماشین که نمیخواست کوتاه بیاد و هی ونگ میزد بیدار شدم.اولش منگ منگ بودم.دست و صورت شستن و مسواک که انجام شد و یه لیوان چایی گنده که خوردم حالم خوب شد و از منگی دراومدم.یه نگاهی به در و دیوار اتاقم و کاغذهایی که توش پر از مطالبی هستش که باید برای امتحاناتم بخونم و چسبوندم روی دیوار که هی برام تکرار بشن، انداختم و اومدم کتابم رو بردارم و بشینم سر درسم که چشمم افتاد به آیینه که روش نوشته م:شب آرزوها و بعدش یادم اومد امشب همون شب آرزوها یا لیله الرغائبه.
یه ذره فکر کردم که واقعا چه آرزویی دارم.بعد یاد شب آرزوهای پارسال افتادم که دسته جمعی بیرون بودیم و من دوستم از جمع جدا شدیم و زیر آسمون کنار اون همه درخت، چهار نفری دستهای هم رو گرفته بودیم و دایره زدیم و چشمهامون رو بستیم و آرزو کردیم.نمیدونم دوستم چه آرزویی کرد و شوهرش که کنارش بود و داشت دستهاش رو محکم فشار میداد، چه آرزویی کرد.ولی فکر کنم اونها شاید به یکی از آرزوشون رسیدن.امسال پسر بانمکشون توی بغلشونه...
اون کسی* که دست من رو گرفته بود هم نمیدونم چه آرزویی کرد.ولی فکر کنم اونهم شاید حداقل به یکی دوتا از آرزوهاش رسیده.این رو از دیدن وضعیت زندگی امسالش و مقایسه ش با پارسالش و اینکه میدونم قبلا چه آرزوهایی داشت، می گم.
و یادم نیست خودم چه آرزویی کردم.شاید من هم آرزویی کردم که بهش رسیدم و یادم نیست اون آرزوم بوده.شاید آرزو کردم دانشگاه قبول بشم که شدم!
هرچی که هست نمیدونم چرا با دیدن نوشته شب آرزوها که روی آیینه نوشتم، حالم گرفته شد.خیلی به هم ریختم...تلخ شدم.
من به دید مذهبی قضیه کاری ندارم.ولی وقتی امشب به این اسم معروف شده، آدمهای زیادی امشب آرزو می کنن و دعا می کنن.پس انرژی زیادی توی فضا هست که میشه ازش استفاده کرد.
امیدوارم همه به آرزوهای برحقشون برسن.
آرزومند آرزوهای شما:رزی!
*:لازمه بگم اون آدمی که دست من رو گرفته بود، سسل بود؟!!!

Labels:

Monday, May 10, 2010
Taurus-9
دیروز دو تا امتحان داشتم.یکیش رو گند زدم.یعنی بدترین امتحانی بود که توی کل دوران تحصیلم داده بودم!اون یکی رو هم عالی دادم!!!فردا هم امتحان دارم.هفته دیگه هم دوتا امتحان.اصلا کشش درس خوندن ندارم.احساس می کنم روی سطح مغزم روغن ریخته و هر چی میخونم توی ذهنم نمیره و لیز میخوره و سر میخوره و میریزه پایین!برای فردا باید یه رمان رو بخونم و نقدش کنم و امتحان هم بدم.ولی هیچی ازش نخوندم هنوز!فقط دلم میخواد بخوابم.سر کار هم نیام.دلم میخواد فقط آشپزی کنم.کیک و دسر درست کنم.غذا بپزم.این کار آرامش عجیبی بهم میده.دیروز به سرم زده بود برم انصراف بدم و برم یه رشته ای مثل آشپزی بخونم.(نمیدونم اصلا همچین رشته ای توی ایران هست یا نه؟)یا اصلا درس هم نخونم و از کارم هم بیام بیرون و برم یه جا آشپزی کنم.یا یه کارگاه بزنم و دسر و کیک درست کنم و بدم دست خلق الله!شاید خنده دار باشه.ولی این کار رو فوق العاده دوست دارم و بدجوری آرومم می کنه!توی این هفته خیلی فکر کردم با خودم و دیدم هیچ چیز زندگی من اون چیزی نیست که دوست دارم.ناشکری نمیکنم.میدونم من موقعیتهایی دارم که شاید برای خیلی ها خوشایند باشه.میدونم که سالم هستم و این بزرگترین نعمته.خانواده درست و حسابی دارم.دوستهای مهربونی دارم.درس خوندم و دارم میخونم.کار دارم.همکارهای خوبی دارم.ماشینی دارم که میتونم سوارش بشم و برم هرجا خواستم.(ای ماشین یکی ازمحرمترینها به منه.چه چیزهایی رو در خودش ندیده.چه حرفهایی رو که از من نشنیده)سقفی دارم بالای سرم.و خیلی چیزهای دیگه...(سلام مهرناز جونم)ولی واقعیتش اینه هیچ کدوم از کارهایی که توی زندگیم کردم همونی نبوده که میخواستم.من اصلا آدم پشت میز نشینی نیستم.کارهای اینجوری من رو میخراشه.خموده م می کنه.داشتم فکر می کردم من تقریبا یک سال و نیم دیگه سی سالم میشه و شاید نصف عمرم گذشته و من هنوز به هیچ کدوم از آرزوهام که نرسیدم هیچ، الان توی موقعیتی هستم که نه تنها دوستش ندارم بلکه بدجوری باعث آزارم میشه و هیچ کس هم مقصر نیست جز خودم...باید یه کاری براش بکنم.من دارم چیکار می کنم با خودم؟!
پ.ن:شنبه و یکشنبه تعطیله آیا؟فقط تهران؟فقط شرکتهای دولتی؟اون وقت من که دانشگاهم قزوینه و شرکت محل کارم هم خصوصیه، آیا دل ندارم که هم باید بیام سرکار و هم باید برم دانشگاه؟!!!
جوابدونی:
مهرناز جونم چرا فکر می کنی حرفهات رو قبول ندارم؟!قبول دارم.خوب هم دارم!
برای خوندن پست خصوصی براتون یه دعوتنامه فرستادم به همون آدرس جیمیلی که قبلا برام گذاشته بودین.روی لینکی که توی این ایمیله کلیک کنین میتونین وارد وبلاگ بشین یا اینکه اگه از توی میل باکستون نمیخواین برین می تونین روی لینک وبلاگ کلیک کنین و آدرس ایمیل جیمیلتون رو که برام چند ماه پیش فرستادین رو وارد کنین و پسوردتون رو هم وارد کنین تا بتونین وارد وبلاگ بشین و بتونین بخونین.من برای هر کسی که ایمیل فرستاده بود، دعوتنامه فرستادم.اگه دست کسی نرسیده برام توی کامنتدونی ایمیلش رو بذاره تا براش دعوتنامه بفرستم.اگه تا امروز عصر ایمیلتون رو بذارین میتونم دعوتنامه بفرستم.وگرنه فردا که دانشگاه هستم و پس فردا هم دارم میرم شمال.نمیدونم قبلش میرسم بیام نت یا نه.اگه دیر شد نگران نشین.به محض اینکه برگشتم براتون دعوتنامه میفرستم.(یادتون باشه اگه ایمیل برام فرستادین حتما حتما حتما جیمیل باشه)

Labels: